ترفندهای دفاع از خرافه – قسمت دوم

 

 

ج- عدم امکان ایمان به دور از عقل و اندیشه

در حقیقت ایمان، کار عقل است، زیرا ایمان چیزی است در مقابل شک و تردید. «شك» در مفهوم دودلي، به معني آن است كه شخص در قضیه ای به مرحله­ جزم و قطع نرسيده است و ايمان در مفهوم باور، به معني آن است كه فرد به مرحله­ جزم و قطع رسيده است.

بنابراين، اگر ذهن ما به هر دليل، نسبت به حكم قضيه­ اي قطع و جزم پيدا كرد، به مرحله­ ايمان و يقين رسيده است، وگرنه در حال شك و دودلي خواهد بود و اين دو، يعني ايمان و شك، دو حقيقت عقلاني و در عین حال متضادند؛ به گونه ­اي كه اگر در قضيه­ اي يقين داشته باشيم، ديگر جايي براي شك باقي نمي­ ماند و اگر شك داشته باشيم، حتماً هنوز امكان جزم و يقين براي ذهن ما فراهم نشده است.

 

تذکر چند نکته:

1. هر يقيني مطابق با واقع نيست!

بسياري از يقين­ها هستند كه منشأ آنها، نه علم و آگاهي نسبت به واقعيت، بلكه جهل مركب ناشي از تقليد و تعصب است كه متأسفانه اكثريت انسان­ها در حصار چنين يقيني گرفتارند.[1] بنابراين، در تضاد شك و يقين، لحاظ وحدت ذهن شرط است. به اين معني كه يك ذهن نمي­ تواند نسبت به حكمي يقين داشته و در عين حال شك هم داشته باشد، اما ممكن است نسبت به چيزي يقين داشته باشد، مانند ذهن يك مسيحي به مسيحيت، ولي ذهن انسان ديگري در آن قضيه دچار ترديد و شك باشد.

2. ايمان با يقين مساويست.

يعني اگر به حكمي يقين پيدا كنيم، در حقيقت به آن ايمان آورده­ايم و اگر يقين پیدا نكنيم، ايمان آوردنمان غيرممكن خواهد بود. مگر اين­كه ايمان را برخلاف معني واقعي آن، مجازاً به معني اقرار لفظي به­كار بريم، اگرچه اين قرار و اعتراف برخلاف يقين و ايمان و باور ذهني ما باشد.

بنابراین، اگر كسي با توجه به این دو نکته در چنين شرايطي قرار گيرد، براي توجيه اين تضاد ناچار است بگويد كه اولاً، حوزه­ ايمان و انديشه از يكديگر جداست. يعني، قضيه ­اي كه در حوزه­ تعقل قابل تصديق و قبول نباشد، در حوزه­ ايمان قابل قبول و اقرار خواهد بود. ثانياً، ايمان به اين معني، هميشه با شك و ناباوري همراه خواهد بود. ثالثاً، ايمان برخلاف مفهوم عادي خود، متكي بر دستگاه ادراكي و فكري نبوده، بلكه محصول اراده و خواست خواهد بود. اما، چنان­ كه گفتيم، چنين ايماني، در حقيقت، «ايمان» نيست؛ بلكه نوعي توافق و تباني است بر اين­كه تنها يك اعتراف و اقرار لفظي را كه ناشي از يك تحكم است، «ايمان» بناميم. در چنين ايماني، چيزي كه مشكوك و حتي مردود ذهن و قواي ادراكي ماست، عنوان «ايمان» به خود گرفته است.

 

د- نتیجه­ درگیری ایمان با عقل و علم

دليل و انگيزه­ اصلي درگیری انسان دین ­دار با علم و دین، آن است كه در اديان غيرعقلاني، همانند مسيحيت، جز اين، راه و چاره ­اي نداريم، زیرا از طرفي، بشر تحت حاكميت قواي ادراكي خويش است، يعني علم و آگاهي انسان يافته­هاي خود را بر او مي­قبولانند. از طرف ديگر، نفوذ و تأثير دين در انسان­ ها و وابستگي آن ها به ديانت را نمي­ توان ناديده گرفت. طبعاً انسان باید یکی از سه روش زیر را انتخاب کند:

* طرد دين.

* طرد و تحقير عقل و علم.

* تفكيك حوزه­ علم و دين.

حال به توضيح مختصري درباره­ هريك از راه و روش یاد شده مي ­پردازيم:

 

الف) طرد دين

وقتي كه اصول و مباني يك دين و مكتب برخلاف عقل و آگاهي ما بوده يا با عقل و آگاهي ما كه يگانه وسيله­ ارزيابي و تصور تصديق ماست، قابل درك و تصور و تصديق نباشد، بسيار طبيعي است كه آن دين يا مكتب را طرد كنیم. ما انتخاب اين روش و طريق را در كساني، مانند برتراند راسل و روشنفكران غربي گذشته و حال عملاً مشاهده مي ­كنيم. ظهور مكتب­ هاي الحادي به صورت ماترياليسم يا در قالب نوعي از اگزيستانسياليسم و اومانيسم، همه و همه تا حدود زيادي نتيجه­ عدم معقوليت اصول و مبادي مسيحيت حاكم بر غرب است.

در اينجا، ذكر نكته ­اي را خالي از فايده نمي ­دانم و آن اين ­كه، نظام ديني با نظام علمي يك فرق اساسي دارد. نظام ديني، برخلاف نظام علمي تجزیه ­پذير نيست. به اين معني كه شك و ترديد در جزئي از اجزاي آن، مساوي شك و ترديد در مجموعه آن است.

 به هر حال، از طرفي عدم معقوليت مباني دين مسيحيت در حدي بود كه حتي تلاش تجددطلباني همچون مارتين لوتر نيز نمي­ توانست به عنوان راه حل مطرح شود. از طرف ديگر، بهره­ گيري كليسا از قدرت در قرون وسطي براي دفاع از اين اصول و مباني چنان وحشتناك بود كه با تغيير شرايط اجتماعي و سياسي در عصرجديد، هر انسان منصفي، روشنفكران غربي را در موضع گيري ضد مذهبي­ شان معذور مي ­دارد.

 

ب) طرد و تحقير عقل و علم

علم ستيزي و عقل ستيزي به صورت صريح و بي ­واسطه در جايي كه مباني و اصول غير معقول داشته باشيم، امری اجتناب  ناپذير است. اين كار در مسيحيت سابقه­ ممتد دارد.

كانت پس از آن همه نقادي ارزشمند از عقل و انديشه و پس از آن همه تأكيد بر نارسايي دلايل عقلي اثبات وجود خدا، از آنجا كه يك مسيحي بود، سرانجام به اين نتيجه ­رسید كه بايد «علم را كنار بزند تا جايي براي ايمان باز كند».[2]

البته، نبايد از اين نكته غفلت كرد كه طرد عقل و علم براي مسيحيان ذاتاً مطلوب نيست، بلكه به ناچار اين كار را انجام مي دهند. زیرا، انسان به سادگي از قواي ادراكي خود سلب اعتماد نمي ­كند و دلش مي­ خواهد كه كارهايش بر پايه­ فهم و تعقل باشد.

از اينجاست كه مسيحيت نيز نهايت تلاش خود را براي عقلاني كردن الهياتش به كار گرفته است، اما از آنجا كه الهيات مسيحي، ذاتاً از معقوليت بهره­ مند نيست، طبعاً در اين تلاش به نتيجه­ مطلوب دست نيافته است.

«اونامونو» مي­ گويد: «ايمان نه به قبول عام و نه به تأييد سنت و نه با ارج و اعتبار يافتن، احساس امنيت و آرامش نمي­كند. ايمان در پي تأييد يافتن از دشمن خويش است، از عقل».[3]

تلاش مسيحيت در جهت عقلاني كردن الهيات خود، سرانجام نه تنها الهيات را عقلاني نكرد، بلكه فلسفه را هم كنيز خود ساخت. به گونه ­اي كه عنوان مَدرسي (Scholastic) كه محصول همين به خدمت درآمدن فلسفه بود، هم اكنون براي فلسفه يك عنوان اهانت­ آميز و تحقير­ كننده است، درحالي ­كه الهيات مسيحي هيچ اعتباري از نظر عقلاني شدن به دست نياورده است.

 

ج) تفكيك حوزه­ ايمان از علم

اين روش و تدبير كه از حزم و محافظه­كاري بيشتري بهره­مند است، در حقيقت به خاطر آن است كه انسان هم دین را بتواند داشته باشد، هم علم و انديشه را. در اين روش سعي بر آن است كه از تضاد و تخاصم ميان علم و دين با تقسيم قلمرو آن دو جلوگيري شود.

بنا بر اين طريق، روش علم و مسائل علمي بر عقل و انديشه استوارند و عقل و انديشه نيز در زمينه­ علوم كار آیي دارند. اما، الهيات از قلمرو ديگري سرچشمه مي­ گيرد كه ربطي به عقل و انديشه ندارد. منشاء ايمان، نه عقل و انديشه، بلكه چيز ديگري است از قبيل احساس، اراده، كشف و غيره. با اين حساب، مي ­توانيم علم را بر اساس مباني خاص خود و ايمان را هم بر اساس مباني خاص خودش داشته باشيم.

در چنين وضعي، فرق دارد كه مبناي ايمان را، فلان احساس خاص بدانيم يا اراده يا كشف. به هر حال، اين ايمان براي انسان مبناي غیرعقلاني خواهد داشت، چون انسان که چيزي جز همين انديشه[4] نيست، نمی تواند از عقل و انديشه­ خود  جدا شود و در نتیجه دائماً خود را گرفتار دو حالت متضاد خواهد يافت؛ یکی، حالت ايمان برخاسته از اراده و احساس و دیگری، حالت ناباوري و شك و ترديد برخاسته از دستگاه انديشه و ادراك.

فرانسيس بيكن، فيلسوف انگليسي قرن هفدهم، جز اثبات وجود خدا، «باقي مطالب الهيات را تماماً حاصل كشف و شهود محض مي ­دانست. در حقيقت، وی معتقد بود كه وقتي احكام ديني در نظر عقل محض، كاملاً نامعقول مي­نمايد، پيروزي ايمان به حدّ اعلي رسيده است».[5] يعني، مؤمن واقعي و به تمام معني، كسي است كه بتواند غير ممكنات را بپذيرد!

از این سه راه و روش، دو مورد آن به سود خرافه است، یعنی اگر عقل و علم را تحقیر کنیم، یا حوزه­ علم ودین را از هم جدا کنیم، کاری کرده­ ایم که در نهایت به سود خرافه تمام خواهد شد. زیرا، عملاً با کنار گذاشتن عقل و علم از داوری در حوزه­ دین، فضای دین را برای ورود مسائل خرافی آماده کرده ­ایم. این، خود در نهایت به آنجا می­ انجامد که انسان­ ها خود دین را کنار بگذارند، زیرا دین آلوده به خرافات، سرانجامی نخواهد داشت! بنابراین، جدا کردن حوزه­ ایمان از علم و عقل، عملاً نه به سود دانایی و معرفت خواهد بود و نه به بقای دین یاری می ­رساند.

 


1. براي توضيح بيشتر مراجعه شود به مقاله «زندان يقين» در مجموعه يادنامه علامه طباطبايي (ره)، ج2، نشر دانشگاه تبريز.

1. Critic.B.xxx.

2. درد جاودانگي، ص103.

3. اي برادر تو همه انديشه­اي. مولوي.

1. راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، ترجه دريابندري، انتشارات فرانكلن، چاپ دوم، ص93.