علل و عوامل دوام و بقای یقین جزمی

 

 

يقين جزمي، توان بقا و استمرار داشته و در برابر تهاجم ايستادگي مي‌كند. در اين مقاومت عواملي از درون و برون مؤثّرند كه به چند مورد از آن­ها اشاره مي‌كنيم:

1) قداست و سنّتي بودن مسائل: در جامعه و محيط جزمي، مسائل فكري حالت يك سنّت مقدس پيدا مي‌كنند كه كسي به فكر مخالفت با آن­ها نمي‌افتد. توافق عمومي بر صحّت و حرمت يك مجموعه­ اعتقادي، همانند سدّ استواري، مانع هرگونه حركت فكري برخلاف آن مجموعه مي‌گردد. سپس همين حالت، خود بصورت دلايل صحّت آن مجموعه­ اعتقادي مورد توجه قرار مي‌گيرد. در چنين شرايطي، بسيار نادر و دشوار است كه كسي بتواند جرئت نقد و ترديد داشته باشد. براي آن­كه نه با يك نفر بلكه با همه­ مردم، طرف خواهد بود.

2) هيمنه­ شخصيت: در چنين جوامعي شخصيت­هایي را با خوش‌بيني و توصيف­هاي اغراق‌آميز، چنان بزرگ مي‌كنند كه مي‌توانند به‌عنوان تنها سند و ملاك معتبر صحت عقايد مورد استفاده قرار گيرند. به­گونه‌اي كه مردم جستجوي هرگونه عقيده و منبع ديگر را اهانت به اين شخصيت‌ها تلقي كنند.

3) تعصب و خودخواهي: در اثر نوعي وابستگي ناشي از عواطف و تلقينات، حالت خوش‌بيني و اطمينان مفرطي نسبت به ديدگاه­هاي موجود و مورد قبول خود و خانواده و محيط پديد مي‌آيد كه براي انسان امكان خروج از دايره­ وضع موجود را نمي‌دهد. به­همين دليل است كه: «همه كس را عقل خود به­كمال نمايد و فرزند خود به­جمال!»[1]

4) غفلت و بي‌خبري: محيط جزمي افراد را خام نگه ‌داشته، از هرگونه برخورد عقايد و افكار جلوگيري مي‌كند. در قرآن كريم آيه‌اي است كه مي‌گويد: «بر آن بندگانم بشارت ده كه سخن را گوش فرا داده سپس بهترينش را براي پيروي بر مي‌گزينند.» (39/18ـ17) با اين وصف در قلمرو حاكميت همين قرآن، كجا سراغ داريم كه به­درستي سخن ديگران را، حتي در مسائل مذهبي و درون‌ديني گوش فرا دهند. در مفهوم گوش فرا دادن، نوعي همدلي و همراهي نهفته است كه بدون شك اگر چنين نباشد، ثمربخش نبوده و در واقع گوش دادن نخواهد بود.

ما سخنان ديگران را مطرح مي‌كنيم و مي‌شنويم، امّا نه با همدلي، بلكه با تحقير و استهزاء، درست برخلاف توصيه­ معروف كه مي‌گويد: گفته را در نظر داشته باش، نه گوينده را. با اين­كه اين دستور را همگي معقول و مقبول مي‌دانيم، اما، غالباً گوينده مطرح است، نه گفته! در نتيجه در اين‌گونه محيط‌ها، عقايد و آراء ديگران يا اصلاً مطرح نمي‌گردد، يا آن­كه آن‌ها را تنها به­منظور تحريف و تحقير نقل كرده، با كينه و عناد مورد بررسي قرار مي‌دهند.

در قلمرو حاكميت هريك از اديان و مذاهب مختلف، عقايد و آراء مذاهب و اديان ديگر، غالباً بدون تحقير و تحريف مطرح نمي‌گردد. ما هميشه به مسائل مورد اعتقاد خود با چشمي نگاه مي‌كنيم و به مسائل ديگران با چشمي ديگر. طبعاً در چنين حالتي، مسائل مشابه، اگر خودي باشند مقبولند، وگرنه مردود! حتي، مسائل نامعقول و خلاف عقل و منطق، چون با همدلي و محبت تلقّي شوند، مقبول مي‌گردند و اگر با عقل و منطق هم نسازند، براي آن­ها محمل و مبناي ديگري پيدا مي‌كنند. چنان­كه مسيحيان براي مسائل غيرعقلاني الهيّات خود، حوزه و مبناي ديگري مانند احساس، ايمان، اراده و تجربه يافته و به هر توجيهي كه شده ـ اگرچه نامعقول ـ موجهش مي‌كنند. درحالي­كه مسائل معقول و منطقي ديگران را، چون با همدلي روبرو نمي‌شوند، هرگز قابل اعتنا و باور نمي‌يابند.

5) ميل به آرامش و گريز از دردسر پژوهش و گزينش: زندگي در يقين اوليه همراه با آرامش و آسايش فكري است، درحالي­كه بر هم خوردن اين يقين، برابر است با سرگرداني و حيرت. چون اين حيرت، طبعاً براي هيچ انساني خوشايند و قابل تحمل نيست، ناچار بايد براي رهايي از اين سرگرداني، دردسر پژوهش و گزينش را تحمل كرد.

با اين­كه به‌نظر مي‌رسد رسالت بشر، اين موجود انديشمند، تحمل اين دردسر است، معمولاً انسان­ها به­طور طبيعي از پذيرفتن اين مسئوليت و رسالت تن مي‌زنند. انصاف بايد داد كه كار ساده‌اي نيست كه از ميان صدها عقيده با دلايل و مباني گوناگون يكي را انتخاب كنيم. چه كسي حوصله­ چنين دردسري را دارد؟! انسان در كارهاي زندگي از اين­كه ديگران به‌جاي او كار كنند، لذت مي‌برد. اين كار در حوزه­ انديشه كه پيچيدگي بيشتري دارد، لذت‌بخش‌تر است.

آري، زندگي در بستر عقايد موروثي و يقين حاكم بر زندگي فرد و جامعه، همانند خواب نوشين بامدادي است. هرچند كه اين خواب، انسان را از راه باز مي‌دارد، همچنان نوشين و دلچسب است. انسان­ها به آساني برهم خوردن سامان چنين خوابي را نمي‌پذيرند و اين همان نكته‌اي است كه سقراط به آن اشاره دارد؛ آنجا كه خود را خرمگس مزاحم خواب مردم دانسته و به همين دليل شايسته­ تهاجم و آزار آنان مي‌داند.[2]

6- نداشتن استعداد لازم: امروزه از مسلمات است كه ذهن و توان فكري انسان­ها متفاوت است. قدرت انديشه، شرايط رواني، عوامل تربيتي و هزاران نكته­ باريك­تر از مو در تكوين شخصيت فكري انسان مؤثرند. بدون شك، براي گسستن قيد و بند اين يقين سنگين و استوار، بايد همه­ اين عوامل هماهنگ باشند، وگرنه كاري است بس دشوار. در مقايسه­ عواملي كه برشمرديم عامل اخير (هوش و استعداد) بسيار حساس و سرنوشت‌ساز است و نقش آن در امكان كار، همان نقش باروت است در كار توپچي نادرشاه!

 

 


1- سعدي، گلستان، باب 8

[2]- توماس، هنري، بزرگان فلسفه، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379، ص236.