آثار زیانبار یقین جاهلانه

 

 

از آن­جا كه بررسي همه­ آثار منفي اين يقين در مراحل مختلف سير فكري در اين­جا امكان ندارد، تنها به مواردي از تأثير بد آن در بحث و تحقيق اشاره مي‌كنيم:

1- ايجاد نوعي حسّاسيت نسبت به وضع موجود و نگراني از تغيير يا امكان تغيير آن.

 در اين راستا رفتار انسان به ­گونه‌اي سازمان مي‌يابد كه گويي هدف اصلي، تبليغ است، نه تحقيق. بنابراين، هر كسي با موضع‌گيري تند و ستيزه‌جويانه در مقابل هر نظر مخالف، با ستايش از موضع خود و تحقير موضع مقابل، به جاي صداقت و همدلي در جستجوي حقيقت كه گمشده­ هر انسان درست‌انديش است، وقت خود را به ستيزه‌جویی و رجزخواني گذرانيده، مجالس درس و بحث، ميدان قيل و قال و مغالطه و جدال مي‌شود. آن­چه در آن عرصه، به ميدان مي‌آيد، برخلاف شيوه­ درست‌انديشي، نه «دلايلي قوي و معنوي»، بلكه «رگ ­هاي گردنِ به حجّت قوي» است.[1]

2- توجه به مكتب و شخصيّت بيش از حق و حقيقت.

در نتيجه هر كسي و هر جامعه‌اي يک مكتب فكري را به ­منزله دين و يك يا چند شخصيّت را به ­منزله انبيا و اولياي آن دين مورد تقديس و احترام قرار داده، خطّ قرمزي در برابر هرگونه نوآوري و ابداع ايجاد مي‌كند؛ به ­گونه‌اي كه كسي را ياراي نقد و اعتراض و ابراز نظر مخالف نباشد. نمونه­ اين كار را در فلسفه­ ملاصدرا در جهان تشيّع مي‌توان ملاحظه كرد. صدرا بدون شک، يكي از نوابغ جهان و در رديف تعداد معدودي از انسان ­هاست كه توانسته‌اند در تاريخ تفكّرات بشر كاري كنند. اماهمان­طور كه در بزرگواري صدرا جاي ترديد نيست، در لزوم نقد و بررسي مباني و اصول مكتب او نيز جاي ترديدي باقي نمي ­ماند، گو اینکه سنّتي بودنِ مراكز درس و پژوهش ما و جزميّت حاكم بر آن­ها، مكتب صدرا و صدرا را به ­صورت سدّي آسيب‌ناپذير يا قهرماني غيرقابل شكست درآورده و عملاً مانع ابداع و تحرک فكري در مباحث فلسفي شده ­اند.

همين حالت را، يونان‌زدگي و به ­خصوص شخصيتپرستي نسبت به ارسطو در غرب قرون وسطي ايجاد كرده بود. حركت فكري غرب تا حدود زيادي مرهون شكست احترام اين مكتب ­ها و شخصيت­ هاي باستاني و كشف راه­ ها و روش­ هاي جديد تحقيق و تفكّر بود.

كساني، مانند فرانسيس بيكن (مرگ 1625) گذشته را با دقت، صداقت و جرئت نقد و آسيب‌شناسي كردند. به دنبال آن، كساني مانند دكارت (مرگ 1650)، لاک (مرگ 1704)، هيوم (مرگ 1776)، كانت (مرگ 1804) راه و روش بازگشت به خويش و استقلال در انديشه را پيش پاي تشنگان معرفت نهادند.[2]

آنان بر «نابالغي»، يعني اين­ كه انسان نتواند بدون راهنمايي شخص ديگری یا در برابر شخصیت­ های نامدار فهم خود را به­ كار اندازد، چيره شدند و شعار روشن‌انديشي را سرمشق خود قرار دادند كه «جرئت به ­كار بردن فهم خود را داشته باش».[3]

3- پرداختن به شرح و تعليم به‌ جاي نقد و تحقيق.

علماي سنتی، تحت تأثير اين جزميّت، اصول و مسائل موجود و موروث را به ­عنوان اصول و مسائل مسلّم و نهايي پذيرفته، تمام همّ خود را صرف شرح و تعليم آن­ها مي‌كنند. آنها يگانه هدف افتخارآميز براي خود و ديگران را فهم درست و دقيق اين اصول و مسائل دانسته، پيوسته توان خود و ديگران را در دستيابي به فهم اين مسائل مورد ترديد قرار مي‌دهند. چنان­كه، علامه­ بزرگوار محمدحسين غروي، از اساتيد متأخر فلسفه­ ملاصدرا، پس از عمري تدريس و تعليم فلسفه­ صدرالمتألهين بازهم مي‌گفته است كه «اگر بدانم كسي هست كه اين فلسفه را خوب مي‌داند و مي‌فهمد، هرجا كه باشد بار سفر بسته، به شاگرديش گردن مي‌نهم.»[4]

4- تمركز بحث به جنبه‌هاي ذهني و لفظي، بدون توجه به جنبه­ كاشفيت مفاهيم و الفاظ از جهان خارج.

 توجه و اطمينان بيش از حد به يک مكتب و چند شخص در نظام جزم‌انديشي، ذهن انديشمندان را بيش از دقت در موضوعات عيني يا عينيّت موضوعات، متوجه تنظيم لفظي و ذهني مطالب آنان مي‌كند. انسان با اين كار انحرافي، به جاي پژوهش در قلمرو واقعيت، فكر خود را براساس تعاريف و كليّات و مفاهيمي كه حتی درک درستي از آن­ها ندارد، تنظيم مي‌كند.

5- تلاش و كوشش در تثبيت، به‌جاي تكميل.

ما حقيقت را مطلق، و واقعيّت را ثابت مي‌دانيم. ثابت، نه در عينيت خود، بلكه در ادراک ما از آن. در عين اعتقاد به ثبات و اطلاق حقيقت و واقعيّت، جاي ترديد نيست كه جريان ارتباط انسان با واقعيّت و حقيقت، يک جريان متغير و نسبي است. اين نسبيت را فلاسفه و انديشمندان اسلام در همان آغاز ورود به بحث فلسفه و حكمت، يعني در تعريف فلسفه مطرح كرده‌اند.

اينان در تعريف فلسفه گفته‌اند: «استكمال نفس و تبديلش به يك جهان عقلي، برابر با جهان هستي در حدّ توانايي انسان.»[5]  صدرالمتألهين مي‌گويد:

«فلسفه، استكمال نفس است با شناخت حقايق موجودات، چنان­كه هستند، با يقين و برهان، نه تقليد و گمان در حدّ توانايي انسان. به ­عبارت ديگر، تنظيم عقلي جهان به ميزان توان انسان.»[6]

بديهي است كه قيد «توانايي انسان» به اين معني است كه رابطه­ ما با واقعيت، يك رابطه­ مطلق و ثابت نيست. ما عملاً اين نسبيّت و تغيير را در سير فلسفه مشاهده مي‌كنيم. اگر هر شاگردي و هر نسل جديدي بر تثبيت و تأييد مطالب استاد و پيشينيان خود همّت گمارد، تحوّل تكاملي در معرفت بشري تحقق نخواهد يافت. بنابراين، روش درست آن است كه هر نسلي هدف خود را تكميل كار پيشينيان قرار دهد، نه تثبيت آن. در جوامع غیرعلمی، هميشه به تثبيت بيش از تكمي بها مي‌دهند تا جايي ­كه اگر كسي گامي در خلاف گذشتگان بردارد، مورد تحقير و انكار قرار مي‌گيرد. در اين‌گونه جوامع، به‌جاي تشويق افراد متّكي به خويش و جسور، آنان را به گستاخي و بي‌پروايي ناشي از جهل و انحراف متّهم مي ­کنند.

 


1- سعدي: دلايل قوي بايد و معنوي               نه رگ ­هاي گردن به حجت قوي

2- ر.ك: بيكن، فرانسيس، ارغنون نو. و گزارش­ هاي تاريخ فلسفه غرب از انديشمندان گوناگون، همانند كاپلستون، راسل، ويل دورانت و جز اين ­ها؛ دكارت، تأمّلات و گفتار در روش.

[3]- كانت، ايمانوئل، مقاله «روشن‌نگري چيست؟» ترجمه سيروس آرين‌پور، در مجموعه روشن‌نگري چيست؟  گردآوري ارهارد بار، تهران، انتشارات آگاه، چاپ اول، 1376، ص17

[4]- به­ نقل از مرحوم مظفّر، در مقدمه‌اش بر اسفار صدرا.

[5]- ابن سينا، رساله‌هاي هفت گانه، رساله پنجم در اقسام علوم عقلي.

[6]- صدرالمتألهين، محمد، الاسفار الاربعة، چاپ قم،  ج1، ص20.