یک- روش پرهيز از خودكامگي ذهن

چنان­كه گذشت، اولاً ما هيچ گزاره­ مابعدالطبيعي را، فطري عقل بشر ندانسته، همه معلومات انسان، حتي علم به بديهيات اوليه از قبيل «امتناع اجتماع نقيضين» را نيز، پيش از هرگونه تجربه حسي غيرممكن مي‌دانيم. ثانياً، می­دانیم که از حس تنها بدون دخالت ذهن كاري ساخته نيست. بنابراين، ادراكات ما، حتي بديهيات و گزاره‌هاي پايه، حاصل كار دوجانبه حس و ذهن‌ هستند.

در اين كاركرد دوجانبه، حس بر ذهن برتري و تقدم دارد. براي اين­كه ذهن سرمايه معرفتي خود را از حس مي‌گيرد. اين تقدم و برتري حس بر ذهن، دو نتيجه دارد؛ يكي اينكه اگر حس نباشد، معرفت نخواهد بود.[1] ديگر اينكه، اگر محسوسات نباشند، علم و معرفت نخواهد بود. اگر اشيايي باشند كه نتوانند حواس ما را تحريك كنند، يا آنكه بتوانند تحريك كنند، اما دور از دسترس حواس ما باشند، تصوري از آنها نخواهيم داشت.

با توجه به اين مطالب، مشكل مابعدالطبيعه از اينجاست كه گزاره‌هاي آن به حس و تجربه ما نمي‌آيند. لذا، جاي اين پرسش بسيار مهم و جدي است كه چگونه و از چه راهي به گزاره‌هاي مابعدالطبيعي دست مي‌يابيم؟

بديهي است که در صورت عدم ارائه يك راه و روش عقلاني و قابل توجيه، اگر كسي مابعدالطبيعه را سراپا موهوم دانسته و حاصل خودكامگي‌هاي عقل نظري بداند، حق با او خواهد بود.

اكنون كه اساس هرگونه معرفتي را حس دانستيم، بايد به يك نكته اساسي ديگر نيز توجه داشته باشيم و آن اينكه حس و احساس وقتي تبديل به معرفت مي‌شود كه در نظام ذهن تبديل به مفهوم انتزاعي گردد. بنابراين، چنانكه ذهن بدون حس به معرفت نمي‌رسد، حس هم بدون عمل ذهن (فاهمه) توليد معرفت نمي‌كند. در اين ميان، اگر در نهايت، معرفت را در نظر بگيريم، بيشتر با فاهمه و ذهن سر و كار خواهيم داشت. زیرا، چنانكه گذشت، اصولاً تفكر شخصي ما و نيز انتقال دادن مطالب به ديگران، كلا بر اساس مفاهيم كلي و انتزاعي است. بنابراين، ما در فهم جهان و انتقال اين فهم، با انتزاعيات ذهني سروكار داريم، نه با محسوسات و جزئيات عيني.

اما، چيزي كه هست اين گزاره‌هاي مركب از مفاهيم كلي و انتزاعي، در معارف مربوط به فيزيك و جهان مادي، به جهان عيني باز مي‌گردند و جهان خارج از ذهن را براي ما توصيف مي‌كنند. بدين سان با جهان عيني دوگونه رابطه دارند:

اولاًـ در اصول و بسايط، به وسيله حواس، از جهان خارج كسب شده‌اند.

ثانياًـ از لحاظ اعتبار، مرجع و مستندشان در جهان خارج است. گزاره «آب در صد درجه مي‌جوشد»، با حس و تجربه از خارج ذهن به ذهن آمده و از نظر اعتبار هم وقتي معتبر است كه بتواند در تجربه خود را نشان بدهد.

اين انتزاع به دو صورت انجام مي‌پذيرد. به همين دليل مفاهيم انتزاعي نيز به دو گروه تقسيم مي‌شوند كه در فلسفه ‌اسلامي به نام معقولات اولي و معقولات ثانوي معروف­اند. معقولات اولي، از موجودات عيني انتزاع شده‌اند، در صورتي­كه معقولات ثانيه، از آن مفاهيم انتزاع شده‌اند، نه از موجودات عيني. اين معقولات ثانوي خود بر دو قسم­اند:

يكي آن­ها كه اوصاف مفاهيم ذهني­اند، مانند: كلي، جنس و نوع.

ديگر آن­ها كه اوصاف موجودات عيني­اند، مانند: امكان، عليت، حدوث.

قسم اول جنبه منطقي دارد. از اين مفاهيم در شناخت نظام ذهن در ارتباط با طبقه­بندي و استدلال استفاده مي‌شود.

اما از قسم دوم، در تفسير و تبيين جهان هستي استفاده مي‌شود.

اكنون بايد ديد كه «انتزاع» يعني چه؟ آيا انتزاع، يك عمل خودسر ذهن است كه به دلخواه انسان صورت مي‌پذيرد؟ شايد در يك نگاه ساده چنين به نظر آيد. اما در حقيقت چنين نيست. چنان­كه حواس ما خودسر نيستند و به دلخواه نمي‌توانند عمل كنند، ذهن ما نيز خودسر نيست. شما نمي‌توانيد به­صورت جدي 7=2×2 را بپذيريد. هر چيزي در نظام ذهن به­صورت جدي قابل قبول نيست. شما مي‌توانيد، انسان بالدار تصور كنيد، اما آن را جدي نمي‌گيريد. در اين­جا نكته‌اي هست كه در موضوع مورد بحث ما (مابعدالطبيعه) بسيار سودمند خواهد بود؛ همان نكته‌اي كه در جايي ديگر[2] توضيح داده­ایم ­كه هر گزاره‌اي كه با نظام ذهن سازگار نباشد، مردود است و نيازمند استدلال هم نيست.

بنابراين ذهن ما نيز مانند حواس ما خودسر نبوده، بلكه خودمختار است. يعني در عمل خود مستقل است و لذا انتزاع‌هاي آن بر هوا نبوده و بي­حساب و مبنا نيست. اين­كه كانت مقولات و مفاهيم فاهمه را مقدم بر تجربه دانسته و تجربه را در سايه اين مقولات و مفاهيم ممكن مي‌داند[3]، يعني همين. یعنی نظام ذهن براي خود اعتبار و استقلال دارد. هيوم نيز به اين نكته تأكيد دارد و چنين مي‌گويد:

«... ليكن اگر درست بيازماييم، خواهيم ديد كه هر چند فكر ما ظاهراً نامحدود و داراي آزادي مطلق به نظر مي‌رسد، ولي في­الواقع دايره­ آن بسيار تنگ و محدود است. قوه ابداع خيال فقط عبارت است از توانائي تركيب كردن و جابه‌جا ساختن و افزودن و كاستن موادي كه به وسيله حواس و تجربه و مشاهده در اختيار آن گذاشته مي‌شود»[4] .

با توجه به نكات ياد شده نتايج زير به دست مي‌آيند:

ادامه دارد...

[1]- شفا، «برهان»، ص224: «من فقد حسّاً فقد علماً».

[2]- يثربي، يحيي، از يقين تا يقين، بوستان كتاب قم، 1386، فصل 6، بند2.

[3]- كانت، تمهيدات، بند5 به بعد و بند 30.

[4]-هيوم، ديويد، تحقيق درباره فهم انساني، ترجمه منوچهر بزرگمهر، فصل 1، بند13.

 

منظور من از دژهای مدرن و جدید خرافه، دژها و سنگرهایی است که در دنیای جدید پدید آمده ­اند. خرافه می ­تواند با بهره ­گیری از این سنگرها از خود دفاع نموده و به بقا و پایداری خود ادامه دهد. سنگرهای جدید با سنگرهای سنتی فرق دارند، زیرا سنگرهای جدید از طرف بعضی از روشنفکرنمایان دوران جدید مطرح شده ­اند که برای دفاعاز دیدگاه خود، دست به استدلال هم می ­زنند. در ادامه چند مورد از این سنگرهای مدرن را مورد بررسی قرار می ­دهیم.

 

1-­ عدم امکان ما بعدالطبیعه

از کانت به بعد، مشکلی در زمینه­ فلسفه مطرح شده است و آن اینکه دستیابی به داوری در حوزه­ مابعدالطبیعه امکان ندارد؛ زیرا، عقل تنها در حوزه­ تجربه می­ تواند به گزاره ­های قابل اطمینان و علمی دست یابد. اما، در قلمرویی که تجربه دخالت نداشته باشد، عقل می ­تواند  خودسری کند و با خودکامگی هرگونه گزاره­ ای را مطرح کرده و به دفاع از آن بپردازد.

يكي از خطرهاي قلمرو مابعدالطبيعه به ­معني عام و خاص آن، خودسري ذهن و عقل بر اساس تخيل و توهم است. اشكال عمده و درست كانت به مابعدالطبيعه، با عنوان مسائل جدلي دو سويه كه می شود به هر دو طرف قضيه  استدلال كرده و آن را اثبات نمود،[1] بر همين پايه استوار است كه میدان براي فعاليت ذهن باز است. او مي ‌گويد:

«در مابعدالطبيعه مي‌ توان به طرق عديده مرتكب خطا شد، بي آن­كه ترسي از برملا شدن خطا در كار باشد. چون تنها چيزي كه لازم است اين است كه ما با خود به تناقض نيفتيم كه اين نيز در قضاياي تأليفي -ولو به ­كلي موهوم‌ـ به سهولت ممكن است».[2]

اين شبهه و اشكال، بسيار به ­جا و منطقي است و كسي منكر چنين اشكالي در مباحث فلسفي نخواهد شد. اگر كسي در وجود چنين اشكالي ترديد داشته باشد، مي‌توان با ذكر نمونه‌هاي زيادي در تاريخ تفكر فلسفي او را توجيه كرد، مثلاً از همان آغاز همان­ قدر كه واقعي بودن جهان محسوس مورد توجه متفكران بوده، غيرواقعي و موهوم بودن آن نيز طرفداران زياد و مهمي داشته است. اگر دموكريت از نظريه ذرات دفاع مي‌كرد، ارسطو هم آن نظريه را مردود شمرده، از نظريه ماده و صورت دفاع مي‌كرد. در جهان اسلام نیز، اگر فلاسفه جهان را قديم زماني مي‌دانستند، متكلمان از حدوث زماني آن دفاع مي‌كردند و ده­ ها نمونه ديگر.

 

با قبول چنين مشكل و شبهه‌اي چه بايد كرد؟

در تاريخ تفكر، به اين پرسش دوگونه پاسخ داده‌اند که ما نیز می توانیم يكي از همين دو پاسخ را بپذيريم:

يك پاسخ اين است كه بايد از مابعدالطبيعه صرف نظر كرد. كاري كه حاصل نخواهد داشت و پرداختن به آن، جز يك بازي مسخره و اتلاف وقت نخواهد بود. آنان كه عمر خود را در اين راه تلف كرده و تا آخر عمر از كاري كه كرده‌اند، لذت برده‌اند، آدم ­هاي خوش خيالي هستند كه به خيالي خرسند شده‌اند.

تحقير متافيزيك و ردّ و انكار ارزش تلاش عقلي براي فهم مسائل فراگير جهان هستي، از عهد باستان تا به امروز از طرف اديان عقل گريز و مكاتب عقل ستيز ادامه داشته و دارد. اين ردّ و انکار در قرن هيجدهم ميلادي به دليل به ثمر نشستن تلاش انسان در حوزه علوم تجربي به اوج خود رسيد، زیرا مردم عملاً دیدند که علوم ­تجربی در حال توسعه و تکامل است، در حالی که هیچگونه تحول و توسعه ای در فلسفه ایجاد نشده ­است.

و اما پاسخ دوم اين است كه بايد بحث و تحقیق فلسفی را دنبال كرد. اگرچه، متفكران بزرگ هنوز هم نتوانسته‌اند در مسئلههاي فلسفي، مانند علوم ديگر به فرمول ­هاي روشني كه همگان بتوانند آن را دريافته و بپذيرند، دست يابند؛ اما آيا رها كردن اين آرزوي ديرين بشردر فهم هستيمنطقي است؟ كانت كه از اشكالات و دشواري ­هاي مابعدالطبيعه آگاه بود، در اين ­باره مي‌گويد:

«اين­كه روح آدمي، روزي يكسره روي از تحقيقات مابعد طبيعي بگرداند، همان اندازه دور از انتظار است كه ما براي آن­كه ديگر هواي آلوده تنفس نكنيم، روزي ترجيح دهيم كه به ­كلي دست از نفس كشيدن برداريم! مابعدالطبيعه، همواره در جهان و حتي در هر فرد و خاصه در هر انسان متفكری باقي خواهد ماند».[3] 

من هم دراين سخن با كانت موافقم، اما در روشي كه پذيرفته‌ام، كاملاً با او مخالفم. در اين ­باره بعداً توضيح خواهم داد.

به هرحال، هیچ‌کس نمی‌تواند در این مسئله تردید داشته باشد که کانت قله و اوج جریان روشن‌فکری غرب است و با غیرعلمی و غیرعقلانی اعلام کردن حوزه‌ مابعدالطبیعه و حکم به عدم امکان مابعدالطبیعه، بزرگترین ضربه را به خرافه و ادیان باطل زده است. اما، پیروان خرافه و ادیان باطل برآن کوشیده‌اند تا از نظریه‌ کانت تکیه‌گاهی برای خود فراهم آورند و آن را به سنگری برای دفاع از خرافه تبدیل کنند. اینان از نظریه‌ کانت این ­گونه بهره‌برداری کردند که اصولاً دین نباید با عقل سنجیده شود! چون خود کانت به گونه‌ای خدا و معاد را، نه براساس عقلانیت، بلکه بر اساس اخلاق اثبات کرده است، طرفداران خرافه و ادیان باطل این دیدگاه را تکیه‌گاهی قرار داده‌اند بر این‌که دین را، نه محصول عقل، بلکه محصول یک حس یا تجربه‌ درونی قلمداد کنند.

بنابراین، عدم امکان مابعدالطبیعه، از جهتی با همان غیرعقلانی بودن دین و ایمان همسان است. اما از آن جهت که خود تکیه‌گاهی است برای خارج کردن دین و ایمان از حوزه‌ داوری‌های علمی و عقلانی، باید به عنوان یک موضوع مستقل مورد بحث قرار گیرد.

ما با نقد  دیدگاه کانت می‌خواهیم بگوییم که هیچ مسئلهای از مسائل بشر نیست که از دسترس عقل و داوری علمی به دور باشد. بنابراین، انسان می‌تواند درباره‌ ادیان نیز داوری کند و براساس همین داوری‌ها، یکی از آن‌ها را بپذیرد یا هیچ‌یک از آن‌ها را نپذیرد.

نکته‌ دیگر این‌که، دیدگاه کانت در عدم امکان مابعدالطبیعه زمینه‌ای شده است برای دعوت به کثرت گرایی و پلورالیزم در زمینه‌ ادیان! و حتی زمینه‌ای شده است برای دعوت به سنت‌گرایی! چون همه‌ این دعوت‌ها به گونه‌ای از مسیحیت غیرعقلانی و تحریف شده و ضد اصالت و اعتبار انسان سرچشمه دارند، عملاً نظریه‌ کانت را تکیه‌گاهی قرار داده‌اند برای بی‌اعتبار کردن انسان و عزل عقل و اندیشه‌ او از داوری و انتخاب.

 همه‌ این‌ها اهمیت بررسی نظریه‌ کانت را آشکار می‌سازند.

از این جاست که ما نخستین مسئله را در بحث از دژهای خرافه، همین مسئله کانت قرار داده‌ایم، با این که کانتريال چنان که گفتیم، در قله‌ جریان روشن‌فکری غرب قرار دارد که یکی از هدف‌های این جریان، مبارزه با خرافه و ادیان خرافی بود. از این رو، ما درعین پذیرش شبهه‌ کانت، با پیشنهاد راه‌حلی می‌خواهیم با حکم به امکان مابعدالطبیعه و امکان داوری درباره‌ درستی و نادرستی ادیان، متولیان خرافه را از یکی از سنگرهایشان به عقب برانیم؛ زیرا برآنیم که همه­ دین ­ها خرافی نیستند و ما می­ توانیم ادیان را بررسی نموده، با داوری درست و معتبر، دین درست را از دین باطل بازشناسیم. اکنون به بحث کانت باز می‌گردیم. 

به هرحال، مشكل بنيادي مابعدالطبيعه، همين خودكامگي ذهن است. اين خودكامگي از آنجاست كه مابعدالطبيعه، ملاك و مستند عيني ندارد. لذا، هر كسي برابر تمايلات و زمينه‌هاي ذهني و شخصيتي خود، مابعدالطبيعه خاص خود را سامان مي‌بخشد. كانت در ادامه­ مطلبي كه درباره ارج و اهميت مابعدالطبيعه از او نقل كرديم، درباره اين آشفتگي‌ها چنين مي‌گويد:

«اما، چون يك اندازه ثابت همگاني در دست نيست، هر كس مابعدالطبيعه خود را به قامت خود خواهد بريد[4].

بنابراین، با قبول امکان خودکامگی ذهن در قلمرو مابعد­الطبیعه، می ­خواهیم روش پرهیز از این خودکامگی را مورد بحث قرار دهیم:

ادامه دارد...

 


[1]- كانت، تمهيدات، بند 52

[2]- همان، بند52 ب.

[3]- همان، ص223.

[4]- همان.

­

 

متولیان خرافه همیشه برآن می­ کوشند تا اشخاص و مراکزی را سرچشمه­ کارهای غیر عادی و اعجاز گونه و به اصطلاح کرامات معرفی کنند.

در تاریخ همه­ مکتب­ های غیر عقلانی، موارد بی ­شماری از کارهای غیر عادی و کرامات را می­ توان یافت. هزاران مرکز شفا بخش در مسیحیت و هزاران مرکز در ادیان و مکاتب هندی برای مردم حاجت می­ دهند و شفا می ­بخشند و مشکل حل می ­کنند. درعرفان اسلامی نیز، کرامات اولیا در تذکره­ ها و تاریخ­ ها حجم قابل توجهی دارند.[1] دریغا که این مسئله در اسلام و تشیع نیز جایگاه خاصی پیدا کرده است، با این­ که زبان وحی به رسول خدا(ص) فرمان می ­دهد به مردم بگوید از من انجام کارهای غیرعادی را نخواهید، معجزه­ من همین قرآن است و ابزار تشخیص شما، عقل و اندیشه­ شماست.

 من منکر معجزه­ پیامبران نیستم. بی­تردید، همه­ پیامبران در شرایط لازم از معجزه بهره­ می ­گرفتند. اما، این خود یکی از معجزه ­های دین اسلام است که بر معجزه تکیه نمی ­کند. به همین دلیل، معجزه ­های حسی و مربوط به حوادث کائنات در قرآن کریم جایگاهی ندارند. مردم بارها و بارها از رسول خدا معجزه­ حسی خواستند که انجام آن از طرف خداوند رد شد.[2] اگر هم در جایی مردم می­ خواستند حادثه ­ای را معجزه حسی بشمارند، آن حضرت مخالفت می ­کرد. روزی که تنها پسرش ابراهیم از دنیا رفت، خورشید گرفت. همهمه‌ مردم بلند شد كه خورشيد گرفته است! ياران محمد گريه سر دادند و گفتند: جايگاه رسول خدا و فرزند خردسالش را بنگريد كه آسمان در مرگ او عزادار است!

چون رسول خدا سخن مردم را شنيد، لحظه ‌اي مرگ ابراهيم را از ياد برد، اشك چشمانش خشكيد و خود را به جايي كشيد كه مردم بيشتري او را ببينند و فرمود: اي مردم! زبان به سخن نادرست باز نكنيد و بي دليل و برهان باور متراشيد! خورشيد و ماه از مرگ و زندگي هيچ كس اثر نمي‌ پذيرند. اين‌ ها دو آيه و نشانه از آيات و نشانه هاي خداوند هستند. بنابراين، با مشاهده اين دگرگوني سر به سجده خدا بگذاريد و گرداننده‌ كائنات را ستايش كنيد.[3]

 در اين جا نيز محمد اعجاز ديگري را براي هميشه‌ تاریخ به ثبت رسانيد! و باز هم يك معجزه حسي هميشه قابل ترديد را با يك اعجاز عقلي و ترديد ناپذير جابجا كرد.

نمونه‌ دیگر آنکه، لشكر اسلام در سفری برای جهاد در مرزهای روم به سرزمين «حجر» رسيد كه ويرانه هاي قوم ثمود بود. شب طوفان شن و ماسه همه جا را پوشانيد و چاه ­ها را از نظر لشكريان گم كرد. لشكریان اسلام با خطر بي آبي روبرو شده و نگران آن بودند كه تا رسیدن به سرزمينی ديگر، از تشنگي هلاك شوند. اما، ناگهان هوا ابري شد و رگبار باران آنان را از آب بي ‌نياز كرد. شادمان نزد رسول خدا(ص) آمده و گفتند: معجزه رخ داده است.

رسول خدا نظر آنان را نپسنديد و گفت: نه! اين معجزه نيست. ابري در حركت بوده و باراني به ما رسيده است!

در اين جا رسول خدا يك باور شكننده و مقطعي را با يك باور استوار و جاودانه جابجا مي كند و يك اعجاز واقعي را در جاي يك «شبه معجزه» قرار مي دهد. اگر باران را معجزه اعلام كنند، هر كسي ميتواند ترديد كند كه شايد يك جريان عادي بوده است. چنانكه در همان زمان كه عده اي آن را معجزه مي ناميدند، بعضي از منافقان، آن را يك جريان عادي تلقي مي كردند. اما، اينكه يك رهبر و يك انسان كه پيروانش مدام مي كوشند تا او را موجودی خداگونه و مافوق طبيعت نشان دهند، نظر ياران در مورد معجزه بودن باران را رد می كند، اعجازی است كه هيچگاه براي عقل و انديشه بشر، جاي ترديد نخواهد بود.[4]

 

 


-فریدالدین عطار، تذکره الاولیا.[1]

1- اسراء/ آیه­های 90 تا 93. هود/ 12. نساء/ 153. انعام/ 7 و 8. و موارد دیگر.

[3]2 - ترجمه التنبیه و الاشراف. ص 252. ترجمه طبقات کبری ج 1، ص 130. ترجمه تاریخ یعقوبی. ج 1. ص 457 و سیره ها و کتب تاریخی دیگر.

[4]1 - سیرت رسول­الله، ج2، ص 961 به بعد. سُبُل الهدی ج5،ص 433 به بعد. تاریخ­الاسلام، ج2، ص 627 به بعد.

 

 

ج- عدم امکان ایمان به دور از عقل و اندیشه

در حقیقت ایمان، کار عقل است، زیرا ایمان چیزی است در مقابل شک و تردید. «شك» در مفهوم دودلي، به معني آن است كه شخص در قضیه ای به مرحله­ جزم و قطع نرسيده است و ايمان در مفهوم باور، به معني آن است كه فرد به مرحله­ جزم و قطع رسيده است.

بنابراين، اگر ذهن ما به هر دليل، نسبت به حكم قضيه­ اي قطع و جزم پيدا كرد، به مرحله­ ايمان و يقين رسيده است، وگرنه در حال شك و دودلي خواهد بود و اين دو، يعني ايمان و شك، دو حقيقت عقلاني و در عین حال متضادند؛ به گونه ­اي كه اگر در قضيه­ اي يقين داشته باشيم، ديگر جايي براي شك باقي نمي­ ماند و اگر شك داشته باشيم، حتماً هنوز امكان جزم و يقين براي ذهن ما فراهم نشده است.

 

تذکر چند نکته:

1. هر يقيني مطابق با واقع نيست!

بسياري از يقين­ها هستند كه منشأ آنها، نه علم و آگاهي نسبت به واقعيت، بلكه جهل مركب ناشي از تقليد و تعصب است كه متأسفانه اكثريت انسان­ها در حصار چنين يقيني گرفتارند.[1] بنابراين، در تضاد شك و يقين، لحاظ وحدت ذهن شرط است. به اين معني كه يك ذهن نمي­ تواند نسبت به حكمي يقين داشته و در عين حال شك هم داشته باشد، اما ممكن است نسبت به چيزي يقين داشته باشد، مانند ذهن يك مسيحي به مسيحيت، ولي ذهن انسان ديگري در آن قضيه دچار ترديد و شك باشد.

2. ايمان با يقين مساويست.

يعني اگر به حكمي يقين پيدا كنيم، در حقيقت به آن ايمان آورده­ايم و اگر يقين پیدا نكنيم، ايمان آوردنمان غيرممكن خواهد بود. مگر اين­كه ايمان را برخلاف معني واقعي آن، مجازاً به معني اقرار لفظي به­كار بريم، اگرچه اين قرار و اعتراف برخلاف يقين و ايمان و باور ذهني ما باشد.

بنابراین، اگر كسي با توجه به این دو نکته در چنين شرايطي قرار گيرد، براي توجيه اين تضاد ناچار است بگويد كه اولاً، حوزه­ ايمان و انديشه از يكديگر جداست. يعني، قضيه ­اي كه در حوزه­ تعقل قابل تصديق و قبول نباشد، در حوزه­ ايمان قابل قبول و اقرار خواهد بود. ثانياً، ايمان به اين معني، هميشه با شك و ناباوري همراه خواهد بود. ثالثاً، ايمان برخلاف مفهوم عادي خود، متكي بر دستگاه ادراكي و فكري نبوده، بلكه محصول اراده و خواست خواهد بود. اما، چنان­ كه گفتيم، چنين ايماني، در حقيقت، «ايمان» نيست؛ بلكه نوعي توافق و تباني است بر اين­كه تنها يك اعتراف و اقرار لفظي را كه ناشي از يك تحكم است، «ايمان» بناميم. در چنين ايماني، چيزي كه مشكوك و حتي مردود ذهن و قواي ادراكي ماست، عنوان «ايمان» به خود گرفته است.

 

د- نتیجه­ درگیری ایمان با عقل و علم

دليل و انگيزه­ اصلي درگیری انسان دین ­دار با علم و دین، آن است كه در اديان غيرعقلاني، همانند مسيحيت، جز اين، راه و چاره ­اي نداريم، زیرا از طرفي، بشر تحت حاكميت قواي ادراكي خويش است، يعني علم و آگاهي انسان يافته­هاي خود را بر او مي­قبولانند. از طرف ديگر، نفوذ و تأثير دين در انسان­ ها و وابستگي آن ها به ديانت را نمي­ توان ناديده گرفت. طبعاً انسان باید یکی از سه روش زیر را انتخاب کند:

* طرد دين.

* طرد و تحقير عقل و علم.

* تفكيك حوزه­ علم و دين.

حال به توضيح مختصري درباره­ هريك از راه و روش یاد شده مي ­پردازيم:

 

الف) طرد دين

وقتي كه اصول و مباني يك دين و مكتب برخلاف عقل و آگاهي ما بوده يا با عقل و آگاهي ما كه يگانه وسيله­ ارزيابي و تصور تصديق ماست، قابل درك و تصور و تصديق نباشد، بسيار طبيعي است كه آن دين يا مكتب را طرد كنیم. ما انتخاب اين روش و طريق را در كساني، مانند برتراند راسل و روشنفكران غربي گذشته و حال عملاً مشاهده مي ­كنيم. ظهور مكتب­ هاي الحادي به صورت ماترياليسم يا در قالب نوعي از اگزيستانسياليسم و اومانيسم، همه و همه تا حدود زيادي نتيجه­ عدم معقوليت اصول و مبادي مسيحيت حاكم بر غرب است.

در اينجا، ذكر نكته ­اي را خالي از فايده نمي ­دانم و آن اين ­كه، نظام ديني با نظام علمي يك فرق اساسي دارد. نظام ديني، برخلاف نظام علمي تجزیه ­پذير نيست. به اين معني كه شك و ترديد در جزئي از اجزاي آن، مساوي شك و ترديد در مجموعه آن است.

 به هر حال، از طرفي عدم معقوليت مباني دين مسيحيت در حدي بود كه حتي تلاش تجددطلباني همچون مارتين لوتر نيز نمي­ توانست به عنوان راه حل مطرح شود. از طرف ديگر، بهره­ گيري كليسا از قدرت در قرون وسطي براي دفاع از اين اصول و مباني چنان وحشتناك بود كه با تغيير شرايط اجتماعي و سياسي در عصرجديد، هر انسان منصفي، روشنفكران غربي را در موضع گيري ضد مذهبي­ شان معذور مي ­دارد.

 

ب) طرد و تحقير عقل و علم

علم ستيزي و عقل ستيزي به صورت صريح و بي ­واسطه در جايي كه مباني و اصول غير معقول داشته باشيم، امری اجتناب  ناپذير است. اين كار در مسيحيت سابقه­ ممتد دارد.

كانت پس از آن همه نقادي ارزشمند از عقل و انديشه و پس از آن همه تأكيد بر نارسايي دلايل عقلي اثبات وجود خدا، از آنجا كه يك مسيحي بود، سرانجام به اين نتيجه ­رسید كه بايد «علم را كنار بزند تا جايي براي ايمان باز كند».[2]

البته، نبايد از اين نكته غفلت كرد كه طرد عقل و علم براي مسيحيان ذاتاً مطلوب نيست، بلكه به ناچار اين كار را انجام مي دهند. زیرا، انسان به سادگي از قواي ادراكي خود سلب اعتماد نمي ­كند و دلش مي­ خواهد كه كارهايش بر پايه­ فهم و تعقل باشد.

از اينجاست كه مسيحيت نيز نهايت تلاش خود را براي عقلاني كردن الهياتش به كار گرفته است، اما از آنجا كه الهيات مسيحي، ذاتاً از معقوليت بهره­ مند نيست، طبعاً در اين تلاش به نتيجه­ مطلوب دست نيافته است.

«اونامونو» مي­ گويد: «ايمان نه به قبول عام و نه به تأييد سنت و نه با ارج و اعتبار يافتن، احساس امنيت و آرامش نمي­كند. ايمان در پي تأييد يافتن از دشمن خويش است، از عقل».[3]

تلاش مسيحيت در جهت عقلاني كردن الهيات خود، سرانجام نه تنها الهيات را عقلاني نكرد، بلكه فلسفه را هم كنيز خود ساخت. به گونه ­اي كه عنوان مَدرسي (Scholastic) كه محصول همين به خدمت درآمدن فلسفه بود، هم اكنون براي فلسفه يك عنوان اهانت­ آميز و تحقير­ كننده است، درحالي ­كه الهيات مسيحي هيچ اعتباري از نظر عقلاني شدن به دست نياورده است.

 

ج) تفكيك حوزه­ ايمان از علم

اين روش و تدبير كه از حزم و محافظه­كاري بيشتري بهره­مند است، در حقيقت به خاطر آن است كه انسان هم دین را بتواند داشته باشد، هم علم و انديشه را. در اين روش سعي بر آن است كه از تضاد و تخاصم ميان علم و دين با تقسيم قلمرو آن دو جلوگيري شود.

بنا بر اين طريق، روش علم و مسائل علمي بر عقل و انديشه استوارند و عقل و انديشه نيز در زمينه­ علوم كار آیي دارند. اما، الهيات از قلمرو ديگري سرچشمه مي­ گيرد كه ربطي به عقل و انديشه ندارد. منشاء ايمان، نه عقل و انديشه، بلكه چيز ديگري است از قبيل احساس، اراده، كشف و غيره. با اين حساب، مي ­توانيم علم را بر اساس مباني خاص خود و ايمان را هم بر اساس مباني خاص خودش داشته باشيم.

در چنين وضعي، فرق دارد كه مبناي ايمان را، فلان احساس خاص بدانيم يا اراده يا كشف. به هر حال، اين ايمان براي انسان مبناي غیرعقلاني خواهد داشت، چون انسان که چيزي جز همين انديشه[4] نيست، نمی تواند از عقل و انديشه­ خود  جدا شود و در نتیجه دائماً خود را گرفتار دو حالت متضاد خواهد يافت؛ یکی، حالت ايمان برخاسته از اراده و احساس و دیگری، حالت ناباوري و شك و ترديد برخاسته از دستگاه انديشه و ادراك.

فرانسيس بيكن، فيلسوف انگليسي قرن هفدهم، جز اثبات وجود خدا، «باقي مطالب الهيات را تماماً حاصل كشف و شهود محض مي ­دانست. در حقيقت، وی معتقد بود كه وقتي احكام ديني در نظر عقل محض، كاملاً نامعقول مي­نمايد، پيروزي ايمان به حدّ اعلي رسيده است».[5] يعني، مؤمن واقعي و به تمام معني، كسي است كه بتواند غير ممكنات را بپذيرد!

از این سه راه و روش، دو مورد آن به سود خرافه است، یعنی اگر عقل و علم را تحقیر کنیم، یا حوزه­ علم ودین را از هم جدا کنیم، کاری کرده­ ایم که در نهایت به سود خرافه تمام خواهد شد. زیرا، عملاً با کنار گذاشتن عقل و علم از داوری در حوزه­ دین، فضای دین را برای ورود مسائل خرافی آماده کرده ­ایم. این، خود در نهایت به آنجا می­ انجامد که انسان­ ها خود دین را کنار بگذارند، زیرا دین آلوده به خرافات، سرانجامی نخواهد داشت! بنابراین، جدا کردن حوزه­ ایمان از علم و عقل، عملاً نه به سود دانایی و معرفت خواهد بود و نه به بقای دین یاری می ­رساند.

 


1. براي توضيح بيشتر مراجعه شود به مقاله «زندان يقين» در مجموعه يادنامه علامه طباطبايي (ره)، ج2، نشر دانشگاه تبريز.

1. Critic.B.xxx.

2. درد جاودانگي، ص103.

3. اي برادر تو همه انديشه­اي. مولوي.

1. راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، ترجه دريابندري، انتشارات فرانكلن، چاپ دوم، ص93.

 

از دیرباز متولیان خرافه، برآن کوشیده­اند که از راه و روش­های گوناگون بهره­ گرفته و به دفاع از خرافه بپردازند. ما در اینجا چند مورد از این ترفندها را یادآور می­شویم:

 

1-غيرعقلاني دانستن ايمان

همه­ ادیان باطل دوران باستان و حتی بیشتر ادیان در زمان حاضر، کار خود را فراتر از عقل و اندیشه می ­دانند. کاری که در خور عقل بشر نیست و انسان­ها به خودی خود نمی ­توانند در آن مسیر گام بردارند، بلکه باید تسلیم کسانی باشند که به گونه ­ای با منابع و سرچشمه ­های دیگری فراتر از عقل و اندیشه ارتباط دارند؛ مانند کاهنان، جادوگران و مدعیان دروغین پیامبری.

مکتب­ های غیرعقلانی، مانند مسیحیت و مکتب ­های هندی و عرفان اسلامی، ایمان به مکتب خود را عقلانی نمی­ دانند، زیرا اصول این مکتب ­ها به گونه ­ای نیست که با عقل و اندیشه قابل بررسی و قابل توجیه باشد. هیچ انسانی به هنگام پذیرش این مکتب ­ها نمی­تواند اصول این مکتب ­ها، همانند تثلیث مسیحی، نیروانای هندی و یا وحدت وجود عرفان اسلامی را با عقل و اندیشه برای خود توجیه کند. به همین دلیل است که نخستین شرط ورود به این گونه مکتب ­ها کنار گذاشتن عقل و اندیشه است:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

حافظ

اینک، در این باره  کمی بیشتر توضیح می­ دهیم:

الف-ایمان دور از خردورزی و اندیشه

 در كتب مقدس مسيحيان آمده است كه:

«باخبر باشيد كه كسي شما را نربايد به فلسفه و مكر باطل، برحسب تقليد مردم و برحسب اصول دنيوي، نه برحسب مسيح»[1]

و نيز:

«زنهار كسي خود را فريب ندهد! اگر كسي از شما خود را در اين جهان حكيم پندارد، جاهل بشود تا حكيم گردد. زيرا حكمت اين جهان نزد خدا جهالت است، چنان­ كه مكتوب است: «حكما را به مكر خودشان گرفتار مي ­سازد».[2]

و ايضاً:

«خداوند افكار حكما را مي ­داند كه باطل است.»[3]

مكتب­ هاي غيرعقلاني بسيار ديرينه بوده و در همه­ نواحي دنياي باستان رواج داشته ­اند. مکاتب عقلانيت در مقايسه با مکاتب غيرعقلاني در تاريخ زندگي بشر سابقه­ كمتري داشته و نيز طرفداران بسيار كمتري دارد.

اديان هند و اديان باستاني يونان و سرزمين­ هاي ديگر، همه غيرعقلاني بوده اند. عقلانيت در يونان باستان چند قرني طرفدار پيدا كرد و ترويج شد، اما پس از ارسطو بار ديگر مكتب ­هاي غيرعقلاني كه تحت تأثير تعاليم مثلث غيرعقلاني ارفه ­اي - فيثاغوري- افلاطوني بودند، رو به رشد نهاده و سرانجام فلوطين و نوافلاطونيان با تعاليم غيرعقلاني خود وارثان منحصر به فرد ميراث يوناني شناخته شدند.

با پيدايش مسيحيت تحريف شده و تركيب آن با تعاليم غيرعقلاني نوافلاطونيان، مكتب ­هاي غيرعقلاني غربي با دين تحريف ­شده­ شرقي تركيب شده و غيرعقلاني بودن به جريانی مقدس و خدايي تبديل گرديد.

«در سال 529 امپراطور ژوستينين مدرسه­ كهن فلسفه در آتن را كه آخرين دژ نفوذناپذير كفر و الحاد فكري بود، تعطيل نمود. آخرين استاد بزرگ آن پروكلوس (412-485) از پيروان وفادار و پرشور افلوطين بود. فلسفه­، شرك زيرزميني شد و به نظر مي ­رسيد مغلوب دين مسيحيت شده است. ليكن چهار سال بعد، چهار رساله­ عرفاني نگاشته شد كه ظاهراً توسط دنيس آريوپاگوسي، نخستين كسي كه به دست سنت پل به آيين تازه گرويد، نوشته شدند كه ترجيح داد ناشناخته بماند. ليكن، اين نام مستعار نيرويي نمادين داشت كه از هويت واقعي نويسنده مهم­ تر بود. دنيس دروغين توانست به نگرش­ هاي نوافلاطوني غسل تعميد دهد و خداي يونانيان را به نكاح خداي كتاب مقدس درآورد».[4]

بدین ­سان، آموزه ­های غیرعقلانی فلوطین با مسیحیت تحریف شده ترکیب گردید و ایمان را از حوزه­ عقل دور نگه داشت و سرانجام در عصر حاضر ايمان ­گرايي چنين تعريف مي­ گردد:

«ايمان ­گرايي ديدگاهي است كه نظام ­هاي اعتقادات ديني را موضوع ارزيابي و سنجش عقلاني نمي ­داند. براي مثال، اگر بگوييم كه ما به وجود خداوند و عشق او نسبت به انسان­ ها ايمان داريم، در واقع گفته ­ايم كه ما اين امر را مستقل از هرگونه قرينه و استدلالي پذيرفته ­ايم و هرگونه كوششي را كه براي اثبات يا انكار عشق خداوند نسبت به انسان ­ها صورت پذيرد، مردود مي­ دانيم».[5]

ايمان­ گرايي براي مؤمنان هريك از اديان و مذاهب جهان، در داخل همان دين و مذهب خوشایند مي ­باشد. تا جايي كه اگر به پيروان هريك از اديان و مذاهب جهان بگوييم كه: «اصول اعتقادي شما فطري بوده و بي­ نياز از عقل و استدلالند، خوشحال خواهند شد و خواهند گفت آري ما عقايد و باورهاي خود را در درون جان و دل خود يافته و خود را نيازمند استدلال و جستجو نمي­ بينيم!»

روشن است كه چنين احساسي به آنجا مي ­كشد كه ايمان را محصول احساس و تجربه­ اشخاص بدانيم، نه نتيجه­ تدبر و انديشه و استدلال انسان­ ها و گزينش و تصديق آنان.

ب-­مشکلات ایمان دور از عقل و اندیشه

چنين ايماني از جهات مختلف انسان را با اشكال رو برو مي ­كند، از جمله:

1- عدم امكان انتخاب: اگر كسي به­ وسيله­ آبا و اجداد خود دين مخصوصي را پذيرفته باشد، در همين عقايد موروث و تقليدي خود مي­ تواند بماند. اما، اگر  بخواهد دين خود را خودش انتخاب كند، با كدام مبنا مي ­تواند يك دين را از ميان اديان مختلف برگزيند و آن دين را دين خود بداند، نه اديان ديگر را؟ اين مشكل را متكلمان اسلام از ديرباز دريافته و مطرح كرده­ اند. بدين ­سان كه اگر انتخاب اصول دين بر اساس عقل نباشد، انسان دچار مشكل خواهد بود. براي­ اين ­كه، اگر همه­ اديان را بپذيرد، دچار تناقض و دردسر خواهد بود. روشن است كه يك شخص نمي ­تواند مسلمان باشد و در عين حال مسيحي، يهودي، بودايي و زرتشتي هم باشد . در صورتی که بخواهد دين معيني را از ميان اديان انتخاب كند، اگر در اين انتخاب دليل و مرجحي داشته باشد، ايمان او به آن دين براساس عقل و استدلال خواهد بود و اگر بدون مرجح و دليل يك دين را بر اديان ديگر ترجيح دهد، از نظر منطقي امكان نخواهد داشت.[6]

2-عدم امكان تحقيق: با غيرعقلاني دانستن ايمان، پيروان اديان مختلف امكان تحقيق و جستجو را از دست خواهند داد، براي اين ­كه تحقيق و جستجو جز در قلمرو عقلانيت امكان نخواهد داشت. روشن است که عدم امکان تحقیق باعث مي ­شود كه پيروان دین درست به حقانیت دین خود توجیه و استدلالی نداشته باشند و پیروان ادیان باطل و خرافي نيز هميشه در گمراهي بمانند.

3- بدبيني نسبت به مخالفان: اگر ايمان را عقلاني ندانيم، بايد آن را محصول عنايت و رحمت خدا دانسته و بي­ ايماني را نتيجه­ بدنهادي انسان و سلطه­ شيطان بدانيم. بنابراين، پيروان هر ديني خود را خوش فطرت و نیک نهاد دانسته و مخالفان خود را افرادي می­ دانند كه مورد عنايت و رحمت خداوند قرار نگرفته ­اند و به دليل نهاد بدشان دچار سلطه­ شيطان شده ­اند!

4-ترجيح جهل بر علم و جاهلان بر عالمان: اگر ما ايمان را عقلاني ندانيم، عملاً افراد مؤمن، اما عوام و نادان را بر افراد دانا و انديشمندي كه دين ما را نپذيرفته ­اند، برتر خواهيم نهاد. چنان­كه، در مسيحيت غيرعقلاني بارها و بارها دانايي و دانايان نكوهش و از جهل و جاهلان تجليل شده است.[7]

ادامه دارد...

 


1. كتاب مقدس، نامه پولس به كولسيان: 2/8..

[2]. كتاب مقدس، اول قرنتيان: 3/18-20.

3. همان.

4. آرمسترانگ، كارن، تاريخ خداباوري، ترجمه خرمشاهي، بهاءالدين، سالكي، بهزاد، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، تهران، 1385، ص207.

1. پترسون، مايكل و...، عقل و اعتقاد ديني، ترجمه نراقي، احمد، سلطاني، ابراهيم، انتشارات طرح نو، تهران، 1379، ص78.

2. فاضل مقداد، شرح باب حادي عشر، مؤسسه مطالعات اسلامي دانشگاه مك گيل، تهران 1365، ص4.

3. براي نمونه بنگريد به: اول قرنتيان، 3/ 18-20.

 

 

يقين جزمي، توان بقا و استمرار داشته و در برابر تهاجم ايستادگي مي‌كند. در اين مقاومت عواملي از درون و برون مؤثّرند كه به چند مورد از آن­ها اشاره مي‌كنيم:

1) قداست و سنّتي بودن مسائل: در جامعه و محيط جزمي، مسائل فكري حالت يك سنّت مقدس پيدا مي‌كنند كه كسي به فكر مخالفت با آن­ها نمي‌افتد. توافق عمومي بر صحّت و حرمت يك مجموعه­ اعتقادي، همانند سدّ استواري، مانع هرگونه حركت فكري برخلاف آن مجموعه مي‌گردد. سپس همين حالت، خود بصورت دلايل صحّت آن مجموعه­ اعتقادي مورد توجه قرار مي‌گيرد. در چنين شرايطي، بسيار نادر و دشوار است كه كسي بتواند جرئت نقد و ترديد داشته باشد. براي آن­كه نه با يك نفر بلكه با همه­ مردم، طرف خواهد بود.

2) هيمنه­ شخصيت: در چنين جوامعي شخصيت­هایي را با خوش‌بيني و توصيف­هاي اغراق‌آميز، چنان بزرگ مي‌كنند كه مي‌توانند به‌عنوان تنها سند و ملاك معتبر صحت عقايد مورد استفاده قرار گيرند. به­گونه‌اي كه مردم جستجوي هرگونه عقيده و منبع ديگر را اهانت به اين شخصيت‌ها تلقي كنند.

3) تعصب و خودخواهي: در اثر نوعي وابستگي ناشي از عواطف و تلقينات، حالت خوش‌بيني و اطمينان مفرطي نسبت به ديدگاه­هاي موجود و مورد قبول خود و خانواده و محيط پديد مي‌آيد كه براي انسان امكان خروج از دايره­ وضع موجود را نمي‌دهد. به­همين دليل است كه: «همه كس را عقل خود به­كمال نمايد و فرزند خود به­جمال!»[1]

4) غفلت و بي‌خبري: محيط جزمي افراد را خام نگه ‌داشته، از هرگونه برخورد عقايد و افكار جلوگيري مي‌كند. در قرآن كريم آيه‌اي است كه مي‌گويد: «بر آن بندگانم بشارت ده كه سخن را گوش فرا داده سپس بهترينش را براي پيروي بر مي‌گزينند.» (39/18ـ17) با اين وصف در قلمرو حاكميت همين قرآن، كجا سراغ داريم كه به­درستي سخن ديگران را، حتي در مسائل مذهبي و درون‌ديني گوش فرا دهند. در مفهوم گوش فرا دادن، نوعي همدلي و همراهي نهفته است كه بدون شك اگر چنين نباشد، ثمربخش نبوده و در واقع گوش دادن نخواهد بود.

ما سخنان ديگران را مطرح مي‌كنيم و مي‌شنويم، امّا نه با همدلي، بلكه با تحقير و استهزاء، درست برخلاف توصيه­ معروف كه مي‌گويد: گفته را در نظر داشته باش، نه گوينده را. با اين­كه اين دستور را همگي معقول و مقبول مي‌دانيم، اما، غالباً گوينده مطرح است، نه گفته! در نتيجه در اين‌گونه محيط‌ها، عقايد و آراء ديگران يا اصلاً مطرح نمي‌گردد، يا آن­كه آن‌ها را تنها به­منظور تحريف و تحقير نقل كرده، با كينه و عناد مورد بررسي قرار مي‌دهند.

در قلمرو حاكميت هريك از اديان و مذاهب مختلف، عقايد و آراء مذاهب و اديان ديگر، غالباً بدون تحقير و تحريف مطرح نمي‌گردد. ما هميشه به مسائل مورد اعتقاد خود با چشمي نگاه مي‌كنيم و به مسائل ديگران با چشمي ديگر. طبعاً در چنين حالتي، مسائل مشابه، اگر خودي باشند مقبولند، وگرنه مردود! حتي، مسائل نامعقول و خلاف عقل و منطق، چون با همدلي و محبت تلقّي شوند، مقبول مي‌گردند و اگر با عقل و منطق هم نسازند، براي آن­ها محمل و مبناي ديگري پيدا مي‌كنند. چنان­كه مسيحيان براي مسائل غيرعقلاني الهيّات خود، حوزه و مبناي ديگري مانند احساس، ايمان، اراده و تجربه يافته و به هر توجيهي كه شده ـ اگرچه نامعقول ـ موجهش مي‌كنند. درحالي­كه مسائل معقول و منطقي ديگران را، چون با همدلي روبرو نمي‌شوند، هرگز قابل اعتنا و باور نمي‌يابند.

5) ميل به آرامش و گريز از دردسر پژوهش و گزينش: زندگي در يقين اوليه همراه با آرامش و آسايش فكري است، درحالي­كه بر هم خوردن اين يقين، برابر است با سرگرداني و حيرت. چون اين حيرت، طبعاً براي هيچ انساني خوشايند و قابل تحمل نيست، ناچار بايد براي رهايي از اين سرگرداني، دردسر پژوهش و گزينش را تحمل كرد.

با اين­كه به‌نظر مي‌رسد رسالت بشر، اين موجود انديشمند، تحمل اين دردسر است، معمولاً انسان­ها به­طور طبيعي از پذيرفتن اين مسئوليت و رسالت تن مي‌زنند. انصاف بايد داد كه كار ساده‌اي نيست كه از ميان صدها عقيده با دلايل و مباني گوناگون يكي را انتخاب كنيم. چه كسي حوصله­ چنين دردسري را دارد؟! انسان در كارهاي زندگي از اين­كه ديگران به‌جاي او كار كنند، لذت مي‌برد. اين كار در حوزه­ انديشه كه پيچيدگي بيشتري دارد، لذت‌بخش‌تر است.

آري، زندگي در بستر عقايد موروثي و يقين حاكم بر زندگي فرد و جامعه، همانند خواب نوشين بامدادي است. هرچند كه اين خواب، انسان را از راه باز مي‌دارد، همچنان نوشين و دلچسب است. انسان­ها به آساني برهم خوردن سامان چنين خوابي را نمي‌پذيرند و اين همان نكته‌اي است كه سقراط به آن اشاره دارد؛ آنجا كه خود را خرمگس مزاحم خواب مردم دانسته و به همين دليل شايسته­ تهاجم و آزار آنان مي‌داند.[2]

6- نداشتن استعداد لازم: امروزه از مسلمات است كه ذهن و توان فكري انسان­ها متفاوت است. قدرت انديشه، شرايط رواني، عوامل تربيتي و هزاران نكته­ باريك­تر از مو در تكوين شخصيت فكري انسان مؤثرند. بدون شك، براي گسستن قيد و بند اين يقين سنگين و استوار، بايد همه­ اين عوامل هماهنگ باشند، وگرنه كاري است بس دشوار. در مقايسه­ عواملي كه برشمرديم عامل اخير (هوش و استعداد) بسيار حساس و سرنوشت‌ساز است و نقش آن در امكان كار، همان نقش باروت است در كار توپچي نادرشاه!

 

 


1- سعدي، گلستان، باب 8

[2]- توماس، هنري، بزرگان فلسفه، ترجمه فريدون بدره‌اي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379، ص236.

 

 

از آن­جا كه بررسي همه­ آثار منفي اين يقين در مراحل مختلف سير فكري در اين­جا امكان ندارد، تنها به مواردي از تأثير بد آن در بحث و تحقيق اشاره مي‌كنيم:

1- ايجاد نوعي حسّاسيت نسبت به وضع موجود و نگراني از تغيير يا امكان تغيير آن.

 در اين راستا رفتار انسان به ­گونه‌اي سازمان مي‌يابد كه گويي هدف اصلي، تبليغ است، نه تحقيق. بنابراين، هر كسي با موضع‌گيري تند و ستيزه‌جويانه در مقابل هر نظر مخالف، با ستايش از موضع خود و تحقير موضع مقابل، به جاي صداقت و همدلي در جستجوي حقيقت كه گمشده­ هر انسان درست‌انديش است، وقت خود را به ستيزه‌جویی و رجزخواني گذرانيده، مجالس درس و بحث، ميدان قيل و قال و مغالطه و جدال مي‌شود. آن­چه در آن عرصه، به ميدان مي‌آيد، برخلاف شيوه­ درست‌انديشي، نه «دلايلي قوي و معنوي»، بلكه «رگ ­هاي گردنِ به حجّت قوي» است.[1]

2- توجه به مكتب و شخصيّت بيش از حق و حقيقت.

در نتيجه هر كسي و هر جامعه‌اي يک مكتب فكري را به ­منزله دين و يك يا چند شخصيّت را به ­منزله انبيا و اولياي آن دين مورد تقديس و احترام قرار داده، خطّ قرمزي در برابر هرگونه نوآوري و ابداع ايجاد مي‌كند؛ به ­گونه‌اي كه كسي را ياراي نقد و اعتراض و ابراز نظر مخالف نباشد. نمونه­ اين كار را در فلسفه­ ملاصدرا در جهان تشيّع مي‌توان ملاحظه كرد. صدرا بدون شک، يكي از نوابغ جهان و در رديف تعداد معدودي از انسان ­هاست كه توانسته‌اند در تاريخ تفكّرات بشر كاري كنند. اماهمان­طور كه در بزرگواري صدرا جاي ترديد نيست، در لزوم نقد و بررسي مباني و اصول مكتب او نيز جاي ترديدي باقي نمي ­ماند، گو اینکه سنّتي بودنِ مراكز درس و پژوهش ما و جزميّت حاكم بر آن­ها، مكتب صدرا و صدرا را به ­صورت سدّي آسيب‌ناپذير يا قهرماني غيرقابل شكست درآورده و عملاً مانع ابداع و تحرک فكري در مباحث فلسفي شده ­اند.

همين حالت را، يونان‌زدگي و به ­خصوص شخصيتپرستي نسبت به ارسطو در غرب قرون وسطي ايجاد كرده بود. حركت فكري غرب تا حدود زيادي مرهون شكست احترام اين مكتب ­ها و شخصيت­ هاي باستاني و كشف راه­ ها و روش­ هاي جديد تحقيق و تفكّر بود.

كساني، مانند فرانسيس بيكن (مرگ 1625) گذشته را با دقت، صداقت و جرئت نقد و آسيب‌شناسي كردند. به دنبال آن، كساني مانند دكارت (مرگ 1650)، لاک (مرگ 1704)، هيوم (مرگ 1776)، كانت (مرگ 1804) راه و روش بازگشت به خويش و استقلال در انديشه را پيش پاي تشنگان معرفت نهادند.[2]

آنان بر «نابالغي»، يعني اين­ كه انسان نتواند بدون راهنمايي شخص ديگری یا در برابر شخصیت­ های نامدار فهم خود را به­ كار اندازد، چيره شدند و شعار روشن‌انديشي را سرمشق خود قرار دادند كه «جرئت به ­كار بردن فهم خود را داشته باش».[3]

3- پرداختن به شرح و تعليم به‌ جاي نقد و تحقيق.

علماي سنتی، تحت تأثير اين جزميّت، اصول و مسائل موجود و موروث را به ­عنوان اصول و مسائل مسلّم و نهايي پذيرفته، تمام همّ خود را صرف شرح و تعليم آن­ها مي‌كنند. آنها يگانه هدف افتخارآميز براي خود و ديگران را فهم درست و دقيق اين اصول و مسائل دانسته، پيوسته توان خود و ديگران را در دستيابي به فهم اين مسائل مورد ترديد قرار مي‌دهند. چنان­كه، علامه­ بزرگوار محمدحسين غروي، از اساتيد متأخر فلسفه­ ملاصدرا، پس از عمري تدريس و تعليم فلسفه­ صدرالمتألهين بازهم مي‌گفته است كه «اگر بدانم كسي هست كه اين فلسفه را خوب مي‌داند و مي‌فهمد، هرجا كه باشد بار سفر بسته، به شاگرديش گردن مي‌نهم.»[4]

4- تمركز بحث به جنبه‌هاي ذهني و لفظي، بدون توجه به جنبه­ كاشفيت مفاهيم و الفاظ از جهان خارج.

 توجه و اطمينان بيش از حد به يک مكتب و چند شخص در نظام جزم‌انديشي، ذهن انديشمندان را بيش از دقت در موضوعات عيني يا عينيّت موضوعات، متوجه تنظيم لفظي و ذهني مطالب آنان مي‌كند. انسان با اين كار انحرافي، به جاي پژوهش در قلمرو واقعيت، فكر خود را براساس تعاريف و كليّات و مفاهيمي كه حتی درک درستي از آن­ها ندارد، تنظيم مي‌كند.

5- تلاش و كوشش در تثبيت، به‌جاي تكميل.

ما حقيقت را مطلق، و واقعيّت را ثابت مي‌دانيم. ثابت، نه در عينيت خود، بلكه در ادراک ما از آن. در عين اعتقاد به ثبات و اطلاق حقيقت و واقعيّت، جاي ترديد نيست كه جريان ارتباط انسان با واقعيّت و حقيقت، يک جريان متغير و نسبي است. اين نسبيت را فلاسفه و انديشمندان اسلام در همان آغاز ورود به بحث فلسفه و حكمت، يعني در تعريف فلسفه مطرح كرده‌اند.

اينان در تعريف فلسفه گفته‌اند: «استكمال نفس و تبديلش به يك جهان عقلي، برابر با جهان هستي در حدّ توانايي انسان.»[5]  صدرالمتألهين مي‌گويد:

«فلسفه، استكمال نفس است با شناخت حقايق موجودات، چنان­كه هستند، با يقين و برهان، نه تقليد و گمان در حدّ توانايي انسان. به ­عبارت ديگر، تنظيم عقلي جهان به ميزان توان انسان.»[6]

بديهي است كه قيد «توانايي انسان» به اين معني است كه رابطه­ ما با واقعيت، يك رابطه­ مطلق و ثابت نيست. ما عملاً اين نسبيّت و تغيير را در سير فلسفه مشاهده مي‌كنيم. اگر هر شاگردي و هر نسل جديدي بر تثبيت و تأييد مطالب استاد و پيشينيان خود همّت گمارد، تحوّل تكاملي در معرفت بشري تحقق نخواهد يافت. بنابراين، روش درست آن است كه هر نسلي هدف خود را تكميل كار پيشينيان قرار دهد، نه تثبيت آن. در جوامع غیرعلمی، هميشه به تثبيت بيش از تكمي بها مي‌دهند تا جايي ­كه اگر كسي گامي در خلاف گذشتگان بردارد، مورد تحقير و انكار قرار مي‌گيرد. در اين‌گونه جوامع، به‌جاي تشويق افراد متّكي به خويش و جسور، آنان را به گستاخي و بي‌پروايي ناشي از جهل و انحراف متّهم مي ­کنند.

 


1- سعدي: دلايل قوي بايد و معنوي               نه رگ ­هاي گردن به حجت قوي

2- ر.ك: بيكن، فرانسيس، ارغنون نو. و گزارش­ هاي تاريخ فلسفه غرب از انديشمندان گوناگون، همانند كاپلستون، راسل، ويل دورانت و جز اين ­ها؛ دكارت، تأمّلات و گفتار در روش.

[3]- كانت، ايمانوئل، مقاله «روشن‌نگري چيست؟» ترجمه سيروس آرين‌پور، در مجموعه روشن‌نگري چيست؟  گردآوري ارهارد بار، تهران، انتشارات آگاه، چاپ اول، 1376، ص17

[4]- به­ نقل از مرحوم مظفّر، در مقدمه‌اش بر اسفار صدرا.

[5]- ابن سينا، رساله‌هاي هفت گانه، رساله پنجم در اقسام علوم عقلي.

[6]- صدرالمتألهين، محمد، الاسفار الاربعة، چاپ قم،  ج1، ص20.

1- فراگيري

نه‌ تنها عوام و توده­ مردم در یک مکتب و مذهب، بلكه همه­ مكاتب فكري جهان هم كم و بيش تحت تأثير اينگونه يقين‌ هستند. ردپاي اينگونه عقايد و ايمان­ ها در افكار انديشمندان غرب و شرق به وضوح ديده مي‌شود؛ مثلاً در دين كرتيان، «ولخانوس» يونانيان مظهر رطوبت و باران است. در اين دين، باران بنياد همه چيز است.[1] در ميان اينان، عالم و فيلسوفي نامدار در قرن ششم پيش از ميلاد مي‌ زيست به ­نام تالس که او نيز آب را مادة المواد و بنياد همه چيز مي‌ دانست!

ارباب انواع يونانيان، به ­نوعي در فلسفه­ ارسطو و افلاطون مانده‌اند، در فكر ارسطو، به ­صورت عقول و نفوس آسماني و در تفكر افلاطون به ­صورت «مُثُل». همين ‌ها، قرن­ ها بعد در فلسفه­ ابن­­سينا، سهروردي، ملاصدرا و پيروانش، به­عنوان اصول لايتغير اثبات مي‌شوند. سبزواري، جذب روغن به­وسيله­ فتيله­ چراغ و نيز شكل صنوبري شعله را محصول عنايت رب النوع چراغ مي ‌داند![2]

جالب است كه ارسطو عقيده به حيات اجرام آسماني را مستند به عقايد پيشينيان دانسته و عقايد پيشينيان را متكي بر فلسفه‌ هایی مي‌ داند كه در گذشته ظاهر شده، سپس مردم چيزهايي از خود بر اصول آن افزوده‌ اند. مي ‌بينيم كه نه ‌تنها ارسطو بر رها ساختن تعقل از قيد و بند باورهاي سنتي نمي‌ كوشد، بلكه به توجيه معقوليت و مقبوليت آن باورها نيز تلاش مي ‌كند.[3]

بدون شك هميشه و همه‌ جا، متفكران در برابر عقايد مقبول محيط خود چنين موضعي داشته‌اند. كانت، نقاد بزرگ عقل و انديشه، سرانجام با كمال جرئت پا بر سر عقل و انديشه مي ‌گذارد تا بتواند جايي براي ايمان باز كند.[4]

نه ‌تنها حوزه­ عقل و انديشه، بلكه قلمرو معرفت شهودي نيز، پيوسته رنگ سنت و فرهنگ رايج محيط عارف را به­ خود مي ‌گيرد. اگر عارف در محيط مسيحيت بوده و در قيد يقين اين دين باشد، مكاشفات او در زمينه­ مريم و عيسي و گناه و توبه و تولد ثانوي و غيره خواهد بود.  اگر بودایي باشد، سر و كارش با نيروانا و آتمن و برهماست. همچنين، يك عارف مسلمان سني يا شيعه هم، پيوسته با مفاهيم و اشخاص مورد علاقه­ خود سر و كار دارد.

اهل كلام صريحاً اعلام مي ‌كنند كه اساس كارشان اعتقاد و التزام به دين و مذهب خاصي است و هدفي جز اثبات و تحكيم اصول و مباني اين دين يا مذهب و دفاع از شبهات مخالفان آن ندارند.[5] اما، اهل فلسفه كه اين همه بر استقلال انديشه و عقل تأكيد مي‌ ورزند، سرانجام در چارچوب همين عقايد سنتي خانواده و محيط خود مي ‌مانند. بیشتر انديشمندان باريك‌ انديش و موشكاف و نكته‌ سنج سرانجام از ديني دفاع مي‌ كنند كه بر آن زاده شده و تربيت يافته ‌اند.

2- سامان ‌دهي

تأثير اين جزميت و يقين در مراحل مختلف سير و رشد فكر، از ميزان علاقه ‌مندي به بحث و پژوهش گرفته تا شيوه­ بحث و نتيجه‌ گيري قابل توجه و اعتناست.

اين يقين نه ‌تنها نتايج نهایي تفكرات فلسفي و مكاشفات عرفاني را تحت تأثير قرار مي ‌دهد، بلكه در شيوه­ بحث و استدلال، و نحوه­ سير و سلوك نيز عنصری مؤثر و تعيين ‌كننده است؛ به ­گونه ‌اي كه سرانجام بيشتر فلسفه‌ ها نقش علم كلام را به­ عهده گرفته، فيلسوفان هر ملتي با متكلمان آن در يك صف قرار مي‌ گيرند، اما نه به­ صورت برابر و هم پايه، بلكه حتي فلسفه و حكمت، به تعبير برتراند راسل كنيز كلام مي ‌گردد.[6]

با امكان يا صحت هم­آوایي كلام و فلسفه و تطابق عقل و شرع يا خدمت عقل به شرع كاري ندارم. آنچه جاي بحث است امكان و صحت تطابق عقل بشر با همه شرع­ هاي موجود و نيز امكان و صحت تطابق همه­ كلام ­هاي متضاد با تفكر فلسفي است كه تنها مبنايش عقل و انديشه مي ‌باشد! جالب ­تر از همه، تطابق عقل هر منطقه، ملت و قوم با شرع و كلام خودشان است! اينگونه تطابق و سازگاري، تنها در صورتي ممكن است كه يا عقل را چيزي خنثي و بي ‌حاصل بدانيم، يا به حقيقت عيني، خارج از عقايد و تصورات باور نداشته باشيم. در آن صورت، همه­ قضاياي مربوط به اصول دين و جهان ‌بيني مذهبي، همانند خدا هست، روح هست، انسان آزاد است، خدا پيامبراني براي هدايت انسان فرستاده است، و...، قضايايي بي‌ معني خواهند بود، يا قضايايي كه آنها را به هر معني كه اراده كنيم و به ‌كار ببريم، درست بدانيم، در واقع، با قضاياي بي‌معني فرق نخواهند داشت. چنين معرفتي، اگرچه براي هر يك از اقوام و ملل رضايت ‌بخش و سرگرم ‌كننده خواهد بود، ارزش آن براي مجموع بشريت برابر با جهل و ناداني است. براي اينكه اگر مسائل مربوط به واقعيت عيني را، برخلاف مسائل مربوط به امور قراردادي و ارزشي و عرفي، نسبي بدانيم، فاصله‌ اي با شك و ناداني نخواهيم داشت. بنابراين، اينگونه يقين، عامل بزرگ گمراهي، جمود و خام ‌انديشي و پريشان­ ‌رأيي اذهان بشر مي‌باشد.

 

 


1- ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه اميرحسين آريان پور، ج2، ص17.

2- «دهن السراج ربّه يجذب له        شكلاً صنوبرياً اعطي المشعلة» ،شرح منظومه، چاپ سنگي، ص199.

3- ارسطو، متافيزيک، كتاب دوازدهم (لامبدا)، فصل هشتم، بند دهم.

4- Critique of Pure Reason, BXXX.

4- ايجي، عضدالدين، المواقف،  ج1، ص34.

2- انديشه‌هاي بزرگ فلسفي، ص329.

 

 

هیچ کس دانسته و آگاهانه، باطل و خرافه را انتخاب نمی­ کند. بلکه، همیشه باطل و خرافه با پوششی از حقانیت، مقبولیت و معقولیت یافته و مورد انتخاب قرار می­ گیرد. ما برآنیم که درباره­ این پوشش­ ها که ما آنها را دژ و سنگرهای خرافه نامیده ­ایم، کمی توضیح بدهیم. سنگر خرافه ­ها را به طور کلی به دو دسته تقسیم می­ کنیم؛ سنتی و مدرن. در این قسمت به بررسی و بحث از دژهای سنتی می پردازیم.

 

1- جمود و تعصب

هيچ انساني در جزيره ­اي دور از ديگران، تنهاي تنها پديد نيامده و بزرگ نمي ­شود. همه ما در خانواده و جامعه به وجود آمده ­ايم و در آغوش خانواده و جامعه بزرگ مي ­شويم. بنابراين، همه ما، زماني توان توجه به خود و پيرامون خودمان را پيدا مي ­كنيم كه سال ها به وسيله ديگران پرورش يافته ­ايم و در مرحله ­اي از عمرمان به عنوان يك شخص مستقل وارد ميدان زندگي شويم که عملاً، نه تنها جسممان با مواظبت ديگران شكل گرفته است، بلكه ذهن و انديشه­ مان نيز با تعليم و تلقين ديگران شكل يافته است!

به همين دليل است كه همه انسان­ ها خود را در سيطره باورهاي يقيني مي­يابند. ذهن هیچ نوجواني گرفتار شك و جهل نيست. اگر در حوزه علوم و تجربه­ هاي زندگي هم احساس كمبود داشته باشد، از نظر باورهاي ديني و ارزش ­هاي اخلاقي و اجتماعي ترديدي ندارد.

اوصاف یقین جاهلانه

اين يقين از لحاظ كميت و كيفيت كم و كسري نداشته و همه انسان­ها را در سيطره خود دارد.  این يقين، مربوط به باورهاي ديني و ارزش­ هاي اخلاقي و اجتماعي بوده و داراي اوصاف و خصوصيات زير مي­باشد:

ـ آماده است و براي به­دست آوردنش رنجي نبرده‌ اند.

ـ موروثي است و از پيشينيان به ارث برده ‌اند.

ـ پيش‌ ساخته است و در نظام و ساخت آن نقشي نداشته ‌اند.

ـ خام است و مقدماتش نقد نشده است.

ـ تلقيني و تقليدي است و از تحقيق و استدلال شخصي به‌دست نيامده است.

ـ خوش‌ باورانه بوده و نتيجه اطمينان ساده‌ انديشانه به توان فكري خويش و اطرافيان است.

ـ تعصب‌ آميز و مقدس می باشد و وابسته به شخصيت انسان و شخصيت و حرمت وابستگان و مربيان و اطرافيان مورد علاقه اوست. اين يقين نه‌تنها به او، بلكه به پدر و مادر، قوم و قبيله، دين و مذهب، جامعه و ميهن، معلمان و اساتيد و بزرگان تاريخ و فرهنگ وي وابسته است. لذا، بي‌اعتنایي و گستاخي نسبت به آن، به­ منزله بي‌اعتنایي و گستاخي نسبت به همه اين اشخاص و نهادهاي محترم و مقدس است. بنابراين، بسيار طبيعي است كه خود اين يقين هم از نوعي حرمت و تقدس برخوردار گردد.

ـ جاهلانه می باشد و مبنايش جهل است، جهل مركب، «نداند و نداند كه نداند».

 

چنين يقين ساده و سهل‌الوصولي دست و پاي عقل و انديشه انسان ­هاي گذشته و حال را به زنجير كشيده است. تنها افراد معدود و نادري توانسته ‌اند از آن رها گردند. چنانكه عملاً مي‌ بينيم كه همه جوامع بشري، اين يقين موروثي را محور تفكر خود قرار داده، گرامي داشته، از آن دفاع كرده و به­گمان اينكه حقيقت همين است و بس، هیچگونه انديشه و نظر مخالف را بر نمي‌ تابند.

شمار كساني كه بتوانند از حصار مستحكم اين يقين رها گردند، در تاريخ زندگي بشر بسيار بسيار محدود و ناچيز بوده و هست، زيرا اين يقين با همه اين اوصاف براي انسان­ ها مقدس و محترم است! چرا كه اين يقين با دين، مذهب، وابستگي ‌هاي خانوادگي و قومي، عواطف و احساسات شخصي و ملي گره خورده و نيز از طرف افراد مورد احترام هر شخص و هر جامعه‌اي، همچون پدران، مادران، استادان، مربيان، حاكمان و پيشوايان ديني پاسداري مي ‌گردد.

گسستن از يقيني كه با «شير اندرون شده» و از بيرون هم اين همه تكيه ‌گاه و حامي دارد، واقعاً دشوار است و حق آن است كه دشوار باشد؛ مگر فهميدن آن­كه نمي­فهمي آسان است؟ فهميدن اين مطلب كه نه ‌تنها خودت،، بلكه پدرت، معلمت، روحاني‌ ات، نسل گذشته‌ ات، جامعه ‌ات و... همه و همه، نادان بوده و نفهميده‌اند، انصاف بايد داد كه مشكل است!!

­

چنانکه گفتیم، خرافه نیز در زمان خود تلاشی بوده ولو ناقص و سطحی برای فهم جهان. بنابراین، با فلسفه شباهت بیشتری دارد، زیرا فلسفه بیش از علم با مفاهیم ذهنی سر و کار دارد. اما، چنانکه کانت یادآور شده است، ذهن، اگر بدون توجه به واقعیت ­های جهان و با پرهیز از هر گونه تجربه و مشاهده و تنها براساس مفاهیم ذهنی به تفسیر جهان بپردازد، گرفتار خطا شده به بیراهه می­ رود و به قضایای تالیفی موهوم و خیالی می­ رسد.

به عبارت دیگر، ذهن انسان می­ تواند به گونه­ ای خودکامه­ باشد، یعنی گزاره ­های نادرست بسازد و از آشکار شدن خطایش نیز، ترسی نداشته باشد؛ زیرا گزاره ­هایش ابطال­ ناپذیرند.[1] بنابراین، بسیار امکان دارد که بخشی از باورهای فلسفی نیز جنبه­ خرافی داشته باشند، برای نمونه هیولا و صورت ارسطویی یا  عقول ده گانه­ ابن ­سینا و...

فلسفه و تفکر فلسفی، جز فهم درست جهان هدفی ندارد. فلسفه بر آن می­ کوشد تا باورهای درست و نادرست را از یکدیگر باز شناسند. بنابراین، فلسفه در نهاد خود، چیزی بر ضد خرافه است؛ اما در تفکرات فلسفی جهان، عناصری هست که می­تواند زمینه ­ساز رواج خرافات باشد، که به مواردی از آن­ ها اشاره می ­کنیم:

الف-­ شک و نسبیت. شک در توان فهم انسان و اینکه هیچ انسانی نمی­ تواند به معرفت مطمئن دست یابد. چنین تفکری زمینه را برای رشد و رواج خرافه آماده می­سازد. نسبیت نیز با نسبتی دانستن ارتباط انسان با جهان، از ارج و اعتبار عقل و علم انسان می­کاهد، یعنی عملاً واقعیت جهان را انکار نموده و درک هرکس را چیزی می ­داند، مخصوص خود وی! اما، واقعیت معلوم نیست. مثلاً، یک لیوان آب را یکی گرم درک می­ کند و دیگری سرد. این گرم و سرد به ادراک این و آن مربوط است، اما معلوم نیست که خود آب چه کیفیتی دارد! گرم است یا سرد یا هیچ کدام!

بدیهی است که نسبیت نیز همانند شک، زمینه­ باورهای خرافی را فراهم می ­سازد، زیرا تنها تکیه ­گاه انسان برای مبارزه با خرافات، عقل و فهم اوست. شک و نسبیت به عقل و فهم انسان آسیب می­زند. چنین دیدگاهی با دیدگاه عرفان و تصوف و حتی با دیدگاه افلاطون، در تحقیر عقل و حواس انسان هماهنگ است. براساس این دیدگاه­ ها، درک انسان، تحقیر شده و توانایی فهم وی اعتبار خود را از دست می­دهد. در آن صورت، حق و باطل در کنار هم قرار می ­گیرند و بنا به دلایلی، در غیاب عقل، باطل بیش از حق می­تواند رشد و توسعه یابد.

ب-­پارادایم. بی­ تردید، شرایط و اوضاع بررسی یک پدیده در باور انسان اثر می­گذارد. در نگاه جامعه ­شناختی و حتی در برخی نگرش ­های فلسفی، ذهن ما با توجه به شرایط خود، جهان را سامان می­ بخشد. بنابراین، انسان­ ها بر اساس پارادایمی که در آن قرار دارند، یعنی بر اساس فضای فکری و نظام اندیشه ­­­شان چیزهایی را باور می ­کنند که ممکن است دیگران در پارادایم و شرایط دیگر، نتوانند آنها را باور کنند. این سخن از نظر واقعیت، سخنی است بسیار استوار. 

ما عملاً می­بینیم در جهان مسیحیت، چیزهایی پذیرفته می شود که در جهان اسلام قابل باور نیست. چنانکه جهان گذشته با جهان امروز از نظر شرایط متفاوت است. مردم گذشته، چیزهایی را باور می­ کردند که مردم جهان امروز نمی ­توانند آنها را باور کنند؛ یعنی بدیهیات مردمان یک جامعه یا یک دوره، ممکن است برای مردمان جامعه و دوران دیگر بدیهی نباشند. بی تردید، مروجان خرافه از این عنوان که تا حدودی درست و دقیق است، برای ترویج و اعتقاد به خرافه بهره می­ گیرند، حتی بزرگانی چون ارسطو، گاهی درباره­ افسانه و اسطوره گفته اند که امکان دارد اینگونه باورهای اسطوره­ ای به نوعی برای مردمان گذشته کشف و ثابت شده باشند. اسطوره هایی که امروز داریم، بقایایی از آنها هستند.[2]

 به هرحال، باید توجه داشت که شناخت جهان دو طرف دارد؛ یکی، حس و عقل انسان  و دیگری، واقعیت جهان. این دو طرف در کار خود و جایگاه خود مستقل و خود بنیاد و خود مختارند. مثلاً وقتی که چشم باز می­ کنید و درختی را می ­بینید، هیچ عاملی نمی­ تواند به چشم شما دستور دهد که درخت را نبیند یا به جای درخت، گنجشکی را ببیند. از طرف دیگر، هیچکس نمی­ تواند به درخت دستور دهد که درخت نباشد، بلکه گنجشک باشد! بنابراین، ادراک انسان از جهان، چندان دل بخواهی نیست، بلکه دو مرجع مستقل و خود بنیاد دارد که یکی ذهن است و دیگری جهان بیرون از ذهن.

براي روشن شدن مطلب، نخست نگاهي داشته باشيم به ماهيت اين دو مرجع:

الف- ماهيت نظام ذهن. نظام ذهن ما، اگرچه ساخته تجارب ماست، فراتر از تجربه می باشد، براي اينكه ذهن است كه تجربه را به كار مي گيرد و نتايج تجربه ها را در يك نظام سامان مي بخشد. نظام ذهن ما، براي خود اصول و قواعدي دارد كه سخت به آنها پايبند است. ذهن انسان سال ها پيش از ارسطو به اين اصول و قواعد پايبند بود كه:

  • هرچيز، يك حقيقت مستقل مخصوص به خويش است. سيب، سيب است، سنگ، سنگ و انسان، انسان.
  • اجتماع نقيضين امكان ندارد. امكان نداردكه يك چيز هم سيب باشد و هم سيب نباشد.
  • ارتفاع نقيضين محال است. امكان ندارد كه چيزي نه دانا باشد و نه نادان.

مفاهيم زمان، مكان، سببيت، كل و جزء، همگی در نظام ذهن ما وجود دارند. نظام ذهن، فهم ما را از جهان سامان ميبخشد. كار ذهن ما در برابر جهان، فقط انفعال و اثرپذيري نيست؛ بلكه جهان را هم براي ما سامان ميبخشد و قابل فهم ميسازد. پس، ما ذهنی داریم، فعال و خود مختار و خود بنیاد.

ب- ماهيت عين (جهان خارج از ذهن). باور به واقعيت از اصول بنيادي تفكر انسان است.  اگر واقعيت را انكار كنيم، با باوري كه با واقعيت سازگار نيست، روبرو خواهيم شد. واقعيت خود را به ما نشان مي دهد، خود مختار، خود نما و خود پديدار است.

ما مي توانيم دو گزاره زير را با خود در ميان بگذاريم:

يكي اينكه، در جهان هستي، اين تنها ذهن من است كه وجود دارد و بقيه، پندارهاي اين ذهن می باشند، يعني بيرون از ذهن من چيزي نيست. همين جمله اخير را در نظر داشته باشيد: بيرون از ذهن من چيزي نيست؛ ديگر اينكه جهاني بيرون از ذهن من هست.

پذيرش هيچ يك از دو گزاره مذكور، با نظام ذهن ما ناسازگار نيست. ممكن است بيرون از ذهن ما چيزي باشد و ممكن است كه چيزي نباشد و همه آنچه به عنوان جهان مي شناسيم، تخيل و رويايي بيش نباشد؛ یعنی براي هرکس، تنها رويا و تخيل او اصل است و حتي همه انسان ها و تخيل هاي ديگر نيز، جز تخيل و روياي خود او نيستند.

هركسي مي تواند چنين پنداري داشته باشد، همانطوري كه هركسي مي تواند به واقعيت بيرون از خود باور كند. اما، هركسي هم كه بخواهد به طور جدي اين دو گزاره را به نوعي با هم مقايسه كرده و ارزيابي كند، بي درنگ گزاره اثبات واقعيت را به گزاره نفي آن ترجيح مي دهد. براي اين كه، عملاً مي بيند گزاره نفي واقعيت با واقعيت سازگار نيست؛ به گونه اي كه ما براي رفع اين ناسازگاري مجبوريم واقعيت را انكار كنيم، در صورتي كه در گزاره اثبات، اين ناسازگاري وجود ندارد.

بنابراین، ما با تکیه بر این دو مرجع خود بنیاد، می­توانیم بر شکاکیت و نسبیت و نیز بر بهانه­هایی، همانند پارادایم و تاثیر شرایط پیروز شویم و گرفتار خرافه و باورهای غیرعقلانی و غیرواقعی نگردیم. زیرا، خرافه از دو جهت شکست می­پذیرد و نمی­تواند مقاومت کند؛ یکی، در برخورد با عقل و اندیشه­ ما و دیگری در برخورد با واقعیت. از این­جاست که بشر می­ تواند با تکیه به توان عقل و ذهن خود و نیز با استناد به واقعیت جهان خارج، تفکر فلسفی را از خرافه بپیراید.

 

 


1- کانت، تمهیدات، بند 52.

2- ارسطو، متافیزیک، کتاب دوازدهم، فص هشتم.