از ماست که بر ماست: یادداشتی درباره ی اظهارات دکتر بیژن عبدالکریمی!

 

چند روز پیش ویدیوی کوتاهی از سخنان دکتر عبدالکریمی را دیدم که در آن می گفتند:

«... همواره زندگی خودم را با یک فوتبالیست مقایسه می کنم. چند روز پیش نوشته شده بود یکی از فوتبالیست های مشهور پنت هاوسی دارد، حدود هزار و هفتصد و پنجاه متر، حداقل متری بیست و پنج میلیون؛ ولی من ِ معلم ِ فلسفه هنوز دریغ از اینکه دو متر جا در این مملکت داشته باشم.

احساس می کنم این کشور بدون فوتبال کشور نخواهد بود. این کشور بدون برخی از چهره ها کشور نخواهد شد. این کشور بدون علی دایی کشور نخواهد بود. این کشور بدون علی پروین کشور نخواهد بود. اما این کشور بدون عبدالکریمی می تواند کشور باشد. این کشور بدون اهل فلسفه اش می تواند کشور باشد. من احساس طفیلی بودن می کنم در این ساختار. من زیادی ام، چرا؟ چون این جامعه نیازی به تفکر ندارد، ولی برایش فوتبال مهم است».

 

جناب دکتر عبدالکریمی! همکار محترم!

سخنان شما را شنیدم و بر خود لازم دیدم چند نکته ای را یادآور شوم. شما در سخنان کوتاه خود بر سه نکته ی مهم تاکید کرده بودید:

یک – مقایسه وضعیت یک استاد فلسفه و یک فوتبالیست؛

دو – اهمیت بیشتر و جایگاه والاتر یک فوتبالیست نسبت به استاد فلسفه در جامعه ی ما؛

سه – استاد فلسفه طفیلی است، زیرا جامعه نیازی به تفکر ندارد.

نکته اول و دوم برای همگان معلوم است و نیازمند توضیح نیست و هیچ شاهد و دلیلی هم نمی خواهد. همه می دانند که فوتبالیست های مملکت چه وضعی دارند و اساتید مملکت چه وضعی! شما دو متر خانه ندارید، ولی بنده پس از حدود نیم قرن تحقیق و تدریس، همین سال گذشته آپارتمان سه خوابه ی جنوبی ام را در طبقه ی سوم مجتمع مسکونی با آپارتمان دو خوابه ­ی شمالی طبقه ی دوم همان مجتمع عوض کردم تا مبلغی به کف آرم و برای نیازهای تحقیقاتی خودم هزینه کنم! زیرا، من از آغاز با کاسبی از طریق تدریس مخالف بوده ام و از روزی که بازنشسته شده ام، یک ساعت تدریس نداشته ام و مشاور یا راهنمای هیچ پایان نامه ای نبوده ام. به خاطر از کار افتادن چشم هایم هم نیازمند دستیار تمام وقت و نیمه وقت بوده ام که باید به آنان حقوق بپردازم.

من نیز این تفاوت میان یک استاد فلسفه و یک فوتبالیست را با گوشت و استخوان خود حس می کنم، اما از که گله داریم؟ یعنی اگر دادرسی در کار باشد، باید از دست چه کسی شاکی باشیم؟ احتمالاً اکثریت مردم ما و شاید جنابعالی نیز، دولت و مدیریت مملکت را مقصر دانسته، می­گویید  که فریاد ما باید از دست مدیریت ها بلند باشد که چرا جامعه به گونه ای اداره شده که در آن، فوتبالیستی آن جایگاه را داشته باشد، که شاید حق دارد که داشته باشد و استاد دانشگاهی این جایگاه را، که حتماً حقش بیش از این هاست.

اما برادر عزیز، من و شما حتماً از جریان دانش و تمدن باخبر هستیم و می دانیم که تمدن چگونه پدید آمد و دانش چگونه توسعه یافت. بی تردید، پیشگام مدنیت و دانش فیلسوفان بودند. فیلسوفان بودند که نظم جامعه را تغییر دادند، نه دولت ها و حکومت ها. برعکس، دولت ها و حکومت ها تا توانستند با کلیسا همراهی کرده، از تغییر و تحول جلوگیری کردند. اما این دانشمندان وفیلسوفان بودند که از داغ و درفش نهراسیدند و با اطلاع رسانی و تولید علم و نظریه پردازی دنیا را عوض کردند.

در جامعه ی ما شاید به نسبت، کمتر از جهان غرب به فلسفه پرداخته نشده است، ولی آیا مانند غرب فیلسوفان تحول آفرین داشته ایم؟

عزیز من! در جامعه ی ما داغ و درفشی در کار نبوده و حتی اگر هم بوده، برخی از فیلسوفان جامعه ی ما از ایران خارج شده و در خارج از ایران با آزادی زندگی خود را می گذرانند! سید حسین نصر در آمریکا در اوج آرامش و آسایش زندگی می کند و از هرگونه آزادی برخوردار است. آن یکی در انگلیس و آن یکی در فرانسه.

درون کشور هم که فیلسوفان جایگاه کمی ندارند. اگر با گوشه ی چشمی به راست و چپ خود نگاه کنید، می بینید که سالهاست رییس فرهنگستان کشور یک فیلسوف است. رییس مجلس شورای اسلامی یک فیلسوف است. رییس قوه قضاییه یک فیلسوف است. برخی از مراجع تقلید جامعه فیلسوف هستند. بسیاری از بزرگان متنفذ اهل فلسفه بوده و هستند. در شورای عالی انقلاب فرهنگی همیشه تعدادی فیلسوف حضور داشته اند. اکنون نیز، نه به تعداد انگشتان، بلکه به تعداد موی سرمان استاد فلسفه و مراکز آموزشی و پژوهشی فلسفه داریم.

از طرف دیگر، مسئولان رده بالای جامعه خواهان آن هستند که در جامعه ی ما نظریه پردازی شده، تولید علم داشته باشیم. اما فیلسوفان ما چه می کنند؟

به نظرم نیازی به گفتن نیست. وضع آموزش فلسفه واقعاً اسفبار است. ما به جای ایجاد فکر در دانشجو به حافظه ی وی فشار می آوریم و برایش مانند نقالان داستان هایی از شرق و غرب نقل می کنیم: کانت می گوید مقولات فاهمه... دکارت می گوید شک دستوری ... ابن سینا می گوید برهان صدیقین ... ملاصدرا می گوید حرکت جوهری ... الی آخر.

فیلسوفان ما درباره ی جامعه تا امروز چه نظری داشته اند و کدام طرح را در شورای عالی انقلاب فرهنگی مطرح کرده اند؟ هرکسی به فکر خویش است، یکی می تواند وزیر و وکیل شود که می رود به دنبال وزارت و وکالت. دیگری می خواهد از طریق تدریس و پایان نامه کاسبی کند و سالیانه چندین پایان نامه ی ناخوانده را نمره ی قبولی می دهد، بی آنکه حتی لحظه ای با دانشجو کار کرده باشد! اگر پرونده ی همین دور و وری ها را نگاه کنید، می بینید که میانگین پایان نامه هایی که پذیرفته اند در ماه و سال چقدر بوده است!

تدریس در مراکز مختلف هم غوغا می کند! استاد تمام وقت دانشگاه تهران که فیلسوف هم هست، در دانشگاه آزاد به صورت نیمه وقت استخدام می شود و علاوه بر آن شغل اجرایی نیز قبول می کند! مدیر گروه یا رییس دانشگاه می شود. در چندین مرکز دیگر تدریس می کند و حتی لحظه ای به مطالعه نمی نشیند! کلاس های درس هم که  فقط شامل کلی گویی های بی محتواست!

انصاف باید داد، وقتی خودمان مقصریم، از چه کسی قرار است گله کنیم؟ از ماست که بر ماست.

اما نکته ی سوم، بی تردید، شما آن را به عنوان اعتراض مطرح کرده اید، وگرنه، نه جامعه ی ما، که هیچ جامعه ای از تفکر بی نیاز نیست. تفکر اساسِ زندگی فردی و اجتماعی انسانهاست. اگر جامعه ای ورزش نداشته باشد، ممکن است به سلامتی وی آسیب برسد، ولی اگر جامعه ای تفکر نداشته باشد، موجودیتش به خطر می افتد. اما این نکته را باید پیش از همه، فیلسوفان جامعه درک کنند و دست به کاری جدی بزنند تا مردم نتیجه ی کار آنها را ببینند.

فیلسوفان ما باید بدانند که امامزاده ی بی معجزه، نباید انتظار نذر داشته باشد.

 

 

والسلام

دکتر سید یحیی یثربی

مرداد ماه 1396

 

25-05-1396