به‌نام آفریدگار انسان!

اتصال فیزیک به متافیزیک و پیوستن ظاهر هستی به باطن آن، رابطهای است که هنوز هم از اسرار است. اما موجودی که  در گستره ­ی وجودش، آسمان با زمین، حقیقت با مجاز، باطن با ظاهر، متافیزیک با فیزیک پیوند مییابد، همین انسان است و بس! آری در میان موجودات جهان، تنها انسان است که در قلمرو هستی خود از چنین امکانی برخوردار است. پیوند زدن فیزیک به متافیزیک، برای هیچ موجود دیگر امکان ندارد. نه برای حیوان و نه برای فرشته. این تنها انسان است که از چنین استعداد و توانایی بهره ­مند است!

وجود انسان پلی است که مجاز را به حقیقت، بنده را به خدا، ظاهر را به باطن و زمین را به آسمان پیوند میدهد.

به هنگام بعثت، وجود محمد در انتظار این حادثه استثنایی بود. به همین دلیل او  شب و روز قرار و آرام نداشت. زیرا وقوع یک حادثه­ ی غیرعادی، جای تردید نبود! اما کی و چگونه؟! چندان معلوم نبود!

محمد بهروال معمول چند سال اخیرش، ماه رمضان را از آغاز، در حرا بود. در  نیمه دوم ماه رمضان، در یک شب رازآلود،  محمد احساس کرد که کوه نور و غار حرا بیش از همیشه بلند شده و لحظه به لحظه به آسمان نزدیکتر میشوند! در چنین حال و هوایی بود که احساس کرد خوابش میآید! داخل غار شد. مانند همیشه دراز کشید و چشمانش را بست!

در اینجا نکتههای باریکی هست که مانند آتش سوزانند، نه در دل میتوان نگهداشت و نه بر زبان میتوان آورد! آری، اکنون لحظههای "اتصال" نزدیک شده است. در این مرحله شرایط بسیاری باید کنار هم جمع شوند، تا آن اتفاق عظیم رخ دهد. از جمله  آن شرایط میتوان فضای محدود و تاریک و نیز حالت خواب را نام برد.

راز دخالت اینها در نخستین اتصال انسان آن است که ظاهر و باطن، دو قطب رو در روی هم­ اند، انسان هرچه از یکی فاصله بگیرد، به دیگری نزدیکتر میشود. فضای محدود و تاریک و نیز خواب  وسیله ­هایی هستند که ارتباط ما را با عالم ظاهر و دنیای مادی و محسوس قطع میکنند. در نتیجه روح و باطن ما را به جهان غیب و باطن جهان نزدیک تر می­ سازند.

محمد به خواب رفت! آنکه تا خود را شناخته بود، رابطهضعیفی با دنیا داشت، انگار دیگر در این دنیا نبود! در چنین وضعی، محمد چشم و گوشی را که از این سوی جهان بسته بود، به سوی دیگر آن باز می ­کرد! او اینک با جهان جدیدی روبرومی ­شد که ذهن اسیر در عالم خاک و جهان مادی، نمیتواند از آن چیزی بفهمد! اینک محمد احساس میکرد که جسمش مرده و روحش تولد یافته است! یعنی از دنیای جسمانی، بریده و به جهان جان پیوسته است!

ناگهان! ناگهان چیزی؟ کسی؟! نه، از اینها نه! بلکه حقیقتی، روحی، فرشتهای با محمد  رو در رو شد! سپس این فرشته، کتاب یا لوحی به او نشان داد و گفت: بخوان!

محمد با همه­ ی وجود و احساسش گفت: نمیتوانم!

این دیدن و شنیدن، همان "اتصال ظاهر به باطن" بود که آغاز شد. آن فرشته که جبرییل نام داشت، دوباره گفت: بخوان به نام پروردگارت که آفریدگار است!

- انسان را از خون بسته آفرید.

محمد دید که می ­تواند بخواند. آیه را تکرار کرد! وحی ادامه یافت: بخوان که پروردگارت بزرگوار است!

- همان­که با قلم، نوشتن آموخت.

- و به آدمی چیزها آموخت که نمی ­دانست. (علق/1-5)

محمد منقلب شده بود. میدید میتواند بخواند! میدید میخواند: بخوان به نام پروردگارت که آفریدگار است!

-­ انسان را از خون بسته آفرید.

-­ بخوان که پروردگارت بزرگوار است!

-­ همان­که با قلم، نوشتن آموخت.

-­ و به آدمی چیزها آموخت که نمی ­دانست.[1]

محمد هنوز در حیرت و جذبه وحی بود که فرشته و صدا هردو ناپدید شدند! محمد ماند و غار حرا و کوه خاموش "نور". محمد هراسان از جا بلند شد. سپیده نزدیک بود. احساس کرد زمین و زمان در موج صدای فرشته محو شدهاند! گویی در سراسر کاینات، چیزی جز این صدا  نیست که: بخوان به نام پروردگارت که آفریدگار است! انسان را از خون بسته آفرید.

در خود آن توان را نمیدید که جایی برود! و کجا برود؟! لحظهای به آن صخره خاموش تکیه داد که تکیهگاه همیشگیش بود. خواست ببیند در پیرامون او چه خبر است. نگاهش به هر طرف که میچرخید، از همهجا و همهچیز بانگ شادمانی و بشارت میشنید: محمد، تو رسول خدا شدهای![2]

اگر تجربه­ ای از یک حالت روانی و باطنی  نداشته باشیم، وقتی با آن روبرو میشویم، طبعاً دچار سردرگمی و حیرت می­گردیم. «بعثت» تجربهای بود از جنس آگاهی، آگاهی برتر! اما سنگین و غیرعادی! همهچیز برای محمد معلوم بودند، اگرچه همهچیز هم شگفتانگیز و ناآشنا بودند! احساس محمد، احساس مسئولیت «انسان» آگاهی بود در برابر مشکلات بیشمار و گوناگون همه انسانها!

آری! احساس محمد، احساس نبوت بود، احساس پیامبری! احساس فریادرسی و یاری به انسان­ ها! به دور از هرگونه غرور و منزه از هرگونه وسوسه­ی جاه و مال. احساسی بود بر ضد هرگونه زورمداری، زرپرستی و تزویرگری!

انسان در زندگی خود، کامیابی ­های لذت­بخش گوناگون دارد. اما در میان آن لذت­ها، لذت آگاهی و معرفت بیشتر است. این آگاهی هرچه برتر و گسترده­ تر باشد، لذت و دل­خوشی ­هایش برتر و بیشتر خواهد بود. کسی که از این لذت­ها و دل­خوشی ­های برتر بهره ­مند گردد، دیگر لذت ­های دیگر را که از هوا و هوس سرچشمه دارند، اعتنا نخواهد کرد.

از این­جاست که گفته ­اند :« دانا با دنیا دوستی نمی ­سازد!» با بهره ­مندی از این ­گونه لذت ­ها بود که محمد این همه به جاه و مال توجه نداشت. او خود بارها می ­گفت:«خداوند به من گفت که از پادشاهی و پیامبری، یکی را برگزینم. حتی به من وعده داد که اگر پادشاهی را برگزینم، از پاداش و نعمت ­های آخرتم چیری کم نخواهد شد! یعنی می­ توانم سلطنت دنیا و سعادت آخرت را یک ­جا داشته باشم! اما من به سلطنت و جاه و مال دنیا توجه نکردم و پیامبری را برگزیدم»[3]

 

 


1- الروض 1/271؛ ابن ­هشام 1/263 به بعد؛ طبری 2/298؛ البدایه و النهایه 3/15 تا 17؛ طبقات 1/194؛ مروج ­الذهب 2/282.

2- پیشین.

3 -کافی 8/130 و 131؛ کنزالعمال 32027.

04-02-1396