ماجرای غم‌انگیز روشن‌فکری در ایران


مقدمه

 

 

 

قومى، به گمان فتاده در راه یقین!

 

«خیام»

 

 

 

هرگز آنقدر جدى نبوده‌‏ام که سیاسى باشم و هیچ‌وقت آن توفیق را نداشته‌‏ام که در راه مکتب و مذهبى شمشیر بکشم. این نکته براى آشنایان من، کاملاً آشکار است اما از آنجا که دو کلمه درس خوانده و به ناچار گاه‌گاهى، تن به تأمّل داده‌‏ام، هرگاه که با مغلطه‌‏اى روبرو گشته‌‏ام، نتوانسته‏‌ام بى‌‏تفاوت باشم. این نوشته نیز بازتاب چنین حساسیتى است؛ یعنى بى‌‏تفاوت نماندن در برابر مغلطه و سفسطه‏‌اى که عده‏‌اى از روشنفکران و اندیشمندان جامعه‌‏مان را، خواه ناخواه، از همان آغاز پیدایش سر و صداى روشنفکرى گرفتار آن مى‌‏بینم. انتخاب عنوان «ماجراى غم‌‏انگیز» صرفا براى آن است که در این نوشته، تنها نوعى مغلطه را پى گرفته‌‏ایم و بس! چنین مى‏‌اندیشم ــ والله اعلم ــ که جریان روشنفکرى در ایران همیشه دچار سردرگمى، یأس، بى‌‏برنامگى و بى‌‏هدفى بوده و اکنون نیز این جریان بر همان طریق است که بود! و تا چنین بوده و باشد، نتیجه‌‏اى جز حیرت، سردرگمى، بى‌‏سرانجامى و بى‌‏حاصلى نداشته، جز درگیرى بى‏‌حاصل و در نهایت شکست و عقب‏‌گرد و فراموشى، سرنوشتى نخواهد داشت. براى روشن شدن موضوع و به امید آنکه بتوانیم از این حالت به درآمده و براى رهایى از بن‏‌بست‌هاى گوناگون ناشى از موقعیت جهان سومى‌‏مان، تلاش حساب شده و ثمربخشى داشته باشیم، من هم، در این‏‌باره به بحث و توضیح مختصرى مى‌‏پردازم.

در بخش اول این نوشته نگاهى گذرا خواهیم داشت به جریان روشنفکرى در غرب که خواه ناخواه در وضع کنونى فکر و فرهنگ ما، نباید ناشناخته بماند و متاسفانه عدم شناخت دقیق آن درصد سال اخیر، مشکلات زیادى براى جامعه روشنفکرى ما داشته و دارد.

در بخش دوم، پیدایش و استمرار جریان روشنفکرى در ایران را پى مى‏‌گیریم.

و در بخش سوم، ضمن چاره‌‏جویى واقع‌‏نگرانه براى حل این مشکلات، عملکرد ناصواب و غیردقیق عده‌‏اى از مدعیان فکر و اندیشه را بررسى کرده و راه‏‌حل خروج از این بن بست را به یارى حق نشان خواهیم داد.

 

ماجرای غم‌انگیز روشن‌فکری در ایران