چه کسی روشن‌فکر نیست؟!

 

در مراسم بزرگداشت مرحوم جلال آل‌احمد در سال 1395 در فرهنگسرای شفق، بحثی درباره‌ی مشکل جریان روشن‌فکری در ایران داشتم. در آن زمان این پرسش را مطرح کردم که چرا روشن‌فکران در مغرب زمین تحول ایجاد کردند و فرهنگ و تمدن مغرب زمین را در یک سیر تکاملی بسیار پیش بردند، اما در جهان سوم، از جمله در کشور ما، گروهی روشن‌فکر نامیده شدند، درحالی‌که این روشن‌فکران نتوانستند باعث ایجاد تحول کارآمدی در جامعه شوند، نه در تاسیس بنیاد جامعه‌ی مدنی، و نه در تولید علم و دانش و نه در جنبه‌های دیگر.

در آن مقاله به این پرسش پاسخ داده، مشکلات جریان روشن‌فکری جامعه‌مان را برشمردم. اکنون در این مقاله همان بحث را دنبال می‌کنم، با این عنوان که: «چه کسی روشن‌فکر نیست؟!»

در مقاله‌ی گذشته، تاکید و تکیه من بر این موضوع بود که روشن‌فکران ما بر اساس اعتراض روشن‌فکر شناخته شده‌اند، بدون آنکه سرمایه علمی جدیدی داشته باشند. در این مقاله، بر آن می‌کوشم تا نشان دهم علاوه بر اینکه روشن‌فکران ما در زمینه‌ی روشن‌فکری و روشن‌اندیشی سرمایه ای نداشتند، از نظر روش و رفتار نیز نتوانستند درست عمل کنند. این مسئله طبیعی بود، زیرا در جایی که تفکر برتر وجود نداشته باشد، انتظار نمی‌رود که راه و روش کارآمدی در پیش گرفته شود.

خطا در عملکرد و روش کسانی که روشن‌فکر نامیده شده‌اند، بسیار است که این مقاله گنجایش بیانِ همه آنها را ندارد. از این رو، تنها به یادآوری چند نکته در این باره قناعت می‌کنم.

پیش از اینکه بحث خود را آغاز نمایم، یادآور می‌شوم که من منکر ارزش اعتراض نیستم. بی‌شک حکومت‌های ما کاستی‌های زیادی داشته‌اند و نویسندگان ما به خاطر فشار و سخت‌گیری حکومت به سادگی نمی‌توانستند لب به اعتراض بگشایند. بنابراین کسانی که به خود جرئت داده‌اند دربرابر حکومت‌های مقتدر و سختگیر اعتراض کنند و از منش و روش حاکمان انتقاد نمایند، افراد شجاع، غیور، صادق و وطن‌پرستی بوده‌اند.

مرحوم جلال آل‌احمد بدون شک، یکی از افراد برجسته‌ی این سلسله بوده است. شیوه‌ی زندگی، برخوردها و نوشته‌هایش همگی گواه صداقت و میهن‌پرستی او هستند. طنز و تعرض‌های وی و نیز آثار تحقیقاتی‌اش در حد خود، اثرگذار بوده‌اند. این اثرگذاری اگرچه بنیادی نبوده، اما در دل دادن به مردم و ایجاد جرئت برای اعتراض و نیز در رفتار حاکمان ستمگر موثر بوده است. منظور من از این نوشته، نشان دادن کاستی‌هاست. من به نوبه‌ی خود به آل‌احمد احترام می‌گذارم، زیرا وی شایسته‌ی احترام است، اما به قول ارسطو، نباید حقیقت را فدای ارادت کرد.

از این رو اعتراض به جای خود ارزشمند است، اما هرگز سازنده نیست. بلکه برای سازندگی، نیازمند روشن‌اندیشی، نظریه‌پردازی و برنامه‌ریزی و سازماندهی می‌باشیم که اعتراض به جای هیچ‌کدام از اینها به کار نمی‌آید.

از اینجاست که معروف شده است که می‌دانیم چه نمی‌خواهیم، اما نمی‌دانیم که چه می‌خواهیم! هرچند من معتقدم که ما حتی نمی‌دانیم که چه نمی‌خواهیم! یعنی نه از کاستی‌های حکومتی که نمی‌خواهیم، برداشت علمی و اطلاعات دقیق داریم و نه از دولتی که به جای آن می‌توانیم بگذاریم، درک دقیق و علمی داریم. در یک کلام، چشم بسته ویران می‌کنیم و چشم بسته می‌سازیم. از این رو، با تغییر شرایطمان، بازهم به همین چرخه گرفتار می‌شویم که چیزی را نمی‌خواهیم، اما نمی‌دانیم که به جای آن چه می‌خواهیم! و گناه همه این سرگردانی‌ها به گردنِ آن است که ما اعتراض بلدیم، اما با تفکر کاری نداریم. در صورتی که اساس کار روشن‌فکر تفکر است.

پیش از این گفتم که در این مقاله بر آن می‌کوشم تا نشان دهم علاوه بر اینکه روشن‌فکران ما در زمینه‌ی روشن‌فکری و روشن‌اندیشی سرمای‌ ای نداشتند، از نظر روش و رفتار نیز نتوانستند درست عمل کنند. اینک به چند مورد از نشانه‌های روشن‌فکرانه نبودن روش‌ها و رفتارها اشاره می‌کنم:

یک – ادعای مرجعیت

هدف روشن‌اندیش، ترویج روشن‌اندیشی است، نه تحمیل خود بر مردم. او به توهم، خود را منجی دیگران نمی‌شمارد، بلکه معتقد است که همگان تنها با بلوغ خودشان می‌توانند نجات یابند، نه با تقلید و پیروی کورکورانه از این و آن. او درصدد آن است که همه را با اجتهاد آشنا کند تا از دیگران تقلید نکنند؛ لذا نخست مرجعیت خود را حذف می‌کند. او خود را مرجع علمی و قیم اندیشه‌ی دیگران نمی‌شمارد.

اما دریغا، مدعیان روشن‌اندیشی ما با تکیه بر موضع سیاسی و ادعایی در حد خدایان، در همه زمینه‌ها فتوا می‌دهند و در تمامی رشته‌ها ادعای تخصص می‌کنند؛ از تاریخ و فرهنگ گرفته تا فقه، تفسیر، فلسفه، عرفان، ادبیات، آموزش، پژوهش، کشاورزی، تاریخ، جامعه‌شناسی، سیاست، اموربین‌المللی و غیره. طرفدارانشان نیز تابع و پذیرنده نظرات غالباً غیرکارشناسانه و غیرعلمی ایشان در همه‌ی این زمینه‌ها می‌باشند.

درست به همین دلیل که اساس نظریات این مدعیان، موضع و جایگاه سیاسی است، نه محتوای فکری، با تغییر شرایط سیاسی، اهمیت و اعتبار اینان هم کاهش پیدا می‌کند. در همین یک قرن اخیر، کسانی را داشتیم که به عنوان روشن‌فکر در جامعه مطرح شده بودند، اینان معمولاً در همه چیز نظر می‌دادند و مورد توجه طرفدارانشان هم بودند، اما با تغییر شرایط دیگر آن اهمیت را ندارند و افراد دیگری جای آنان را گرفته‌اند.

دو – سازنده نبودن

اساس کار جریان روشن‌فکری بر این است که فکر و خردورزی را توسعه دهد. اما روشن‌فکرنمایان تنها به تحریک احساسات و عقده و انتقام می پردازند، لذا هرگز از نظر توسعه فکر و فرهنگ سازنده نیستند. روشن‌فکران زیادی می‌آیند و می‌روند، اما نه تنها از نظر تولید فکر و فرهنگ سازنده نیستند، بلکه از جهات مختلف زیانبار هم می‌باشند، از جمله:

1- اندیشه‌ی مردم در روند روشمندی پیش نمی‌رود و دچار سردرگمی و نابسامانی می‌گردد.

در غرب که جریان روشن‌فکری سلسله‌ی به هم پیوسته‌ای را تشکیل داد، افکار مردم نیز در یک روند روشمند و شناخته‌شده، پیش رفته و تحول پیدا کرد. مثلاً وقتی که دانش گذشته را کامل نیافتند، مورد به مورد به نقد آن پرداختند و این نقدها در جامعه جا افتاد، سپس برای جبران کاستی‌ها، نظریه‌پردازی کردند. اگر عنصر بودن آب و آتش و خاک و باد را نادرست دانستند، عناصر جدیدی را به مردم معرفی نمودند و همین باعث شد که دانش، تحول یافته و پا به پای آن، فرهنگ و باورهای مردم نیز تحول یابد.

اما در جامعه‌ی ما کار روشن‌فکرانمان هیچ پایه و اساس علمی نداشت. آنها تنها به خاطر اپوزیسیون بودن مورد توجه قرار می‌گرفتند که مثلاً شاه ضد مشروطیت است و آخوندزاده موافق مشروطیت! بدیهی است که پس از استقرار مشروطیت، برای اپوزیسیون مسائل دیگری مطرح می‌شد، مثلاً حکومت رضا شاه که عده‌ای آن را مطلوب و عده‌ای دیگر نامطلوب می‌دانستند و امثال میرزاده‌ عشقی و فرخی یزدی و ... در این مرحله مطرح شدند. در دوران محمدرضا شاه مسئله‌ی دیگری پیدا شد. پیش از انقلاب مسائل دیگری مطرح بودند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسائل جدیدی پیش آمدند و همینطور. هیچ‌کدام این مسائل به دیگری وابسته نبودند و سلسله‌ای را تشکیل نمی‌دادند. رفتار هیچ‌کدام از روشن‌فکران ما نیز در جهت رشد فکر و فرهنگ جامعه نبود.

مثلاً در غرب، ماکیاولى (فوت 1527 م) به قدرت دنیوى و ملیت تکیه کرد. از نگاه او سعادت، دنیوى است و دین هم تنها به عنوان ابزار دولت و قدرت مطرح است. این افکار به منزله‌ی بذرى بود که باید سال‌هاى سال با پرورش و اصلاح به نتیجه مى‏رسید. ماکیاولى سیاستمدار بود، نه فیلسوف؛ اما طولى نکشید که بذرى که کاشته بود، با پرورش یک فیلسوف به رشد خود ادامه داد. این فیلسوف؛ فرانسیس بیکن انگلیسی (فوت 1626 م) بود. با تلاش این فیلسوف، دانش تجربى به جاى دیانت نشست و به اصل «علم براى زندگى دنیوى» جان بخشید. بدین‌سان زمینه‌ی پیدایش توماس هابز (فوت 1679 م) و جان لاک (فوت 1704 م) آماده شد. کسانى همچون دیدرو (مرگ 1784 م) و دالامبر (فوت 1783 م)، حقوق طبیعى و اخلاق طبیعى را محور هرگونه تشکیلات اجتماعى دانسته، از اخلاق دینى و کلامى‏انتقاد کردند. جان لاک در انگلستان در «رساله‌ی درباره حکومت» اعلام کرد که همه پیمان‌یهاى اجتماعى باید براساس حقوق طبیعى انسانها باشد.

هابز و لاک در قرن هفدهم تلاش‌هاى پیشینیان را پى‏گرفته و به نتایج و اهداف آنها تبلور بیشترى بخشیدند. مبنا واقع شدن سود دنیوى، تسامح، آزادى مالکیت، آزادى فرد و محدود و مشروط کردن حکومت از جمله ثمرات این تلاش‌ها بود. سلطنت به عنوان محور اقتدار و تمرکز، جاى خود را به «ملت» داد؛ مجموعه‏اى آزاد و آگاه که مى‏توانستند تشخیص دهند که چه باید بکنند.

بینش جدید با انقلاب انگلیس در سال 1688 و انقلاب فرانسه در سال 1789 عملاً ثمر داد. لاک هنوز زنده بود که انقلاب انگلستان انجام گرفت و مشروطیت در آن استقرار یافت. اگرچه لاک اصل تفکیک قوا را مطرح کرد، اما این اصل با دقت نظر مونتسکیو (فوت 1755 م) به جایگاه شایسته خود دست یافت. چنانکه دقت‌هاى ژان ژاک روسو (فوت 1778 م) در روند تشکیل حکومت و قدرت حکومتى بر غناى بحث افزود.

بدین‌سان گام به گام تحول اجتماعى به روند تکاملى خود ادامه داد. این روند دائما در مقام آزمون بود و اندیشمندان از جنبه‏هاى منفى و نواقص آن براى ابطال فرض‌هاى موجود بهره مى‏گرفتند و روز به روز به تکمیل پیشنهادها براساس دستاوردهاى دانش و معرفت مى‏کوشیدند.

اما در جامعه‌ی ما از اینگونه کارها خبری نبوده و تا این روش ادامه دارد، نخواهد بود. نه تنها هر آینده‌ای مکمل گذشته و هر گذشته‌ای زمینه‌ساز آینده نیست، بلکه هیچ‌کدام از افرادی که مدعی روشن‌فکری هستند، با یکدیگر ارتباط و پیوند علمی ندارند، هریک به اقتضای زمان، چیزی بی‌مبنا و غالباً شعاری و احساسی می‌گویند و می‌روند.

2-  تحولات اجتماعی در جهت تکامل فرهنگ و مدنیت انجام نمی‌پذیرد.

با همان مثالی که از جریان روشن‌فکری غرب گفتیم، می‌توان به آسانی دریافت که این پراکندگی و اپوزیسیون محور بودن باعث شده است که در مسائل اجتماعی - سیاسی هم هیچگونه پیشرفتی که دستاورد روشن‌فکران باشد، به دست نیاوریم. حتی مشروطیت که ظاهراً دستاورد روشن‌فکران بود، کنار گذاشته شده، به جای آن، حکومت دینی با رهبری روحانیت و مرجعیت دینی استقرار یافته است. درحالی‌که روشن‌فکر ما هنوز زیر پرچم اپوزیسیون شعار می‌دهد و مخالفت می‌کند.

3- آینده‌ی فکر و فرهنگ و مدنیت، قابل پیش‌بینی و هدایت نمی‌گردد.

اگر اندیشه و تفکر در یک جامعه روشمند باشد، می‌توان آینده را پیش‌بینی کرد. دست‌کم می‌توان در این حد آینده‌ی چنین جامعه‌ای را پیش‌بینی کرد که آینده‌ی آن بهتر از گذشته خواهد بود. ولی در شرایط غیرعلمی و بی‌سامان جامعه‌ی ما هیچ آینده‌ای قابل پیش‌بینی نیست، زیرا هیچ کار علمی و روشن‌فکرانه و به هم پیوسته‌ای انجام نگرفته است.

4- گذشته، زمینه‌ساز آینده‌ی بهتر و آینده، اصلاحگر نواقص گذشته نبوده، هر مقطعی به‌ساز خود می‌رقصد.

در صورتی که در یک روند روشمند، همیشه گذشته زمینه‌ساز آینده‌ی بهتر و آینده اصلاحگر و تکمیل‌کننده‌ی گذشته است. جامعه‌ی ما بداند یا نداند این بی نظمی و دور بودن از حرکت روشمند علمی را از سال‌ها پیش از مشروطیت تاکنون آزموده و می‌آزماید؛ غافل از اینکه آزموده را آزمودن، حاصلی جز پشیمانی نخواهد داشت.

سه – دور نماندن از تعصب

روشن‌اندیش هر سخن و نکته‌ای را از هر کس که باشد، بدون توجه به موضع سیاسی و حزب و جناح، مورد دقت قرار می‌دهد و با معیار عقل و اندیشه می‌سنجد. روشن‌اندیش همه را انسان، و هر انسانی را قادر به فهم و اندیشه می‌داند. روشن‌اندیش گروهی را بالفطره نادان یا به عمد رویگردان از حقیقت نمی‌داند. او می‌داند که انسان، نه از طریق تملک حقیقت، بلکه با جستجوی پیگیر آن، به کمال می‌رسد.

درحالی‌که روشن‌فکران ما چون بر اساسِ مخالفت با دولت کار می‌کنند، عملاً جامعه را به خودی و غیرخودی تقسیم کرده، حتی از خواندن روزنامه‌ای که متعلق به دیگری باشد، خودداری می‌کنند!

چهار – آرمان‌گرایی

آرمان‌گرایی هم یکی از موانع روشمند ساختن اندیشه‌های ماست. من آرمان‌گرایی را در برابر واقع‌بینی به‌کار می‌برم. وقتی که روش درست اندیشه را به‌کار نبندیم، به آسانی از کاه، کوهی می‌سازیم و با اسب خیال پیش می‌تازیم. گاهی چنان در عوالم ذهنی خود گرفتار می‌شویم که حتی به دنبال معنی و مفهوم گزاره‌هایی که می‌گوییم یا می‌شنویم، نمی‌رویم.

همیشه در جامعه‌ی ما دو نوع سخنرانی خواهان دارد؛ یکی آنکه از موضع اپوزیسیون در اوج شجاعت ادا شده باشد، و دیگری آنکه در حوزه‌ی وهم و خیال، آسمان را به ریسمان دوخته و از همه چیز، همه چیز را نتیجه بگیرد. این آرمان‌گرایی است که مایه‌ی رواج نوعی عرفان مبهم می‌گردد که برای هرکس به دلخواهش قابل تفسیر است؛ عین غزل‌های مختلف‌المضمون حافظ برای فال‌گیران که برای هرکس به دلخواهش قابل تفسیر است!

روشن‌فکران غرب چند قرن برای نظریه‌پردازی و اصلاح و تکمیل لیبرالیسم کار کردند و هنوز هم لیبرالیسم و دموکراسی را بسیار ناقص و از هر جهت نیازمند اصلاح و تکمیل می دانند، اگرچه این نظام در عمل، بهتر از نظام‌های دیگر، مثلاً نظام استبدادی کاربرد دارد. ولی روشن‌فکرنمایان ما با شعار آزادی و برابری به میدان می‌آیند و به مردم وعده‌های رویایی می‌دهند، بی‌آنکه خودشان معنای آزادی و برابری را بدانند و یا برای راه و روش و طراحی و برنامه‌ریزی رسیدن به آزادی و عدالت، ذره‌ای وقت صرف کرده باشند.

بدیهی است که اینگونه آرمان‌گرایی از نظر علمی، نه تنها به پیشرفت جامعه یاری نمی‌رساند، بلکه آسیب هم می‌زند.

پنج – ناکامی در ترویج روشن‌اندیشی

روشن‌فکری و روشن‌اندیشی، نوعی بلوغ و بعثت است که طبعاً رسالت هدایت را به دنبال دارد. از این رو، گسترش و تعمیم روشن‌اندیشی تا آنجا که با ایجاد فرهنگ و تمدن جدید، جهان نو و آدمی دیگر بسازد، از خود روشن‌اندیشی هم ظریف‌تر و دشوارتر است. اما چه کسی یا چه کسانی باید عهده‌دار گسترش و عملی ساختن روشن‌اندیشی باشند؟

در جامعه‌ی ما اگر این سوال مطرح شود، معمولاً به سوی دولت نشانه می‌روند. مخالفان دولت یا همان اپوزیسیون، گناه همه‌ی کاستی‌ها و انحرافات را به‌گردن دولت می‌گذارند، حتی گناه خام‌اندیشی و عقب‌ماندگی فرهنگی و مدنی مردم را. به همین دلیل گسترش روشن‌اندیشی را در آن می‌بینند که دولت را با انقلاب مردمی ساقط کنند. بنابراین انقلاب علیه قدرت حاکم را، روش اساسی و بنیادی گسترش و اجرای اندیشه روشن و پیشرفته می‌شمارند. اما تجربه و نیز روشن‌اندیشی غرب به ما نشان می‌دهند که این راه و روش برای گسترش دانش و اندیشه، راه کامیابی نیست.

متاسفانه وقتی رابطه‌ی مردم و دولت در جامعه‌ای تبدیل به رابطه‌ی دولت – اپوزیسیون شود، جامعه مجبور به تحمل زیان‌های بسیاری می‌گردد که به اختصار برخی از آنان را برمی‌شماریم:

الف - جامعه به سه گروه دولت و طرفداران، مخالفان، و بی‌طرفان تقسیم می‌شود که هر سه گروه با هدر دادن نیرو و امکاناتشان آسیب می‌بینند.

ب - از آنجا که رابطه‌ی دولت – اپوزیسیون، یک رابطه‌ی علمی نیست، هر دو طرف به جای ارائه‌ی طرح و برنامه و نیز نقد علمی، از احساسات مردم، مخصوصاً جوانان و زنان استفاده می‌کنند. این کار هم، جامعه را از اندیشه و مدنیت دور می‌سازد، زیرا تحریک احساسات عامه، به خصوص جوانان و زنان، نه با اندیشه، بلکه با شعارهای بلندپروازانه و خیالی امکان دارد که می‌تواند منجر به هرج و مرج در جامعه و یا حتی انقلاب گردد. درحالی‌که روشن‌فکران مغرب زمین، همواره بر جلوگیری از تحریک احساسات توده‌ی مردم تاکید داشتند و هرج و مرج ناشی از احساسات توده‌ی مردم و انقلاب را برای جامعه خطرناک می‌دانستند.

سخن به درازا کشید. برای آنکه بتوانیم به جمع‌بندی دست پیدا کنیم، به صورت خلاصه به دو مورد اشاره می‌کنم که به نظر من در رشد و توسعه فکری و فرهنگی شرط اساسی می‌باشند، و آن دو عبارتند از: صداقت پیشگامان علمی و سیاسی و نیز فراهم آمدن محیط آرام و بدون دغدغه برای تفکر و اندیشه.

در جامعه‌ی دولت - اپوزیسیونی ما، با میراث فرهنگی عظیمی از درگیری حق و باطل، و تقابل ایمان و کفر که در آن، هریک از طرفین دعوا، خود و همه امور مربوط به خود را درست و برحق دانسته، و طرف مقابل و هرچیز مربوط به او را باطل و نادرست شمرده است، بسیار دشوار است که انسان از طرفین دعوا انتظار صداقت داشته باشد. تمام تلاش و اظهارات آنان در چارچوب جمعیت و جبهه‌ی خودشان خواهد بود.

بدیهی است که در چنین شرایطی، جامعه در گزینش روش درست اندیشه، یک موقعیت اساسی و مهم را از دست می‌دهد. ما باید به فضایی که سرشار از صداقت باشد، دست یافته، و در این فضا به تفاهم برسیم. این صداقت جز با پیشگامی اندیشمندان و فرهیختگان جامعه پدید نمی‌آید و تا ما به سطح لازمی از صداقت نرسیم، گسترش روشن‌اندیشی امکان نخواهد داشت. در جو غوغاسالاری و ستیزه‌های کور، جایی برای گسترش روشن‌اندیشی نیست.

اما شرط دوم برای امکان توسعه و ترویج روشن‌اندیشی داشتن فضای آرام و محبت‌آمیز است. تا فضای آرامی در کار نباشد، مردم به حرف یکدیگر اعتماد نمی‌کنند. یکی از علل اصلی عدم توسعه‌ی فکری در جهان سوم همین است که فضای آرام و قابل اعتمادی برای گسترش روشن‌اندیشی وجود ندارد.

دگرگونی بنیادی در ذهن و زندگی مردم، بدون توجه به زمان و زمینه‌ی لازم، نه تنها به نتیجه مطلوب نمی‌رسد، بلکه بر پیچیدگی کار هم می‌افزاید. از آنجا که روشن‌اندیشان غرب به روش گسترش روشن‌اندیشی توجه داشته‌اند، از همان آغاز از هرگونه شتابزدگی و لوازم آن جلوگیری کرده‌اند. آنان به طور قاطع و به دور از هرگونه شک و تردید، به مردم هشدار داده‌اند که خونریزی و انتقام، نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه درمان را هم به تاخیر می‌اندازد. باید با خردورزی و روشن‌فکری پیش رفت، اگرچه رسیدن به نتیجه سال‌ها و قرن‌ها طول بکشد.

در پایان به عنوان جمع‌بندی و نتیجه‌ی سخن، عرض می‌کنم که هدف از این نقدها آن است که ما در فکر روشن‌اندیشی واقعی باشیم. روشن‌اندیشی واقعی وقتی آغاز می‌شود که برخی از انسان‌ها به کاستی‌های موجود در منطق و معرفت‌شناسی و روش تفکر ما پی برده، آنها را نقد کرده و زمینه را برای اصلاح و جبران آن کاستی‌ها فراهم آورند.

مهم‌ترین توصیه‌ی من در این‌باره آن است که در حوزه و دانشگاه، دست‌کم عده‌ای جداً به دنبال نقد سنت موجود باشند و این نقد را در حوزه‌ی اندیشه نگه دارند و به حوزه‌ی سیاست سرایت ندهند. برای مثال، اگر فلسفه را نقد می‌کنند، به گونه‌ای نباشد که گمان رود فلان شخص طرفدار فلسفه را نقد می‌کنند. بی‌تردید ذهن هر انسانی، از جمله ذهن متفکران ایرانی به سادگی می‌تواند کاستی‌ها را دریافته، به جبران آنها بپردازد.

ما باید نخست روش درست‌اندیشی را به مردم یاد بدهیم، آنگاه خود مردم می‌توانند راه  خود را تشخیص دهند.

به امید همت اندیشمندان

 

والسلام

دکتر سید یحیی یثربی

شهریور ماه 1398