عقلانیت: فعال یا منفعل

 

من با دکارت موافقم که عقل در میان انسان ها عادلانه تقسیم شده است، به گونه ای که هیچکس از سهم خود ناراضی نیست. اما، مشکل جایی است که انسانها تصمیم می گیرند عقل خود را به کار ببرند. منظور من آن است که مشکل عقلانیت را در جامعه، مخصوصا در میان متفکران توضیح دهم.

دین ما یک دین عقلانی است و دانش و فلسفه نیز برپایه عقل استوارند. اگر در دیگر جوامع اسلامی با عقلانیت از نظر مواضع کلامی موافقت نمی شود، در جامعه ما از نظر کلامی و فلسفی بر ارج و اعتبار عقل تاکید می شود. اساتید ما، چه در دانشگاه ها و چه در حوزه، طرفدار عقلانیت بوده و از آن دفاع می کنند.

تا اینجا امری مطلوب و پسندیده است، اما با این همه تاکید بر عقلانیت، می بینیم چنان که باید و شاید از خرافات فاصله نگرفته ایم؛ به تحول فکری دست نیافته ایم؛ علوم انسانی ما در حد نیاز جهان امروز رشد نکرده است؛ منطق، معرفت شناسی، روش و فلسفه مان امروزی نیست؛ مدیریت جامعه مان از اقتصاد گرفته تا فرهنگ، از ساماندهی لازم برخوردار نیست؛ روابط ما در داخل و خارج از نظر اظهارات و رفتار، چنان که شاید، به سامان نیست؛ ساماندهی جامعه اسلامی مان در جهت عدالت اجتماعی و رفاه و آرامش مردم رضایت بخش نمی باشد؛ آموزش و پژوهشمان در شأن عصر جدید نیست؛ و صدها مشکل ریز و درشت دیگر، با اینکه در این کشور همه امکانات مادی و معنوی لازم را جهت رسیدن به شرایط مطلوب در اختیار داریم.

جای این پرسش است که چرا عقلانیت، گره کار دیگران را گشوده، ولی برای ما کارآیی نداشته است؟

به نظر من، مشکل اصلی ما در اینجاست که عقلانیت ما به گونه ای است که باید بی اثر باشد. جامعه فکری ما خود را در زمره عقل گرایان می شمارد، ولی با مشکلی روبروست که عقلانیتش را بی اثر می کند! برای روشن شدن مطلب باید به نکته ظریفی توجه داشت و آن اینکه عقلانیت بر دو قسم است؛ فعال و منفعل! متفکران ما توجه ندارند که عقلانیت آنان از نوع عقلانیت منفعل است، در نتیجه دارای تاثیر لازم نیست.

اینک این دو قسم عقلانیت را کمی توضیح می دهیم:

 

الف – عقلانیت فعال:

در چنین عقلانیتی، انسان خرد خود را به کار انداخته، با عقل و اندیشه خود به نتیجه ای می رسد. این عقلانیت، دور از تعصب بوده و فعال و اثرگذار می باشد. چنین عقلانیتی طبعاً به نقد هم می پردازد، زیرا نگاه دور از تعصب با نقد چندان فاصله ای ندارد، می تواند برخی از مطالب را بپذیرد و برخی را که از توجیه درستی برخوردار نیستند، نپذیرد. چنین عقلانیتی حتماً به تولید علم هم می پردازد، زیرا نگاه دور از تعصب، چنانکه گفتیم همان نقد است و نقد انسان را با کاستی ها آشنا ساخته و مشکلات را مشخص می کند. آنگاه عقلانیت فعال، برای جبران این کاستی ها و حل مشکلات به پژوهش می پردازد و همین پژوهش هدف دار است که به نظریه پردازی و تولید علم می انجامد. در نتیجه، عقلانیت فعال، تحول ایجاد می کند و جامعه را در مسیر تعالی و تکامل پیش می برد.

 

ب – عقلانیت منفعل:

عقلانیت منفعل، حالتی از عقل گرایی است که در آن انسان خود را طرفدار عقل و عقلانیت می داند و مدام از عقل دم می زند، اما در عمل عقل خود را به کار نمی برد. بلکه، عقل او به ابزاری تبدیل می شود که عوامل مختلف، این ابزار را به کار می گیرند! به عبارت دیگر، عقل کار می کند، اما برای دیگران، به فرمان دیگران و با دست و پای دیگران!

عقل به جای آنکه خود تصمیم بگیرد و فرمان حرکت بدهد، از عوامل دیگر فرمان می برد و تسلیم آنان می شود. اکنون باید دید عواملی که عقل منفعل را در اختیار می گیرند، کدامند؟

اگر عقل، حالت انفعال داشته باشد، ممکن است عوامل گوناگونی از آن بهره بگیرند. برای نمونه به چند مورد از این عوامل اشاره می کنیم:

  1. تربیت: معمولاً هر انسانی تحت تاثیر افکار پدر و مادر و خانواده و محیط خویش است. به همین دلیل، وقتی بالغ شد، آنچه را در دوران کودکی آموخته است، بسیار جدی می گیرد و در نتیجه تحت نفوذ این عقاید و باورها عقل خود را در اختیار باورهای سنتی و تربیتی خود قرار می گیرد و تا پایان عمر به آنها وفادار می ماند. او هرگز به خود اجازه نقد و ارزیابی آنها را نمی دهد.
  2. تقلید: بیشتر انسان ها، عقل خویش را در اختیار افکاری می گذارند که در حقیقت مطالب بزرگان را به صورت تقلید می پذیرند و هرگز عقل خود را به کار نمی گیرند. در چنین عقلانیتی انسان دنباله رو و مقلد عقلانیت دیگران است! مثلاً مطالب ابن سینا را می خواند و آنها را دربست می پذیرد. از آنجا که ابن سینا طرفدار عقل و عقلانیت می باشد، این پیرو و مقلد نیز، خود را طرفدار عقل و عقلانیت می شمارد. این گونه عقلانیت فعال نیست! یعنی نمی تواند تولید نظریه جدید کند، تنها بر نظریات گذشتگان تکیه می زند و نسبت به آنها تعصب می ورزد. چنین عقلانیتی از نقد متنفر است، زیرا نقد را اهانت به مرجع تقلید خود می شمارد!! بنابراین، همیشه تکرارکننده و شارح آثار دیگران می ماند و اگر هم اظهار نظری بکند، در حد حاشیه و تعلیقه خواهد بود و سخن و دانش جدیدی نخواهد داشت!

برای مثال، فیزیک ارسطو برای بیست قرن فیزیک جهان بود و امثال ملاصدرا و ابن سینا همان فیزیک ارسطو را بر اساس دیدگاه های وی پذیرفته بودند. اینها در مطالعات فیزیکی بر عقل تکیه داشتند، اما عقل آنان جنبه منفعل داشت، یعنی خودشان فعال نبودند! بلکه مطالب دیگران را نقل و شرح کرده، آموزش می دادند. به همین دلیل، عقلانیت آنان بارور و اثر گذار نبود. اما، عده ای از چند قرن پیش عقل خود را به کار گرفتند و طبیعت را بازنگری کردند. نتیجه این کار همین شد که فیزیک ارسطو کنار گذاشته شد و فیزیک جدید جای آن را گرفت. در فلسفه و منطق و روش درست تفکر نیز، مشکل ما همین عقلانیت منفعل است که با عقل دیگران پیش می رویم و عقل خود را به کار نمی گیریم! هزار بار تکرار می کنیم که عنصر چهار عدد است، اما هرگز به بازنگری طبیعت نمی پردازیم که ببینیم آیا عنصر چهارتاست یا بیشتر و یا کمتر!

  1. روش نادرست آموزش: آموزش در جامعه ما از دوران ابتدایی تا آخرین مراحل دانشگاهی به گونه ای است که عقلانیت منفعل را در وجود شخص نهادینه می کند. زیرا، از همان آغاز، فردیت شخص را نادیده گرفته و به وی فرصت اظهار نظر نمی دهد! بلکه، همیشه آنان را به حفظ مطالب دیگران وامی دارد.
  2. گذشته گرایی و تجلیل گذشتگان: ما در سنت خویش می اندیشیم که بزرگان گذشته آنقدر بزرگ هستند که هرچه باید انسان بداند، دانسته اند. چنانکه دانایی آنان از نظر کمیت و کیفیت هیچ نقصی نداشته و ندارد! بدیهی است که چنین تفکری ما را از فعال کردن عقل بی نیاز کرده و در زیر سلطه و قیومیت پیشینیان نگه می دارد. به قول کانت، ما از نظر طبیعی بالغ می شویم، اما به خاطر همین مسائل خود را با اختیار خود از استقلال بی بهره کرده، در قیومیت دیگران نگه می داریم. به همین دلیل، به جای پژوهش شخصی، همیشه راوی اقوال و افکار پشینیان هستیم و می اندیشیم که هرشاگردی باید در سایه استادش زندگی کند و در نهایت بتواند مطالب استاد خویش را بیاموزد! به همین دلیل، همیشه برای ما گذشته از آینده غنی تر است، در صورتی که باید آینده ما مکمل گذشته مان باشد، ولی ما به خود چنین جرئتی نمی دهیم که گذشته را ناقص شمرده و به تکمیل آن بکوشیم.
  3. تعصب و تقدیس: مطالب سنتی، گاهی با گذشت زمان حالت تقدیس پیدا کرده و هرکس نسبت به آنها گرفتار تعصب می شود. این تعصب، نه تنها به شخص، بلکه به پدر و مادر، قوم و قبیله، دین و مذهب، جامعه و میهن، معلمان، اساتید و بزرگان تاریخ و فرهنگ وی وابسته است. لذا، بی اعتنایی و گستاخی نسبت به آن، به منزله بی اعتنایی و گستاخی نسبت به همه این اشخاص و نهادهای محترم و مقدس است. در نتیجه، عقل انسان در اختیار این باورهای تقدیس شده و مورد تعصب، قرار گرفته و به خود اجازه گستاخی نمی دهد.
  4. انس: مى‏گویند انسان از انس مشتق است و انس ویژگى برجسته انسان است. تجربه هم این موضوع را تأیید مى‏کند. انس انسان با افسانه، به یک شخص و یا یک نسل محدود نبوده، از مرز تاریخ و زندگى اجتماعى هم فراتر مى‏رود. بنابراین اگر این موجود انس گیرنده، نتواند از مأنوس دیرین خود جدا شود و اگر روزى هم جدا شد، دچار بحران و ناآرامى گشته، بازهم به آغوش همدم مهربان و دیرینه خود باز گردد، زیاد بیراهه نرفته است.

انسان به آداب و رسوم و فکر و فرهنگ سنتی خود در طول زندگی اش انس می گیرد. به گونه ای که جدا شدن از آن، برایش دشوار می گردد. در نتیجه، عقل و اندیشه خود را در خدمت آنها قرار می دهد و گاهی فکر می کند که پذیرفتن این مسائل در ذات هر انسانی هست. مثلاً یک مسیحی انس گرفته با تثلیث فکر می کند که فطرت هر انسان سالمی تثلیث را با خود دارد.

  1. جاذبه مال و جاه: حکما می گفتند دانایی با دنیادوستی نمی سازد. آنان که دلباخته جاه و مال هستند، تمام عقل و اندیشه خود را در مسیر کسب جاه و مال قرار می دهند، در نتیجه به درک حقایق و تکمیل معلومات خود اهمیت نمی دهند. از این رو، کار اصلی آنان کاسبی خواهد بود، چنانکه عده زیادی از اساتید و علمای ما به این مشکل مبتلا می باشند و فرصتی برای اندیشیدن در قلمرو علوم و معارف ندارند.
  2. محیط: از جمله عوامل محیطی اثر گذار بر عقلانیت انسان عبارتند از: ساختار اجتماعی و فرهنگی متصلب (فرهنگ بسته)؛ هزینه بالای نواندیشی و یا باز اندیشی در باورهای عمومی؛ واکنش های قهرآمیز  دیگران؛ ضعف در فرهنگ گفتگو و محدود بودن فضای دیالوگ و برخورد افکار و عقاید؛ اجبار در همرنگی با جماعت و چون دیگران زیستن؛ ارزش پایین تفکر انتقادی و عدم مهارت در به کارگیری آن؛ پایین بودن ارزش دانایی و معرفت؛ مشوش و مغشوش بودن عرصه شناخت؛ زیستن بی خبرانه در یک پارادایم و فضای فکری بسته(بن بست اعتقادی). همه اینها عقل انسان را از فعال بودن بازداشته و به سکوت و سکون و تبعیت و فرمانبرداری وامی دارند.
  3. استعداد یا ویژگی های شخصیتی: گاهی کاستی هایی در شخصیت افراد، زمینه را برای عدم فعالیت عقل ایشان آماده می سازد، از آن جمله اند: ضعف در نحوه درست اندیشیدن، تلقین پذیر بودن، ضعف تعهد عقلی در پذیرش باورها، فقدان اراده برای به کارگیری عقل و اندیشه.

 

چه باید کرد؟

به نظر من، راه رهایی از بن بست عقلانیت انفعالی آن است که:

  1. برای فعال کردن عقل خود، صادقانه بکوشیم. هرکدام از ما بر آن کوشد که خرد خود را به کار اندازد و از قیومیت پیشینیان بیرون آید و به قول کانت جرئت اندیشیدن داشته باشد.
  2. به دیگران فرصت بدهیم. خواه بتوانیم عقل خود را فعال کنیم یا نه، وظیفه خود بدانیم که مانع فعالیت عقلانی دیگران نشویم و کسانی را که به خود جرئت اندیشیدن می دهند، تحقیر و یا تکفیر نکنیم.
  3. تا می توانیم از نقد استقبال کنیم و با بهانه های گوناگون، نقد را نامشروع و برخلاف ادب و ارزش ندانیم. زیرا، نقد، عقل انسان را به فعالیت وامی دارد. بنابراین باید به نقد فرصت داده و نیز از نقد آن نقد دریغ نورزیم تا با برخورد عقاید و افکار جامعه مان عقل خود را از حالت انفعال رها سازد.

 

سید یحیی یثربی

 

12-04-1396