در غرب، نه خدا، که خدایان مرده اند! – قسمت اول

 

 

در غرب و شرق، از طرف کلیسا تبلیغ شده است که روشن اندیشی و اومانیسم غرب، خدا را از میان برداشته و انسان را بر جای او نشانده است! اما در حقیقت این سخن تهمت و بهتان بزرگی است بر اومانیسم و روشن اندیشی، زیرا روشن اندیشی هیچ دلیلی ندارد که برخی از حقایق را انکار کند و با آنها دشمنی ورزد، از جمله حقیقت بزرگی مانند وجود خدا را انکار کند و دلایل اثبات خدا را به عمد نادیده بگیرد. یک متفکر و یک روشنفکر هرگز آگاهانه پا بر سر حقیقت نمیگذارد، چرا که انگیزه ای وجود ندارد که او را وادار کند یک حقیقت روشن را زیر پا بگذارد؟ چنین چیزی امکان ندارد و به هیچ وجه قابل توجیه هم نیست، اما  آنچه مسلم است این است که انسان متفکر و روشنفکر هرگز زیر بار خرافه نمیرود و تسلیم زورگویان و بهره جویان نمیشود. خواه اساس این زورگویی و خرافه، منافع قدرتمندان سیاسی باشد یا اغراض و هدفهای متولیان ادیان.سگیه دادستان کل فرانسه می ­گفت:« فیلسوفان کوشیده ­اند با یک دست تخت شاهی و با دست دیگر محراب ­ها را براندازند، این انقلاب... به تحقق پیوسته است».[1]

اومانیسم یعنی تکیه بر اصالت و اعتبار انسان و دستاوردهای وی. از دیرباز که این واژه به کار رفته است، همیشه معنا و مفهوم آن، بر محور توجه به انسان بوده است. اما توجه به انسان با چه مشکلی روبرو بوده و میباشد که این همه بحث انگیز و جنجال آفرین بوده است؟! برای  روشن شدن پاسخ این پرسش، توجه به یک نکته بنیادی لازم و ضروری است و آن این که از دیرباز سلطهجویان سیاسی و مذهبی بر آن کوشیدهاند انسان را موجودی شرور و خطرناک معرفی کنند! لذا تلاش کردهاند که تا میتوانند از تواناییهای انسان برای فعالیت و ابراز شرارت بکاهند. این سلطهجویان سیاسی و مذهبی، برای رسیدن به هدف خود، آگاهی و آزادی انسانها را نشانه رفتند و بر آن کوشیده و میکوشند تا آن را خطرناک جلوه دهند. نمونههای روشنی از این نگرش را در دوران باستان از هند و مصر و ایران گرفته تا یونان باستان، میتوان ملاحظه کرد. 
بدون تردید روشناندیشان غرب با حاکمان و متولیان دینی غرب طرف بودهاند، نه حاکمان و متولیان هند و جهان اسلام. روشنفکران سالها درگیر مبارزه با حاکمان و متولیان کلیسا بودند، بنابراین هرگونه مبارزه آنان متوجه مبانی و رفتار کلیساییان است، نه مطلق دین و نه خداشناسی به طور مطلق! 
بیتردید اگر مبانی و عقاید و رفتار کلیساییان را با دقت مورد توجه قرار دهیم، به روشنفکران غرب حق میدهیم. زیرا نه رفتار کلیسا با مردم از نظر عقل و منطق قابل قبول بود و نه بسیاری از اصول و مبانی اعتقادی آنان توجیه منطقی داشت. اکنون به خاطر روشن شدن مطلب، این درگیری را کمی توضیح میدهیم.
روشنفكران غرب با ديانت درافتادند. ولتر در نوشته‌ها و نامه‌هايش،از تكرار اين شعار خسته نمي‌شد كه این موجود ننگين را سركوب كنيد.
 اساس و مبناي مخالفت روشنفكران با ديانت، دو عامل بود:
نخست اينكه ديانت از اساس خرافه و اباطيل است و بر عقل و منطق استوار نيست.
و ديگر اينكه ديانت در طول تاريخ، همواره وسيله‌اي بوده در دست قدرتمندان در بهره‌كشي از توده مردم و بازداشتن آنان از رسيدن به رشد عقلي و اجتماعي.
ديني كه جهان غرب داشت، الحق داراي هر دو ویژگی ياد شده بود. زیرا اصول اساسي و اوليه مسیحیت، به هيچوجه قابل تفسير و تبيين عقلاني نبود.
تثليث يك‌تناقض بود: يكي هست و سه ‌تا هست وسه ‌تا هست و يكي هست!
همچنين موضوع گناه و آمرزش. گناهكاري همه انسانها به خاطر نافرماني آدم و آمرزش همه مسيحيان به دليل فداشدن مسيح.
خود مسيح تناقض ديگري بود؛ طبيعت لاهوتي ــ ناسوتي و خداي مصلوب!!
 از لحاظ زندگي اجتماعي هم، علاوه بر ستم مستقيم حاكمان ديني در دوران تاريك تفتيش عقايد، غالبآ با همه اختلافي كه كليسا و دربار بر سر تقسيم ثروت و قدرت داشتند، در بهره‌كشي ظالمانه از توده مردم، يار و پشتيبان يكديگر بودند. كليسایيان، قدرت امپراطوران رابه اراده الهي نسبت داده و به اين ترتيب، زمينه قداست شكوه و كبرياي آنان را در افكار عمومي‌آماده مي‌كردند.
در برابر چنین دینی، روشنفكران با رسالتي كه بر دوش خود احساس مي‌كردند، نمي‌توانستند از اين همه جهل و خرافه و ستم و تعدي چشم پوشند. در مقابل آنان روحانيون و حاميان كليسا نيز هرگز از سركوب اين طبقه خطرناك كوتاه نمي‌آمدند. در رابطه کلیسا و روشنفکران بیش از این توضیح نمیدهیم  و مختصری از درگیری آنان با حکومتهای استبدادی را یادآور میشویم.

 

ادامه دارد....

 


[1] -تاریخ تمدن، ویل دورانت، ترجمه مترجمان، تهران، ج 9، کتاب 5، فصل23، بند 6.


 

11-12-1395