حكمت ايران باستان

به نظر شما منابع امروز ما براي شناخت حكمت ايران‌باستان چيست؟

خوشبختانه امروزه بسياري از متون گذشته ايران باستان پيدا، تصحيح و ترجمه شده و در اختيار محققان قرار گرفته است و اگر كسي بخواهد راجع به اين موضوعات تحقيق و مطالعه كند، دسترسي به منابع چندان مشكل نيست. اكنون متون اوستايي بيش از 50 تا 60 سال است كه يافت، ترجمه و تصحيح شده است و اگر متفكري بخواهد از آنها چيزي به دست بياورد خيلي برايش پيچيده نيست.

برخي كارشناسان معتقدند كه از حكمت ايران باستان، دانشمندان يونان باستان مانند افلاطون استفاده كردند، نظر شما در اين باره چيست؟

حكمت ايران باستان را با مسامحه ميتوان گفت كه فلسفه است، آن چيزي كه در ايران باستان داريم شبيه افسانه و اسطوره است و از اين افسانه و اسطوره هم در يونان باستان وجود داشته، لااقل فلاسفه و كارشناسان بر اين عقيده‌اند كه افلاطون متأثر از ايران باستان بوده يعني همان مثل افلاطوني كه بعيد نيست برگرفته از ارباب انواع ايرانيان باشد، چنان كه پيرو افلاطون كه سهروردي است، مي‌گويد مثل افلاطوني همان رب‌النوع‌هاي ايران باستان است، بنابراين به همين اندازه مي‌توان درباره ارتباط حكمت ايران باستان و يونان باستان صحبت كرد، بيشتر از اين منبعي براي استدلال نداريم كه مثلا در تاريخ فلسفه گفته باشند كه اين موارد از ايران باستان يا ايرانيان گرفته شده است و اين ارباب انواع و... يك عقيده فراگيري در قديم بود، مثل چندخدايي كه مردم قديم نمي‌توانستند تصور كنند كه مثلا شب هم آفريده همان خدايي است كه روز را آفريده يا آتش هم آفريده همان خدايي است كه آب را آفريده، بنابراين براي آنها خدايان گوناگوني مطرح مي‌كردند و نوعي رب‌النوع معتقد بودند كه اين كار در آثار افلاطون در نظريه مثل و ارباب انواع آمده است و در فلسفه سهروردي هم اثر گذاشته است.

به طور واقع آن چيزي كه در حكمت ايران باستان وجود داشت را نمي‌توان حكمت و فلسفه ناميد بلكه آنها مثل اسطوره و افسانه‌هايي هستند كه در يونان باستان هم بوده، همچنين مثل همين مباحث در هند باستان بوده است و اصول و مؤلف‌هاي كه بتوان به عنوان مشخصه‌هاي آن نام برد، يكي همين ارباب انواع است و ديگري يزدان و اهريمن يا مساله نور و ظلمت است. اينها بيشتر به افسانه و اسطوره شباهت دارند تا يك تلاش عقلاني براي تحليل جهان يا شناخت موجودات جهان.

بنابراين درست است كه ما ايراني هستيم، ولي لزومي ندارد كه با مبالغه درباره گذشته خود حرف بزنيم، كشوري كه افتخار نگرش عقلاني را به نام خود ثبت كرد، يونان كوچك دوران باستان بود كه دانشمندان و فلاسفه آن نگاه علمي به جهان كردند و نظرياتي را هم مطرح كردند كه بعضي از آنها درست است و نادرستي بعضي ديگر در دوران‌هاي بعدي مشخص شد. به قول برتراند راسل براي ما مهم نيست كه چه كردند، چون در آن شرايط شايد بيش از اين براي هيچكس امكان نداشت، اما مهم اين است كه چه كاري مي‌خواستند انجام دهند. اين موضوع مهم است، آنها مي‌خواستند جهان را علمي بشناسند، اما اين نگاه علمي به جهان در ايران باستان اتفاق نيفتاده است، يعني به ماده نگاه علمي نكردند كه مثلا سنگ، خاك، آسمان و زمين و جانوران چگونه به وجود آمده است. اين كلي‌گويي كه جهان، ظلم يا نور، راستي و دروغ و... كه در افسانه‌ها وجود دارد به پند و اندرز مي‌ماند، حتي در زرتشتي‌ها، ما مسلمانها قائليم كه آنها كتاب آسماني داشتند، اما اينكه اين كتاب تا چه حد اصالت خود را حفظ كرده و چقدر تحريف شده بحث ديگر است، اما آنچه كه مسلم است اين است كه تفكر علمي و فلسفي دقيقي در ايران باستان به عنوان يك مكتب سازمان يافته نداريم.

پس اين مطالبي كه سهروردي بيان مي‌كند، چگونه است، اينها وجود نداشته و ساخته ذهن سهروردي است يا وجود داشته است؟

سهروردي را با هدف خاصي در ايران مطرح كردند، يعني از سال 1334 به اين طرف كه سهروردي مورد توجه قرار گرفت براي كار خاصي بود. در آن زمان دودمان پهلوي با چند مشكل روبه‌رو شد؛ مشكل خلع رضاشاه و تبعيدش و بعد كمونيستها ونفوذ آنها در ايران و جدا كردن برخي استانهاي كشور و همچنين جريان مصدق كه منجر به فرار شاه از ايران و بازگشت دوباره او شد و... باعث شد كه آنها به اين فكر افتادند كه نظام شاهنشاهي فقط به قدرت نظامي اكتفا نكند، اين مسأله باعث آسيب مي‌شود، بايد براي نظام شاهنشاهي مباني ديني و فلسفي پيدا كرد، بنده از يك منبعي در همان اوايل انقلاب شنيدم كه براي انجام اين كار 2 نفر مأموريت يافتند؛ يكي دكتر نصر بود كه مأموريت داشت براي نظام شاهنشاهي يك مبناي فلسفي پيدا كند و ديگري هم كسي بود كه چون در ايران است، نامش را نمي‌آورم، وي هم مأموريت يافت كه برخي متفكران تلاش كنند براي نظام شاهنشاهي مبنا و پشتيبان ديني پيدا كنند يا مبناي روايتي. مثلا در حول و حوش «السلطان ظل‌الله» كار كنند. آن گروه براي اين كار، سهروردي را يافتند و فرد خوبي را هم پيدا كردند، چون سهروردي سلطنت ايراني را نوعي نبوت قلمداد كرده و اين در تاريخ فلسفه ما واقعا يك استثناست، در ابن سينا چنين مسائلي يافت نمي‌شود، اين براي اولين بار است كه كسي مي‌گويد كيومرث و كيخسرو پيغمبر بود و اينها صاحب مكاشفه و عارف بودند و.... بنابراين دكتر نصر، هانري كربن را از فرانسه به ايران آورد، چون شنيده بود كه وي حساسيتي به سهروردي دارد و راجع به اين موضوعها كار كرده است.

آن زمان ما طلبه بوديم و تبليغات زياد بود و خيلي مبالغه كردند و ما واقعا هم رازش را نمي‌دانستيم. در مورد هانري كربن خيلي تبليغات و آثار سهروردي را با هرچه دقت تمام تصحيح كردند و در اختيار علاقه‌مندان قرار دادند به اميد اينكه سهروردي يك پشتوانه فلسفي و فكري براي نظام شاهنشاهي درست كند. دسته ديگر هم كه موظف بودند مبناي ديني براي نظام شاهنشاهي تعيين كنند هم روي اين موضوع كار كردند، همان واسطه‌اي كه براي من نقل كرد مرحوم دكتر دانش‌پژوه مي‌گفت در گزارش آن شاخه مذهبي به خود شاه، من حضور داشتم كه شاه كاركرد آنها را نپسنديد، هر چقدر توضيح دادند كه ما خيلي فعاليت داشتيم محمدرضا پهلوي نپسنديد، يعني كارهايشان زياد دلچسب نبود، اما ظاهرا كارهاي دكتر نصر را شاه يا فرح پسنديدند و اين كار ادامه يافت. هانري كربن و نصر روي اين موضوع‌ها كار كردند، اما به ما نمي‌گويند كه سهروردي از كجا از ايران‌باستان اطلاع داشته است، شايد خودشان هم دقت يا توجه نكرده بودند، من اخيرا كتابي به نام حكمت اشراق سهروردي نوشتم كه بوستان كتاب قم منتشر كرد. در مقدمه اين كتاب منبع اطلاعاتي سهروردي را نوشتم، علاقه‌مندان مي‌توانند به آن مراجعه كنند.

سهروردي از چند جهت به ايران باستان بايد توجه و حساسيت مي‌داشت؛ يكي از اين جهت كه در زمان سهروردي هنوز معبد اصلي دوران ساساني، يعني معبد تخت سليمان كه اكنون در استان آذربايجان غربي در شمال شهر تكاب قرار دارد داير بود و ويران نشده بود و سهروردي وقتي براي تحصيل به مراغه مي‌رفت از آنجا مي‌گذشت و در اين منطقه زرتشتيان زيادي زندگي مي‌كردند، دانايان دين زرتشت و موبدان زرتشتي در آن منطقه بودند و كتابهايي هم داشتند، دليلش هم اين بود كه در سال 22 هجري وقتي مسلمانان به فكر فتح ايران افتادند در نهاوند بر «رستم هرمزان» پيروز شدند و در كردستان و آذربايجان برادر ديگر رستم هرمزان كه «اسفنديار هرمزان» بود شكست خورد، ولي كشته نشد و دوباره به مبارزه برخاست كه مسلمانها مجبور شدند با او صلح كنند. اين صلح در سال 22 هجري ميان خليفه دوم و هرمزان كه در آذربايجان بود انجام گرفت كه قرار شد سالي 800 هزار درهم خراج بدهند و در مقابل 3 شرط را از مسلمان گرفتند؛ اول اينكه اين معبد مورد نظر ويران نشود، دوم اينكه از اينها برده نگيرند و سوم اينكه مردم در انجام مراسم‌شان آزاد باشند. هم به خاطر اين خراجي كه ميگرفتند و هم به خاطر حرمتي كه خلافت عمر در ميان خلفاي امويه و عباسي داشت، اين پيمان را مراعات كردند. اين معبد تا حمله مغول داير بود و مرگ سهروردي حدود 20 تا 30 سال قبل از حمله مغول است و اين معبد در سر راه سهرورد به مراغه قرار دارد و مكاني بود كه سهروردي حتي با موبدان در تماس بوده، بالاخره جوان جستجوگري بود و حساسيت هم به ايران باستان داشته است.

حساسيت سهروردي به ايران باستان از كجا بوده است؟ پس چرا فلاسفه و دانشمندان قبل از او مانند فارابي و ابن‌سينا توجهي به اين موضوعات نداشتند؟

نكته‌اي از تاريخ‌هاي معتبر پيدا كردم كه اينها را علاقه‌مندان در مقدمه كتاب حكمت اشراق كه قبلا ذكر كردم، مي‌توانند ببينند و آن اين است كه سهرورد مركز تبعيد برخي ياغيان ايراني بود كه هنوز به دين اسلام نگرويده بودند و اينها را به نام ناكثين مي‌شناختند. بنابراين در سهرورد نوعي عشق و دلبستگي به ايران باستان وجود داشت و اينها بودند كه زمينه گرايش سهروردي به ايران باستان را ايجاد كردند و از نظر گرايش اگر سهروردي مي‌خواست خيلي اطلاعات بيشتري را در همان سهرورد يا در معبد تخت سليمان به دست آورد، مي‌توانست، ولي در آن مقدمه گفتم كه با اين زمينه‌هايي كه وجود داشته اطلاعاتي كه سهروردي از ايران باستان به ما مي‌دهد، بسيار ناچيز است.

همان طور كه گفتم شرايط سهروردي با فارابي و ابن سينا فرق داشت، زادگاه سهروردي در جايي بود كه محل زندگي تبعيدياني بود كه هنوز به مرام ايران باستان پايبند بودند و هنوز اسلام را قبول نداشتند. از سوي ديگر معبد تخت سليمان هم پيش پاي او بود، اما فارابي و ابن سينا چنين فضايي نداشتند و اگر هم در دسترس اينها بود شايد براي آنها علايق و جذابيتي نداشت. ابن سينا و فارابي و ديگر فلاسفه با اين مسائل زياد درگير نبودند و اصلا زمينه نداشتند.

يك فيلسوف فرزند شرايط خودش است، بدون منبع و اطمينان حرف نمي‌زند، ولي ما طوري صحبت مي‌كنيم كه سهروردي به گونه‌اي غيبنما شده و اين حرفها را زده است. بايد جستجو كنيم در زندگي‌اش چه فراز و نشيب‌هايي بوده كه او را به اين مسير انداخته است. اين مساله براي ملاصدرا نبود و ابوالبركات بغدادي نبود و براي سهروردي شرايط ويژه‌اي بود كه براي آنها نبود.

اصول ارتباطي حكمت اشراق با حكمت ايران باستان چيست و به نظر شما چه سري وجود دارد كه هر كسي كه به افلاطون مراجعه مي‌كند، حتما ايران باستان را هم مورد توجه قرار داده است؟

درباره اصول حكمت ايران باستان هم مي‌توان گفت كه يكي از اصول به عظمت ياد كردن و بزرگداشت شاهان آنهاست و ديگري نوعي مسائل مهرپرستي در ايران باستان است كه تعظيم و مناجات با خورشيد است و خورشيد را رب‌النوع بزرگ مي‌دانستند و ديگري هم ارباب انواع است و يكي هم بحث نور و ظلمت، غير از اينها چيزي از حكمت خسرواني در آثار سهروردي نداريم، چون آثار سهروردي همه در دسترس است و بيش از اينها چيزي در آن نيست.

اينگونه نيست كه هر كسي به افلاطون توجه كرده باشد به ايران باستان هم توجه كرده باشد، فقط گفته‌اند كه نظريه عالم مثل را افلاطون از ايراني‌ها گرفته است، اما تقرير وي از مُثُل با رب‌النوع ايراني‌ها خيلي فرق دارد، ولي مي‌توان گفت كه او افسانه را برداشته و شكل فلسفي به آن داده است. غير از اين چيزي در افلاطون نمي‌بينيد اگر در آثار ايشان و يا در بحث سياست هم به عظمت شاهان و خداگونه بودن آنها اشاره‌اي شده باشد مي‌توان گفت كه اين هم نكته دومي است، درباره تاثيرپذيري افلاطون از حكمت باستان ايران اما من در اين باره چيزي سراغ ندارم.

ملاهادي سبزواري در آثارش از اعتقاد به نظريه وحدت وجود در ميان پهلويون صحبت ميكند، نظر شما در اين باره چيست؟

ملاهادي مي‌گويد: «الفهلويون الوجود عندهم مراتب غنى و فقرا تختلف كالنور حيث ما تقوى و ضعف...» اين ادعاي ملاهادي نسبتي است كه به نظرم درست نيست و با هيچ منبع شناخته شده امروزي پهلوي تطبيق ندارد كه ميان آنها وحدت وجود يا اصالت وجود مطرح شده است، آنها كثرت برايشان مطرح است و خود ارباب انواع منظور كثرت است و موجودات متكثر را آنها قبول داشتند.

نسبت دادن وحدت وجود به پهلويان نسبتي است كه هيچ منبعي ندارد. اينكه پهلويان چه كساني هستند مهم است، ملاهادي حداقل چند نفر را بايد نام مي‌برد، نمي‌شود گفت كه مثلا چيني‌ها اين گونه رفتار مي‌كردند، خوب از گوينده مي‌پرسند كدام چيني و در كدام كتاب؟ هر ادعايي را ميتوان راحت بيان كرد، اما خوب مي‌پرسند مدرك و سند چيست؟! دنياي امروز دنياي دقت علمي است، در قديم مي‌گفتند كه به فلاني نسبت دادند، كسي هم نمي‌پرسيد چرا؟ اما در دنياي امروز بايد منبع حرفها و سخنان معلوم شود، اين پاورقي را بايد از ملاهادي پرسيد. كدام پهلوي اين حرفها را زده و در كدام كتاب. به همت مرحوم پورداوود و مراد اورنگ و ديگراني كه در اين باره تحقيق زيادي كردند، ما منابع سخنان سهروردي را پيدا كرديم. مثلا در تاريخ فلسفه خيلي مطالب را به افلاطون و ارسطو نسبت مي‌دادند، اما اكنون منابع مشخص و معلوم شده كه خيلي از اين ادعاها دقيق و درست نيستند. درباره علم و صفات خدا مطالب نادرست زياد است، اصلا ارسطو به توحيد معتقد نيست، در صورتي كه ارسطو را پيغمبر(ص) هم مي‌دانيم براي اين ادعاها بايد منبع داشته باشيم، تمام آثار ارسطو و حتي آثار منسوب به ارسطو چاپ و ترجمه شده و معتبر و دقيق در دسترس است.

 

12-11-1395