چند وارونگی شگفت انگیز! - قسمت اول

 

از قرن پنجم هجری به بعد در اثر تأکید بر عوامل و شرایطی همانند محافظه‌کاری و تقلید، تحقیر و ارعاب عقل و اندیشه، سوق دادن علاقه‌مندان دانش و معرفت به حوزه‌های مبهم و بی‌قاعده و قانون تصوف و اشعریت، دعوت به ‌تسلیم و اطاعت کورکورانه از فرمان قدرت آسمان و زمین و ده‌ها نکته دیگر، چندگونه وارونگی و انحراف در جامعه اسلامی اتفاق افتاد. اینک، نمونه‌هایی از این وارونگی‌ها را به اختصار مطرح می‌کنیم:

 

1- عقل‌ستیزی:

کلیسا، الاهیات و عقاید خود را، براساس عقل‌گریزی و عقل ستیزی بنیاد نهاده بود و چاره‌ای هم نداشت. برای این‌که مسائلی از قبیل تثلیث، تجسد، گناه ازلی، فدا شدن خدا، استحاله نان و شراب به جسم و خون مسیح و... با عقل و هوش بشر قابل تصور نبود، چه رسد به تصدیق‌! در چنین نظام دینی، عقل‌گریزی و حتی عقل ستیزی یک جریان کاملاً عادی و منطقی است.[1]

اما، اسلام دینی است که اساس الاهیات و باورهایش، چیزی جز عقل و هوش بشر نیست. در قرآن جابه‌جا تکیه و تأکید برشعور، تعقل، تفکر، تدبر، تفقه، نظر و برهان است و نفی تقلید در اصول و ضروریات.

حالا جداً چه وارونگی و انحرافی بدتر از این قابل تصور است که در حوزه چنین دینی و در حالی‌که خردگرایی و خردورزی اساس کارها بود، ناگهان کسانی پشت به عقل و هوش بشر کرده، به ترویج گرایش‌های عقل‌گریز و عقل‌ستیزی چون اشعریت و تصوف بپردازند؟ [2]

بی‌تردید، نقش غزالی در این وارونگی و انحراف بسیار مؤثر بود. کسی که فلسفه و علوم را حتی در حد منطق و ریاضیات، خطرناک می‌شمرد، درباره تصوف چنین فتوا می‌دهد:

«به یقین دانستم که تنها صوفیان به راه خدا می‌روند، سیرتشان نیکوترین و راهشان به صواب­ترین و اخلاقشان پاکیزه‌ترین است. تا جایی که اگر خرد همه خردمندان، حکمت همه حکما و دانش ومعرفت همه آگاهان از اسرار شریعت دست به دست هم دهند تا چیزی از سیره و اخلاق صوفیه را به بهتر از آنچه هست، تغییر دهند، توان چنین کاری را نخواهند داشت».[3]

به‌نظر من، این حکم از جهات مختلف برخلاف عقل و منطق است؛ از جمله این‌که چه تصوفی‌ و کدام تصوف‌؟ غزالی خود قبول دارد که شیخ قابل تبعیت پیدا نمی‌شود، بیشتر صوفیان، ریاکار و نیرنگ بازند و در حقیقت، تصوف کلاً نابود شده است‌![4]

تصوفی که هیچ یک از اصول اساسیش عقلانی و قابل تصور و تصدیق نیست و در آن میدان ادعا و لاف‌ و گزاف برای شیادان و عوام فریبان باز است، چگونه می‌توان مردم را به آن دعوت کرد؟ آیا از این بدتر می‌توان وارونگی و انحرافی در حوزه دین و آیینی که «اندیشه یک ساعت را بهتر از عبادت یک سال‌»[5] می‌داند، نشان داد؟!

در نگرش متفاوت مسیحیت و اسلام به انسان، در این‌جا تنها به ذکر یک نمونه اکتفا می‌کنیم و آن معنی «ایمان‌» از نظر این دو دین است.

«ایمان‌» در مسیحیت وقتی به اوج پیروزی می‌رسد که احکام دینی کاملاً نامعقول باشند.[6] در ایمان مسیحی، شجاعت بی‌نظیری لازم است تا انسان دست به دشوارترین کارها بزند، یعنی زیر پا نهادن عقل سلیم، منطق و تجربه.[7] اونامونو می‌گوید:

«ایمان مذهبی، نه ‌تنها غیرعقلانی، که ضدعقلانی است».[8]

در واقع، خدای انجیل، همان خدای تورات است که از آگاهی انسان، ناخشنود و خشمگین است. آدم را به‌ خاطر تلاش برای دستیابی به معرفت از بهشت بیرون می‌کند و بنی آدم را همچنان احمق می‌خواهد و به گفته پولس رسول:

«خدا جاهلان جهان را برگزید تا حکیمان را رسوا سازد».[9]

بدیهی است که در چنین دینی، عنصر اصلی شخصیت و امتیاز انسان، یعنی عقل و اندیشه، در پای چنین ایمانی قربانی می‌گردد.

اما، در تعالیم اسلام، ایمان باید محصول آگاهی و گزینش آزاد انسان باشد. در چنین وضعی‌، جایی برای سیطره و تحمیل نخواهد بود. چگونه می‌توان یک موجود آزاد و آگاه را در برابر چیزی که عقل و آگاهیش نمی‌پذیرد، به تسلیم واداشت‌؟ چگونه می‌توان از انسان انتظار داشت‌ 5 = 2 × 2 را بپذیرد؟ با چه تهدید و یا تطمیعی‌؟!

غیرقابل باور را باور کردن، یک ادعای بی‌معناست. چنین حالتی که در آن، زبان با عقل و اندیشه همراه نباشد، از نظر اسلام، نه ‌تنها ایمان به‌شمار نمی‌رود، بلکه از مصادیق «نفاق» می‌باشد. در دین اسلام، ایمان با نفاق در تضاد است و حتی فرق ایمان با «اسلام‌» به مسأله باور و توجیه مربوط است.[10] یعنی انسان می­تواند بدون فهم و توجیه اصول دین، آن را بپذیرد و مسلمان باشد؛ ولی نمی توان گفت او ایمان آورده است! بلکه وقتی می توان به وی «مومن» گفت که اصول اعتقادی خویش را با استدلال و توجیه عقلانی پذیرفته باشد.

راستی چه وارونگی و انحرافی بزرگ‌تر از این‌که چنین دینی را به گونه‌ای سامان دهیم که عقل‌گریز و عقل‌ستیز باشد؟!

 

2- بازگشت از ارسطو به افلاطون:

رابطه کلیسا با معارف یونان، درست برخلاف رابطه ما با آن معارف بود. کلیسا، برخلاف الاهیات و اصول غیرعقلانی خود، از افلاطون به ارسطو بازگشت‌. درحالی‌که، در جهان اسلام، این جریان وارونه بود. یعنی علمای اسلام، برخلاف تکیه و تاکید این دین به عقل و اندیشه، از ارسطو به افلاطون بازگشتند!

کلیسا در اوایل قرن ششم میلادی (529 م) آکادمی افلاطون را در آتن می‌بندد و در قرن سیزدهم میلادی (1260 م) تعالیم ارسطو را در مدارس مسیحی اجباری می کند. در حالیکه، تقریبا همزمان (قرن پنجم و ششم هجری / یازدهم و دوازدهم میلادی) در جهان اسلام از تعالیم ارسطو که در فلسفه مشاء  ابن سینا با استواری خاص تنظیم شده بود، برگشته، به‌ حکمت اشراقی روی آوردیم که ترکیبی بود از تعالی افلاطون، نوافلاطونیان و هندیان! غرب از اشراق به عقل بازمی‌گردد و ما از عقل به اشراق!

ادامه دارد...


[1]- به گونه‌اي كه حتي لوتر هم عقل را بزرگ‌ترين دشمن ايمان و معروف‌ترين روسپي شيطان مي‌دانست كه بايد لگدمال و تحقير شده و در حوضچه تعميد غرق گردد. ويل و آريل دورانت، تاريخ تمدن، ج 6، ص 16.

[2]- در قرآن، «علم» 600 بار، «عقل» و مشتقاتش 49 بار، شعور 20 بار، فقه (فهم) 207 بار، فكر 18 بار، نظر 50 بار، يقين 27 بار، ايمان (باور موجه) 800 بار و  هدايت 310 بار با مشتقاتشان تكرار شده‌اند.

[3]- محمد غزالي، المنقذ، ص 139.

[4]- همو، احياء، ج 2، آداب السفر، ص 250؛ همان، ج 3، ص 404 به بعد؛ المنقذ، صص 155-154؛ غزالی براي ضعف ايمان و گمراهي مردم،‌چهار علت مي‌شمارد و يكي از آن‌ها (علت دوم) همين به راه تصوف رفتن است.

[5]- محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، 71/ 326.

[6]- برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب، ص 93.

[7]- ميرچا الياده، فرهنگ و دين، ترجمه هيأت متجرمان، ص 111.

[8]- اونامونو، درد و جاودانگي، صص 172 و 103.

[9]- رساله پولس رسول و قرنتيان، باب اول، 27.

[10]- قرآن، به عده‌اي كه ادعاي ايمان داشتند، مي‌گويد آن‌چه شما داريد «اسلام» است، ‌نه ايمان؛ مؤمنان كساني هستند كه در باورشان جاي شك و ترديد وجود ندارد (حجرات / 15-14).

20-10-1395