مشکلات عمده جوامع غیرعلمی – قسمت آخر

 

بنابر مباحثي كه گذشت، مشكل مردم در جهان سوم، مشكل نظام، قانون و آيين نامه نيست. مثلاً، اگر نظام سلطنتي داشته باشند و قانون اساسي انگلستان را عيناً ترجمه كرده، قانون اساسي خود قرار دهند، يا همسو با نظام جمهوري، قوانين فرانسه را رسماً قانون كشورشان بكنند، يا در نظام ديني، عين قرآن و فقه اسلامي را مبناي قوانين خود قرار بدهند، بازهم مردم جوامع جهان سوم، عيناً در شرايط مردم انگلستان يا فرانسه، يا صدر اسلام قرار نمي‌گيرند. زیرا، این ها مشكل اصلی مردم نيستند، بلكه مشكل اصلي، مشكل فكر و فرهنگ است. تا اين مشكل حل نشود، مشكلات ديگر حل نمي‌شود.

رسيدن به حاكميت سالم و نظام علمی، جز در سايه تفكر و خردورزي امكان ندارد. تحولات غیرعلمی كه كشورهاي جهان سوم عموماً به نوع سنتي آنها گرفتار هستند، كارآيي ندارند. كشورهاي بلوك شرق، صورت جديد آن‌گونه تحولات را تجربه كردند؛ با شورش و خشونت استقرار يافتند و بقاي خود را هم به جاي شيوه علمي و دموكراتيك جامعه، با خشونت و بهره گرفتن از مخوف‌ترين مؤسسات نظامي و اطلاعاتي و پر سر و صداترين موج‌هاي تبليغاتي تأمين كردند. اما، با همه خون هايي كه ريخته شد و با همه فشارهايي كه به مردم تحميل گردید، در نهايت از وعده‌هاي طلايي آنان چيزي نصيب محرومان و غارت شدگاني كه با هزار اميد و آرزو به اين قبله رو كرده بودند، نشد.

هولباخ در قرن هيجدهم هشدار مي‌داد كه: «با آشوب‌هاي خطرناك، ستيزه كاري، شاه كشي و جنايات بي فايده، زخم‌هاي ملت التيام نمي‌يابد. اين روشها، ستمگرانه‌تر از ستمگري هايي هستند كه با آن‌ها مبارزه مي‌كنيم. نداي خرد، گمراه كننده و خون آشام نيست. مهم آن است که اصلاحاتي كه خردورزي پيشنهاد مي‌كند، اگرچه كند، به هرحال خردمندانه ترند».

حال که دانستیم نظام‌هاي غیرعلمی، فرهنگ و فكر انسان‌ها را به گونه دلخواه خود شكل مي‌دهند. بنابراین، جای این سوال است که درحالي كه براي خروج از بن‌بست غیرعلمی بودن، نيازمند فكر و فرهنگي هستيم كه رنگ و روح غیرعلمی نداشته باشد، قدرت اصلاح و تغيير فكر و فرهنگ موجود را هم داشته باشد. چگونه مي‌توان از اين بن بست خارج شد؟

به عبارت ديگر، جامعه علمی نيازمند فكر و فرهنگ مناسب خويش است. درصورتي كه در جامعه هايي كه به شيوه علمی دست نيافته و در حالت غیرعلمی زندگي مي‌كنند، فرهنگ و فكر مردم گرفتار، متأثر يا لااقل محدود به شرايط غیرعلمی است. پس چه بايد كرد؟

در پاسخ اين پرسش مي‌گويم كه من منكر اين واقعيت نيستم كه جامعه‌هاي غیرعلمی به فكر و فرهنگ هم، شكل و رنگ متناسب با خود را مي‌دهند. اگر بخواهيم از حالت غیرعلمی به علمی تحول پيدا كنيم، بايد كل جامعه تحول پيدا كند. ما نمي‌توانيم در جامعه‌اي كه فكر و فرهنگ آن غیرعلمی است، به نظام علمي برسيم، اگرچه هزار حرف دهن پركن بر زبان داشته باشيم. با تكرار كلماتي چون عدالت، آزادي، ليبراليسم، دموكراسي و غيره مشكلي حل نمي‌شود كه: «نام فروردين نيارد گل به باغ».

01-08-1395