توهم دانایی

 

همان اندازه که دانایی سودمند و سامان بخش است، توهم دانایی زیان بار و آشوب­ گر است. انسان اگر دانسته و آگاهانه کار کند، درست کار خواهد کرد. اما، اگر نداند وآگاهی نداشته باشد، بلکه گرفتار وهم و پندار شده، خود را دانا و آگاه بشمارد، هر کاری که انجام دهد، از روی  جهل و نادانی خواهد بود. در حالی ­که همیشه می­پندارد که کارهایش بر اساس علم و آگاهی است! در نتیجه به جای آن­ که کارش سودی داشته باشد، زیان ­بار خواهد بود.

پندار دانایی، کم و بیش در همه­ انسان ­ها وجود دارد، یعنی هر کسی در مواردی خود را به خطا دانا می پندارد، در حالی که دانا نیست.

توهم دانایی، به گونه ای«جهل مرکب» است. یعنی، انسان نمی داند، اما نمی­داند که نمی داند. اگرچه، توهم دانایی در عمل از جهل مرکب خطرناک­ تر و زیان بارتر می­ باشد. زیرا، در جهل مرکب انسان نمی­داند که نمی­داند، اما در توهم دانایی، انسان می پندارد که می ­داند!

در این نوشته می­خواهم پدیده­ توهم دانایی را مورد تجزیه و تحلیل فلسفی قرار داده، نخست به بیان علل و عوامل آن پرداخته، سپس به  برخی از لوازم و آثار آن می­پردازم:

1- علل توهم دانایی. توهم دانایی در دوران گذشته و در جامعه­ های سنتی امروز چندین علت دارد که به مواردی از آنها اشاره می­ کنیم:

الف- سادگی زندگی. زندگی گذشته، صورت بسیار ساده­ای داشت، کشاورزی و دامداری و مبادلات بازرگانی بسیار محدود و ساده بود. بنابراین، هر کسی به سادگی می­ توانست نسبت به همه چیزآگاهی داشته باشد. توده مردم همگی درباره­ همه چیز می توانستند نظر بدهند، اگرچه فرهنگ حاکم بر جامعه­ های سنتی به هرکسی اجازه اظهار نظر نمی­ داد.

ب- سطحی بودن دانش. چنان که گفتیم، به خاطر ساده بودن زندگی، همه­ مردم می­ توانستند درباره­ همه چیز آگاهی داشته باشند، به خاطر سطحی بودن دانش نیز هر انسان درس خوانده­ای می­توانست درباره همه­ چیز اظهارنظر کند. در شرح حال کسانی مثل ابن سینا و علامه مجلسی می­ خوانیم در حالی که جوان یا حتی نوجوان بودند، به همه دانش های زمان خود دست یافته بودند. مثلاً، ابن سینا در بیست و سه سالگی شفا و نجات را نوشته است که شامل همه دانش آن روز در زمینه منطق، ریاضیات، طبیعیات، کیهان شناسی والهیات است، اما چنین اتفاقی بیش از آنکه به هوش و استعداد ابن سینا ارتباط داشته باشد، به محدودیت این مطالب ارتباط دارد . ابن سینا و هر دانشجوی نسبتاً باهوشی می­توانست در چهار یا پنج سال همه­ مطالب موجود پیشینیان را با درس بخواند و مطالعه کند. اما، همین اشخاص، با همان هوش و استعداد، اگر در جهان امروز زندگی می­ کردند، فقط می توانستند در یک رشته از ده ­ها رشته­ فیزیک یا شیمی و یا پزشکی تخصص پیدا کنند، آن هم پس از صرف سی چهل سال وقت!

بنابراین، در میان گذشتگان و در جهان سنتی گذشته، افرادی که دچار توهم دانایی شوند، زیاد بودند و هر کسی می پنداشت که از قعر گل سیاه تا اوج زحل، تمام مشکلات جهان را حل کرده است. اما، همان اشخاص همه چیزدان اگر اکنون به دبیرستان روند و در صف دانش آموزان دبیرستان قرار گیرند، چنان پاسخی به ابتدایی ­ترین پرسش های معلمان خواهند داد که همگان را به خنده وا خواهد داشت. مثلاً، اگر معلم از آنان بپرسد چند عنصر داریم، خواهند گفت چهار عنصر؛ آب، خاک، آتش، باد.

ج- کوچک بودن جهان. جهان گذشته بسیار کوچک بود. زمین که محل سکونت ماست، در مرکز آن قرار داشت و دور کره­ زمین را آب گرفته بود و دور کره آب را هوا و دور کره هوا را آتش فراگرفته بود. پس از کره آتش، آسمان اول قرار داشت، آسمانی که همین ماه در بدنه آن جای گرفته بود .پس از آسمان اول، هشت آسمان دیگر داشتیم که آخرین آسمان، همین آبی ساده است که هرکسی با چشم غیر مسلح آن را می بیند. بعد از آسمان نهم هیچ چیز نبود، نه موجودی بود و نه خلاء. هیچِ هیچ بود. بنابراین، هر کسی در هر نقطه ای از زمین می توانست از نقطه مرکزی تا پایان جهان را در برابر چشم خود داشته باشد و از موجودی آن آگاه گردد. نه فلک، چهار کره عناصر که کره­ خاک در مرکز این کره ها قرار داشت و در این کره خاک، سه گونه پدیده داشتیم؛ جماد، نبات و حیوان.

جهان به این کوچکی بسیار ساده شناخته می ­شود، اما در دنیای امروز جهان آن قدر گسترده است که بشر تاکنون ندانسته از کجا تا کجاست! اگرچه، دستگاه هایی که بشر اختراع کرده است، می­ توانند فاصله­ میلیاردها سال نوری را کشف کنند، اما هنوز نمی ­دانند که این همه فاصله در کجای جهان قرار گرفته است.

د- بی اعتنایی به واقعیت. نسل ­های گذشته علم و دانش را از پیشینیان خود فرا می ­گرفتند و با فرا گرفتن چند واژه گمان می­ کردند که سراسر جهان را شناخته اند، چنان که ملاصدرا می­ گوید فیلسوف ذهنی دارد که برابر سراسر جهان است.

 بنابراین، هر نسلی معلومات نسل دیگر را فرا می­ گرفت و کاری به واقعیت جهان نداشت. تجربه را گستاخی می­ شمارد و نسبت جهل و نقص به بزرگان گذشته، برخلاف اخلاق و گناهی بزرگ بود!

یکی از مشکلات روشن اندیشان غرب در آغاز حرکت فکری، همین بود که مبادا سخنی برخلاف گذشتگان بگویند. آنان به خاطر نقد گذشتگان و نوآوری مورد تهدید و آزار قرار می ­گرفتند. تمام تلاش روشن اندیشان آن بود که به مردم بفهمانند که این همه پایبند گذشته نباشند و اسیر اصطلاحات نشوند. فرانسس بیکن در اوایل قرن هفدهم تلاش می ­کرد تا متفکران و دانشمندان به سراغ واقعیت بروند، اسیر توهم نباشند و این همه به گرد گذشته و متون و اصطلاحات دور نزنند، بلکه با خود طبیعت روبه رو شده، از تجربه و بررسی جهان محسوس به دانش­اندوزی پردازند.

کانت در اواخر قرن هجدهم از مردم چیزی نمی­خواست جز این که جرئت اندیشیدن داشته باشند و پس از آنکه خداوند آنان را به بلوغ رسانید، خود را در حالت نابالغی نگاه ندارند و در زیر سیطره­ قیم­ ها زندگی نکنند.

هـ- سلطه و استبداد. افرادی که در جامعه به گونه­ای قدرت دارند، خواه قدرت ناشی از حکومت و یا قدرت ناشی از موقعیت دینی و مذهبی، خود را برتر از مردم دانسته و به خود اجازه می­دهند که در همه چیز اظهار نظر کنند. مردم نیز مجبورند نظر آنان را بدون ارزیابی بپذیرند. افرادی که بر مردم سلطه دارند و خودشان نیز چندان اهل تجزیه و تحلیل نیستند، به سادگی دچار توهم دانایی شده، فکر می­ کنند که از مردم دیگر داناترند. زیرا، روزی ده­ها بار از زبان مردم می شنوند که: قربان! آنچه پای شما می­داند، سر  ما نمی­ داند! و همه بر این نکته گردن می­نهند که صلاح مملکت خویش خسروان دانند! « هرچه آن خسرو کند، شیرین کند». 

 

2-آثار و لوازم توهم دانایی

توهم دانایی آثار و لوازم زیان بار زیادی دارد. می­توان گفت که بیشترین و بزرگ ­ترین مشکلات انسان­ ها در طول تاریخ از همین توهم دانایی سرچشمه دارد . اکنون به برخی ازآن­ ها اشاره می ­کنیم:

الف- پاسداری از جهل و جمود. توهم دانایی، انسان را از کسب دانش و افزودن بر آگاهی خویش باز می­ دارد. کسانی که دچار این توهم هستند، خود را از هرگونه آموزش و راهنمایی بی ­نیاز می ­دانند. آنان در برابر رشد فکری خویش ایستادگی کرده و زندگی را در جهل و جمود به پایان می­ رسانند. چنین کسانی، اگر از قدرت سیاسی یا موقعیت مذهبی هم برخوردار باشند، نه تنها خود در جهل و جمود می­ مانند، بلکه راه پیشرفت را نیز بر همه­ افراد جامعه می ­بندند. مدام آنان را از تفکر و نوآوری می ­ترسانند، اندیشیدن را گناه می ­شمارند و دانایان را مسخره می­ کنند. هجویری می ­گوید: «صوفیه هر کس را که بخواهند مسخره کنند، او را دانشمند می ­نامند».

از این جاست که روشن اندیشان غرب با دو جبهه طرف بودند؛ جبهه­ حاکمان و جبهه­ روحانیان. اینان اظهار نظر مردم عادی را که مقام سیاسی یا مذهبی ندارند، گستاخی می­ شمارند و بدینسان بر پایداری ظلمت جهل و جمود یاری می­ رسانند.

ب- دشمنی با نقد و نوآوری. کسانی که دچار توهم دانایی هستند، دانش خود را جامع و درست می­پندارند. به همین دلیل، با هرگونه نقد و بررسی و نظر نو مخالفت می­ کنند، زیرا چیزی نیست که آنان ندانند!

بسیاری از کسانی که گرفتار این توهم می باشند، در صورت برخورداری از جایگاه ویژه­ سیاسی یا مذهبی نیز، از هرگونه ارزیابی و نقد افکارشان به خشم می­آیند، زیرا اندیشیدن دیگران را از جهتی بیهوده و از جهتی گستاخی می ­دانند، برای این که خود را محور و مرجع هرگونه علم و دانش می ­پندارند. در توهم دانایی، هرگونه نقد به عنوان گستاخی و اهانت به مقام بزرگان مردود شمرده شده و همه­ منتقدان عملاً ساکت و سرکوب می شوند. خطرناک ­تر از خاموش و سرکوب کردن منتقدان، آن است که به چاپلوسان و مداحان، تا دلشان بخواهد، فرصت و پول داده می شود تا هرچه می­ توانند سمینار ملی و بین المللی تجلیل و بزرگداشت بگذارند و غوغا راه اندازند که دنیا را تسخیر می کنند! و بر آن کوشند که اعلام کنند دنیا از همان آغاز هرچه دارد، از ما دارد.

در این جا نکته ای را یادآور می­شوم و آن اینکه گرفتاران توهم دانایی، اگرچه هیچ گاه به روی خود نمی­آورند، نگران سرمایه­ای هستند که دارند و مدام از آن تجلیل می ­کنند. انگار از بی­پایگی کار خود آگاه بوده و از شکست عقاید خود بیمناک می باشند. به همین دلیل مدام در فکر تثبیت و اثبات باورهای خود هستند. اینان می خواهند با تمام وجود از حصار امنی که به گرداگرد توهم خود کشیده­اند، پاسداری کنند. در این راستاست که از طرفی به کسی اجازه­ نقد نمی دهند و از طرف دیگر بر آن می کوشند مردم را سرپرستی کنند تا مبادا درباره­ درستی باورهایشان فرصت اندیشه داشته باشند. از این رو، مردم را از نفوذ بیگانه! دور نگه می­ دارند! تا فریب نخورند! و دچار شک و تردید نشوند.

ج-تحقیر عامه­ مردم. کسانی که دچار توهم دانایی هستند به خودشان اجازه می­ دهند که در همه چیز اظهار نظر کنند، اما مردم را در هیچ چیز شایسته­ نظر دادن نمی­دانند. کلیسا فهم متون مقدس را منحصر به پاپ و شورای عالی کلیسا می­داند و صدها میلیون انسان دیگر را از این حق محروم می­سازد. اگر­ کسانی که جایگاه سیاسی و مذهبی دارند، گرفتار توهم دانایی باشند، به نظر مردم اهمیت نداده و رای و دیدگاه مردم را بی اعتبار می شمارند.

روشن اندیشان غرب، چند قرن زحمت کشیدند تا جامعه را به جایی برسانند که هرکسی حق اظهار نظر داشته و رای هرکسی همانند دیگران اعتبار داشته باشد. روزی که دکارت رساله­ معروفش را می­ نوشت هدفی جز مبارزه با توهم دانایی حاکمان و کلیساییان نداشت. او رساله­ اش را با این سخن بزرگ آغاز کرد که خداوند هیچ چیز را به اندازه­ عقل با تساوی و عدالت تقسیم نکرده است، لذا هیچ کس از سهم عقل خود ناراضی نیست.

آری! هر انسانی خود را عاقل می ­داند و به خود حق می­ دهد که اظهار نظر کند. اما، سران و بزرگان جامعه که گرفتار پندار دانایی­ هستند، اندیشیدن دیگران را بر نمی ­تابند و به رای و نظر دیگران توجه نمی­ کنند. دریغا که ما مسلمانان، قرن هاست که با این مشکل دست به گریبانیم، با اینکه قرآن کریم و پیامبر اسلام (ص) در این مورد راهنمایی لازم را به عمل آورده اند.

رسول خدا(ص) به نظر یاران احترام می ­گذاشت و قرآن کریم نیز بارها بر این نکته تاکید می­ ورزد که انسان نباید گرفتار جهل و غرور و تعصب شود که بهره­ انسان ها از دانش بسیار اندک است.

در این باره، درس بزرگی از علی (ع) داریم. او در دوران خلافت پنج ساله اش به عنوان کسی که هم موقعیت ویژه­ سیاسی دارد و هم جایگاه ویژه­ مذهبی، در فرصتی که به دست آمد، سخت این نکته را مورد توجه قرار داد. جریان از این قرار است که در روزهایی که در صفین با مشکلات جنگ روبه رو بودند، روزی که با یارانش سخن می­ گفت، یکی از یارانش از جای برخاست، او را ستایش کرده وگفت ما همه فرمان بر تو هستیم!

علی از سخن او برآشفت و به او گفت: تو از کجا به این نتیجه رسیدی که من از ستایش خوشم می آید؟

د-شعار و لفاظی. کسانی که دچار توهم دانایی شدند، با توجه به آثار و لوازم یادشده­، همیشه سخنانی می ­گویند که بیشترشان بر عقل و دانش استوار نیستند. اینان مدام شعار می ­دهند و اصطلاحات عجیب و غریب به کار می ­برند، بی ­آن ­که به واقعیت و قوانین حاکم بر واقعیت توجه داشته باشند. به گونه­ ای حرف می­ زنند که گویا کائنات از خواسته­ آنان پیروی می­ کند و دنیا باید به دلخواه آنان بچرخد. این­ گونه انسان ­ها در هر مقامی که باشند، پیرامون خود را بر اساس توهم تفسیر می ­کنند. نمونه­ این­ گونه شخصیت­ها را در میان رهبران مستبد کشورهای جهان سوم به روشنی می­توان دید! نطق­های قزافی و امثال او را در سازمان ملل متحد در نظر بگیرید! او می­ گفت باید مرکز این سازمان به پایتخت لیبی انتقال یابد. عده ­ای از سران کشورها با شنیدن سخنان وی به عنوان اعتراض جلسه را ترک گفتند. قزافی خروج آنان را از جلسه این­ گونه تفسیر کرد که چون نیویورک دور است و سران کشورها خسته می ­شوند، نمی­ توانند در جلسه بنشینند! اگر مرکز سازمان ملل در لیبی بود، همه­ سران تا آخر جلسه می ­نشستند! مجموعه­ اظهارات و ادعاهای این­ گونه اشخاص، برای عده ­ای خنده­آور است، اما در حقیقت بسیار دردناک است.

آری! توهم دانایی تا حدودی فراگیر و در عین حال خطرناک است! همه­ ما باید در برابر این­ بیماری فکری هوشیار باشیم./

 

دکتر سید یحیی یثربی

 

12-05-1395