ارزیابی شک غزالی در مقایسه با شک دکارت- قسمت اول

 

 

چرا شک غزالی در جهان اسلام راه نگشود، اما شک دکارت در مغرب زمین راهگشای تحولات بزرگ بشر در زمینه­ دانش و مدنیت جدید بود؟ راز این مطلب را باید در تفاوت های ماهیت این دو شک جستجو کرد. در این مقاله به این تفاوت­ها می­پردازیم تا بر اهل تحقیق روشن گردد که شک غزالی با شک دکارت فقط تشابه اسمی دارد، اما از نظر حقیقت، کاملاً متفاوت است؛ لذا، شک دکارت حرکت آفرین و سازنده است، اما شک غزالی نوعی عقل ستیزی است.

 

ارجمندي شك

 

زندگي انسان عملاً بر سه پايه استوار است:

1.  قواي ادراكي. بديهي است كه زيربناي هرگونه رفتار ارادي انسان در حيات فردي و اجتماعي، عقل و انديشه­ او است.

2. باورهاي سنتي. حوزه­ عقل و انديشه غالباً به ميزان قابل توجهي تحت تأثير باورهايي است كه با گذشت زمان درهم تنيده و به‌صورت سنت موروث درآمده‌اند. اين سنت موروث براساس عوامل زيادي كه به همراه دارد، از جمله انس و الفت فرد و جامعه با آن و ارتباط عاطفي و مقدس آن با مردم، منشأ بسياري از تعصب‌ها و پيشداوري ‌ها مي‌ گردد.

3. جوّ موجود و شرايط حاكم. زندگي هركس و هر نسلي تا حدود زيادي از وضع موجود و شرايط جاري جامعه و محيط اثر مي‌پذيرد.

اين‌كه انسان در زندگي فردي و اجتماعي خود، از حوزه­ آگاهي و انديشه‌ اش دستور مي‌ گيرد و راهنمايي مي ‌شود، از جهتي بسيار مهم و ارجمند است‌؛ اما از جهت ديگر، نابخردي‌ ها و خام‌ انديشي‌ هاي عقل و انديشه و سيطره­ سنت ‌هاي غيرعقلاني و شرايط و اوضاع متأثر از اغراض و امراض فردي و اجتماعي، بشر را در به كار بردن عقل و انديشه با مشكلات زيادي روبه‌رو مي‌سازند. حكومت ‌هاي ستم پيشه، روابط ظالمانه­ اجتماعي، برده‌داري، استثمار، قتل و جنايت، فحشا و فساد و هزاران مشكل ديگر كه محصول فريب و خطاي عقل و انديشه بشري بوده و مي‌باشند، از این جمله اند.

رهايي انسان از دام جزميت و جمود، تشخيص خطاهاي موجود در انديشه و سنت، حفظ استقلال و تكيه بر فرديت خود در برابر وضع حاكم و جوّ غالب بر محيط زندگي و تعليم و تربيت، تنها يك راه دارد و آن «شك‌» است.

اگر شك دكارت را در غرب مبدأ پيدايش دنياي جديد بدانيم، به خطا نرفته ‌ايم. اگر شك چنين اهميتي دارد كه مي‌ تواند بشر را از جهل و ظلمت قرون وسطي به روشنايي دنياي جديد آورده، او را از دست بلايايي، چون بيماري‌ هاي فراگير، قحطي و گرسنگي، ظلم و ستم اجتماعي نجات دهد، چرا شك غزالي در شرق چنين كاري نكرد؟ شك غزالي، نه ‌تنها حركت و تحول مثبتي ايجاد نكرد، بلكه جامعه­ اسلامي را هرچه بيشتر به حوزه ‌هاي غيرعقلاني سوق داده، از هرگونه پيشرفتي جلوگيري كرد!

مطمئناً، شك دكارت با شك غزالي يكي نيست. اما، در شرايط فرهنگي ما، برخلاف مجامع علمي غرب كه اگر كسي، مثلاً دكارت و نيوتن را در يك رديف قرار مي‌داد، مورد ده ‌ها اعتراض جدي قرار می گرفت،[1] مي‌توان همه را با هم برابر نهاد. هاتف اصفهاني شاعر را به خاطر يك بيت عرفاني[2] با اينشتين و كاشفان نيروي اتمي، و غزالي را گاه با هيوم، گاه با دكارت و گاهي نيز با كانت برابر نهاده يا از آنان برتر دانسته[3] و حتي با يك اعتراض غيرجدي هم روبرو نشد!

اينها همه نشان سهل‌ گيري و ساده ‌انديشي است كه تنها شباهت لفظي و ظاهري را در نظر مي ‌گيرند و به تفاوت‌هاي بنيادي توجه نمي‌كنند. براي پيشگيري از اين‌گونه خطاها، شك غزالي را از جهات مختلف مورد بررسي قرار داده، با شك دكارت مي‌سنجيم:

الف. منشأ شك

پيدايش شك و نگرش انتقادي عوامل گوناگوني دارد؛ از هوش و استعداد گرفته تا شرايط محيط، تحصيل و زندگي. غزالي درباره­ منشأ شك خود دو چيز را مطرح مي‌ كند؛ يكي، مشاهده عقايد مختلف و در عين حال تقليدي و بي‌دليل پيروان اديان و مذاهب مختلف و ديگري، حديثي از پيامبر اسلام‌(ص).[4]

اما،  دكارت درباره­ مبناي شك خود چنين مي‌گويد:

با اين‌كه روزگارم خوب بود و استادان خوبي داشتم، قانع نمي‌شدم. به‌نظرم رسيد كه ديگران هم مانند من هستند، يعني معلوماتشان قانع‌كننده نيست. بدينسان به اين عقيده رسيدم كه هيچ علمي چنان‌كه به آدم اميدواري مي‌دهند، استوار و يقيني نيست.[5]

اگر در منشأ شك دقت كنيم، مي‌بينيم كه غزالي منشأ شك خود را، نه اقدامي آگاهانه، بلكه يك اتفاق و برخورد و تعليمي ديني مي‌داند. اما، دكارت قانع نشدن خود را اساس قرار داده و اين حالت را به ديگران هم تعميم مي‌دهد. اين تفاوت بزرگي است كه دكارت، خودِ انسان و قواي ادراكي او را تكيه‌گاه قرار مي‌دهد.

ممكن است پيدايش شك عوامل گوناگوني داشته باشد. بسياري از مردم با ملاحظه­ عقايد ديگران دچار شك مي‌شوند، مانند برزويه­ حكيم در عصر ساسانيان[6] و گاهي هم اعمال نامناسب علما و مشايخ و گاهي مطالعه­ دقت ‌هاي ديگران منشأ شك و نگرش انتقادي مي‌شود، چنانكه كانت با خواندن آثار هيوم از خواب جزميت بيدار مي‌شود.[7] به سادگي مي‌توان دريافت كه شك دكارت قوي‌تر و سازنده‌تر بوده و نكات دقيقي دارد كه شك غزالي از آن‌ها خالي است، همانند:

ـ تكيه بر فرديت انسان كه اساس تفكر فكر فلسفي است. در تفكر فلسفي، عدم تعهد را شرط دانسته و محور كار را عقل و انديشه­ انسان‌ها قرار داده‌اند.

ـ تكيه بر عقايد و افكار عالمانه­ ذهن خود و دانشمندان ديگر، نه بر عقايد تقليدي و موروثي مردم يا منابع نقلي.

 لذا، شك دكارت مي‌تواند راه را براي اصالت انسان باز كند، اما شك غزالي نه.

ب. گسترش شك

شك و نگرش انتقادي از هر نقطه كه آغاز شود، اگر فرصت يابد، به جاها و نقاط ديگر نيز سرايت مي‌كند. غزالي گسترش شك خود را چنين گزارش مي‌كند:

« من وقتي كه ديدم كودكان هر ملت و مذهبي به دين آبا و اجداد خود بزرگ مي‌شوند، درصدد تشخيص حق از باطل برآمدم. گفتم بايد به دنبال علم يقيني باشم. علمي كه جاي هيچ‌گونه شكي نباشد. حتي اگر اعجاز نيز برخلاف آن عقيده باشد، در من ترديد ايجاد نكند. اما ديدم من داراي چنين علمي نيستم، جز حسيّات و ضروريات. اما باز دچار ترديد شدم كه مبادا اعتقاد و اطمينان من به حسيّات در حد اعتقادم به مسائل تقليدي و نظري باشد. تا جايي كه در محسوسات نيز دچار شك شدم. گفتم مگر اين چشم من نيست كه ستاره را كوچك نشان مي‌دهند، درحالي‌كه ستاره به اين كوچكي نيست‌؟ پس به محسوسات نيز نمي‌توان اعتماد كرد. اينك من مي‌مانم و بديهيات و مسلمات عقلي، همانند حكم به اين‌كه ده بيش از سه است، يا اين‌كه نفي و اثبات در يك جا جمع نمي‌شوند. باخود گفتم از كجا معلوم كه اين بديهيات عقلي نيز همانند محسوسات بي‌پايه نباشند؟ بي‌پايگي احكام حسي را با عقل فهميدم. از كجا معلوم مي‌شود كه اگر احكام عقلي را به حاكمي بالاتر عرضه كنند پي به ‌بطلانش نبرند؟ ما خواب را براساس بيداري، بي پايه مي‌دانيم. چه معلوم اگر حالت ديگري داشته باشيم و در آن صورت اين حالت بيداريمان را هم چون حالت خواب بي‌پايه ندانيم. بنابراين نمي‌توان به ادراكات عقلي نيز اعتماد داشت».[8]

دكارت در گسترش شك با غزالي چندان فرق ندارد. او هم شك خود را به حوزه­ محسوسات كشانده، سپس براهين عقلي را مورد ترديد قرار مي‌دهد.[9]

ج. سرانجام شك

كساني‌كه با نگرش انتقادي به شك مي‌رسند و مي‌توانند شك خود را به‌گونه‌اي گسترش دهند كه حتي بديهيات و محسوسات را هم فراگيرد، از نظر سرانجام كار به سه گروه تقسيم مي‌شوند:

1. ماندگاران در شك و حيرت. شك در حقيقت، اگرچه جهل مركب نيست، اما نوعي جهل و ناداني است و چون نيازمند آگاهي و دانشيم، ماندن در شك و حيرت، در حقيقت تحمل يك شكست است، لذا براي هيچ‌كس مطلوب نيست. پيرون اليايي (300 ق. م.) كسي را سعادتمند مي‌دانست كه در شك بماند و به چيزي يقين نكند، چون از نظر او راهي به يقين وجود نداشت.[10]

2. پناهندگان به جزميّت قبلي. اينان كساني هستند كه با صداقت به مرحله­ شك مي‌رسند، اما سرانجام به قول كانت[11] پس از چند افت ‌و خيز به سنت جزمي پيشين بازمي‌گردند. دكارت ازكساني است كه از شك خود پشيمان نيست، برخلاف غزالي كه آن را يك بلا و بيماري تلقي مي‌كند[12]و به ‌جاي آن‌كه مانند دكارت شخصاً و به كمك انديشه، شجاعانه از شك به يقين راه پيدا كند، به دست خدا، يعني خداي يقين قبليش از اين بيماري شفا مي‌يابد![13]

دكارت به هر انساني اين راه و روش را پيشنهاد مي‌كند كه خود شخصاً و آگاهانه ذهن خود را از مطالبي كه به دست ديگران انباشته شده، خالي كرده، سپس خود شخصاً و آگاهانه بر جايگاه اطمينان بخش و استواري از يقين پا نهاده، به بازسازي انديشه و نظام فكري خود بپردازد. در صورتي كه، غزالي بازگشت خود را به يقين و ضروريات عقلي نتيجه­ تلاش ذهني خود ندانسته و محصول تنظيم دليل و تأسيس مقدمات و مباني نمي‌شمارد، بلكه ادعا مي‌كند كه بازگشت او به ضروريات عقلي و بديهيات يقيني، نتيجه و محصول «نو»يي بوده كه خداوند در دلش انداخته است. با قطع نظر از صحت و بطلان اين گزاره كه «خداوند در دل بندگانش نور علم و معرفت مي‌اندازد»، يا اين گزاره كه «خداوند در دل غزالي نور علم و معرفت انداخته است‌»؛ مي‌توان چند پرسش را با غزالي در ميان نهاد:

يكي اين‌كه، اين نور معرفت كه خدا در دل او انداخته است، چرا شامل دانش‌هاي طبيعي و رياضي نبوده است و معلومات غزالي حتي در الاهيات در حد عقايد موجود و موروث باقي مانده است‌؟

و ديگر اين‌كه، چرا درباره عامل اين نور افكندن و نشانه‌ها و علايم وجود چنين نوري، چيزي براي گفتن ندارد تا ديگران هم براي دست يافتن به چنين نوري تلاش كنند؟

سوم اين‌كه، غزالي با كدامين دليل مي‌تواند ثابت كند كه به چنين نوري دست يافته است‌؟

3. راه‌يافتگان به يقين. كساني كه مي‌توانند خود را به تكيه‌گاهي از يقين برسانند، يقيني كه با يقين پيش از شك اصلاً قابل مقايسه نيست. براي اين‌كه يقين پيش از شك، خام، تقليدي، موروثي و در حقيقت يك جهل مركب بود؛ اما اين يقين، يقين آگاهانه و قابل توجيه عقلاني است‌كه انسان، خود آن را به‌دست آورده است.

هدف شك، در واقع رسيدن به يقين است. شك به خاطر آن است كه خودمان همه­ گزاره‌هايي را كه ديگران وارد ذهن ما كرده‌اند مورد ارزيابي قرار دهيم. سال‌ها بود كه منطق ارسطو تنها تكيه‌گاه ذهن براي جلوگيري از لغزش‌ها به‌شمار مي‌رفت تا آن‌كه پس از حدود دو هزار سال، كساني مانند فرانسيس بيكن (وفات 1626 م.) اين منطق را نقد كرده و طرحي نو درانداختند و به حركت بشر در علم و معرفت ياري رساندند.

اما، دكارت نظر ديگري داشت. او پيشنهاد كرد كه ذهن را كلاً از محتوايش خالي كنيم. سپس، هر گزاره­ يقيني و درستي را كه شخصاً به دست آورديم، در ذهن خود جاي دهيم.[14]در اين‌جا هم اگر كمي دقت كنيم، فرق غزالي و دكارت را آشكارا در مي‌يابيم. دكارت از شك به يقين مي‌رسد؛ اما غزالي از شك خود به يقين پيشين باز مي‌‌گردد. او اين بازگشت را هم كار خدا مي‌داند كه او را شفا داده است. بنابراين، شك غزالي به‌جاي آن‌كه همانند شك دكارت ايجاد حركت كند، درس بازگشت و عقب‌نشيني مي‌دهد!

ديگر اين‌كه، برخلاف دكارت كه شك را وسيله­ تقويت عقل قرار مي‌داد، غزالي آن را مقدمه­ ترويج مكتب‌هاي عقل‌گريز و عقل‌ستيز قرار مي‌دهد! و همه اين‌ها هم نه براساس تشخيص، بلكه برپايه­ تبعيت و تقليد محض از وضع موجود است.

د. شناخت شك

يكي از تفاوت‌هاي بنيادي غزالي و دكارت در همين شناخت شك است. غزالي شك را يك خطر و آفت مي‌داند كه اگر انسان مواظب خود نباشد، گرفتار مي‌شود! اين نگاه ساده‌لوحانه­ متديّناني است كه به عقلانيت اصول ايماني خود اطمينان نداشته و يا قدرت عقلاني كردن آن را ندارند. درصورتي كه دكارت شك را يك روش، منطق و ابزار كار فكري مي‌داند.

شك غزالي شكي بود كه در تعاليم هنديان (سمنيه در منابع اسلامي)[15]و صوفيان مسلمان و متدينان ساده‌انديش، نقطه­ پايان تلاش عقلي بوده و دليل بي‌اعتباري عقل و انديشه به‌شمار مي‌رفت. اما، دكارت با وجود رواج ديدگاه مشابه هنديان و صوفيان در الاهيات مسيحي و با وجود سابقه­ طولاني شكاكيت در تفكر غربي، شك را به خدمت عقل درآورده و از عوامل حركت فكري قرار مي‌دهد. دكارت بدين‌سان، نقطه­ پايان ديگران را آغاز آينده‌اي بس باشكوه در تاريخ تفكرات انساني قرار مي‌دهد. شكي را كه غزالي آفت يقين تقليدي خود مي‌دانست،[16] مقدمه­ يقيني قرار مي‌دهد كه در مقايسه با يقين قبلي، همانند نور دربرابر ظلمت و علم در برابر جهل مركب است. او مي‌گويد:

«همواره خطاهايي را كه سابقاً در ذهنم راه يافته بود، بيرون مي‌كردم، اما نه به روش شكاكاني كه مي‌خواهند در حال ترديد بمانند؛ بلكه برعكس، منظور من همه اين بود كه به يقين برسم و از خاك سست و رمل رهايي يافته و بر سنگ و زمين سخت پا بگذارم».[17]

 

 


[1]. اتين ژيلسون، نقد تفكر فلسفي غرب، ص 193.

[2]. دل هر ذره را كه بشكافي                               آفتابـيـش در ميــان بيــني

[3]. براي نمونه ر.ك: دكتر غلام حسين ابراهيمي ديناني، منطق و معرفت در نظر غزالي، صص 10-2 و 36-35 و تقريباً تا آخر كتاب، ص 554. حتي بعضي از سطحي انديشان عرب را در سوريه ديدم كه بر اين باور بود كه دكارت كار غزالي را ديده و از او تقليد كرده است. و در مغرب زمين هم، دراين باره دچار خطا شده‌اند.

[4]. غزالي، المنقذ، همان، صص 82-81 و حديث اين است كه: «هر كودكي بر فطرت زاده مي‌شود اما پدر و مادرش او را به سوي آيين يهود، نصارا يا مجوس در مي‌آورند».

[5]. رنه دكارت، گفتار در روش راه بردن عقل، بخش 1.

[6]. كليله و دمنه، باب برزويه طبيب.

[7]. ايمانوئل كانت، تمهيدات، مقدمه، بخش 2.

[8]. غزالي، المنقذ، صص 31-25.

[9]. رنه دكارت، گفتار در روش راه بردن عقل، بخش 4.

[10]. اوزوالد كولپه، مقدمه‌اي بر فلسفه، ص 250.

[11]. ايمانوئل كانت، رساله «در پاسخ به پرسش روشن‌نگري چيست؟»

[12]. غزالي، المنقذ، ص 31.

[13]. همان.

[14]. رنه دكارت، گفتار در روش راه بردن عقل، و تأملات.

[15]. شمنيه يا سمنيه، ر.ك: الفرق بين الفرق، شرح مقاصد، ج 1، ص 33؛ خوارزمي، مفاتيح العلوم، ص 25.

[16]. غزالي، المنقذ، ص 86.

[17]. رنه دكارت، گفتار در روش راه بردن عقل، بخش 3.

13-04-1395