رابطه رشد دانایی با رفتار و اخلاق انسان - قسمت آخر

3-­ مرحله‌ دقت‌های معرفت‌شناختی و رابطه‌ آن با اخلاق و رفتار انسان:

در مرحله‌ معرفت‌شناختی، انسان به حدی از بلوغ فکری دست می‌یابد که دانسته‌های خود را شایسته‌ ارزیابی می‌داند. به عبارت دیگر، در دانش و فلسفه‌ خود، تردید روا داشته و به قول معروف می‌گوید: «تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم».

در این مرحله، انسان بر آن می‌کوشد که محتوای ذهن و فکر خود را مورد ارزیابی قرار داده و در حقیقت محتوای ذهن خود را کنار بگذارد. سپس، با دلیل و توجیه عقلی هرچه را توانست بپذیرد، از نو بپذیرد. کسانی که در مرحله‌ علم و فلسفه هستند، از این کار خوششان نمی‌آید، یعنی نمی‌خواهند معلومات خود را از نظر کیفیت و کمیت، نارسا بدانند. اما، در مرحله‌ معرفت‌شناختی، انسان این جرئت را پیدا می‌کند که ادراکات خود را بازبینی کرده و به ارزیابی و گزینش مجدد آن‌ها بپردازد.

شک روشی دکارت، ناظر به همین مسئله است. دکارت به جامعه‌ غرب این پیشنهاد را داد که ذهن خود را ارزیابی کند. این، یک روش راهگشا بود، زیرا انسان با ارزیابی ذهن خود و با شک در دانش و معرفت خود، می‌تواند تا حدودی خود را از خطا دور نگاه داشته و به راه درست برود.

اگر دقت کنيم، اين شک راهگشا از الفباي آموزه‌هاي اسلام است. وقتي که اسلام اعلام می‌کند دين تقليدي پذیرفته نیست، عملاً همان شک دکارتي را از يکايک انسان‌ها انتظار دارد. يعني، اسلام، ما را با اين روش بسيار گران‌قدر راهنمايي مي‌کند که تمام محتواي ذهن خود را زير ذره‌بین ببريم و شخصاً آن‌ها را بر اساس عقل و انديشه رد کرده یا بپذيريم.

از اینجاست  که معتزله، چند قرن پيش از دکارت نظر دادند که نخستين واجب براي هر انسان شک است. ابن جبائي و ابوهاشم هردو در اوايل قرن چهارم هجري، بر آن بودند که نخستين واجب براي هر انسان عاقل و بالغ، شک است، زيرا تا شک نباشد، انديشه امکان ندارد و تا انديشه نباشد، انسان به معرفت نمي‌رسد.[1]

کانت در قرن هجدهم، دقت‌های گران‌قدری در مرحله‌ی معرفت‌شناختی به عمل آورده و اعتبار معرفت انسانی را بیش از دیگران زیر سؤال برد. او مابعدالطبیعه‌ انتزاعی مرکب از تعالیم غیرعقلانی کلیسا و مطالب خردگریز نوافلاطونیان را از اعتبار انداخته و بر آن کوشید تا به مردم جرئت اندیشیدن بیاموزد و آنان را از ماندن در چارچوب تقلید نجات دهد. دستیابی متفکران غرب به قلمروی معرفت‌شناسی، زمینه را برای از قدرت افتادن کلیساییان فراهم ساخته، بزرگ‌ترین آسیب را به الهیات غیرعقلانی کلیسا وارد کرده و زمینه را برای رشد ادیان و مکاتب عقلانی فراهم آورد. آری! عقل غربی با شکاکیت دستوری راهگشای بسیاری از مشکلات قرون وسطای مسیحی شد.

دریغا که ما به خاطر توقف در مرحله‌ی دانایی، یعنی مرحله‌ی دوم، هنوز از شک هراس داریم. این هم يکي از سفسطه‌هاي ماست که غرب را به خاطر شکاکيت تحقير مي‌کنیم. غافل از اين‌که شک براي هيچ انساني هدف نيست، اما در هرگونه حرکت فکري و انتخاب درست، از ضروريات است. شک غرب، نشانه‌ حرکت فکري روشن‌انديشان مغرب زمين است. شک، ناشي از دقت آنان است، دقتي که زمينه‌ حرکت را فراهم مي‌آورد. تاريخ انديشه و تمدن غرب، شک دکارت را راهگشا مي‌داند ، زيرا عملاً راهگشا بود.

زشت و زیان‌بار است که انسان عمري به آن‌چه دارد، دل خوش کند و در توان فهم و صحت فهم خود، ترديد به دل راه ندهد. اما، زيبا و سودمند آن است که انسان از توان عقلي خود گرفته، تا تک‌تک يافته‌هايش همه را زير ذره‌بين دقت قرار دهد. شک غرب، نه دشمن دين است و نه دشمن دانش، بلکه راهگشاي انسان به سوي شناخت درست و رهايي از پندار و خرافه است. از نظر روشن انديشان غرب، آن‌چه به انسان آسيب مي‌زند، يقين خام و تقلیدی  جمود است، نه شک و حرکت. روشنانديشان غرب، به اين نتيجه رسيده بودند كه:

«بدترين دشمن دانش، شك نيست، بلكه حكم جزمي است. آن نيرويي كه زخمِ كاري را بر پيكر دانش ميزند، خود ناداني نيست، بلكه آن ناداني است كه لباس حقيقت ميپوشد و ميخواهد بهجاي حقيقت بنشيند. زيرا، اينجا مسئله بر سر اشتباه نيست، بلكه بر سر فريب است؛ بر سر توهّمي نيست كه ندانسته پيش آمده باشد، بر سر توهّمي است كه عقل انساني به دست خود به وجود ميآورد و تارهاي آن را هرچه بيشتر به دست و پاي خود می‌تند. اين دستور كار نه فقط در مورد دانش، بلكه در مورد ايمان هم مصداق دارد. شق مقابل ايمان حقيقي، بيايماني نيست، بلكه خرافهپرستي است؛ زيرا خرافه، ريشه ايمان را ميجود و سرچشمه دين را ميخشكاند. بنابراين، خرافهپرستي دشمن مشترك دانش و دين است و نبرد با او نخستين و عاجلترين وظيفه اينهاست.»[2]

اگر غرب در معرفت‌شناسی دچار شک شده يا توقف کرده است، اين شک و توقف مسئله ‌و مشکل غرب است. يعني، غرب در جستجوي پاسخ مشکل و مسئله‌ خويش است. اين پاسخ را، در صورت قابل قبول بودن، از هرکسی مي‌پذيرد. اگر غرب در دين شک کرده است، بازهم مسئله دارد و دچار ابهام شده است. او در انتظار پاسخ و رفع ابهام است، شيفته‌ شک و ابهام نيست. او تشنه‌ دانايي و فهم عقلاني و قابل توجيه است. پس، نبايد غرب را به خاطر شک تحقير کنیم، بلکه اگر مي‌توانيم باید در فکر پاسخ مسئله و حل مشکل وی باشيم.

این نگرش، غربیان را از جزمیت دور ساخته و امکان تحمل و مدارای آنان را فراهم آورده است. هر جامعه‌ای که به مرحله‌ معرفت‌شناسی ارتقا یابد، از جنگ و خشونت پرهیز کرده، به گفت‌وگو و مذاکره تن می‌دهد. عقیده‌ مخالف را هم چون عقیده‌ خود جدی گرفته و عقیده‌ خود را نیز همانند عقیده‌ دیگران خطاپذیر می‌شناسد. البته، سخن از دانش و اندیشه‌ غرب است، نه رفتار قدرت‌مداران و غارتگران آنان. ما برای پرهیز از سفسطه ای که سال‌هاست گرفتار آنیم، باید حساب فیلسوفان و دانشمندان و انسان دوستان غرب را از حساب سرمایه‌داران و قدرت‌طلبان و استعمارگران غرب جدا کنیم.

 


[1] . جوینی، الشامل فی اصول الدین، ص15،سیوری حلی،ارشادالطالبین،ص113.

  .[2]فلسفه روشنانديشي. ارنست كاسيرر، ترجمه عزتالله فولادوند، انتشارات خوارزمي، ص .217

03-11-1394