رابطه رشد دانایی با رفتار و اخلاق انسان - قسمت دوم

2-­ مرحله­ قوانین علمی و فلسفی و رابطه­ آن با اخلاق و رفتار انسان:

انسان با تحول تکاملی به مرحله‌ای وارد می‌شود که می‌تواند کسب دانش کند و در اثر تجربه و آزمایش و با یاری نیروی اندیشه و استدلال خود، به اصول و قواعدی دست یابد. بدین‌سان به صورت انسان دانشمندی درآید که از ماهیات و روابط پدیده‌ها براساس این اصول و قوانین در حد توان آگاه گردد. او در این مرحله، به علل و انگیزه‌های حوادث نیز می‌پردازد، یعنی نگرش فلسفی هم پیدا می‌کند. او، نه تنها به این قانون دست می‌یابد که هر جانداری خواهد مرد، بلکه به علت و انگیزه‌ مرگ  می‌اندیشد و درباره‌ عوالم پس از مرگ نیز اظهارنظر می‌کند. او در مقام دانش و فلسفه چنان‌که برای حوادث طبیعی قانون و قاعده می‌شناسد، بر آن می‌کوشد که زندگی اجتماعی انسان‌ها را نیز قانونمند سازد و حتی با شناخت درستی از فیزیک، به درک و دریافت اصول و قوانین متافیزیک نیز دست یافته و درباره‌ آغاز و انجام جهان، هدف آفرینش، وجود خدا و بقای روح انسان و حقیقت روز واپسین اظهارنظر کند.

در این مرحله انسان با شناخت قوانین و اصول حاکم بر پیدایش و روابط پدیده‌ها، به مرحله‌ جدیدی از دانایی راه می‌یابد و بر آن می‌کوشد تا از همه‌ جهان، درک و دانشی داشته باشد. اینجاست که فلاسفه‌ مسلمان، ذهن یک فیلسوف را برابر با تمام جهان هستی می‌دانند. در این مرحله، انسان نه تنها از نظر کمّی ذهن خود را چنان گسترده می‌یابد که در مجموعه‌ جهان هستی چیزی بیرون از ذهن او نباشد، بلکه از نظر کیفی نیز به درک و دانش خود چنان اطمینان و اعتمادی دارد که خلاف داوری‌های خود را ناممکن می‌داند.

 چنین ذهنی در دو جمله خلاصه می‌شود:

1-­ من همه چیز را می‌دانم![1]

2-­ دانش من چنان استوار و قطعی است که خلاف آن امکان ندارد، یعنی اگر من به این رسیده‌ام که زمین، مرکز جهان است، دیگر امکان ندارد روزی معلوم شود که زمین، مرکز جهان نیست.[2]

رابطه‌ این مرحله از دانش بشر با اخلاق و رفتار او:

 انسان در این مرحله یک موجود اجتماعی است و بر آن می‌کوشد تا با اصول و قوانین آسمانی یا زمینی، جامعه‌ خود را سامان بخشیده و به رفع تبعیض و ستم بپردازد. او در این مرحله آینده‌نگر هم هست، تا حدودی حوادث آینده را پیش‌بینی کرده و خود را برای روبرویی با آن حوداث آماده می سازد. اما، چنین انسانی در این مرحله از دانش با مشکلاتی هم روبرو خواهد بود، انسان در چنین مرحله‌ای دچار جزمیت و جمود می‌گردد، تنها ادراکات خود و اصول و قوانین مورد قبول خود را درست می‌داند و با مخالفان این اصول به دشمنی و مبارزه می‌پردازد. در این مرحله است که جنگ‌های اعتقادی و درگیری‌های بزرگ جامعه‌ها اتفاق می‌افتد. جنگ‌های صلیبی در قرون‌وسطی، نمونه‌ای از بازتاب دانش آن دوره در رفتار و اخلاق انسان بود.

در چنین مرحله‌ای، انسان  چندان اهل گفت‌وگو و توافق نیست، زیرا او تنها اصول و قواعد مسلم خود را می‌پذیرد و هیچ‌گونه احتمال خطا را در باورهای خود، به دل راه نمی‌دهد. بنابراین، اگر با کسی هم به گفت‌وگو بنشیند، تنها این هدف را دارد که او را به آیین خود درآورد. حتی، اگر از وحدت و سازش سخن بگوید، همه‌ گفتارش در آن جهت است که محور سازش و توافق، اصول و عقاید خود او باشد و طرف مقابل از باورهای خود دست بردارد!

از اینجاست که دشمنی‌ها و درگیری‌ها رواج یافته و گفت‌وگو و مدارا ارج و اعتبار خود را از دست می‌دهند. هر ملتی و پیرو هر آیینی خود را بر حق می‌داند و دیگران را گمراه و اهل باطل می‌شمارد. برزویه، طبیب دانشمند ایرانی، پانزده قرن پیش از این وضع اقوام و ملت‌ها خبر داده و می‌گوید: «پیروان ادیان و مکتب‌ها درگیر اختلاف شدیدند. برخی با تقلید از نیاکان و برخی با پیروی از پادشاهان و جماعتی برای جاه و مال دچار وهم و خیال شده و دل بر اصول بی‌بنیاد بسته‌اند و اختلاف در میان آنان درباره‌ خدا و آغاز و انجام جهان بیش از حد و حساب است. هر یک از آنان بر این باورند که تنها من به راه درست می‌روم و مخالفان من همگی به خطا می‌روند».[3]

در این میان افراد مبتدی که چنین اندیشه‌ای دارند، براساس دو اصل؛ یکی، توان ادراک خود و دیگری، وضوح حقیقت، همه‌ مخالفان خود را با چشم حقارت می‌نگرند، زیرا آنان را کسانی می‌دانند که دارای درک و قوای ادراکی نیستند و از این حقایق روشن بی‌خبر مانده‌اند. چنین کسانی که از قدرت سیاسی و مذهبی نیز برخوردار هستند، خود را اساس حق و حقیقت می‌شمارند و جز اندیشه‌ خود هیچ چیز دیگر را تحمل نمی‌کنند.

یکی از نمونه‌های بارز دارندگان چنین دیدگاهی پاپ و کلیساییان قرون وسطی بودند. تلاش لوتر و یارانش برای اساس قرار دادن متون مقدس، تلاشی بود در جهت کاستن از خودکامگی و خودمحوری‌های کلیساییان، زیرا عملاً پاپ خود را در جای متون مقدس هم نشانده بود! چنان‌که اقتدارگرایان در ادیان مختلف یا خود را در جای متون مقدس می­ نشانند و یا فهم متون مقدس را در انحصار خود قرار می‌دهند و دیگران باید از آنان فرمان ببرند، نه از متون، زیرا دیگران حق فهم متون را ندارند! تأکید قرآن کریم بر روشن و مردمی بودن زبان خودش برای مبارزه با این‌گونه اقتدارگرایی‌هاست. اگرچه در جهان اسلام نیز با وجود تأکید قرآن بر واضح بودن زبان خودش، عده‌ای فهم قرآن را در انحصار خود قرار دادند.

 


[1]. صدرا، اسفار، ج 1 ص 20.

[2]. ابن‌سینا، شفا «برهان»، ص 51.

[3]. کلیله و دمنه، باب اول. نقل به مضمون.

29-10-1394