مژده بزرگ

عبدالمطّلب به زنان و عروسان خود سپرده بود که خیلی  مواظب آمنه باشند. مبادا آسيبش رسد، يا افسرده گردد!او بی ­صبرانه آرزومند نوهای بود که پسر باشد و سالم و زیبا!

دم غروب سمراء، يكي از زنان عبدالمطّلب به سراغ آمنه آمد. به نظرش رسید که او خسته است. انگار که  تازه از راه رسيده بود! در چهرهاش اثر گريه نمايان بود! گونهها و قسمت پایين سرپوش و زلفسياهش از قطرههاي عرق و اشك خيس بودند! سمراء بهآرامي پرسيد:

ـ آمنه، حالت خوب است؟ كجا بودي؟

آمنه با گوشه سرپوش، اشك و عرقش را پاك كرد و جواب داد:

ـ سمراء، قدمزنان تا سر راه كاروان شام به پیشواز عبدالله رفته بودم! اما هرچه منتظر ماندم نیامد!

سمراء مضطرب و نگران گفت:

ـ ديگر اين کار را نكن! آمنه! اگر به خودت هم رحم نميكني، به اين يتيم كه در شكم داري، رحم كن! ميدانم داغداري. همه در این غم مي‌‌سوزيم! اما چه می­ توان کرد؟!

آمنه دردمندانه با چشمان اشکبارش به سمراء خیره شد و با لب­ های لرزان گفت:

-پس چه کار کنم؟

سمراء گفت: ميدانم، جانم به قربانت! ميدانم که دل هيچکس به اندازه تو در آتش غم نمی­ سوزد! اما مگر جز صبر و تحمل، چاره ديگري هم هست؟

آمنه هايهاي گريه سر داد و گفت:

ـ سمراء، شما همگي بزرگواريد و به من محبتها کردهاید. من بيمعرفت نيستم! من به اينكه عروس خاندان شما شدهام، افتخار ميكنم! اما نميفهمم چرا باید مرگ همسر جوانم را به این سادگی باور کنم؟! در حاليکه عبدالله نمرده است! او همين دیشب به من گفت زنده است و بهزودي خواهد آمد! من هم رفتم سر جاده شام و گفتم شايد عبداللهِ من كه از كاروان جدا مانده بود، از راه برسد.

سمراء بياختيار آمنه را در آغوش گرفت. او را به خود فشرد و گفت:

- آمنه! آمنه! فدايت شوم! تو خيالاتي شده­اي! تو خواب ديده­اي!

آمنه که سر بر شانه سمراء نهاده بود، هقهقکنان گفت:

- نه، خود او بود. درست با همان شکل و شمایلی که آخرين بار ديدمش! آن صبح سفر که سوار اسب سفيدش بود! اسبش را می ­راند و می­رفت، اما مدام به عقب برمی­ گشت و نگاهم می­ کرد! آری هنوز هم با همان چشمان درخشان نگاهم ميکند!

آمنه سر از شانه سمراء برداشت. با ذوق کودکانه در چشمانش خيره شد و گفت:

- يادت هست که چگونه دمبهدم عقب برميگشت و مرا نگاه ميكرد؟ یادت هست که برايم دست تکان ميداد و با اشاره از من ميخواست به خانه برگردم؟!

سمراء غمگین و پریشان او را مينگريست. آمنه شانههاي سمراء را گرفت و تکانش داد و گفت:

- گفتم شايد با همان حال و هوا برگردد! شايد در خلوت بيابان بتوانم به گردنش بياويزم و چشمان سياه و سرشار از حيايش را ببوسم و آهسته در گوشش بگويم: "عبدالله! من حاملهام!"

سمراء نتوانست خود را نگه دارد. اشکش سرازير شد و دوباره آمنه را در آغوش گرفت و گفت:

- دخترکم، دخترکم! داري ديوانه ميشوي!

آمنه انگار سخنان او را نميشنود، همانطور که دوباره سر بر شانهاش گذاشته بود، زمزمه کرد:

- بميرم سمرا! هر چه منتظر ماندم، باز هم نيامد! عاقبت خاک جاده را بوسيدم و برگشتم!

سمراء ناگهان نگران و هراسان گفت:

- آمنه، تنت چقدر داغ است! تو تب داري. خدا بهفريادمان برسد! اگر  به بچه­ات آسیبی رسد، عبدالمطّلب ما را خواهد کشت . بيا برويم!

سمراء دست آمنه را کشيد و او را به درون خانه، برد. وادارش كرد كمي دراز بكشد. آمنه چون طفلی رام دراز كشيد. مدتي هر دو ساكت ماندند. صداي نفسهاي آمنه آرام و منظم شد. سمراء فهميد که به خواب رفته است. آهسته برخاست و بيرون آمد. کمی­ آن­ طرف­ تر هاله دختر عموی آمنه را دید که زير سايبان در حال دستاس کردن بود. سمراء در کنار این همسرجوان عبدالمطلب بر زمین نشست و بيتابي آمنه را براي او نقل كرد. هاله با نگراني و هراس گفت:

ـ بهکسي حرفي نزن! اگر عبدالمطّلب بفهمد، تنبيهمان ميكند. او آمنه را به ما سپرده. ما بايد غافل نميشديم. من امروز به تو امیدوار بودم. چرا غفلت کردی؟!

سمراء گفت:

-من رفته بودم پيش اُمّ‌‌ليلي، مامای محلّه­ مان که  بگويم به جای دور نرود. زايمان آمنه نزديک است و به او احتياج داريم. فکر ميکردم شما حتما به آمنه سر می­ زنید.

هاله کمر راست کرد و نفس بلندي کشيد. اندکي که خستگیش در رفت، دوباره مشغول دستاس کردن شد و گفت:

- من هم فکر ميکردم او با توست. ميدانستم يکدم او را تنها نميگذاري. از اين بهبعد بايد بیشتر مراقبش باشيم. وقت زايمان اوست و بايد خيلي بيشتر استراحت کند.

هاله از دستاس کردن دست کشيد و گفت:

- بايد مدام به او سر زد و از حالش خبر گرفت.

سمراء گفت:

- بروم ببینم بیدار نشده است؟!

سمراء ميخواست برخيزد که هاله گفت:

- نه، تو خسته­اي، بنشين! امروز او را  نديدهام. خودم بروم، بهتر است. هوا تاريک شده و ديگر دستاس هم نميتوان کرد.

سمراء بهعلامت موافقت سری تکان داد و ديگر چيزي نگفت.

هاله از جا برخاست و به اتاق آمنه رفت. آمنه به خواب عميقي رفته بود. آهسته کمي در کنار آمنه  نشست. اما چون از کار روزانه خسته شده بود، به خانه­­ خودش بازگشت. چند لقمه نان و خرما خورد و دراز کشید. می­ کوشید که خوابش نبرد، تا اگر آمنه مشكلي داشت، فوري به ياريش بشتابد، اما ناخواسته به خواب عمیقی فرورفت!

پاسی از شب نگذشته بود که فاطمه، مادر عبدالله، با ام لیلی در کنار آمنه بودند. وقت زایمان آمنه فرارسیده بود.

نزديكي صبح، انگار كسي هاله را صدا كرد! از جا برخاست و به سراغ آمنه رفت. اما در آستانه اتاق، فاطمه را دید که فرزند تازه بهدنياآمده را مانند يك دسته گل در آغوش داشت! صداي فاطمه، هاله را از بهت بيرون آورد که اشک­ ریزان می­ گفت:

  - عين خود عبدالله است. بيا ببين!

هاله بهطرف فاطمه و نوزاد دويد. اما نوزاد را که فاطمه بهطرفش دراز کرده بود، نگرفت. فقط روي آمنه را با شتاب بوسيد و شتابان به سراغ عبدالمطّلب رفت. پيرمرد زير سايبان خفته بود. هاله عبايش را کشيد و بی­ اختیار فرياد زد:

- مژده! مژده!آمنه پسر زایيد!

عبدالمطّلب با صدای هاله از خواب پريد. ابتدا مات بود و نميفهميد که آن زن چه ميگويد! اما وقتي به خودش آمد، ديگر سر از پا نميشناخت! به هاله دستور داد که فوري بچه را نزد او بیاورد. هاله رفت تا بچه را بیاورد.اما عبدالمطّلب طاقت نياورد و خودش هم به سوي اتاق آمنه راه افتاد. هاله نوزاد را آماده ميکرد که صداي پاي شوهر پيرش را شنيد! به طرف او برگشت. نوزاد را بالا گرفت و نشانش داد. عبدالمطّلب لبخند بر لب، دست دراز کرد، يعني که ميخواهد نوزاد را در آغوش بگيرد. هاله برخاست. چند قدم به سوي عبدالمطّلب برداشت و گفت:

- بيایید داخل!

عبدالمطّلب با شوق وارد اتاق شد. نوزاد را ميبویيد و ميبوسيد. هاله و فاطمه و آمنه، محو تماشاي مهرورزي پدربزرگ داغدار با نوهاش بودند. در این­ جا هاله به عبدالمطلب اشاره کرد که حال آمنه را هم بپرسد.

عبدالمطّلب سري تکان داد و دوباره مشغول بازي با نوزاد شد. هاله در حالی که با چشم و ابرو به آمنه اشاره می ­کرد، گفت:

-آقا!آقا!

 عبدالمطّلب چند لحظه به چهره آمنه نگاه کرد! معناي رنگ پريده و لبان خشک او را دريافت! چند لحظه آرام و بی­ حرکت ماند. آنگاه با اکراه نوزاد را به آغوش هاله بازگرداند. سپس به آمنه روی کرد و گفت:

- مرحبا، آمنه! وليمهاي بدهم که عرب ندیده و نشنيده باشد.

با شتاب از اتاق بيرون آمد؛ خيل مشتاقان ديدار نوزاد را که  در آنسوي آستانه جمع شده بودند، کنار زد و بهسوي خانه كعبه شتافت، تا شكرگزار نعمت و لطف خدا باشد.[1]

حياط خانه شلوغ بود و هر دم کسي وارد ميشد. به مژده­رسانان مژدگانی­ های خوب ميبخشيدند! عبدالمطّلب هنوز پا در کوچه نگذاشته بود که ابولهب را ديد هرولهکنان از دور ميآيد. كنيز مورد علاقه­ اش، ثويبه نیز در پي ­اش ميدويد. ابولهب هيجانزده از همان فاصله فرياد کشيد:

- راست است، پدر؟! پسر بهدنيا آمده؟!

عبدالمطّلب جواب داد:

- آري، آري پسرم! پسر عبدالله بهدنيا آمده!

ابولهب به سوي پدرش دويد. عبدالمطّلب خنده زنان برايش آغوش گشود و ابولهب چون کودکان خود را در آغوش پدر انداخت. اما سريع خود را از آغوشش بيرون کشيد. به پشت سر نگاه کرد و فرياد زد: 

- ثويبه! ثويبه! تو كه مژده­ پسر عبدالله را آوردي،به مژدگاني آن، از اين لحظه آزادي!

ثويبه ذوقزده نميدانست چه بکند. رو به کعبه بهزانو افتاد و گفت:

- اي هبل بزرگ، سپاس!هزاران سپاس به خاطر اين طفل خوشقدم که به اين خاندان عطا کردي!

عبدالمطّلب به راهش ادامه داد. ابولهب پرسيد:

- اکنون چه وقت بيرون رفتن از خانه است؟! بايد وليمه بدهي!

عبدالمطّلب همچنان که به راهش ادامه ميداد، در پاسخ گفت:

- ميروم کعبه. می­روم تا شکرگزاري کنم.

ابولهب دستها را بهسوي خانه کعبه بلند کرد و با شادي فرياد سر داد:

ـ من از همينجا ميگويم هبل، سپاس! هبل، سپاس!

عبدالمطّلب به راه خود ادامه داد، ابولهب هم جستوخيز کنان وارد خانه شد.اما ثويبه همانجا نشست و به دعا خواندن ادامه داد.

ابولهب همه را، کنار زد و وارد اتاق آمنه شد. با نعره شادي او همه کنار رفتند. ابولهب با دو گام بلند خود را به کنار بستر آمنه رساند؛ نوزاد را در آغوش گرفت و قهقهه زد!

حس عجيبي به آمنه دست داده بود.  دلش می­ خواست که از جا برخیزد و بچه ­اش را از ابولهب، بگیرد. اما ناي تکانخوردن نداشت. دلش ميخواست همه بروند و او را با پسرش تنها بگذارند. دلش ميخواست لالایي بخواند و براي او از پدرش بگويد. ابولهب نوزاد را بر زمین نهاد و رو به سوی کعبه آورد! آمنه چشمها را بست و آهسته و آرام زمزمه کرد:

-لالا لالا گل زيبا!

لالا اي ماه بزمآرا!

لالا، لالا كه لالايت ميآيه!

ز راه شام بابايت ميآيه![2]

 

بخشی از کتاب محمد، پیام آور صلح  و آزادی

نوشته دکتر سید یحیی یثربی

 

-ابن ­هشام1/185،طبقات1/103،بدایه و نهایه2/246.[1]

-کافی1/439،ابن ­هشام1/183 به بعد،مروج ­الذهب2/274،المستدرک2/603،ابن ­کثیر1/198،طبری2/155.[2]

01-10-1394