پيش گفتار
راهي ست راه عشق، كه هيچش كناره نيست آنجا جز آنكه جان بسپارند، چاره نيست
هرگه كه دل به عشق دهي، خوش دمي بود در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
او را به چشم پاك توان ديد، چون هلال هر ديده جاي جلوه ي آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقه ي رندي، كه اين نشان چون راه گنج، بر همه كس آشكاره نيست!
(حافظ)
سالها پيش كتابي در عرفان نظري نگاشتم كه با همين نام در دسترس علاقه مندان قرار گرفت. اين كتاب در آموزش عرفان نظري است. درباره ي عرفان عملي، چيزي ننوشته بودم، جز كتابي كه به سفارش يك مركز نوشتم و در سال 1383 منتشر شد. اين كتاب قرار بود كتاب درسي دانشگاه ها باشد، اما يكي دو سال بعد به دلايلي آن را كنار گذاشتند. مدتها در انديشه ي آن بودم كه با سليقه ي خود چيزي در اين باره بنويسم، اما در اين كار امروز و فردا مي كردم.
در اين ميان با كسي آشنا شدم كه به عرفان علاقه مند بود (مهندس مرتضي جورابچي). به ايشان انس گرفتم. همين دوستي و رفت و آمد زمينه را براي نوشتن اين كتاب فراهم آورد. از حدود دو سال پيش نگارش اين كتاب را به صورت درسهاي جداگانه آغاز كردم. روزهاي دوشنبه يا جمعه در منزل اين دوست نوشته ها را بازخواني مي كرديم. تابستان 1388 تصميم گرفتم كه اين كار را به ياري خدا به پايان برم. درسهاي اين كتاب با ياد عارف گمنامي معروف به كربلائي (رحمت اله ، قربانعلي) كه دوستم جورابچي مدتها با او بوده است، همراه بود. نكته هايي از ايشان در اين كتاب به طور متفرقه نقل شده است. به هر حال، من اين نوشته را حاصل همراهي اين دوست و همت آن درويش ناشناخته مي دانم. البته ناشناختگي براي عارفان راستين يك امر كاملاً معمولي است. چنان كه تجربه ها و حقايق عرفاني از اسرارند، وجود واصلان و كاملان نيز از اسرار است. مرحوم كربلائي خود، بارها مي گفته است كه: مردان خدا هر چه رسيده تر اند مخفي تر اند! آري! چنان كه حقيقت ناب از دسترس همگان به دور است، مردان به حقيقت رسيده نيز در دسترس همگان نخواهند بود. اينان بايد پنهان بمانند، خواه در حجاب بدنامي، يا در پناه گمنامي و يا در پوششي از جنون.
آن يكي مي گفت: خواهم عاقلي مشورت آرم بدو در مشكلي
آن يكي گفتش كه: اندر شهر ما نيست عاقل، غير آن مجنون نما!
بر نئي گشته سواره نك فلان مي دواند در ميان كودكان!
گوي مي بازد به روزان و شبان در جهان، گنج نهان جان جهان!
صاحب راي است و آتش پاره اي آسمان قدر است و اختر باره اي
فرّ او كروبيان را جان شدست او در اين ديوانگي، پنهان شدست
گر تو را باز است آن ديده ي يقين زير هر سنگي، يكي سرهنگ بين!
پيش آن چشمي كه باز و رهبر است هر كليمي را گليمي در بر است!
(مولوي، مثنوي)
من كربلائي را نديده بودم، از دوستم خواستم مختصري از او بگويد و او چنين گفت:
كربلائي از يك خانواده ي متمول يكي از روستاهاي گيلان بود كه از جواني به اقتضاي استعداد و اهليت، با شور و شوق تمام، به دنبال سير و سلوك رفته بود. او با مرگ پدر دارائي اش را به ارث برد. اما همه ي آن را به اين و آن بخشيد و غرق در عوالم سير و سلوك شد. وي در جستجوي مردان خدا، سالها آواره ي شهر و ديار بود. كربلائي مي گفت كه در دوران آوارگي، كه از روستايي به روستاي ديگر مي رفتم، پيرمرد عصا به دستي را ديدم كه بار سنگيني داشت. طبق معمول با اصرار بار او را از دستش گرفتم و از همراهان جوانم عقب ماندم كه با اين پير همراه باشم. اين پيرمرد پس از احوالپرسي گفت: تو اين روزها ختم ياسين مي كني. هرگاه كه به آيه ي «سلام قولاً من ربّ رحيم» برسي، توفق كن و در آنجا حاجتت را بخواه. گفتم: چه حاجتي؟ گفت: تو به دنبال كتابي هستي كه چيزي درك كني، به زودي مي رسي. گفتم: تو كه هستي كه اينها را مي داني؟ گفت: فكر نمي كني كه او در لباس همچو مني باشد؟ سپس با اصرار بارش را از من گرفت و به من گفت: برو كه به دوستانت برسي! من بي اختيار رفتم و به دوستانم رسيدم، ديري نكشيد كه پشيمان شدم و به سوي آن پيرمرد برگشتم، اما پيدايش نكردم. او بارها افسوس مي خورد كه چرا اينهمه به دنبال كتاب بودم؟ بايد از خود مردان الهي بهره مي گرفتم.
كربلائي از سال 1368 به زادگاهش بازگشته و در خانه ي پدري ساكن شد. زلزله ي شمال اين خانه را خراب كرد. مدتي در چادر زندگي مي كرد، تا آنكه با كمك دوستان، در خانه ي كوچكي ساكن شد. در اين خانه به روي كساني كه به ديدارش مي رفتند، باز بود. بيشتر اوقاتش را با سكوت مي گذرانيد و با همه كس وارد گفتگو نمي شد. سرانجام در سال 1383 دار فاني را بدرود گفت، كه خدايش بيامرزاد.
اين نوشته در دو بخش تنظيم شده است:
بخش اول كلياتي درباره ي عرفان عملي و نقش و جايگاه انسان است.
بخش دوم مقامات و منازل سلوك را در بر دارد كه با سليقهي حقير تنظيم شده است. نكتههاي اساسي ديدگاه خود را دربارهي عرفان عملي در پايان بخش اول خواهم آورد، انشاءالله.
به هر حال اين مجموعه با اين انگيزه پيشكش ميگردد كه:
- اگر درسي از بزرگان آموخته باشم، از ياد نبرم و به ديگران انتقال دهم.
- اگر به نكتهاي رسيده باشم، به زير خاكش نبرم.
يكي كرد در خاك گنجي نهان بدو گفت كار آگهي كاي فلان
به صد سعيش از خاك كردند دور تو بازش به خاك اندر آري به زور
اگر هوشمندي و دانشوري نبايد كه بگذاري و بگذري
جهان بهر ما گر چه آراستند ز ما و تو چيز دگر خواستند!
(بسمل شيرازي)
با التماس دعا، خاك پاي اهل دل؛ سيد يحيي يثربي
12/7/1388 برابر 15 شوال 1430 تهران
?
بخش اول
كليات
?
فصل اول
هدف سلوك
وتزعم انت جرم صغير
و فيك انطويالعالم الاكبر
«علي(ع)»
هدف عرفان عملي يعني سلوك و مجاهده، چيزي جز اين نيست كه «كمالات بالقوّه انسان به فعليت برسد». انسان با فعليّت بخشيدن به امكانات وجودي خود، به تدريج چنان گسترش مييابد كه همه كائنات در مقايسه با گنجايي درونش به منزله انگشتري باشند در يك بيابان فراخ! و حضرت حق كه در كون و مكان نميگنجد، در دل و درون چنين انساني ميگنجد! اين فعليّت همان ولايت خاصه است. بنابراين هدف عرفان عملي و سير و سلوك، همين است كه انسان، كمال شايسته خود را به دست آورده، «انسان كامل» گردد.
انسان كامل، مظهر اتمّ حضرت حق در كائنات بوده و خليفه او در جهان هستي و امانتدار خزاين فيض او خواهد بود. گرچه نميخواهيم وارد بحثهاي نظري شويم، امّا از توضيح مختصري درباره «انسان كامل» و مقام ولايت و خلافت ناگزيريم. وگرنه درباره هدف عرفان و سلوك چيزي نميتوان گفت. براي روشن شدن موضوع انسان كامل و مقام خلافت الهي، توجه به مباني زير لازم است:
1 ـ هستيشناسي عرفا
الف ـ بود و نبود
از ديدگاه عرفاي اسلام، هستي يك حقيقت بسيط و اصيل است كه در وحدت ناب و صرافت محض خود، با هيچگونه كثرت، همراه نيست. اين حقيقت اصيل واجب بالذّات بوده و به چيزي نيازمند نيست. اصولا جز آن حقيقت يگانه، چيز ديگري از هستي واقعي برخوردار نبوده، بلكه هر چه جز آن حقيقت يگانه است، چيزي جز نمود ناشي از وهم و خيال نيست! قوام و پايداري اين نمودها، با آن حقيقت واحد است كه در اين نمودها، جلوه كرده است.
امّا اين حقيقت واحد، ذاتآ فيّاض و موّاج است. و اين نمودهاي گوناگون، جز رفت و برگشت آن فيض و موج نميباشند . اين نمودها يكسره وهم و خيالاند و هميشه در نيستي بوده و جز آن
حقيقت يگانه چيزي هستي واقعي ندارد . همه پديدههاي جهان كه در ادراك ضعيف ما پديدارند، جز وهم و خيال نيستند.
ب ـ درجات و مراتب نمودها
امواج آن حقيقت يكتا، بصورت اين نمودها، از نقطه وحدت ازلي تنزّل يافته، نيمدايرهاي از جريان فيض معشوق ازل را ترسيم ميكند. در اين «قوس نزولي» آن حقيقت يگانه در حجاب نمودهايي از هويتهاي مجرّد و مادي جلوه ميكند. اين تجلّي و ظهور كه از نقطه ي وحدت حق آغاز گشته است، در پايينترين حدّ اين نمودها، يعني در جهان خاكي (مُلك) پايان ميپذيرد. در اين تنزّل (قوس نزولي)، جلوههاي آن حقيقت، در هر مرتبهاي قيد و حدّ بيشتر پذيرفته، در حجاب تعيّنات قرار ميگيرد.
سپس اين موج جلوهها، از نقطه ي پايان، به سوي آغاز باز ميگردد. در اين بازگشت نيمدايره ديگري از مراتب و درجات هستي شكل ميگيرد (قوس صعودي) كه پايان آن همان نقطه ي آغاز قوس نزولي خواهد بود. حركت در اين دايره، ناشي از يك ميل ذاتي در حقيقت هستي است. بنابراين اساس همه اين حركتها و رفت و برگشتها، عشق و محبّت است. ولذا اين حركت را «حركتِ حبّي» مينامند .
ج ـ نو ز كجا ميرسد؟ كهنه كجا ميرود؟
در اين دايره همه درجات و مراتب، مظاهر و جلوههاي آن حقيقت يگانهاند. حقيقت همه ي حقايق، آن لطيفه ربّاني است كه اين هويّتها و تعيّنها، از جهتي آينه ظهور او و از جهت ديگر حجاب چهره ي اويند. او تنها آفتاب نهان، در دل ذرّه ذرّه ي كائنات است. اين نكته باريك همان معمّاي پايانناپذيري است كه در يك از بيت حافظ، چنين مطرح شده است:
هر شبنمي دراين ره، صد بحر آتشين است دردا كه اين «معمّا» شرح و بيان ندارد!
بنابراين حقيقت انسان نيز، نه جسم و تركيبات جسماني اوست، چنانكه ماديّون ميپندارند، و نه روح و نفس ناطقه او، چنانكه فلاسفه مشّاء باور دارند، بلكه حقيقت انسان نيز همان لطيفه ربّاني است.
در اين نزول و صعود، در همه عوالم (اعيان ثابته، جبروت، ملكوت، ملك و انسان، اوست كه در ظهور و بطون است. نو از او بوده و كهنه به او بازميگردد. او اوّل و آخر و ظاهر و باطن همه است.
2ـ جايگاه انسان
در دايره هستي، انسان جايگاه ويژه دارد. در يك كلام، اين دايره، از انسان و با انسان آغاز شده و نيز با انسان، به انسان بازميگردد! انسان براساس «ولايت» خود، اساس و سرچشمه فيض، در قوس نزولي تجليّات حضرت حق بوده، در قوس صعودي نيز به عنوان خلافت الهي سرچشمه ي همه خيرات و بركات ميباشد.
انسان تنها موجودي است كه در هيچ حدّي محدود نبوده و تا بينهايت گسترشپذير است. با قبض و بسط وجودي انسان قوس نزولي و صعود ي وجود سامان مييابد.
تنها در وجود انسان اين امكان هست كه ماديّت و تجرد، فيزيك و متافيزيك، حدوث و قدم، خلق و حق، به يكديگر پيوند يابد. همه ي پديدهها در محدوده ي تعيّن خود گرفتارند. تنها انسان ميتواند هر قالبي را شكسته و از هر تعينّي گذشته و به مقامي كه در وهم كسي نميآيد ترقّي كند. بنابراين توجّه به نكات زير در رابطه با جايگاه انسان در كائنات ضرورت دارد:
الف ـ چنانكه گفتيم تنها مسير صعود كائنات حوزه ي وجودي انسان است كه «كون جامع» است.
ب ـ در تحوّلات انسان، بطور مستمّر حدود و تعيّنات فداي يكديگر شده، فناي هر يك زمينهساز پيدايش و بقاي حد و تعيّن بعدي ميگردد. فنا در عالم سلوك يك جريان عيني است كه بوسيله ي آن سير تكاملي وجود تحقق مييابد.
شكستن هر حدّي و رهائي از هر تعيّن و قيدي، عينآ دستيابي و نيل به حدّ بالاتر و رسيدن به اطلاق و كليّت نسبي است. براي اينكه سير صعودي حبّي، يك حركت افقي از نوع كون و فساد و تغيير عوارض نيست، بلكه تحوّلي در جوهر، حركتي عمودي، عروج و تكامل است.
فنا، بازگشت است به خويشتن اصلي خويش، به موطن، به نيستان، به حقيقت و هستي، و بريدن و جدا شدن است از بيگانگيها، غربت، توهّم، پندار و نمود!
ج ـ اين شكست متوالي حدود و قيود، در جهت قوس صعودي، به دو قسم انجام ميپذيرد:
ـ عطائي ناشي از محبوبيّت و مجذوبيّت.
ـ كسبي ناشي از مُحبيّت و سلوك.
چرخه عناصر و پيدايش گياهان و حيوانات، و انتظام و رشد آنها، همه براساس نظام هستي و به اصطلاح برمبناي «هدايت تكويني» انجام ميگيرد. همه براساس اين نظام و اين هدايت، خارج از اراده و دخل و تصرّف خودشان پديد ميآيند و رشد ميكنند. انسان نيز همانند آنها بر اين اساس پديد آمده و رشد ميكند. امّا در انسان، قسمتي از رشد و تكامل، براساس تلاش و كوشش و برمبناي «هدايت تشريعي» انجام ميپذيرد. يعني تنها انسان است كه قسمتي از كمالات خود را در اثر آگاهي و اراده و تلاش خود به دست ميآورد. بنابراين يگانه موجودي كه بار آگاهي و اراده و تكليف را بردوش دارد، انسان است. انسان، از ميان همه پديدهها، پديدهاي است آگاه و مكلّف و مسئول كه بايد تشخيص دهد و انتخاب كند و به تلاش و كوشش بپردازد.
البتّه در ميان انسانها نيز كساني هستند كه همه كمالات خود را براساس عطا و موهبت به دست ميآورند. عرفا به اينان «محبوبان» و «مجذوبان» مي گويند. اينان همه ي مدارج كمال را بدون دخالت اراده و تلاش خود طيّ ميكنند.
امّا همه انسانها چنين نيستند، بيشتر مردم تنها تا مرحلهاي از مراحل كمال را با عنايت و موهبت مي پيمايند، اما در تكميل خود و ترقّي به مدارج برتر نيازمند تلاش و كوششاند. اينان باصطلاح عرفا «محبّان» و «سالكان» اند.
در اين گروه نيز درجات عطا و موهبت متفاوت است. همين تفاوتها منشأ شايستگيهاي مختلف و متفاوت انسانها مي باشند.
وجود انسان پل پيوند تمام عوالم و درجات هستي است. انسان بستر و موضع حركتي است از قوه ي بينهايت تا فعليت نامتناهي. انسان از ضعيفترين مرحله ي جماد، تا عاليترين مقام، يعني فنا در حق و بقا با حق پيش ميرود.
د ـ اساس و منشأ همه آثار و افعال پديدهها، وجود است. زيرا جز حقيقت هستي، چيزي اصيل و واقعي نبوده، تمامي هويّتها و تعيّنها اعتباري، وهمي و خيالياند. با توجه به اين اصل از آن جا كه وجود داراي مراتب و درجات است ، آثار وجود هم در مراتب و درجات مختلف فرق خواهد كرد. لذا در درجات مختلف وجود، نه تنها آثار و افعال فرق دارند، هدفها و معشوقها نيز متفاوتند . بر اين اساس، انسان كه ميتواند در درجات مختلف هستي سير تكاملي داشته باشد، اين سير تكامل شامل آثار، اوصاف و تواناييهاي وي نيز خواهد شد.
3 ـ ولايت و خلافت
ولايت چنان كه گذشت، عبارت است از درجه ي تعالي انسان، در جهت نزديك شدن به حق و حقيقت هستي. ولايت نيز مانند حقيقت وجود، داراي مراتب و خود به ولايت مطلقه، مقيّده، عامّه و خاصّه تقسيم ميشود.
ولايت از آن جهت كه صفتي از صفات الهي است، مطلق و به اعتبار تعيّنات حاصل از استناد به انبيا و اوليا، مقيّد ميباشد. هر مطلق ساري در مقيّد بوده و مقوّم آنست، چنان كه هر مقيدي با مطلق خود قوام يافته و ظهور و تجلّي و تنزل آن مطلق ميباشد.
مسأله خلافت الهي در جهان هستي، برمبناي همين ولايت توجيه ميگردد. آن حقيقتي كه بالاترين درجه ولايت را داشته باشد خليفه حق در ميان خلق است و چون تنها مسير صعود حقيقت جامع انساني است، طبعآ خليفه يك انسان خواهد بود. از لحاظ ديگر ولايت بر دو قسم است: يكي ولايت عطائي كه محصول عنايت و جذبه حق است و نيازمند مجاهده و سلوك نيست. ديگري ولايت كسبي كه با مجاهده و سلوك به دست ميآيد. اوّلي به محبوبان و دوّمي به محبّان تعلّق دارد. تنها محبوبان اند كه با ولايت عطائي به مقام خلافت الهي ميرسند.
ضرورت ولايت و خلافت
اما در پاسخ به اين پرسش كه: خلافت در كائنات چه ضرورتي دارد؟ بايد گفت كه عرفا ي مسلمان، براي توجيه اين ضرورت، براساس مباني خود، دلايلي دارند كه به مواردي از آنها اشاره ميكنيم:
الف ـ خلافت الهي
از آنجا كه اقتضاي ذات ازلي و صفات و اسماء الهي، آن بود كه الوهيت بسط يافته و سايه ربوبيت بر سر همگان گسترده شود، اين كار بدون ظهور كائنات و تسخير و تدبير آنان امكان نداشت. با ظهور كائنات، ربوبيت نيز مانند همه اسماء و صفات الهي در مراتب هستي، جاري و ساري شد. وجود خليفه، به عنوان حلقه ي اتصال كائنات به آن ذات قديم، ضرورت دارد.
ب ـ مظهريت اسم جامع «اللّه»
ذات حضرت حق بينياز از جهان و كائنات است؛ اما به اقتضاي حركت حبّي و ميل جمال حضرت حق به جلوه، اسماء و صفات نامتناهي حضرت حق، چنين اقتضا كردند كه مظاهري داشته باشند همين اقتضا باعث پيدايش و ظهور كائنات شد.
بايد توجه داشت كه اسماء الهي نسبت به يكديگر درجاتي دارند، مثلا همه اسماء و صفات در حيطه هفت اسم اصلي (حيّ، عالم، مريد، قادر، سميع، بصير، متكلم) هستند. اين هفت اسم هم در حيطه چهار اسمند كه از آنها به عنوان اسماء مادر (امّهات اسماء) نام ميبرند. اين چهار اسم عبارتند از: اول، آخر، ظاهر و باطن. اين چهار اسم در حيطه دو اسم جامع ديگرند يعني رحمان و اللّه. از اين دو اسم نيز رحمان، در حيطه اسم جامع اللّه است.
از آنجا كه اسم «اللّه» جامع جميع اسماء الهي و محيط به همه آنهاست، بايد مظهري كلّي و جامع داشته باشد كه آن مظهر خليفه خداوند بوده و به همه كائنات احاطه و حاكميت داشته باشد.
ج ـ حاكميت و تعديل
چنانكه عرفا در بحث از اسماء و صفات آوردهاند ، در اسماء و صفات الهي، از طرفي نوعي
سلسله مراتب و احاطه و حاكميت وجود دارد. از طرف ديگر نوعي تضاد و مخالفت نيز، در آنها جريان دارد؛ مانند تقابل و تضاد صفات جمال با صفات جلال. مثلا آنچه از صفت رحيم و رحمان برميآيد جز لطف و رحمت نيست. چنانكه صفت قهّار و جبّار نيز طبعآ منشأ قهراند. براي روشنتر شدن مطلب ميتوان دو صفت مميت و محيي را در نظر گرفت كه اقتضاي محيي، حيات است و نشاط، در صورتي كه اقتضاي اسم مميت، مرگ و فنا است. از طريق ديگر لازمه ظهور حكم هر اسمي استتار و بطون حكم اسم ديگر است. هر اسمي از اسماء حق، براساس ظهور حكمش براي خود دولتي دارد. اين دولت با غلبه و ظهور اسم ديگر از صحنه پنهان ميگردد.
بنابراين تضاد در عالم اسماء و صفات به مظاهر علمي و عيني آنها هم سرايت خواهد كرد. لذا سراسر هستي از عالم اسماء و صفات گرفته، تا جهان محسوس و مادّي همه درگير تضاد و تخاصم خواهند بود.
به دليل همين تضاد و تخاصم، نظام هستي به يك حاكم عادل نياز خواهد داشت، تا بر اين حقايق متضاد حكومت كرده و نظام عدل را در ميان آنها برقرار سازد و اين حاكم، همان مظهر اسماللّه يعني خليفه است.
4ـ اوصاف ولي و خليفه حق
تو، يكي تو نيستي اي خوش رفيق!
بلكه گردوني و درياي عميق!
آن «تو»يِ زفتت كه آن نهصد تو است
قُلزم است و غرقهگاه صد تو است
چنان كه گفتيم، هدف نهايي سير و سلوك، ترقّي انسان به مقام برتري در قلمرو ولايت است. چون در سير تكاملي سلوك، هر درجهاي از كمال وجودي، آثار و توانمنديهاي مناسب خود را دارد؛ هرگاه انسان به درجه وجودي غيرعادي و برتر از حدّ متعارف ترقّي يابد، خاصيّت و آثار خارقالعادهاي خواهد داشت كه در عرف مردم آن را «كرامت» مينامند. بنابراين هرگاه انسان به مقام ولايت برسد معرفت و آگاهي او به مرز وحي و الهام رسيده، و توانمنديهايش نيز در حد معجزه و كرامت بوده، اخلاق و رفتارش نيز به قلمرو «خلق عظيم» و عصمت ميپيوندد. همه اين برتريها يك منشأ دارند كه همان درجه برتر هستي است. و چون ولي و خليفه الهي در رأس هرم كائنات قرار دارد آگاهي، توانمندي و رفتارش نيز در اوج خواهد بود.
?
فصل دوم
رياضت
1- معنا ي رياضت
اين واژه در زبان عربي يعني تلاش انسان براي تربيت و اهلي كردن اسب. بشر با تلاش و كوشش توانسته است كه اسب وحشي، يا كرّه اسب اهلي را، تربيت كرده، و آن را به دلخواه خود، به كار گيرد. قواي حيواني انسان نيز كه اساس پاي بندي او به حيات حيواني و عالم خاك است، اگر تربيت نشوند و فرمانبر نگردند، انسان را از پرداختن به تدارك مقدمات حيات روحي و معراج معنوي باز ميدارند.
عرفان عملي و سلوك بر اصول زير استوار است:
الف ـ انسان ميتواند، تا بينهايت ترقي كرده و به مقام «انسان كامل» كه موجودي است «خداگونه» نايل آيد.
ب ـ اين ترقي و پيشرفت، جنبه تكويني دارد و غير از پيشرفت و تعالي انسان در قلمرو علوم نظري است.
ج ـ اين تعالي وجودي و تكويني، تنها در اثر فرمانبرداري از حق و فاصلهگرفتن از هواهاي نفساني و لذتهاي حيواني امكان دارد.
بنابراين، رياضت، كوششي است در جهت بريدن از حيات حيواني و پيوستن به حيات طيّبه روحاني.
براي اين بريدن و پيوستن و كاهش و افزايش، انسان بايد بر آن كوشد تا هر چه بيشتر تحت فرمان حق، قرار گيرد. امر و فرمان معشوق رشته استواري است كه عاشق را با او ارتباط ميدهد. شريعت همين رشته استوار است كه با اجراي هر فرماني از فرمانهاي آن، يك رشته ارتباطي ميان بنده و خدا پديد ميآيد.
رياضت تلاش انسان در جهت ايجاد اين رشته ي استوار ارتباط است. به عبارت ديگر، رياضت تلاشي است در جهت بريدن از هواي نفس و شيطان و پيوستن به ساكنان حرم قدس محبوب، با تسليم نفس اماره به نفس لوامه و فداكردن جسم به جان و جان به جانان. مولاي موحدان و اميرمؤمنان علي عليهالسلام ميفرمايند: «به شب زندهداري و روزهداري پرداخته، از جسم خود كاسته، فداي جانتان كنيد.»
2ـ شرايط و آداب رياضت
رياضت به طور كلي، برابر است با تحمل سختي و مشقت. سالك راه عرفان، بايد تن به سختي داده، از خور و خواب خود كاسته، همه رفتار و گفتارش به حد ضرورت محدود شده و در چهارچوب فرمان شريعت باشد. بزرگان و مشايخ طريقت، براي رياضت مطلوب و مشروع، شرايط متعددي ذكر كردهاند كه به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم:
الف ـ پاي بندي به شريعت
مولاي ما علي(ع)، به فرزند خود امام حسن(ع) چنين سفارش ميكند:
«پسرم! هيچكس در آگاهانيدن مردم از معارف الهي، به پايه پيامبراسلام(ص) نميرسد. به رهبري او گردن نهاده، با هدايت او به سوي رستگاري گام بردار. »
ب ـ هوشياري
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست!
هشدار! و گوش دل به پيام سروش كن!
در سراسر سلوك، حتي در مقامات و منازل بالا، هميشه خطر و انحراف در كمين سالك است. اين هشداري است كه همه بزرگان، با تاكيد مطرح كردهاند. براي روشن شدن مطلب تنها يك نكته را، براي نمونه يادآور ميشوم. و آن اينكه سالك، با هزاران رنج و تلاش خود را به مقام «فنا» ميرساند. رسيدن سالك به اين مقام، كاميابي بزرگ است و اين درجه، يك درجه و مقام بلند است. با اين وصف، باز هم سالك در خطر انحراف و بازگشت به طبيعت بوده و در معرض زندقه و الحاد است!
اين هوشياري و مراقبت، با عنايت الهي و حمايت ارواح طيبه اوليا و ارشاد پيران، سالك را از خطرها دور نگه ميدارد. در اينجا توجه به دو نكته ضرورت دارد:
1 ـ تجارب عرفاني با وسايل مادي، به صورت حالت طبيعي، ايجاد نميشوند.
جاي ترديد نيست كه به مقامات عرفاني، جز با اعمال شرعي و مجاهدتهاي معنوي نميتوان دست يافت. اگر كسي فكر كند كه با مواد مخدر و بنگ و حشيش، يا قرصهاي روان گردان و غيره، ميتوان در خود حالت عرفاني ايجاد كرد سخت در اشتباه خواهد بود. براي اينكه عرفان تلاشي است در جهت تكامل معرفت و دست يافتن به معرفتي برتر از معرفتهاي حسي و عقلي؛ در حالي كه مواد مخدر، حس و عقل عادي انسان را نيز تخريب مي كنند.
2 ـ پرهيز از غرور و ادعا
رياضت، در هر شرايط، آثار و لوازمي دارد كه همه ي آنها داراي ارزش و اعتبار نيستند. بسا كه سالك با مشاهده برخي از اين آثار و لوازم، بازيچه هواي نفس شده، زمام كار را به دست وهم و خيال سپرده، چنين پندارد كه به آنچه ميخواست رسيده است! غافل از اينكه در عالم سير و سلوك، همه كساني كه به رياضت ميپردازند، به چيزهايي ميرسند. عرفا اقرار ميكنند كه رسيدن به كشف صوري، قدرت تصرف در طبيعت و اطلاع از حالات پنهان مردم و امثال اينها، از آثار و لوازم رياضتاند. براي رسيدن به اينگونه نتايج و آثار، حتي ايمان به خدا و پيامبر هم لازم نيست! اما سالك نبايد به اينگونه آثار دل خوش كند. براي اينكه اين گونه آثار به مراحل اوليه ي سلوك مربوط بوده و از نتايج سطحي و ابتدايي رياضت به شمار ميروند و از هدفهاي جدي سير و سلوك نيستند.
3ـ برنامه رياضت
چنانكه گفتيم، اساس رياضت، تحمل زحمت در جهت فرمانبرداري از حق است. بنابراين، ميتوان با كاستن از نيازهاي روزانه و طبيعي و افزودن بر اعمال معنوي و روحي، براي خود برنامه ي رياضت ترتيب داد. مثلا اگر كسي تصميم بگيرد كه رياضت كشيده و دست به سير و سلوك بزند، ميتواند از طرفي واجبات شرعي را به جاي آورده، از محرمات پرهيز كرده و در حدّ توان مواظب مستحبات و مكروهات نيز باشد. از طرف ديگر كمي از خوراك و خواب خود كاسته، تا حدودي مواظب گفتار خود بوده و از روابط بيهدف و غيرجدي خود با مردم بكاهد. همين يك برنامه خوب رياضت خواهد بود.
اما اگر استاد خاص و شيخ و پير مورد اطمينان داشته باشد، ميتواند برنامه رياضت خود را برابر صلاح ديد آن استاد و شيخ سامان بخشد.
دستورها و سفارشهاي زير در سير و سلوك بسيار مهم اند:
يك ـ برنامه ي عملي
الف ـ زندگي به فرمان دوست
عبوديت و به فرمان زيستن، نيازمند بالاترين تعالي روحي است. در عرفان اسلامي، سالك پس از طي مقامات «فنا» و رسيدن به وجود حقاني و درجه بقاي بالله، به درك حقيقت عبوديت و لذت و بهجت اين درك، دست مييابد. اينكه گفتهاند: «بندگي گوهري است كه كُنه آن، خداوندگاري است» يعني همين! يعني تا انسان به درجه برتري از كمال وجودي نرسد و تا موجودي خداگونه نگردد، افتخار صفت عبوديت نصيب وي نخواهد شد.
سالك بايد از همان آغاز، احساس بندگي كرده و خود را آزاد و بيخداوند نداند. اين احساس براي او سرچشمه صدها خير و بركت خواهد بود. احساس بندگي يعني سالك هر كاري كه ميكند، براساس اجراي فرمان حق باشد. اين احساس با عوامل زير پديد ميآيد:
ـ توجه دروني مستمر به خدا، در حد امكان.
ـ پرهيز از حرام.
ـ انجام واجبات.
ـ ترك مكروهات.
ـ انجام مستحبات
ـ گذر از خودي و خودخواهي.
ـ پرهيز از زندگي عادي، روزمره و مبتذل.
عامل آخر از عوامل ديگر مهم تر است. براي اينكه مرز حلال و حرام روشن است. در حالي كه تشخيص ابتذال و روزمرگي بسيار دشوار است.
منظور از ابتذال و روزمرگي آن نيست كه انسان به كارهاي ممنوع روي آورد. بلكه منظور آن است كه يك سالك همه ي وقت خود را همانند افراد بيهدف، صرف كارهاي عادي و روزمره و تكراري نكند؛ بلكه در فكر تعالي روحي و رهائي خود هم باشد.
ب ـ روي كردن از جسم به جان
سالك بايد به تدريج از برآوردن نيازهاي زيستي و طبيعي خود، مانند خواب و خوراك كاسته و به تفكر و تأمل در كائنات و سرنوشت خود بپردازد كه: از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا خواهم رفت و ... .
سالك در اين مقام، علاوه بر كاستن از لذتها و نيازهاي حسي و مادي بايد مواظب اعمال و رفتار خود نيز باشد. حدود شرعي را كاملا رعايت كند و از چهارچوبي كه شريعت براي اعمال تعيين كرده است، بيرون نرود و به كارهاي سليقه اي نپردازد.
با اطمينان مي توان گفت كه همين اعمال روزمره و شناخته شده ي شرعي اساسي ترين اعمال و اذكار سالك اند؛ اما سالك بايد دو شرط مهم ذيل را در اعمال و رفتارش در نظر بگيرد:
اول- عشق و اخلاص
خبرت هر سحر از باد صبا مي خواهم هر شبي خيل خيالت، به دعا مي خواهم
سينه را بهر وفاي تو، صفا مي جويم ديده را به ر جمال تو، ضيا مي خواهم
بر در تو، كم و بيش و بد و نيك و دل و جان همه بر خاك زدم، از تو تو را مي خواهم
(ترجمه ي عوارف المعارف)
ابن سينا در تحليل خود از مسايل عرفاني، عارف را در برابر عابد و زاهد قرار داده و اين سه گروه را براساس اهداف مختلف آنان از هم جدا ميكند. خلاصه بيان ابن سينا آن است كه عابد هم دنيا ميخواهد و هم آخرت، اما زاهد دست از دنيا كشيده و فقط جوياي آخرت است، در حالي كه عارف نه دنيا ميخواهد و نه آخرت، بلكه طالب يار و عاشق ديدار است.
اين عبادت عاشقانه، خود محصول تعاليم شريعت درباره اخلاص است. و اوج اخلاص آنجاست كه در عمل خود نه به دنيا توجه داشته و نه به آخرت، بلكه تنها انگيزه ي سالك اهليت معشوق و عشق به ديدار حق باشد.
علي عليه السلام ميفرمايد: « پروردگارا، پرستش من از بيم دوزخ و به طمع بهشت نيست. بلكه تو را شايسته پرستش يافته و ميپرستم » و در مورد ديگر مولاي متقيان عبادت به خاطر بهشت را در شأن سوداگران و عبادت از بيم دوزخ را شايسته ي بردگان و پرستش آزادگان را محصول عشق و محبت آنان به حضرت حق دانستهاند.
عطار اين نكته را چنين سروده است:
با تو اينجا گر وصالي پي نهم آن به ملك هر دو عالم كي دهم!
بس بود اين گلخنم روشن ز تو چيست به از تو، كه من خواهم ز تو؟!
مرگ جان باد اين دل پر پيچ را گر گزيند بر تو هرگز هيچ را!
من نه شاهي خواهم و نه خسروي آنچه ميخواهم من از تو هم تويي!
اخلاص خود، نتيجه حضور قلب و توجه است. تا اين توجه نباشد اخلاص ممكن نيست. نماز بدون حضور قلب، اگر نماز هم بشمار رود، تنها از جهت اداي تكليف است وگرنه در تعالي روحي انسان نقشي نخواهد داشت.
دوم ـ شرط نديدن عمل
تكيه بر تقوا و دانش، در طريقت كافري است راهرو گر صد هنر دارد، توكل بايدش
يكي ديگر از آفات زهد و عبادت آن است كه انسان به اعمالي كه انجام داده است، مغرور گردد. همه اعتماد سالك بايد به لطف و عنايت حق باشد كه: «نرود بيمدد لطف تو كاري از پيش» نه به سعي و تلاش خود؛ زيرا كارساز اصلي جذبه و عنايت حق است، نه تلاش و كوشش سالك. اگر رحمت و عنايت حق نباشد، كوشش سودي نخواهد داشت.
آري طاعت آنگه ارزش مييابد كه نظر حق را به سوي تو جلب كند و تحولي در تو ايجاد كرده و شايسته ديدارت گرداند.
دو ـ اخلاق و رفتار
چنان بزي كه اگر خاك ره شوي، كس را
غبار خاطري، از رهگذار ما نرسد
رفتار در پيدايش صفاي باطن، نقش بنيادين دارد. اخلاق نيز، از جهت ظاهر، رفتار را منظم ميكند و از لحاظ باطن نيز دل و درون انسان را صفا ميبخشد. اخلاق و رفتار سالك با تعالي و تكامل وجودي وي رابطه ي متقابل دارد. به اين معنا كه هر چه درجه ي تعالي و تكامل سالك بالاتر باشد، اخلاق و رفتارش بهتر و معنويتر خواهد بود. و هر چه اخلاق و رفتارش بهتر و معنويتر باشد، بيشتر در صفاي باطن و تعالي و تكامل وي اثر خواهد داشت. در عالم سلوك، از علم، عمل ميزايد و از عمل و رفتار، معرفت به دست ميآيد. و هر دو طرف نسبي بوده و در كمال و نقص داراي مراتب و درجات زياداند.
يكي از اركان اصلي سلوك، همين توجه به آداب و اخلاق و رفتار است. از آنجا كه اين نوشته مجال بحث تفصيلي از اخلاق و رفتار را ندارد، تنها به بحث مختصري در فضيلت اخلاق نيك قناعت ميكنيم. در اين باره، تنها اين نكته كافي است كه پيامبر اكرم(ص) هدف بعثت خود را تكميل اخلاق نيكو اعلام كرد: «انما بعثت لاîُتمّم مكارم الاخلاق» و ميفرمود: «نزديكترين و محبوبترينهاي شما، به من، در روز قيامت، خوش اخلاقهاي شمايند».
اوليا و مشايخ طريقت، براي سير و سلوك، آفاتي برشمرده اند كه به مواردي از آنها اشاره مي كنيم:
1ـ شكمبارگي
پيامبر اسلام فرمود: «پر كردن هيچ ظرفي براي انسان به اندازه پر كردن شكم بد نيست ». وي در جاي ديگر نيز مي فرمايد: «با نفس خود، به وسيله گرسنگي و تشنگي مبارزه كنيد» ؛ و همچنين: «دل كسي كه شكمباره باشد، راه به ملكوت نمييابد ». در روايت آمده كه فاطمه زهرا نان پارهاي در دست، به نزد پدرش آمد. پدر گفت: اين چيست؟ گفت: ناني پختم، برايم ناگوار بود اگر تكهاي از آن را براي تو نميآوردم. حضرت پيامبر گفت: از سه روز پيش تاكنون، اين نخستين غذاي من است» .
براي گرسنگي آثاري برشمردهاند كه از آنهاست:
صفاي باطن، رقّت قلب، شكست نفس و كاهش خودكامگي آن، توجه به امتحان و ابتلاي الهي، توجه به گرسنگان و گرفتاران، كاهش شهوت گناه، ضعف نفس اماره، كاهش خواب، امكان عبادت بيشتر، كم خرجي، امكان انفاق و ايثار و در نهايت سلامت و تندرستي.
2ـ شهوت جنسي
از آنجا كه تشكيل زندگي مشترك و تلاش براي بقاي نسل بشر، با زحمت همراه است؛ دست آفرينش، لذت جنسي وسيله اقدام به اين مهم قرارداده است. اما اين لذت اگر در جهت درست به كارگرفته نشود، آفت خطرناك شخصيت و كمال انسان خواهد بود. و لذا پاكدامن و پاكنظر ماندن، در تعالي معنوي انسان بسيار اهميت دارد. ستايش حضرت حق، از پاكدامني يوسف(ع) بر همين اساس است. خود داري از شهوت راني ممكن است به خاطر عدم امكان، ترس، شرم و عوامل ديگر باشد؛ همه اينها از آن جهت كه انسان را از گناه باز ميدارند، خوباند. اما آن پاكدامني باعث تعالي و تكامل روحي انسان ميشود كه به خاطر رضاي خدا و اطاعت از فرمان او باشد.
در اينجا به ذكر دو حديث اكتفا ميكنيم. يكي درباره شهوت جنسي كه پيامبر خدا(ص) فرمود: «بعد از مرگم، براي امتم، از هيچ فتنهاي به اندازه شهوت جنسي نگران نيستم». ديگري درباره نگاه به نامحرم كه فرمود: «نگاه به نامحرم، تير مسموم شيطان است. هر كس كه به خاطر خدا، اين كار را نكند، خداوند به او ايماني ميبخشد كه حلاوت آن را در دلش احساس خواهد كرد».
راه رهايي از اين آفت، تقويت ايمان و زهد، روزه و گرسنگي، و از همه بهتر ازدواج به موقع است.
3ـ پرحرفي
اهميت زبان در زندگي انسان، آشكار است. اين پديده با اهميت نيز، به اندازه خود در تعالي روحي انسان، هم سودمند است و هم خطرناك. در اين جا پيش از هر بحثي به قسمتي از آفات و مشكلات ناشي از زبان اشاره ميكنيم:
ـ بحث درباره چيزهايي كه به درد ما نميخورند.
ـ اطاله كلام. بيش از حد لازم، سخن گفتن.
ـ بحث از كارهاي نادرست. مانند زندگي زنان، سرگذشت عياشان و ستمگران.
ـ جدل و مناقشه.
ـ ستيزهجويي.
ـ خودنمايي. با عبارتپردازي و بكار بردن صنايع ادبي، در گفتگوي معمولي و روابط عادي.
ـ فحش، ناسزاگويي و بدزباني.
ـ لعنت و نفرين.
ـ غنا.
ـ مزاح.
ـ مسخره و استهزاء.
ـ افشاي اسرار ديگران.
ـ دروغ گفتن.
ـ غيبت كردن.
ـ سخنچيني.
ـ دورويي.
ـ ستايش و چاپلوسي.
ـ خطاي كلامي ناشي از غفلت.
ـ پرسشهاي بيجا و شبههانگيز.
با توجه به آفات ريز و درشت سخن گفتن، راه نهايي براي رهايي، همان است كه پيامبر ما (ص) فرمود: «خاموشي مايه نجات است».
4ـ خشم و كينه و حسد
خشم و غضب، اساس كينه و حسد است. پيامبر اسلام(ص) فرمود: «قهرمان، آن كسي نيست كه هيچكس حريفش نباشد، بلكه قهرمان كسي است كه بر خشم خود چيره گردد».
5ـ دوستي دنيا
دنيادوستي براي انسان، كاملا طبيعي است. ما فرزند دنيائيم. در اين خاكدان چشم گشوده با امكانات آن زندگي كرده و ميكنيم. اگر دنيا نبود، ما نيز نبوديم. از نظر دين و عرفان نيز دنيا مزرعه آخرت است. مقامات و منازل تعالي و تكامل اهل سلوك و كسب پاداش اخروي براي عابدان و زاهدان، در انحصار حيات دنيوي است. اين همان دنياست كه گرفتاران و تهيدستان آخرت و از راه بازماندگان هفت شهر سلوك، در آرزوي بازگشت به آن خواهند بود، و اين آرزو چنانكه در قرآنكريم آمده است، برآورده نخواهد شد. بنابراين لحظه، لحظه دنيا ارجمند و كارساز است. به عبارت ديگر، زندگي دنيوي، اساس تكامل معنوي و سعادت اخروي است.
اما چرا، اين زندگي و اين دنيا، اين همه در قرآن و حديث و كلام بزرگان تحقير شده است؟ تحقير دنيا، در حقيقت تحقير خود دنيا نيست، تحقير نوعي رابطه ي انسان با دنياست. انسان ميتواند با دنيا دو نوع رابطه داشته باشد: يكي رابطه ي شيفتگي، بگونهاي كه همه آرزو و هدفش همين دنيا باشد و بس.
ديگري رابطهاي كه بهرهبرداري از دنيا را در جهت تأمين سعادت و كمال روحي و اخروي تنظيم كند. بنابراين، دنيا براساس اين دو رابطه، به عنصر زيانآور يا سودمند تبديل ميگردد.
نبايد غفلت كرد كه اكثريت مردم، رابطهشان با دنيا، از نوع اوّل است. براي اينكه:
اوّلا ـ انسان فرزند دنياست و در آغوش دنيا پديد آمده و رشد مي كند. بنابراين طبيعي است كه به آن وابستگي و دلبستگي جدّي داشته باشد.
ثانيآ ـ لذّتهاي دنيا، در دسترس بوده و به اصطلاح «نقد»اند.
لذا، انسان براي تبديل اين رابطه، به رابطهاي از نوع دوّم، نيازمند هوشياري و هدايت و تربيت است. هدف انبيا(ص) و اوليا و مشايخ، چيزي جز اين كار، يعني تبديل رابطه ي نوع اوّل به نوع دوم نيست.
نكته ي ديگر اينكه در برخي از مكاتب عرفاني، اين تبديل، با حذف رابطه ي نوع اوّل انجام ميپذيرد؛ امّا در اسلام اين تبديل با تعديل رابطه نوع اوّل انجام ميپذيرد. يعني اسلام از ما نميخواهد كه رابطهمان را با دنيا قطع كنيم، بلكه ميخواهد كه اين رابطه تعديل و تنظيم شده، بگونهاي باشد كه در جهت سعادت اخروي قرار گيرد.
بنابراين، هدف اسلام از تحقير و طرد دنيا، جز اين نيست كه انسان آن را هدف نهايي خود قرار نداده و از تدارك اسباب سعادت اخروي و كمالات معنوي غفلت نكند. آيات و روايات در نكوهش دنيا و دنيادوستي زياد است. ما تنها به ذكر حديث معروف نبيّ اكرم(ص) قناعت ميكنيم كه: «محبّت دنيا، اساس همه گناهكاريهاست».
6ـ جاهپرستي و خودنمايي
مربّيان اخلاق و مشايخ طريقت گفتهاند: «آخرين سودايي كه از سر راهروان راستين، بيرون ميرود، مقامپرستي و علاقه به قدرت و نامآوري است». پيامبر اسلام(ص) فرمود: «براي انسان، از جهت بدي و بدبختي، همين بس است كه از لحاظ دينداري يا دنياداري، انگشتنماي مردم گردد؛ مگر اينكه خداوند نگهدارش باشد».
جاهطلبي مراتب متفاوت دارد. سالك راه عشق و عرفان بايد آنها را با دقت مورد توجه قرار دهد. مبادا با انتقال از درجهاي به درجه ي پايينتر، چنان پندارد كه از جاهطلبي و نامجويي دست كشيده است! توجه انسان به ستايش و نكوهش ديگران بهترين ميزان و معيار تشخيص مرتبه و درجه دلبستگي وي به دنياست. انسان در برابر ستايش و نكوهش، ممكن است به چهار صورت ذيل عمل كند:
الف ـ از ستايش و جانبداري خوشحال شده و از نكوهش و مخالفت، ناراحت گردد. علاوه بر اين، دست به اقدام عملي هم بزند. يعني طرفدارانش را پاداش داده و مخالفانش را در حد امكان كيفر دهد.
ب ـ از ستايش خوشحال شده و از نكوهش غمگين شود، اما در ظاهر هيچگونه عكسالعمل نشان ندهد.
ج ـ ستايش و نكوهش و طرفداري و مخالفت براي او يكسان باشد.
د ـ از ستايش و طرفداري خوشش نيامده و از نكوهش و مخالفت مردم، خوشحال گردد!
از اين درجات، درجه اوّل بدترين حالت سالك است. براي اينكه اين حالت، حالت طبيعي مردم عادي و اهل دنياست. چنانكه درجه ي چهارم درجه والايي است كه به آساني قابل وصول نيست. درجه دوم نيز، اگرچه درجه ي نقصان است، امّا نسبت به درجه ي اوّل، كاملتر و بهتر است. امّا درجه سوم، درجه ي كمال سالك است.
7ـ رياكاري
خداي مهربان، ديدارش را، با اين شرط ممكن مي داند كه بندگانش نيكوكار بوده و دچار شرك نشوند (قرآن كريم، كهف110) . انفاق و اطعام خاندان ولايت، به خاطر آن شايسته ي تحسين و تكريم خداوند شد كه آنان در اين كار نيك، هيچگونه قصد و هدفي جز رضايت و خوشنودي خداوند نداشتند.
روزي رسول خدا (ص) گريه ميكرد، سبب گريهاش را پرسيدند. فرمود: « نگران آن هستم كه امّتم گرفتار شرك شوند! آري شرك به خدا! امّا نه با پرستش بت، خورشيد، ماه و سنگ؛ بلكه با كارهاي ريائي».
8ـ خودبزرگبيني
خودبزرگبيني يا كبر و خودپسندي، از صفات بد و فريبنده ي انسان است. انسان موجودي است، مخلوق و نيازمند و ناقص كه در هر مرحله از مراحل كمال، باز هم بانقص و نياز همراه است. و لذا ادّعاي كمال و كبر و خودبيني، از دو جهت نشان انحراف و غفلت اوست:
يكي از جهت نشناختن خود و نيازمنديهايش.
ديگري از جهت احساس غرور و استغنايش كه در سير و سلوك حجاب اكبر است.
در اينجا بايد به فرق خودبيني و خودبزرگبيني توجه داشته باشيم. خودبيني (عُجب) ريشه و زمينه خودبزرگبيني است. اگرچه خودبيني بيشتر جنبه دروني و رواني دارد و خودبزرگبيني (كبر) بيشتر جنبه بروني و مقايسهاي دارد. خودبين، خود را كامل و پسنديده ميداند؛ در صورتي كه خودبزرگبين، خود را از ديگران برتر مينهد.
نشانههاي تكبّر
براي امتحان خودتان كه آيا خودبزرگبيني در دل شما هست يا نه؟ ميتوانيد به نشانههاي زير توجه كرده و به نتيجه برسيد:
ـ نشانههايي در رفتار شخصي، مانند قيافه، حركات، صدا، نوع سخن گفتن، آرايش سر و صورت، لباس، نشست و برخاست. همه اينها را، هر انسان عادي، خودش و اطرافيانش به آساني ميتوانند تشخيص بدهند.
ـ نشانههايي در ارتباطش با ديگران. از اين قبيل:
او وارد شد، بايد ديگران از جا بلند شوند. يكي از ياران پيامبر اسلام ميگويد: براي ما كسي محبوبتر از رسول خدا نبود، امّا با آمدن او كسي از جايش برنميخاست! چون ميدانستيم كه از اين كار خوشش نميآيد.
پيشاپيش همراهان، راه برود. پيامبر خدا (ص) اجازه نميداد كه يارانش به دنبال او راه بروند.
به ديدن عدّهاي از كساني كه به ديدنش ميآيند نرود.
از اينكه هر كسي در كنارش بنشيند، خوشش نيايد.
چيزي در دستش حمل نكند.
اهل سلوك بايد به نكته بسيار با اهمّيتي در اين جا توجه كنند و آن اينكه بسياري از صاحبان جاه و مقام سياسي يا ديني، به پيروي از هواي نفس، در اوج غرور و كبر و خدبيني رفتار مي كنند؛ اما رفتار ناپسند و هواپرستانه ي خود را اينگونه توجيه ميكنند كه: «اين كارها ناشي از خودبزرگبيني و خودبيني نيست، بلكه براي حفظ دين، پاسداري از مقام علم و علما و مصلحت اسلام و مسلمين است! مثلا اگر فلان عالم مانند ديگران به بازار نميآيد و در نانوايي ديده نميشود و يا تغييري در كم و كيف پوشش و راه رفتن و سخن گفتن خود نميدهد، قصد تكبّر و خودنمائي ندارد، بلكه هدفش حفظ آبروي علم و دين و اسلام و مسلمين است! و همين طور اگر به او كمي جسارت و گستاخي شود، تحمل نميكند، به خاطر خودخواهي نبوده، بلكه به قصد حفظ آبروي علماي اسلام است!
غافل از اينكه اين خود عين خودبيني و كبر است!
در اينجا به گوشهاي از رفتار پيامبر اسلام كه مورد اتفاق اهل تاريخ و حديث است توجه كنيم كه اسوه و الگوي راستين رهروان راه حق است:
در خانه كار ميكرد، خانه را سامان ميداد، شير ميدوشيد، چهارپا را علف و آب ميداد. كفش و لباس خود را ميدوخت و پينه ميزد و پاره ميدوخت. نشست و برخاست او مانند بردگان بود. خريد ميكرد و آن را در دست و دامنش به خانه ميبرد. با همه دست ميداد و پيش از همه سلام ميداد. لباس درون و بيرونش يكي بود. دعوت همه را ميپذيرفت. هر غذايي را ولو نامرغوب ميخورد. كمخرج و بزرگوار و خوشخلق و مهربان بود. جدّي و خوشرو، فروتن و بخشنده، كم غذا ميخورد و چشمش به آن سوي اين جهان فاني بود.
9ـ فريب و غفلت
هزاران انسان، در غرور و غفلت عمر خود را به سر برده و به جايگاهي كه ميتوانستند برسند، نميرسند. غرور و غفلت، سرچشمه صدها شرّ و شقاوت است.
در نكوهش غرور و غفلت همين بس كه خداوند، بارها بندگانش را هشدار ميدهد كه: «فريب زندگي دنيا را نخوريد و عوامل فريب شما را، از خدا غافل نكند».
فصل سوم
منازل و مقامات سير و سلوک
عرفا فاصله اي را كه بايد اهل سلوك بپيمايند به مراحل مختلف، با عناوين گوناگون تقسيم كرده اند. از دو گام تا هزار منزل و مقام. اين دو گام يعني اينكه گامي از خود برداري و در گام دوم به حق برسي. برخي مانند قيصري در مقدماتش به ذكر سه مرحله كفايت كرده است كه عبارتند از: مقام نفس، مقام قلب و مقام روح. و برخي آن را بر اساس بطون انسان به هفت مرحله تقسيم كرده اند: طبع، نفس، قلب، روح، سرّ، خفي و اخفي.
برخي از عرفاي اسلام همانند انصاري، نجم الدّين كبري، براي انسان، از لحاظ سلوک و کمالات عرفاني ده مرتبه و درجه را در نظر مي گيرند، بر اين مبنا که انسان داراي يک نفس حيواني و يک اثر روحاني و يک سر الهي است. هر يک از اين سه عامل و عنصر داراي سه رويه و رويکرد است: يکي رويکردي است به تدبير مادون خويش، ديگري رويکردي و وجهي که عين ذات اوست و سومي وجهي که به طرف مافوق است، براي کسب فيض و استمداد. اين نه وجه به علاوه احديت جمع آنها، مراتب دهگانه ي انساني را تشکيل مي دهند به قرار زير:
1- بدايات
يعني مرتبه ي توجه نفس به تدبير بدن با قواي خويش. وظيفه و دستور واجب و لازم اين مرتبه عبارت است از: سير و حرکت از بندها و عادات حاصل از طبيعت، به وسيله ي امتثال اوامر و نواهي پروردگار، در تمامي حرکات و سکنات، در گفتار و كردار. سالك در سايه ي آن حركت، به اعتدال کامل دست يافته، نفس وي از تمايلات و اشتغالات به اطراف و امور بدني دست بردارد. مقامات اين مرتبه که در حقيقت راه و روشهاي رهايي از شواغل بدني است، به نام« بدايات» ناميده مي شوند كه عبارتند از:
يقظه، توبه، محاسبه، انابت، تفکر، تذکر، اعتصام، فرار، رياضت، سماع.
2- ابواب
يعني مرتبه ي خود و ذات نفس. در اين مرحله براي سالک واجب است که به تطهير و پاکسازي نفس از صفات رذيله و کدورات، اقدام نموده، صفات نفس را تعديل نمايد؛ مقامات اين مرتبه را، ابواب مي گويند كه عبارتند از:
حزن، خوف، اشقاق، اخبات، زهد، ورع، تبتل، رجاء، رغبت.
3- معاملات
يعني مرتبه ي رويکرد نفس به روح. در اين مرحله، لازم و واجب است که سالک در توجه خويش به طرف روح، داراي تمکن و استقرار بوده تا مستحق تابش نور قلبي گشته، و با صفت اطاعت و بلکه با صفت طمانينه متصف گردد. مقامات آن عبارتند از:
رعايت، مراقبت، حرمت، اخلاص، تهذيب، استقامت، توکل، تفويض، ثقت، تسليم.
4- اخلاق
يعني رويکرد روح به تدبير نفس و تزکيه ي آن، به گونه اي که بياري قلبي که براي وي حاصل شده، داراي عدالت کامل گشته و به همه ي مکارم اخلاق متصف گردد و روح از شواغل نفساني رهايي يابد. مقامات آن عبارتند از:
صبر، رضا، شکر، حياء، صدق، ايثار، خلق، تواضع، فتوت، انبساط.
5- اصول
يعني مرتبه ي خود آن اثر روحاني، من حيث هي، که همان حقيقت نفس ناطقه است. همان قلبي که در وسط وجود و واسطه ي ميان حق و خلق است؛ زيرا که آن داراي چنان استعدادي است که مي تواند بلاواسطه از حضرت حق کسب فيض نمايد.
مقامات اين مرتبه عبارتند از:
قصد، عزم، اراده، ادب، يقين، انس، ذکر، فقر، غنا، مراد.
6- اوديه
يعني مرتيه ي توجه قلب به سر، و حضورش با حق براي کسب فيض از اسماء حق و اتصاف به صفاتش. مقامات آن عبارتند از:
احسان، علم، حکمت، بصيرت، فراست، تعظيم، الهام، سکينه، طمانينه، همت.
7- احوال
آن مرتبه ي توجه سر به تدبير قواي مادون خويش، و افاضه به قلب است. در اين مرحله احوالي كه همگي موهبت خداوندند با ظهور صفات نفس در خطر زوال مي باشند. مقامات احوال عبارتند از:
محبت، غيرت، شوق، قلق، عطش، وجد، دهش، هيجان، برق، ذوق.
8- ولايات
آن مرتبه ي خود سر است، از آن جهت که سر است. و آن مقام صفاي وقت است و تمکن، به گونه اي که ديگر، مواهب سر، با ظهور صفات نفس در خطر زوال نيست. مقامات ولايات عبارتند از:
لحض، وقت، صفا، سرور، سر، نفس، غربت، غرق، غيبت، تمکن.
9- حقايق
حقايق مرتبه ي توجه تام سر به الله است، با تدلي؛ به گونه اي که از حجاب وجود ظلماني سالک چيزي نمانده، حقايق بر وي مکشوف گردد. مقامات حقايق عبارتند از:
مکاشفه، مشاهده، معاينه، حيوه، قبض، بسط، سکر، صحو، اتصال، انفصال.
10- نهايات
نهايات مرتبه ي احديت جمع جميع مراتب استو به گونه اي که با تجلي ذاتي، داخل مقام جمع جمع شده، در آن متحقق گردد و به متقابلات و اضداد متمثل گردد. براي اينکه هيچ يک از آنها در مقام ذات او به گونه ي تقابل و ضديت نيست. مقامات اين مرتبه عبارتند از:
معرفت، فنا، تحقيق، تلبيس، وجود، تجريد، تفريد، جمع، توحيد.
و عطار براي سلوك، هفت وادي را مطرح مي كند:
گفت: ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي، درگه است
وا نيامد در جهان زين راه، كس نيست از فرسنگ آن آگاه كس
چون نيامد باز، كس زين راه دور چون دهندت آگاهي، اي ناصبور؟
چون شدند آن جايگه گم سر به سر كي خبر بازت دهد از بي خبر؟
هست وادي طلب آغاز كار وادي عشق است از آن پس، بي كنار
پس سيم واديست آن ِ معرفت پس چهارم وادي، استغنا صفت
هست پنجم وادي توحيد پاك پس ششم وادي حيرت صعب ناك
هفتمين وادي فقر است و فنا بعد از اين روي روش نبود تو را!
در كشش افتي، روش گم گرددت! گر بود يك قطره قلزم گرددت!
(عطار، منطق الطير)
بيشتر عرفا و صوفيه مراحل سير و سلوك را به صورت حالات و مقامات نيز طبقه بندي كرده اند. هر يك از مقامات و احوال نشان دهنده ي جايگاه ويژه ي سالك و ميزان پيشرفت وي در سير و سلوك مي باشد. احوال با مقامات از جهتي فرق دارند. احوال نتيجه ي بخشش حضرت حق اند و دوام ندارند؛ اما مقامات نتيجه ي تلاش و كوشش سالك اند و با دوام نيز مي باشند.
به تعبير ديگر، عرفا يافته هاي خود را كه هنوز قوت نيافته است، حال مي نامند. اگر سالك بر حال خود مواظبت نمايد و به مجاهده ي خود ادامه دهد، اين حال به مقام تبديل مي گردد. حال در اختيار سالك نيست، اما مقام در اختيار اوست.
عرفا از نظر شماره و ترتيب احوال و مقامات اندكي اختلاف دارند. ما اين احوال و مقامات را بر اساس نظر سرّاج طوسي از عرفاي قرن چهارم هجري نقل مي كنيم:
الف- احوال: احوال عبارتند از ده مورد زير:
مراقبت، قرب، محبت، خوف، رجاء، شوق، انس، طمانينه، مشاهده و يقين.
ب- مقامات: مقامات عبارتند از هفت مورد زير:
توبه، روع، زهد، فقر، صبر، توكل و رضا.
برخي نيز مراحل سير و سلوك را به صورت سفرهاي چهارگانه مطرح كرده اند:
- سفر از خلق به حق.
- سفر در حق با حق.
- سفر از حق به خلق، با حق.
- سفر در خلق، با حق.
من در طبقه بندي مراحل سير و سلوك، همه ي اينها را در نظر گرفته ام و با سليقه ي خود اين سير و سلوك را در چهل منزل تنظيم كرده ام. با اين تفاوت كه مراحل و مقاماتي كه ديگران ذكر كرده اند، همگي به سفر اول سالك مربوطند؛ اما من بر آن كوشيدم تا سه سفر بعدي را نيز در اين منازل و مقامات بگنجانم.
فرق ديگري كه كار اين حقير با كار ديگران دارد آن است كه من برخي از مقدمات سلوك را در آغاز و برخي از مسائل و حوادث را در ضمن منازل آورده ام و در پايان منازل به قسمتي از آثار و لوازم نيز اشاره كرده ام.
فصل چهارم
ديدگاههاي ويژه مؤلف در مسائل سير و سلوك
در مسائل عرفان نظري و عملي، ديدگاههاي من با ديگران در مسائل مختلف، متفاوت است. در اينجا به مناسبت بحث از عرفان عملي، تنها به دو مورد مهم از اين اختلافها اشاره مي كنم:
يك – نگرش هستي ساز، نه هستي سوز
من بر آنم عرفان ما كه با عنوان عرفان اسلامي معروف شده است، بيش از آنكه از آموزه هاي قرآن اثر پذيرد، تحت تأثير مكاتب هندي، نوافلاطوني و مسيحي است. در اينجا فرصت توضيح بيشتر نيست. اما براي اسلامي كردن اين عرفان پيشنهاد مي كنم برنامه هاي رياضت را از صورت فردي آن، كه از هنديان و نوافلاطونيان و مسيحسان گرفته ايم، به صورت اجتماعي درآوريم. كسي كه به سلوك مي پردازد، به جاي آنكه در انزواي خود به ورد و ذكر پرداخته و تمام تلاش خود را بر ترك خواب و خوراك و آميزش با مردم و خانواده صرف كند، در جامعه باشد و رياضت خود را در رفتار اجتماعي خود تنظيم كند. اما در آيه¬ي 200 تا 202 نکته¬ي بسيار مهمي مطرح شده است که توضيح آن لازم است. و آن اين¬ است که خداوند براي مسلمانان، دنيا را نيز همانند آخرت، ارجمند شمرده است. اين نگرش برخلاف نگرش¬هاي بدبينانه¬ي اديان هندي و يوناني، يک نگرش مثبت به زندگي دنيوي انسان است. همه¬ي اديان و مكتبهاي غيرعقلاني، چنان¬كه به اعتبار انسان باور ندارند، زندگي دنيوي او را نيز تحقير مي¬كنند.
اما اسلام مانند همه¬ي مكاتب عقلاني، زندگي دنيوي و ارتباط انسان را با اين دنيا تحقير نميكند. براي اينكه:
1ـ اگرچه دنيا ناپايدار است، اما از دو جهت مهم است:
يكي از اين جهت كه بخشي از زندگي انسان است و انسان خود محصول همين دنياست.
ديگر از اين جهت كه همين زندگي ناپايدار، سرنوشت زندگي جاويد و پايدار ما را رقم ميزند. بهگونهاي كه افراد بدفرجام، بازگشت به اين زندگي را آرزو خواهند كرد، تا بتوانند زمينه¬ي خوشبختي اخروي خود را فراهم آورند.
2ـ اسلام مانند مكتب¬هاي عقلاني هستي¬ساز است، نه هستي سوز. ولذا برخلاف مكتب¬هاي غيرعقلاني، برنامه¬ي رياضت ندارد. زيرا هدف رياضت، فاني ساختن شخص است. درحالي¬كه اسلام به بقاي شخص و بهره¬مندي او از لذايذ و سعادت دنيوي و اخروي نظر دارد. در زمان پيامبر اسلام (ص)، عدّهاي تصميم گرفتند كه رياضت بكشند و از لذايذ دنيوي دست بردارند. پيامبر اسلام، اين تصميم را نكوهش كرده و آنان را از اين كار بازداشت.
پيامبر اسلام اعلام كرد كه در دين من رهبانيت و رياضت مشروع نيست. در قرآن هم، رهبانيت را «بدعت» مسيحيت شمرده است.
اسلام، جهاد و مبارزه با جهل، كفر، مشكلات زندگي و هواي نفس را، به جاي رهبانيت گذاشته و بهره¬مندي از لذايذ دنيا را مجاز دانسته است. و در واقع اسلام به بقاي انسان ميانديشد، نه فنايش! و هستي ساز است، نه هستي سوز!
3ـ چنان¬كه گذشت، دين اسلام ارتباط با دنيا را، اساس معرفت و دانايي بشر ميداند. ولذا در اوّلين فرصت به تنظيم زندگي اجتماعي مردم پرداخته و برآن ميكوشد تا در سايه¬ي يك نظام عادلانه، امكان كسب معرفت درست و رفتار نيك را، كه زمينه¬ساز سعادت دنيوي و اخروي انسان¬ها مي¬باشند، براي آنان فراهم آورد.
توجه اسلام به زندگي دنيا تا جايي است كه متفكران مسلمان، گردش سعادت بار زندگي دنيوي بشر را، مبنا و پايه¬ي اثبات و توجيه نبوت پيامبران قرار داده¬اند.
بيتوجهي انسان به دنيا بر اساس آموزههاي اديان و مكاتب فكري است، وگرنه خود انسان بهطور طبيعي دنيا را دوست مي¬دارد و از آن لذت ميبرد و به اين لذتها نيز ارزش ميدهد. اما اديان و مكاتب غيرعقلاني، انسان را وادار ميكنند كه از دنيا و لذتهاي آن پرهيز كند. اساس اين آموزهها دو چيزاند؛
يك- تحقير دنيا. در مكتبهاي غيرعقلاني غرب و شرق جهان، دنيا تحقير شده است و انسان تا ميتواند بايد از پرداختن به دنيا و لذت بردن از آن خودداري كند. چنين آموزهاي در هند و نيز در يونان باستان در مكتبهاي متاثر از فيثاغورث وجود دارد.
دو- ترجيح عقل بر حس. مكتبهاي يوناني معمولا عقل را بر حس ترجيح ميدهند. اين ترجيح از جهات مختلف مورد توجه است. اينان حقايق عقلي مانند مجردات، مُثُل و كليات را، بيش از افراد جزئي و جزئيات اهميت ميدهند. همينطور از نظر اينان معرفت عقلي بر معرفت حسي برتري دارد. و از جهت ديگر از نظر اينان لذتهاي عقلاني بر لذتهاي حسي برتري دارند.
از آنجا كه فلسفه و عرفان اسلامي، هر دو از ديدگاه يونانيان اثر پذيرفته¬اند، بسياري از مسلمانان تحت¬تاثير ديدگاههاي يوناني قرار دارند. در عرفان ما اساس رياضت بر پرهيز از دنيا و لذتهاي دنيوي استوار است. در فلسفهي ما نيز از آنجا كه معاد روحانيست، لذت اخروي انسان عقلاني خواهد بود، نه حسي. با تاكيد به اينكه لذت عقلاني از نظر ارزش و اهميت، هرگز قابل مقايسه با لذتهاي حسي نيستند. و نيز با تاكيد به اينكه لذتهاي حسي جنبهي حيواني دارند.
در قرآن كريم در آيهي 200، خواستهي مردم را حسنات دنيا بيان كرده است، يعني عدهاي از مردم فقط به دنبال لذتهاي دنيايي و حسي ميباشند. روشن است كه چنين مردمي از سعادت اخروي بي بهره خواهند ماند.
سپس در آيهي 201 اين را تاييد ميكند كه مردم بهدنبال حسنات و خوشبختيهاي دنيا و آخرت، هر دو باشند. و در آيهي 202 موضع اين گروه را كه هم دنيا ميخواهند و هم آخرت، مورد تاييد قرار داده و ميگويد اينان نتيجهي تلاش و كوشش خود را خواهند ديد.
اين يكي از برتريها و معجزههاي اسلام است كه در محيطي كه اديان بزرگ آنزمان، يعني اديان هندي و مسيحي، به ترك دنيا و تحقير لذت دنيا دعوت ميكردند، اسلام، حسنات يعني نيكيها و لذتهاي دنيا را نيز در كنار حسنات آخرت مطرح ميكند.
اين اسلام است كه انسان و زندگي انسان و نيازهاي او را در دنيا و آخرت ارج نهاده و اجازه داده است كه در دنيا و آخرت لذت ببرد و با خوشي و خرمي زندگي كند و زندگي پاكيزه، روشن و آرامي را در هر دو دنيا داشته باشد. ما اين نكته را در آموزههاي پيامبر اسلام و امامان معصوم نيز آشكارا مييابيم. آنان نيز بيآنكه ما را به زهد و رياضت تشويق كنند، به بهرهگيري پاك و بيآلايش از لذايذ دنيوي و اخروي فراميخوانند. در دعاهايي كه از امامان معصوم در دست داريم، به پيروي از قرآن حسنات دنيا و اخرت هر دو به عنوان نيازهاي انسان مطرح شدهاند.
همين برداشت يوناني كه لذت عقلي را برتر از لذت حسي ميداند، باعث شده است كه عرفا و فيلسوفان جهان اسلام، لذايذ حسي و معاد جسماني را تحقير كرده و آن را در شان نفوس ناقص و نارسا بدانند. تلاش ملاصدرا براي اثبات معاد جسماني، بدون آنكه خودش توجه داشته باشد، بر همين مبناي يوناني استوار است كه نفوس ناقص و گناهكار چون نميتوانند به معاد روحاني و لذتهاي عقلاني دست يابند، بايد بهگونهاي داراي معاد جسماني باشند. چنين تحليلي در آثار ابنسينا نيز وجود دارد.
به نظر من اينگونه برداشت ما از معاد تحت تاثير مباني يونانيان ميباشد و درست آن است كه همانند آموزههاي قرآن انسان را با همين شخصيت جسماني او اعتبار بدهيم و چنانكه بايد به موجودات مادي و يا اصطلاح «جزئيات» ارج نهيم و نيز به معرفت حسي كه اساس همهي معرفتهاي ماست، اعتبار بخشيم و زندگي دنيوي انسان را درواقع الگو و نمونهي حيات اخروي او بدانيم و لذتهاي حسي او را تحقير نكنيم.
در آيهي 202 ميگويد كه انسان در دنيا و آخرت به ميزان كسب خود از نيكيها و خيرات بهرهمند ميشود. در اينجا اشارهاي است به اينكه داشتن همت بلند و آرزوي عالي و دعاهاي هماهنگ با اين همت و آرزو كافي نيست. بهرهي انسان از دنيا و آخرت به ميزان كسب و تلاش او بستگي دارد.
آنچه قرآن كريم در مقايسهي دنيا و آخرت مورد تاكيد قرار ميدهد، آن است كه بينش و همت انسان در چهارچوب زندگي دنيوي محدود نگردد، بلكه انسان زندگي دنيا را با زندگي آخرت خود هماهنگ كند. يعني در دنيا بهگونهاي زندگي كند و از لذتهاي دنيا بهگونهاي برخوردار گردد كه به آخرت خود آسيب نزند تا بتواند از سعادت اخروي نيز برخوردار گردد.
بنابراين زندگي دنيا بايد در چهارچوب شريعت و قانون باشد، تا انسان با ستم و تجاوز به سعادت اخروي خود آسيب نزند. پس، لذتهاي انسان در جهان آخرت محدود و مشروط نيستند، در حاليكه بهرهمندي او از لذتهاي دنيوي بايد در چهاچوب قانون و شريعت باشد.
دو- عشق به خلق
عشق نبايد انتزاعي باشد. در عرفان اسلامي، عشق را متوجه يك معشوق انتزاعي و خيالي مي كنند كه ساخته و پرداخته ي ذهن سالك است. سالك با يك معشوق خيالي درگير شده، و هرچه احساس و عاطفه و عشق و محبت دارد، متوجه آن معشوق انتزاعي و خيالي مي كند؛ در نتيجه از توجه به موجودات پيرامون خود، حتي به زن و فرزند خود غفلت مي كند كه:
آن كس كه تو را شناخت، جان را چه كند؟ فرزند و عيال و خانمان را چه كند؟
اما به نظر من، چنانكه راه عقل از خلق به خداست، راه عرفان نيز از خلق به خداست. بنابراين در تربيت سلوكي بايد كاري كنيم كه سالك به موجودات جهان عشق بورزد. از زن و فرزندش گرفته، تا بيگانگان و دشمنانش! از انسان گرفته، تا حيوان و گل و گياه و دشت و دريا:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم، كه همه عالم از اوست
در عرفان درست مي توان پايه هاي استواري براي اخلاق نيك و فضايل والاي انساني يافت، همانند:
1- بر اساس وحدت وجود، جهان يكسره مظهر و جلوه گاه معشوق است و سالك بايد مظاهر و جلوه هاي حق را دوست بدارد. عشق سالك به اين مظاهر، عملاً او را با سراسر جهان پيوند مي دهد و به همه ي كائنات احساس عشق و عاطفه مي كند.
2- كاهش دلبستگي هايش به مال و جاه كه مي تواند سالك را از كينه، حسد، دروغ، چاپلوسي، ذلت و درگيري دور سازد؛ زيرا اساس اين گونه رفتارها،دلبستگي به مال و جاه دنياست.
3- عشق و ايمان به حق و حقيقت كه بايد اساس شجاعت و شهامت و عزت و بزرگواري سالك باشد.
4- شادمانيهاي بسيار بزرگ و نيرومند وي به يافته هاي سير و سلوك و اشارات و بشارات غيبي، كه او را بزرگوار و با گذشتت مي سازد.
5- آشنائي كم و بيش او با «سرّ قدر» كه نتيجه اش بلند نظري و عدم تحقير ديگران، مخصوصاً آلودگان و گناهكاران است. سالك هرگز درباره ي گناه ديگران تجسس و تعقيب را روا ندانسته، بلكه آنان را سزاوار بخشش و حمايت و ترحم مي داند.
6- سلطه بر اميال و غرايز. هدف اصلي رياضت، سلطه بر اميال و غرايز است. سالك بايد اين سلطه بر هوا و هوس و غرايز را در رفتارهاي اجتماعي تمرين كند. او بايد رفتار عالي انساني و رفتار سراپا مبتني بر حق و عدل و عفت را در جامعه تمرين كند.
برنامه اي كه اين ناچيز براي علاقه مندان به سير و سلوك، پيشنهاد مي كند به شرح ذيل است:
1- پاسداري از حال و هواي درويشي خويش، كه سير و سلوك بر اين حال و هوا استوار است. منظور از حال و هواي درويشي، همان صفا و صداقت دروني و ذوق و حال شيدائي عشق به حق و حقيقت است. همان كه گاه گاهي احساس كني كه به دنبال چيزي هستا و از اين احساس، غرق در ذوق و لذت گردي.
2- خود را با آئين هاي رايج و جا افتاده ي تكراري سرگرم نكني؛ مخصوصاً آئين ها و مراسمي كه در صدر اسلام مورد توجه نبوده اند. به عبادتهاي اعلام شده از طرف شرع، و مورد اتفاق مسلمانان بپردازي، همانند روزه، نماز، انفاق و تلاوت كلام الله.
3- تمرين و پرورش حسن و خلق جوانمردي و نيكوكاري و خوش رفتاري خويش، در زندگي خانوادگي و اجتماعي، با عشق و محبت به انسانها، خواه دور باشند يا نزديك و مسلمان باشند يا كافر. ابو الحسن خرقاني مي گفت:
« اگر از تركستان تا به در شام، كسي را خاري در انگشت شود، آن از آنِ من است، و همچنين اگر از ترك تا شام كسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست، و اگر اندوهي در دلي است، آن دل از آن من است» (خرقاني، تذكرة الاولياء)
4- تلاش براي هدايت و رهائي ديگران از جهل و گمراهي و ستم و تبعيض و فقر و بيماري، و احساس همدلي و همدردي با گرفتاران جهل و ستم و فقر و بيماري. آن كجا كه يكي در گوشه اي از غار، يك ورد را هزاران بار تكرار كرد، و آنكه در آزادي بردگان جهان و برانداختن نظام بردهداري كوشيد.
بهترين نوع رياضت آن است كه درد ديگران را احساس كني و در غم و اندوه انسانها شريك باشي. ابوالحسن خرقاني همچنين مي گويد: « حق تعالي مرا فكرتي بداد ... از آن فكرت به يگانگي او درافتادم، و جائي رسيدم كه فكرت، حكمت گرديد، و راه راست و شفقت بر خلق گرديد. بر خلق او كسي مشفق تر از خود نديدم، گفتم كاشكي بَدَلِ همه خلق، من بِمردمي، تا خلق را مرگ نبايستي ديد، كاشكي حساب همه ي خلق با من بكردي، تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد، كاشكي عقوبت همه خلق مرا كردي، تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد»(خرقاني، تذكرة الاولياء).
5- اسوه و سرمشق خود را قرآن بداني و رفتار محمد (ص) و علي (ع)، كه سراپاي زندگي شان مبارزه با جهل و گمراهي و ستم و تبعيض بود و خدمت به خلق خدا. درس بندگي را از محمد بياموزيم كه عمري برده وار زندگي كرد و در خدمت به مردم، بيش از پيامبران ديگر آزار ديد. از علي بياموزيم كه لحظه اي در برابر شرك، از مبارزه با شرك و ستم و تزوير و نفاق بازنايستاد و از غمخواري نيازمندان نياسود.
?
بخش دوم
سفرها و منازل
?
1
آشنائي و شناخت
نعره زد عشق كه خونين جگري پيدا شد! حسن لرزيد كه صاحب نظري پيدا شد!
فطرت آشفت كه از خاك جهان مهجور خود گري، خود شكني ، خود نگري پيدا شد!
خبري رفت ز گردون به شبستان ازل: حذر اي پردگيان پرده دري پيدا شد!
آرزو بي خبر از خويش به آغوش حيات چشم وا كرد و جهان دگري پيدا شد!
زندگي گفت كه در خاك تپيدم همه عمر تا از اين گنبد ديرينه دري پيدا شد!
(اقبال)
راستي عرفان چيست و چه هدفي دارد؟ در کوتاهترين بيان: عرفان يعني تلاش انسان براي رسيدن به خدا! عرفان يعني عبور انسان از ظاهر به باطن! در حوزهء عرفان، اين انسان است که تکيه
گاه عشق از طرفي و زيبائي از طرف ديگر است. آري انسان از نگاه عرفان، خود( جهان ديگري ) است ! انسان، « صاحب نظري» است « خود نگر»، «خود»، « خود شکن» و «خودگر»، که مي تواند، از اين خاکدان، راهي به بيرون يافته وپرده ي اسرار را از پيش چشم خود بردارد.
پيش از بحثهاي اصلي چند مطلب را بايد مورد توجه قرار داد:
فرق طريقت با شريعت
شريعت سير تشريعي بنده است به سوي پروردگار با هدف و انگيزة «تقرب» (نزديك شدن) به او. همة دينداران با محتواي شريعت آشنا هستند؛ در نظام شريعت پروردگار جهان، انسان هاي بالغ را مورد خطاب قرار داده و دستوراتي را به صورت امر و نهي به آگاهي آنان مي رساند.
اين ابلاغ به وسيلة پيامبران (ص) انجام مي پذيرد. پيامبران علاوه بر ابلاغ امر و نهي خدا، به بشارت و انذار بندگان نيز مي پردازند. يعني به بندگان خدا اعلام مي كنند كه اگر دستورات الهي را گردن نهند، پاداش نيك خواهند يافت و اگر نافرماني كنند به نسبت نافرماني خود، كيفر مي بينند. اين مضمون بارها در قرآن كريم آمده است از جمله: «وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشرِِّينَ وَ مُنذِرِينَ فَمَنْ ءَامَنَ وَ أَصْلَحَ فَلَاخَوْفٌ عَلَيهِْمْ وَ لَا هُمْ يحَْزَنُونَ/ وَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بَِايَتِنَا يَمَسهُُّمُ الْعَذَابُ بِمَا كاَنُواْ يَفْسُقُونَ» (سوره انعام/48-49)
ابلاغ تكليف و بشارت و انذار (ترساندن) از طرف پروردگار است. از طرف بنده نيز شرايطي در كار است كه بايد بنده نيز بالغ و عاقل و آزاد بوده و توان انجام تكليف را داشته باشد.
اين سير تشريعي با هدف «تقرب» (نزديك شدن) انجام مي پذيرد. ما هرگونه عبادتي را بايد به نيت نزديك شدن به خدا (قربة الي الله) انجام دهيم. معناي قربت، عبارت از آن است كه بنده مورد لطف و نوازش پروردگار قرار بگيرد. يعني بنده در روز رستاخيز اگر درستكار باشد مورد نوازش قرار بگيرد وگرنه مورد خشم خداوند قرار گرفته و به كيفر كارهايش برسد. لازمة چنين چيزي آن است كه به هر حال بنده با اوصاف بشري خود باقي بماند. يعني خداوند انسان ها را پس از مرگ با همين خصوصيات و نيازها و احساس ها زنده گرداند. آنگاه نيكان را با لذت هاي بهشتي بنوازد و بدكاران را با عذاب دوزخ بيازارد.
بايد توجه داشت كه شريعت راه همگان است. تكليف الهي، همة انسان هاي بالغ و عاقل و توانا به انجام تكليف را در بر مي گيرد. پس هر يك از ما به عنوان يك انسان در دايرة تكليف الهي قرار مي گيريم و بايد عمل صالح داشته باشيم تا نجات يابيم.
اين نكته را هم يادآوري كنم كه آنچه اهل شريعت به دست مي آورند از بيرون خودشان است يعني اگر اهل بهشت به كوثر مي رسند و شراب طهور مي نوشند يا صاحب قصر و حوري مي شوند، اين ها همه در بيرون خودشان است. آنان از اين نعمت هاي بيروني بهره مي برند، يا از عذاب هاي بيروني، رنج و درد مي كشند.
بنابراين بايد با همان صفات بشري باقي مانده باشند. اما اين كه بقاي آن ها به عنوان يك انسان تنها با روح انسان خواهد بود يا اين روح مانند زندگي دنيوي خود همين جسم را هم با خود خواهد داشت، بحث ديگري است كه به اين درس ها ارتباط زيادي ندارد. اما همين قدر بايد بگويم: من خود برآنم كه معاد، جسماني خواهد بود، اما نه به آن صورت كه ملاصدرا گفته است. بلكه به آن صورت كه در زبان وحي آمده است.
و اما طريقت، سير تكويني خلق به سوي حق است. سير تكويني يعني آنكه انسان در نهاد انسان و درون خود تحول يابد و دگرگون شود وجود انسان تعالي و توسعه پيدا كند، تا جايي كه از صفات بشري و از بشريت فاني گردد و بقاي حقاني و الهي يابد. در سير تشريعي، انسان كاري انجام مي دهد و نتيجة آن را مي بيند. اما در سير تكويني، انسان حالتي را از دست مي دهد و به حالت ديگري مي رسد كه نتيجه و پاداش سير او مي باشد. به همين دليل اهل طريقت به اين نكته تأكيد مي كنند كه هر چه خواهي بايد از خود بخواهي:
اي گســتــرة لايتنــــاهي كــه تــويــي فهـــرست سپيدي و سيــاهـي كه تـويـي
بيرون ز تو نيست هـر چـه در عالم هـست از خود بطلب هـر آنـچه خواهـي كه تـويي
( نجمالدين رازي)
آري! از نگاه طريقت، انسان در سلوك خود به سوي حقيقت هر حالي را از دست بدهد، حال برتري به دست مي آورد و به تعبير مولوي هرگز «از مردن كم نمي شود» اگر از جمادي بميرد، از مرتبه نبات سر در مي آورد و اگر از حيوان بميرد، انسان مي گردد! بدين سان وجود انسان يك «گسترة لايتناهي» است و همة كمالات را در خود دارد.
و بر اين اساس است كه مولوي مي گويد:
كان قندم نيستان شكرم هم ز من مي رويد و من مي خورم
(مولوي، مثنوي)
مولوي در ديوان شمس اين نكته را با شرح و بسط بيشتر بيان مي کند که انسان براي خود، همه چيز است: شمع ، شاهد، باده ، ليلي، مجنون، موسي و هارون خويش است. او چنين مي سرايد:
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش
هر كسي اندر جهان مجنون ليلايي شدند عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش
ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم رو به محبوسان غم ده ساقيا، افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمي كاو گرد ما گرديد شد در خون خويش
باده گلگونه است بر رخسار بيماران غم ما خوش از رنگ خوديم و چهرة گلگون خويش
من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق، جاني مي دهد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير عشق نقدم مي دهد از اطلس و اكسون خويش
(مولوي، ديوان)
خلاصة كلام آن كه در سير تكويني طريقت، پاداش سالك همين رشد و تحول خود اوست. و همين رشد و تكامل براي وي اساس بهترين خوشي و شادماني هاست. زيرا هر درجه اي از اين رشد و تحول، او را از جهان خاكي دور كرده و به ديدار حق نزديك تر مي سازد. و چون اين رشد و تحول سرانجام او را به معشوقش مي رساند يار لذا در طريقت، نعمت دنيا و آخرت مطلوب سالك نمي باشد بلكه فقط به همين حالات شادمان است. زيرا او به دنبال ديدار است و بس:
خلاف طريقت بود، كاوليـا تمنا كنند از خدا، جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست تو در بند خويشي نـه در بنـد دوسـت
(سعدي، بوستان)
و اين به خاطر آن است كه در نظام شريعت انسان با صفات انساني باقي مي ماند، اما در نظام طريقت، انسان هويت انساني خود را از دست مي دهد و ديگر با نيازهاي جسماني و نفساني كاري نخواهد داشت. زيرا لذت هاي جسماني براي كساني ارزش دارند كه در بند جسم و نفس خود باشند:
هشت جنـت گـر در آرم در نظـر ور كنم خدمت من از خوف سقر
مؤمني باشـم سلامت جـوي مـن زانكه ايـن هـر دو بود حظّ بـدن
(مولوي، مثنوي)
در شريعت، انسان يك موجود ثابت است اما كمالات نفساني و اعمال نيك او، او را به لذايذ بهشتي مي رساند. انسان در بهشت هم باشد، باز انسان است و نيازهاي انساني را با خود دارد.
اما در طريقت، انسان نخست حالت يك بذر را دارد و اين بذر اگر پرورش يابد، رشد مي كند و اين رشد از صفر تا بينهايت ادامه مي يابد تا جايي كه به معشوق خود مي رسد.
«شريعت احكام ظاهر است و آدابِ قالب؛ طريقت، باطن است و آدابِ قلب».
شريعت نيازمند تكليف الهي و بعثت انبيا و بشارت و انذار خداست؛ چنان كه نيازمند بلوغ و تكليف و توان انسان نيز مي باشد. اما طريقت از طرفي نيازمند جذبه و عنايت حق و از طرف ديگر نيازمند بيداري دروني و عشق و عطش نهادي انسان است. خلاصه آن كه در طريقت بايد جذبه اي از دو طرف وجود داشته باشد همين كشاكش ازلي و ابدي عاشق و معشوق است كه سرانجام سلوك طريقت را به نتيجه مي رساند. از نظر عارفان همه ي حركتها بر اساس محبّت و عشق استوار است. همين عشق و ميل است كه موجودات جهان را، از ذره تا كهكشان و از جمله اهل سير و سلوك را به حركت و تحوّل وامي دارد:
يكي ميل است با هر ذره رقاص كشان هر ذره را تا مقصد خاص
اگر پويي ز اسفل تا به عالي نبيني ذره اي زين ميل خالي
همين ميل است اگر داني همين ميل جنيبت در جنيبت، خيل در خيل
سر اين رشته هاي پيچ در پيچ همين ميل است و باقي هيچ بر هيچ
از اين ميل است هر جنبش كه بيني به جسم آسماني يا زميني
به هر طبعي نهاده آرزويي تك و پو داده هر يك را به سويي
(وحشي بافقي)
از ديدگاه عرفا، همه ي تقرب شريعت، بر علم و «ايمان» استوار است و ديدار طريقت، بر «هنر عشق»:
طفيل هستي عشقند، آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بكوش خواجه و از عشق، بي¬نصيب مباش كه بنده را نخرد كس به عيب بي-هنري
(حافظ)
آري! شريعت، هوشياري مي¬خواهد و علم و آيين! طريقت، مستي مي¬طلبد و جنون و رندي!
علم شريعت را بايد بياموزي كه: «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون»
اما مستي طريقت، از درون مي¬جوشد كه:
باده از ما مست شد ني ما از او قالب از ما هست شد ني ما از او
باده در جوشش گداي جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
(مولوي، مثنوي)
شريعت، سوداگري و تجارت است كه: «هل ادلكم علي تجارة تنجيكم» انسان در برابر انجام تكاليف خود، پاداش ميگيرد و پاداش او همان «نجات» اخروي اوست.
طريقت، تلاش انسان سالك در جهت رسيدن به معرفت و آگاهي برتر است. آگاهي نه از نوع علوم معمولي و رسمي (علم حصولي) بلكه از نوع معرفت شهودي كه در آن عالم و معلوم و عاشق و معشوق به هم مي رسند و يكي مي گردند و اين كار جز با نيستي و فناي سالك فراهم نمي آيد. در طريقت مانع و حجاب بزرگ وجود خود سالك است كه بايد از ميان برداشته شود:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي از ميان برخيز
(حافظ)
از اين جاست كه در طريقت همة تلاش عاشق در جهت فناي خويشتن است.
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است بكش به غمزه كه اينش سزاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن كه همچون شمع شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
(حافظ)
از اين جاست كه صفت اصلي اهل شريعت نگراني و ترس از آتش دوزخ است، اما عاشق سالك كه به دنبال فناي خويشتن است، نه تنها از درد و بلا نمي هراسد بلكه به پيشواز رنج و بلا رفته و زخم شمشير معشوق را به قيمت جان مي خرد:
تو عهد كرده¬اي كه كشاني به خون مرا من جهد كرده¬ام كه به عهدت وفا كني
(فروغي)
رياضت سالكان با اين هدف انجام مي پذيرد كه گام به گام با مرگ اختياري، جزء جزء وجود بشري خود را به نابودي بسپارند و سرانجام با فناي مطلق از بشريت به مرحلة بقاي با حق برسند:
بميريد بميريد! در اين عشق بميريد! در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد! وز اين مرگ مترسيد كز اين خاك برآييد، سماوات بگيريد
بميريد بميريد وزين نفس ببريد كه اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد
يكي تيشه بگيريد پي حفرة زندان چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
(مولوي، ديوان)
بدين سان عاشق سالك از غم و رنج استقبال مي كند و به تعبير حافظ رقص كنان به زير شمشير غم معشوق مي رود:
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت كآن كه شد كشتة او نيك سرانجام افتاد
(حافظ)
مولوي در غزل زيبايي غم عشق را ارج مي نهد و خود را شرمندة لطف و عنايت غم مي داند:
مرا چون كم فرستي غم حزين و تنگ دل باشم چو غم بر من فروريزي ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگين شوم يك دم هواي تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزاي عالم را غم تو زنده مي دارد منم كز تو غمي خواهم كه در وي مستقل باشم
(مولوي، ديوان)
بنابراين در طريقت به مشكلات اعتنا نمي كنيم. رهروان عشق را دوزخ سرد مي نمايد و دريا خشك به نظر مي رسد:
گواه رهرو آن باشد كه سردش يابي از دوزخ نشان عاشق آن باشد كه خشكش بيني از دريا
(سنايي)
براي نماز شريعت، وضوي آب، كافي است، اما براي نماز طريقت وضوي خون بايد.
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
(حافظ)
?
2
در جستجوي انسان
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست!
اي آفتاب حسن! برون آ، دمي ز ابر كان چهرة مشعشعِ تابانم آرزوست!
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست!
يعقوبوار وا اسفاها هميزنم ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست!
والله كه شهر بيتو مرا حبس ميشود آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست!
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شير خدا و رستم دستانم آرزوست!
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روي موسي عمرانم آرزوست!
زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول آنهاي هوي و نعرة مستانم آرزوست!
دي شيخ با چراغ هميگشت گرد شهر كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
گفتند: «يافت مينشود، جستهايم ما.» گفت: «آنكه يافت مينشود آنم آرزوست.»
پنهان ز ديدهها و همه ديدهها از اوست آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست!
(مولوي، ديوان)
ما عرفان را اينطور تعريف كرديم كه عرفان عبارتست از تلاش انسان براي عبور از ظاهر به باطن و از مجاز به حقيقت و از صورت به معنا و از فيزيك به متافيزيك. اكنون مي خواهيم هدف عرفان را توضيح دهيم. بلاخره هدف انسان از پرداختن به عرفان چيست؟ به شكل خلاصه مي توان گفت: هدف عرفان هدف انسان است. عرفان تلاش انسان است؛ بنابراين بايد از انسان پرسيد كه با كدام انگيزه و با كدام هدف اين تلاش را انجام مي دهي؟ در پاسخ اين پرسش يك جواب كلي داريم و مختصر كه مي توان آن را بسيار طولاني توضيح داد. اما جواب كلي و مختصر اين پرسش آن است كه انسان با هدف رسيدن به كمال و تعالي دست به تلاش عرفاني مي زند. هر انساني كه بخواهد همين نباشد كه هست، بلكه بيش از اين باشد كه هست و در اين جهت تلاش كند، اين تلاش تلاش عرفانيست.
واژه ي عرفان با معرفت هم ريشه است. عرفان بر معرفت استوار است و شخصيت انسان و وجود انسان هم بر محور معرفت مي چرخد و بر اساس معرفت استوار است:
اي برادر تو همي انديشه اي
انسانيت انسان با معرفت اوست. از روزي كه انسان به تعريف فني موجودات پرداخته است خود را با انديشه تعريف كرده است. انسان جانداريست كه مي انديشد، يا به تعبير رسمي عربيش انسان حيوان ناطق است.
اين انديشه و معرفت مراتب متفاوت دارد: از صفر تا بي نهايت. در عرفان انسان بر آن مي كوشد كه در فاصله ي اين صفر و بي نهايت، به حركت درآيد. حالا تا كجا برسد اين براي تك تك انسانها از آغاز قابل تشخيص و تعيين نيست:
هست با هر ذره درگاهي دگر هست ز هر ذره به او راهي دگر
سير هر كس تا كمال او بود قرب هر كس حسب حال او بود
هر كسي تا مرحله اي از اين فاصله را مي تواند بپيمايد، اما همه كساني كه وارد اين راه مي شوند و مي خواهند اين فاصله را طي كنند چون آخرين منزلي كه مي توانند تا به آنجا بروند مشخص نيست، همان منزل نهائي و بي نهايت را هدف مي گيرند. انسان با هدف گرفتن آن بي نهايت به توسعه ي وجودي خود مي پردازد. عيناً مانند يك دانه اي كه به عنوان يك بذر كاشته شده و قرار است يك درخت تنومند بشود، انسان خودش را به عنوان يك بذر در نظر مي گيرد و به تربيت خودش مي پردازد و بر آن مي كوشد كه رشد كند تا تعالي پيدا كند، قد بكشد؛ زيرا از نظر عرفان، انسان ذرّه ايست كه مي تواند آفتاب باشد! و كمالات نامتناهي را از باطن خود به دست آورد.
كدام قطره كه صد بحر در ركاب ندارد كدام ذره كه طوفان آفتاب ندارد
كدام غنچه كه جوش بهار نيست به جيبش كدام نقطه كه جمعيّت كتاب ندارد
به جاي خود همه آيينه ي حقيقت خويشند به موج غير، كسي نسبت حساب ندارد
(بيدل، چهار عنصر)
از همين آغاز يادآور مي شوم كه محور اصلي رشد هم آگاهي و معرفت انسان است. انسان در عرفان نمي خواهد بر گوشت و پوست خود بيفزايد، بلكه از آنها مي كاهد. نمي خواهد بر جاه و مال خود بيفزايد، بلكه از آنها دل برمي كند. انسان مي خواهد بر آگاهي خود بيفزايد و اين آگاهي ستون هستي انسان است. رشد آگاهي به رفتار و اخلاق انسان رشد مي دهد. به شخصيت انسان رشد مي دهد. مولوي ميان جان و آگاهي ارتباط برقرار مي كند با اين بيان كه:
جان نباشد جز خبر در آزمون هر كه را افزون خبر، جانش فزون
جان ما از جان حيوان بيشتر از چه؟ زان رو كه فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ملك كو منزه شد ز حس مشترك
وز ملك جان خداوندان دل باشد افزونتر، تحير را بحل
زان سبب آدم بود مسجودشان جان او افزونتر است از بودشان
ور نه بهتر را سجود دون تري امر كردن هيچ نبود درخوري
كي پسندد عقل و لطف كردگار كه گلي سجده كند در پيش خار
جان كه افزون شد گذشت از انتها شد مطيعش جان جمله چيزها
مرغ و ماهي و پري و آدمي زان كه او بيش است و ايشان در كمي
(مولوي، مثنوي)
مولانا اين آگاهي را اساس مي داند و افزايش آگاهي نشان افزايش جان است و آگاهي اساس قدرت هم هست، يعني اگر آگاهي بالا برود در رديف همين آگاهي وجود انسان بالا مي رود، جان و حيات انسان بالا مي رود و ترقي مي كند و قدرت انسان به بالا مي رود و ترقي مي كند. بنابراين از نظر عرفان آگاهي اساس زندگي است. هر كه آگاهي ندارد مرده است و هركسي به نسبت آگاهي خود زنده است. در فاصله ي ميان صفر و بي نهايت، درجه آگاهي اش هر قدر باشد درجه زندگي اش نيز همان قدر است. درجه آگاهي اش هرقدر باشد ميزان قدرتش نيز همانقدر است. از اينجاست كه وقتي وحي به عنوان يك آگاهي برتر و اعجاز به عنوان يك قدرت برتر و خلق عظيم، رفتار بالاتر از رفتارهاي عادي و بسيار بالاتر از رفتارهاي عادي، اينها به هم گره مي خورند. اين گره را آگاهي مي زند. آگاهي منشاء كمال وجود مي شود و منشاء قدرت مي شود و منشاء رفتار درست و نيكوكاري و اخلاق پسنديده مي گردد.
بنابراين هدف عرفان چيزي جز توسعه و تكامل وجودي انسان نيست. در اين توسعه و تكامل آگاهي پايه و اساس كار است و ملاك و معيار كار ايت. بنابراين عرفان تلاش انسان است براي بالا بردن آگاهي خودش، و هدفي جز آگاهي ندارد.
عطار در منطق الطيرش در آنجا كه هدهد به عنوان راهنما به پرسشهاي گوناگون پرندگان ديگر كه نماد سالكان هستند جواب مي دهد يكي از آنها از هدهد مي پرسد: خوب ما آن قله را هدف گرفته ايم. ما مي خواهيم به پيشگاه سيمرغ برسيم. اگر توانستيم برسيم و اگر كساني از ما اين توفيق را يافتند كه به پيشگاه سيمرغ رسيدند و اين فاصله را پشت سر گذاشتند، آنجا كه رسيدند چه بخواهند؟ عطار پاسخ مي دهد كه آگاهي. از معشوق حقيقي از مقصد و مقصود اصلي خودشان هم اگر چيزي بخواهند از او بخواهند كه به اينها آگاهي بدهد و بر آگاهي شان بيفزايد. اينجا توجه مي كنيد كه اين دعا چقدر دعاي بزرگيست كه خداوند به رسول خدا ياد مي دهد: (قل ربّ زدني علماً ؛ طه 114) بگو پروردگارا بر آگاهي من بيفزاي. چون آگاهي مادر همه ي بزرگواري ها و اساس همه ي خوبيهاست و محور همه ي فضيلتهاست. عرفان نامش با آگاهي گره خورده است. عرفان از معرفت است و كارش هم با آگاهي گره خورده است و هدفش نيز با آگاهي گره خورده است.
در يك كلام اساس سلوك عرفاني انسان است. در كائنات هيچ جايگاهي بلندتر از جايگاه انسان نيست. همة تلاشها در عالم سلوك، در نهايت اين هدف را در نظر دارند كه به «انسان» برسند. بنا به اقرار و تأكيد عارفان بزرگ در نهايت سلوك نيز انسان به چيزي جز باطن خود دست نمييابد. سي مرغ جان برده از رنج سلوك، وقتي كه به نهايت ميرسند و شايستگي حضور مييابند جز با «سيمرغ» روبهرو نميشوند كه درحقيقت همان «سيمرغ» است!
سالك در آخرين مراحل تجلّي ذات و در بالاترين درجة رفع حجاب باز هم خود را ميبيند.نقش حضرت حق در اين مرحله نقش آينه است و بس.
آري! انسان مي تواند از صفر تا بي نهايت پيش رود و از نياز كامل به ناز تمام عيار برسد:
گفتي: شكار گيرم، رفتي شكار گشتي! گفتي: قرار يابم، خود بيقرار گشتي!
خضرت چرا نخوانم، كاب حيات خوردي؟ پيشت چرا نميرم، چون يار يار گشتي؟
گردت چرا نگردم، چون خانة خدايي؟ پايت چرا نبوسم، چون پايدار گشتي؟
جامت چرا ننوشم، چون ساقي وجودي؟ نقلت چرا نچينم، چون قندبار گشتي؟
فاروق چون نباشي، چون از فراق رستي؟ صديق چون نباشي، چون يار غار گشتي؟
اكنون تو شهرياري، كو را غلام گشتي اكنون شگرف و زفتي، كز غم نزار گشتي!
هم گلشنش بديدي، صد گونه گل بچيدي هم سنبلش بسودي، هم لالهزار گشتي!
اي چشمش، الله الله، خود خفته ميزدي ره اكنون نعوذبالله، چون پرخمار گشتي!
آنگه فقير بودي، بس حرفها ربودي پس واي بر فقيران، چون ذوالفقار گشتي!
هين بيخ مرگ بركن، زيرا كه نفخ صوري گردن بزن خزان را، چون نوبهار گشتي!
از رستخيز ايمن، چون رستخيز نقدي هم از حساب رستي، چون بيشمار گشتي!
از نان شدي تو فارغ، چون ماهيان دريا وز آب فارغي هم، چون سوسمار گشتي!
اي جان چون فرشته، از نور حق سرشته هم زاختيار رسته، نك اختيار گشتي!
از كام نفس حسي، روزي دو سه بريدي هم دوستكامي اكنون، هم كاميار گشتي!
غم را شكار بودي، بيكردگار بودي چون گردكار گشتي، باكردگار گشتي!
گر خون خلق ريزي، ور با فلك ستيزي عذرت عذار خواهد، چون گلعذار گشتي!
نازت رسد ازيرا، زيبا و نازنيني كبرت رسد همي زان، چون از كبار گشتي!
باش از در معاني، در حلقة خموشان در گوشها اگرچه، چون گوشوار گشتي!
(مولوي، ديوان)
3
از رنج تا گنج
دوش رفتم به خرابات، مرا راه نبود مي زدم ناله و فرياد، كس از من نشنود
يا نبُد هيچكس از باده فروشان بيدار يا كه من هيچ بُدم، هيچكسم در نگشود
پاسي از شب چو بشد، بيشترك يا كمتر رندي از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود!
گفت: خير است در اين وقت؟ كه را مي خواهي؟ بي محل آمدنت بر در ما بهر چه بود؟
گفتمش: در بگشا! گفت: برو! هرزه مگو! كاندرين وقت، كسي بهر كسي در نگشود
اين نه مسجد كه به هر لحظه درش بگشايند كه تو دير آئي و اندر صف پيش اِستي زود!
اين خرابات مغان است در او مستانند شاهد و شمع و شراب و دف و ني، چنگ و سرود!
هر چه در جمله ي آفاق در اينجا حاضر مؤمن و ارمني و گبر و نصارا و يهود
سر كويش عرفات است و مقامش كعبه دوستان همچو خليلند و رقيبان، نمرود
سر و زر هيچ ندارند در اين بقعه محل سودشان جمله زيان است و زيانشان همه سود
گر تو خواهي كه دم از صحبت ايشان بزني خاك راه همه شو، تا كه بيابي مقصود!
(؟)
سير و سلوك آغاز و انجامي دارد كه بايد آن را سرسري نگرفت. يعني هركس كه بخواهد وارد سير و سلوك شود بايد اين كار را جدي بگيرد و توجه به آغاز و انجام كار داشته باشد. مبادا كه با خواندن چند بيت از عرفا، يا گذراندن يك دوره درس عرفان، به اين پندار گرفتار آيد كه «من عارف شده ام». گنجي كه با رنج سير و سلوك به دست مي آيد، بدون رنج و زحمت در دسترس كسي قرار نمي گيرد:
بي درد، طريق حيدري نتوان رفت بي كفر ره قلندري نتوان رفت
بي رنج فنا، گنج بقا نتوان يافت در حلقه ي ما به سر سري نتوان رفت
(نعمت اله)
علاقه مندان اين كار بايد در شناختن خويش مدتها به انديشه فرو روند و پاكي و پاكدامني را پيشه ي خود سازند تا به آنجا رسند كه درد عشق پيدا كنند. سپس به دنبال درمان اين درد باشند و با احتياط و دقت به جستجوي راهنماي اين راه بپردازند و پس از آن عملاً وارد ميدان شوند؛ يعني براي خود برنامه و دستور داشته باشند كه برابر آن رفتار كنند. چنين كساني مدتها بايد با تمام توان و در نهايت صفا و اخلاص بكوشند تا مزه اي از حق و حقيقت را بچشند.
جويندگان اين راه و علاقه مندان سير و سلوك، بايد توجه داشته باشند كه تنها افراد جاه طلبي كه به طمع مال و جاه دام نهاده و دكان ارشاد و راهنمائي باز كرده اند، آنان را به سادگي مي پذيرند؛ زيرا از آنان بهره مي كشند و چيزي هم نمي دهند. اما راهنمايان راستين، هركسي را با هر شرايطي نمي پذيرند، مگر آنكه در او نشاني از درد و ذوق ببينند:
سرخوش از كوي خرابات گذر كردم دوش به طلبكاري ترسا بچه اي باده فروش
پيشم آمد به سر كوچه پري رخساري كافرانه، شكن زلف چو زنار به دوش
گفتم: اين كوي چه كويست و تو را خانه كجا؟ اي مه نو خم ابروي تو را حلقه به گوش
گفت: تسبيح به خاك افكن و زنار ببند خرقه بيرون فكن و كسوت رندانه بپوش!
توبه يك سو بنه و ساغر مستانه طلب! سنگ بر شيشه ي تقوا زن و پيمانه بنوش!
بعد از آن سوي من آ، تا به تو گويم خبري كاين چه كوييست؟ اگر بر سخنم داري گوش
رند و ديوانه و سرمست دويدم در پيش تا رسيدم به مقامي كه نه دين ماند و نه هوش
ديدم از دور گروهي همه ديوانه و مست از تف باده ي شوق آمده در جوش و خروش
بي دف و مطرب و ساقي، همه در رقص و سماع بي مي و جام و صراحي، همه در نوشا نوش
چون سر رشته ي ناموس برفت از دستم خواستم تا سخني پرسم از او، گفت: خموش!
نيست اين كعبه كه بي پا و سر آئي به طواف! يا نه مسجد كه در او بي خبر آئي به خروش!
اين خرابات مغان است و در او مستانند از دم صبح ازل تا به قيامت مدهوش!
گر تو را هست در اين شيوه سر يكرنگي دين و دنيا به يكي جرعه چو عصمت بفروش!
(عصمت بخاري)
چند نكته در ابيات بالا آمده كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد:
الف- در حوزه ي سير و سلوك هر كسي را در هر شرايطي نمي پذيرند. در سير و سلوك ممكن است يك رند بي سر و پا را كه نشاني از صفا و صميميت و از خودگذشتگي در او ديده مي شود به آساني بپذيرند، اما يك وزير يا وكيل يا سرمايه دار را كه آثار دلبستگي به جاه و مال در آنان آشكار باشد نپذيرند:
صدق و اخلاص است زاد رهروان هر كه مخلص گشت، باشد رهرو، آن
صدق پيش آور كه تا بيني عيان آنچه دادند اوليا از وي نشان!
گر نداري صدق و اخلاص و يقين در ره مردان مرو! جائي نشين
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
ب- اينكه پس از پذيرفتن نيز سالك بايد آداب طريقت را رعايت كند و مراتب و درجات را مورد توجه قرار دهد. براي اينكه مراتب سير و سلوك در طول يكديگرند، يعني هر مرتبه اي از آن مقدمه ي رسيدن به مرتبه و پايه ي ديگر است. كسي كه به يقظه نرسيده باشد به توبه راه ندارد و كسي كه به توبه و انابه دست نيافته باشد به مقام رضا و توكل راه نخواهد يافت.
برخلاف شريعت، كه احكام آن غالباً در عرض يكديگرند. مثلاً كسي كه نماز مي خواند، روزه هم مي گيرد، كسي كه روزه مي گيرد، زكات هم مي دهد. يا ممكن است كسي نماز بخواند اما روزه نگيرد يا روزه بگيرد اما زكات ندهد؛ در صورتي كه در طريقت تا كسي يك مرتبه را نپيموده باشد، به مرتبه ي ديگر راهش نمي دهند.
در اينجا به عنوان يك سفارش و راهنمائي از همه ي علاقه مندان سير و سلوك كه به طور جدي وارد ميدان عمل نشده اند، مي خواهم كه نخست رفتار خود را در سه حوزه مورد دقت و بررسي قرار دهند:
يكي عمل به احكام شريعت.
ديگري در پيش گرفتن راه جوانمردي.
سوم دارا بودن ذوق و حال و هواي عرفاني.
اينك اين سه موضوع را كمي توضيح مي دهيم:
الف: توجه به دستورات شريعت
اگر مشتاق جاناني، مكن جانا گران جاني در اين ره سر نمي ارزد، يك ارزن ز ارزاني
به آداب شريعت بند كن ديو طبيعت را به اقليم حقيقت چون چنين كردي مسلماني
(غروي اصفهاني)
توجه به شريعت از چند جهت لازم است:
يكي اينكه برنامه ي شريعت نسبت به برنامه ي رياضت در سير و سلوك آسان تر است، بنابراين انسان بايد با عمل به شريعت خود را براي اجراي برنامه ي رياضت آماده كند.
ديگر اينكه اساس عرفان بر سلوك استوار است و سلوك، چيزي جز رياضت نيست. رياضت هم جز با اعمال و رفتار تحقق نمي يابد. وقتي كه سالك بايد عمل كند، كدام عمل بهتر از عمل به شريعت خواهد بود؟ به كدام دليل يك سالك مي تواند به جاي روزه، نماز، حلال و حرام شريعت، برنامه ي عملي ديگري داشته باشد؟ اعمال شريعت با فطرت و تربيت ما هم پيوند داشته و در ايجاد معنويت و صفاي باطن، بيش از كارهاي ديگر اثر خواهد داشت.
سوم اينكه چون كسي بدون رياضت در سير و سلوك به نتيجه اي نمي رسد، نخست بايد خود را با شريعت بيازمايد. اگر توانست شريعت را عمل كند، مي تواند اقدام به سير و سلوك هم بنمايد؛ اما اگر خود را در انجام وظايف و تكاليف شرعي كه بسيار محدود و آسانند ناتوان ديد، بايد بداند كه در حوزه ي سير و سلوك هم به جايي نخواهد رسيد. او نيز مانند بسياري از كساني كه خود را درويش و سالك مي نامند، فقط اين نام را با خود خواهد داشت و از حقيقت بهره اي نخواهد برد. مدعيان درويشي زيادند، اما درويشان واقعي بسيار اندك:
گفت: من اندر طريقت شست سال ديده ام بسيار، اهل عشق و حال
طالبي هرگز نديدم كز عطش عاشق حق باشد او، ديوانه وش!
آنچه ما ديديم، اهل صورتند در غم خويشند و دور از حضرتند
هيچ كس جوياي درويشي نبود شورش كس، شور بي خويشي نبود
هر يكي را بندي اندر دست و پاي گرم كار خويش و غافل از خداي!
(عنقا، مزامير)
ب: زندگي جوانمردانه
فتوت و جوانمردي در تاريخ عرفان ما با عرفان پيوند ناگسستني داشته است. منظور از جوانمرد آن است كه پايبند جاه و مال نباشد. البته محال است كه انسان، مخصوصاً پيش از سير و سلوك و پيش از رسيدن به مقام فنا، دست از محبت جاه و مال بردارد. بنابراين منظور ما از پايبند نبودن آن است كه شخص نسبت به ديگران كمتر پايبند دنيا باشد.
كسي كه به آساني بتواند از دنيا دست بردارد، در سير و سلوك احتمال كامياب شدنش بيشتر است. اما كسي كه از دنيا نتواند دست بردارد، در سير و سلوك نيز موفق نخواهد بود.
مشايخ گذشته كساني را كه به سير و سلوك علاقه داشتند، با اين ميزان مي آزمودند؛ يعني بر آن مي كوشيدند تا دريابند كه آن شخص چقدر به دنيا پايبند است. نمونه اي از اين آزمونها را مي آوريم:
شيخ عبدالله بلياني كه زد خيمه ي تجريد در ملك احد
چون كه در بازار طي مي كرد راه ديد درويشي، به ظاهر همچو شاه
خرقه اي بر دوش و تسبيحي به دست وز سبوي خودپرستي مستِ مست
نزد شيخ آمد به آئين نياز گفت: اي در كار حق داناي راز!
از خدا حرفي مرا تعليم كن! مستحقي را ز رحمت بيم كن!
شيخ گفت: اين خرقه را آلوده ساز! چون شدي فارغ به ما باز آي، باز!
گفت: اي استاد! اين دستور نيست ظاهر سالك حجاب نور نيست
گفت: ما را بيش از اين تعليم نيست خام طبعي را كه با تسليم نيست
سالكي كو نگذرد از خرقه اي چون تواند بود در حق غرقه اي؟
(عنقا، مزامير)
چنان كه در فرصتهاي مناسب سفارش كرده ام، بايد الگو و سرمشق خود را محمد (ص) و علي (ع) قرار دهيم و مانند آنان مردانه زندگي كنيم و جوانمرد باشيم:
تا نگردي تو نيز مردم و مرد چاره ي خويشتن نداني كرد!
مردمي چون نبي نداند كس راه مردي علي شناسد و بس!
مردي و مردمي به هم پيوست داد از آن هردو، اين فتوت دست
مظهر اين فتوت مشهور راستي بايد از كژيها دور
كز خيانت نظر به كس نكند نظرش شهوت و هوس نكند
از حيا باشدش سر اندر پيش بي حيا را براند از در خويش
كس از او نشنود حديث گزاف نزند در ميان مردم لاف
نفس را بند برنهاده به صبر بند نان و درم گشاده به جبر
بسته دل در دواي رنجوران جاي خود كرده در دل دوران
ورد خود كرده در خلا و ملا مدد حال اهلِ رنج و بلا
به يتيمان شهر دادن چيز بيوگان را پناه دادن نيز
چشم بردوختن ز عيب كسان ره نجستن به سرّ و غيب كسان
هر بدي جفت حال او نشود چو خود اندر خيال او نشود
پارسائي بود رفيق او را مردمي مونس طريق او را
ذات او زبده ي زمان باشد هر كه با اوست در امان باشد
عصمت او را حصار تن گشته عفتش پود و تار تن گشته
بنده اي را كه عشق بپسندد به چنين خدمتيش دربندد
روي دل بر حبيب خويش كند ترك حظّ و نصيب خويش كند
گر به تيغش زني نپيچد رخ زهر گوئي شكر دهد پاسخ
حرّ و مستور و ستر پوشنده نيكخواه و سخن نيوشنده
كار خود را نخواهد از كس مزد نبود زين فروتني تن دزد
هر چه زان نفس او شكسته شود بكند گر چه نيك خسته شود
(اوحدي)
ج: دارا بودن ذوق و حال و هواي عرفاني
ذوق معني غير ذوق صورت است ذوق معني روضه ي بي آفت است
ذوق حس دارد يقين هر جانور ذوق معني، ذوق عشق است، اي پسر!
ذوق عرفان مي دهد زآدم نشان ورنه هر كس راست ذوق آب و نان
(صفي، زبدة الاسرار)
سير و سلوك يك تكليف همگاني و فراگير نيست بلكه مخصوص كساني است كه به قدر كافي حال و هواي اين كار را داشته باشند. بسياري هستند كه اهل زهد و پرهيزند، اما حال و هواي عشق و عرفان ندارند. شمس تبريزي مي گويد: من كارهاي ظاهريم را نزد پدرم آشكار نمي كردم تا چه رسد به كارهاي باطني ام. پدرم مردي بزرگوار و بخشنده و درستكار بود. وي با دو كلمه اشكش بر محاسنش جاري مي شد! اما عاشق نبود. مرد نيك بودن چيزي ديگر است و عاشق بودن چيزي ديگر(مقالات، 119/1).
حال و هوا و هيجانها و احساساتي كه در بعضي اشخاص ديده مي شوند، براي مشايخ نشانه هاي شايستگي آن شخص اند. كساني كه در سلوك كامياب مي شوند، از همان آغاز حال و هوائي دارند كه ديگران ندارند. اين حال و هوا را نمي توان تعريف كرد. اين حال و هوا در انسان مانند «آن» در معشوق است. عاشقي شيوه ي خاص خود را دارد و كسي كه اين حال و هوا را نداشته باشد، كارش درست نخواهد بود:
ساقيا! جام دمادم ده كه در سير طريق هر كه عاشق وش نيامد، در نفاق افتاده بود
(حافظ)
چنانكه امتياز انسان از حيوان به عقل و انديشه ي اوست، امتياز اهل سلوك از انسانهاي ديگر با همين ذوق است. اين ذوق اگرچه پس از سير و سلوك كمال مي يابد و ظهور پيدا مي كند، اما از همان آغاز بايد اثري از آن در علاقه مندان سلوك ديده شود:
خواهي ار اسرار ما را بنگري بايدت تحصيل ذوق ديگري
غير آن ذوقي كه در گاو و خر است آدمي را فهم و ذوق ديگر است
همچنين جز ذوق انسان، اي ولد! عارفان را فهم و ذوقي مي بوَد
پيش ذوق عارفان اندر بسيج فهم و ذوق آدمي، هيچ است، هيچ
(صفي، زبدة الاسرار)
?
4
باز هم از طريقت و شريعت
اي قوم به حج رفته كجاييد؟ كجاييد؟ معشوق همين جاست بياييد بياييد!
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته، شما در چه هواييد؟
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يك بار از اين خانه بر اين بام بر آييد
آن خانه لطيفست نشان هاش بگفتيد از خواجة آن خانه نشاني بنماييد
(مولوي، ديوان)
با بحثي كه در درس اول دربارة فرق شريعت و عرفان داشتيم يكي از ياران يادآور شد كه در اين جا نكته هاي ديگري هست كه بايد ناگفته نمانند. اينك بر آن مي كوشيم تا در حد امكان نكته هاي ديگري را در اين باره مطرح كنيم.
بحث را با تفسيري از «بسم الله الرحمن الرحيم» آغاز مي كنيم.
از نظر عرفا اسماء و صفات خداوند داراي مراتب اند. بالاتر از همة اسماء، چهار اسم الاول، الآخر، الظاهر و الباطن قرار دارد. «هو الاولُ و الآخرُ و الظاهرُ والباطنُ»، (قرآن، حديد/3). بالاتر از اين چهار اسم، دو اسم الله و الرحمن است. از اين دو، نيز اسم الله برتر است كه دربردارندة تمامي اسماء و صفات خداوند است. بنابراين انسان كامل كه مظهر همة اسماء و صفات الهي است. مظهر فراگير اسم جامع الله است. هدف رهروان طريقت عشق، دست يافتن به اين جامعيت است؛ در اين باره در آينده توضيح بيشتري مي دهيم.
و اما دربارة دو اسم رحمن و رحيم، همة مفسران بر اين باورند كه رحمن، فراگيرتر از رحيم است. رحمن نمايندة رحمت فراگير خداوند است و رحيم به رحمت خاص او دلالت دارد. در نگاه شريعت منظور از رحمت عام، رحمتي است كه مؤمن و كافر را يكسان در بر مي گيرد. (مجمع البيان، طبرسي، سوره حمد) و مظهر اين رحمت فراگير همين است كه خداوند همه را آفريده است و به همگان روزي مي رساند. اما منظور از رحمت خاص پاداشي است كه خداوند، تنها به مؤمنان و اهل عمل صالح مي بخشد. اين ديدگاه اهل شريعت است.
و اما از نظر من و بر اساس يك نگاه مقايسه اي بين طريقت و شريعت، شريعت در حوزة اسم الرحمن قرار دارد. يعني شريعت اقتضاي رحمت عام و فراگير حضرت حق است كه همه را از نيستي به هستي درآورده و نياز همة انسان ها را چه كافر و چه مؤمن، بر مي آورد. اگر بخواهم اصطلاح عرفان را به كار گيرم بايد بگويم: شريعت سايه سار «ولايت عام» حضرت حق و محيط امن و آسايش بندگان خداست. به همين دليل شريعت برتري هايي دارد كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرند. از اين برتري ها چند مورد را به اختصار توضيح مي دهيم:
الف- شريعت از آن جا كه مظهر و جلوه گاه رحمت و ولايت عام پروردگار است، پناهگاه همگان است: «يا ايها الناس قد جاءكم الرسول بالحق من ربكم فآمنوا خيراً لكم» (نساء/170). در اين آيه پروردگار مهربان همة مردم را به خوان كه فراخوانده و مي گويد: «فرستاده اي راستين از سوي پروردگار شما به سوي شما آمد. اگر به او ايمان بياوريد اين ايمان براي شما سودمند خواهد بود» بنابراين شريعت، خوان گستردة رحمت الهي است كه همة انسان ها مي توانند از اين خوان كرم بهره گيرند.
ب- شريعت سهل و آسان است تا همه كس بتوانند آن را به كار گيرند: «و ما جعل عليكم في الدين من حرج» (حج/78) دين به هيچ وجه ماية آزار و اذيت دينداران نيست، تكليف هاي ديني در حد توان انسان ها هستند، آن هم در حد توان انسان هاي عادي. و اگر كساني به خاطر مشكلات ويژه اي، همين تكليف ها را نيز نتوانند انجام دهند خداوند مهربان به آنان تخفيف مي دهد، يا تكليف را از آنان بر مي دارد. مثلاً مسافر و مريض روزه نمي گيرند و كسي كه نتواند ايستاده نماز بخواند، نمازش را نشسته مي خواند. پيامبر اكرم (ص) با اشاره به همين عنايت فراگير است كه مي فرمايد: «انَّ هذا الدين متينٌ فاوغلوا فيه برفقٍ و لا تكرِهوا عبادةِ الله علي عبادِ الله» (كافي، ج2، ص86) راه دين هموار است و بايد به آساني راه رفت و نبايد بندگان خدا با ناخوشنودي و اكراه به پرستش خدا وادار گردند.
ج- حساب و كتاب شريعت روشن است و يك انسان ديندار مي داند كه چه كارهايي را بايد انجام بدهد تا به كدام نتيجه ها دست يابد.
د- در شريعت، بهره گيري از لذت هاي دنيوي، ممنوع نيست و زندگي در نعمت و آرامش مجاز است. يك مسلمان مي تواند با كسب و كار خود، ثروت اندوخته و براي خود زندگي راحت و آرامي داشته باشد از لذت هاي مادي و حسي بهره ببرد. غذاهاي لذيذ بخورد، در بستر نرم بخوابد، لباس خوب بپوشد و زن و فرزند داشته باشد و در عين حال يك انسان با ايماني باشد كه سر به سجدة بندگي بگذارد و از بندگان خدا دستگيري كند و بيماران و تهيدستان را ياري رساند.
هـ- اساس شريعت، عقل و آزادي انسان است. چنان كه در مقام عمل نيز تكليف شريعت در حد توانايي انسان هاست. همين طور در مرحلة عقيده و درك و فهم نيز همين توان انسان شرط اساسي است. يعني انسان ها در حد توان خود معرفت خواهند داشت. همين اندازه از معرفت نيز براي رستگاري آنان كافي است. ناگفته پيداست كه معرفت مورد نظر در شريعت، همين معرفت عقلاني و به اصطلاح معرفت و شناخت معمولي در حوزة علم حصولي است و قواي عادي يعني حسّ و عقل است، تا همة انسان ها در حد توان خود بتوانند از خدا و پيامبر و تكليف و روز رستاخيز شناختي داشته باشند.
اما در طريقت، اولاً- تنها عده اي مي توانند با تحمل سختي هاي رياضت، به نتيجه برسند. ثانياً- طريقت، هميشه با رنج و درد همراه است و امن و آسايش در آن نيست. ثالثاً- در طريقت حساب و كتابي در كار نيست. زيرا بنا بر عقيده عرفا، عدهّ اي بدون سير و سلوك و بدون تحمل رنج و درد رياضت، به مقصد و مقصود مي رسند! اينان محبوبان حضرت حق اند و با جذبه ي او به مقصد مي رسند. و عده اي هم كه به رياضت و سير و سلوك مي پردازند، باز هم نتيجه كارشان به اعمال و رفتارشان وابسته نيست. بلكه اين معشوق است كه از دستاورد نيكان و بدان، يكي را انتخاب مي كند:
صالح و طالح متاع خويش نمودند تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد
(حافظ)
رابعاً- عرفان بر عقل و اختيار انسان، استوار نيست. اساس عرفان تسليم است و بس! بايد در برابر مرشد مانند مرده باشي در دست مرده شوي! پا در راه نهي و چون و چرا نكني.
در اين جا نكته هاي ديگري نيز هست كه به ذكر آن ها نيازي نمي بينم. همين فرق ها را اگر در نظر بگيريم به آساني در مي يابيم كه شريعت جلوه گاه رحمت فراگير خداوند است و از اين جهت به عموم مردم تعلق دارد يعني شريعت نيز مانند آب و هوا در اختيار همة انسان هاست. اين رحمت الهي است كه تكليف را بر انسان ها آسان كرده و راه را از نظر فهم و درك و نيز از نظر چون و چند كار و كوشش و نتيجه و حاصل تلاش انسان، روشن و آسان گردانيده است. از همه جالب تر اين كه اين رحمت فراگير زندگي دنيوي انسان ها را با آرامش و آسايش همراه نموده و آنان را از لذت بردن و زندگي همراه با آرامش و عافيت محروم نساخته است.
ابن سينا فيلسوف بزرگ جهان اسلام (مرگ428هـ . ق) در فرق عارف و عابد مي گويد: عابد كسي است كه هم دنيا را مي خواهد و هم آخرت را. اما عارف نه دنيا مي خواهد و نه آخرت، بلكه به دنبال ديدار و وصال حق است (اشارات، نمط 9). بيان ابن سينا به گونه اي است كه گويي: اين عابد و عارف اند كه با هم فرق دارند. بدين سان كه يكي از آن ها يعني عابد، دنيا و آخرت هر دو را مي خواهد، اما ديگري كه عارف باشد نه دنيا را مي خواهد و نه آخرت را، بلكه او فقط طالب ديدار حق است. اين نگرش در جاي خود نگرش درستي است.
اما به نظرم بايد موضوع را از جهت ديگر نيز در نظر گرفت. يعني چنان كه گفتيم پروردگار انسان دو فضا را در جهان و نظام آفرينش، در اختيار وي گذاشته است: يكي فضاي رحمت عام و فراگير حضرت حق است و ديگري فضاي رحمت خاص و ويژه او. منظور از عنوان ويژه، تجليل از فضاي رحمت خاص و تحقير فضاي عام نيست كه اين هر دو فضا، فضاي رحمت حضرت حقند. بلكه منظور آن است كه به اقتضاي رحمت و عنايت حق، دو فضاي متفاوت براي انسانها وجود دارد: يك فضا براي عموم مردم در نظر گرفته شده است، تا همگان بتوانند از آن بهره گيرند و به سعادت دنيا و آخرت خود برسند. اما فضاي ويژه و قلمرو رحمت خاص، از آن جا كه پيچيده و دشوار است به همة انسان ها تكليف نشده است، تا زمينة دردسر براي عامة مردم فراهم نيايد. بلكه اين فضا به انتخاب خود انسان ها واگذار شده است، تا هركه خواست با اختيار و انتخاب خود به اين مرحله نيز وارد گردد.
من اين نكته را با يادآوري يكي از ياران و به نقل از يكي از اساتيد خودشان آوردم و به آن تأكيد كردم كه فضاي رحمت عام و فراگير رحمت الهي يك فضاي غني و همه جانبه است. در همين فضاست كه خداوند به انسان ها مي آموزد كه حسنات دنيا و آخرت، هر دو را بخواهند. در قرآن كريم آمده است كه برخي از مردم تنها دنيا را مي خواهند و اينان نصيبي در آخرت نخواهند داشت. اما عده اي ديگر هم دنيا را مي خواهند و هم آخرت را. اينان از تلاش خود براي به دست آوردن حسنات دنيا و آخرت بهره مند خواهند شد. (بقره/200-202)
بي ترديد انسان با تلاش خود در فضاي رحمت عام، هم از حظّ و لذت دنيوي برخوردار مي گردد و هم به سعادت اخروي دست مي يابد. از نظر معرفت نيز در حد توان، از معارف يقيني و ايمان به غيب بهره مي يابد. و بدين سان، خوشي و شادماني هر دو دنيا را براي خود فراهم مي آورد.
در يك كلام و با توجه به يك نكتة عرفاني ظريف، سايه سار رحمت فراگير و مرغزار ولايت عامِ آن معشوقِ يگانه، فضاي انس و آشنايي است. شريعت، فضاي دانه پاشي عشق است و كمينگاه شكار معشوق. حظّ و لذت دنيا و آخرت همگي عشوه هاي مهر و محبت آن معشوق يگانه اند. صفاي پرستش و مناجات، صحنه هاي طواف و منا و عرفات، نوازش كودكان و بيماران و نيازمندان، بيداري و شب زنده داري و روزه داري و... و نيز جلوه هاي جمال، دلدادگي ها و راز و نيازها، همه و همه زمينه ساز عشوة ناز معشوق هستند، تا آن نازنين غمزه اي ساز كند و ابرويي بنمايد و ادا و اصولي، از جلوة جمال را در برابر چشمان انسان كه با استعداد و هنر عشق به ميدان آمده است، به نمايش بگذارد! شريعت دام عشق است و عبادت دانة عشق! معشوق دام گسترانيده است تا مرغ دل ها راشكار كند!
از اين جاست كه شايستگان هنر عشق، از جاي جاي شريعت، رمز عشق مي آموزند! گرچه بيش از اين نبايد گفت. اما بگذاريد به چند مورد از اين رمزها و دام و دانه ها را اندكي شرح بدهم. اي عزيز! بندگي بالاترين مقامي است كه سالك در عشق و طريقت به دست مي آورد. خداوند محمد مصطفي (ص) را در شب معراج «عبد» ناميد. (اسراء/1) كه نامي بالاتر از اين نام نبود بنابراين بندگي در شريعت رمزي است از مقام بندگي در طريقت كه سالك در آخرين مراتب سير و سلوك به آنها مي رسد.
اين نكته را بايد در نظر داشته باشيم كه در قلمرو طريقت و در عالم عشق و سلوك، هرگز عاشق نمي تواند معشوق را در اختيار خود داشته باشد. بلكه در نهايت اين معشوق است كه عاشق را در خود فاني مي سازد. احمد غزالي مي گويد: «حقيقت عشق چون پيدا شود، عاشق قوت معشوق آيد، نه معشوق قوت عاشق. زيرا كه عاشق در حوصلة معشوق تواند گنجيد اما معشوق در حوصلة عاشق نگنجد. عاشق يك موي تواند آمد در زلف معشوق، اما همگي عاشق يك موي معشوق را بر نتابد و جاي نتواند داد» (سوانح، فصل38). از اين جاست كه بندگي در شريعت، رمزي است رسا از فنا در طريقت.
مسائل ديگر شريعت نيز همه رمزند؛ توبه رمز است، تقرب رمز است. اخلاص را اگر بشكافيم همچون مجازي است، از حقيقت پرستش عاشقانه و اين مجاز براي انسان ها رمز آن حقيقت است. رضا رمزي است از فنا، آن جا كه عاشق "پسندد آن چه را جانان پسندد"، در حقيقت به درجاتي از فنا دست يافته است. همچنين نماز و روزه و حج سراپا رمزند؛ روزه دار دست از آب و نان بر مي دارد تا به پروردگار خود نزديك گردد، همين عمل نماد و رمز روشني است، از دست شستن سالك از همه چيز حتي از هستي خود به خاطر دست يافتن به ديدار معشوق. به هر حال شريعت، سراپا رمز و درس رهايي است. اعمال شريعت نيز مي توانند از ظاهر انسان به باطن او سرايت كنند و سرانجام در رابطهء نياز عاشق و ناز معشوق، يا نياز بنده و بي نيازي حق، شريعت بهرة روح و جسم انسان است از اين رابطه و نسبت.
و اما فضاي اسم الرحيم، فضاي جذبه هاي دروني انسان و بي قراري ها و ماجراجويي هاي انسان هاست. چنان كه گذشت شريعت كاملا به اراده و اختيار انسان وابسته است، اما فضاي رحيميت يعني طريقت، قلمرو جذبه و جاذبه ي معشوق است. فضايي است كه جذبه حق، عاشقان را به سوي ديدار مي كشاند و با جلوه ناز معشوق درگير مي كند. شريعت بر ابلاغ پيام حضرت حق استوار است و طريقت با كمند عشق آن معشوق يگانه برقرار است. در طريقت هنر اصلي و كار ساز انسان همين است كه عشقي در خور معشوق ازل و نيازي متناسب با ناز او داشته باشد. طريقت، راه و رسم پرورش انسان است تا چنان باشد كه خواستة عشق است و مطلوب ناز!
مرا عاشق چنان بايد كه هر باري كه برخيزد قيامت هاي پر آتش ز هر سويي برانگيزد
دلي خواهيم چون دوزخ كه دوزخ را فرو سوزد دو صد دريا بشوراند، ز موج بحر نگريزد
چو شيري سوي جنگ آيد، دل او چون نهنگ آيد بجز خود هيچ نگذارد و با خود نيز بستيزد
چو هفتصد پردة دل را به نور خود بدراند ز عرشش اين ندا آيد: «بناميزد، بناميزد!»
چو او از هفتمين دريا به كوه قاف رو آرد از آن دريا چه گوهرها كنار خاك در ريزد
(مولوي، ديوان)
فضاي طريقت، فضايي است پر درد سر و سراپا رنج و گرفتاري. انسان مي تواند زندگي معمولي خود را در امن و آسايش به سر برد، اما همة انسان ها به اين امن و آسايش دل نمي بندند و قدم در فضاي پر دردسر طريقت مي گذارند. راه طريقت، راهي است پر خون، اما هرگز بي رهرو نبوده و نخواهد بود.
مگر نه اين است كه آدم، بهشت و همة امكاناتش را به آساني از دست داد! اين ماجراجويي آنان بود كه كار را به هبوط و رانده شدن از بهشت كشانيد و آنان را به زندگي پر دردسر دنيا گرفتار كرد. فرزندان آدم نيز در مواردي به قلمرو امن و آسايش شريعت قناعت نكرده و پا در طريقت مي گذارند و مي گويند:
پدرم روضة رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم
(حافظ)
اگر كسي دل به شيوة درويشي باخته و قدم در طريقت بگذارد، بايد از همان آغاز خود را مسؤول همة رنج ها و دردسرها بداند. زيرا طريقت، تكليف عام نيست. اگر كسي خودش، داوطلب اين كار گردد، بايد هرگونه بلا و دردسر را خريدار شده، از بستر عافيت بيرون آمده و در ميان خون بخوابد! سرانجام نيز بي آنكه دم بزند و شكوه كند، خود را به باد فنا بسپارد! آري بايد دم نزند و شكوه نكند. زيرا هرچه ديده، از خود ديده است و به تعبير حافظ، سرش را به بادي داده است كه هواي آن را در دل خود نهفته بود:
ما در درون سينه هوايي نهفته ايم بر باد اگر رود سر ما زان هوا رود
(حافظ)
?
5
طريقت چيست و چگونه آغاز مي شود؟
چون تو موجي بي قرار، اي عشق! در عالم نبود هفت دريا پيش طوفان تو جز شبنم نبود
از قلم فرسايي تقدير بر لوح وجود نامت آن روزي رقم مي خورد كين عالم نبود
در ازل وقتي كه مي بستند طرح آدمي جوهري ز تو سرشته با گل آدم نبود
اي تو آن بار نخستين امانت! كآسمان جز به زير جرم سنگين تو پشتش خم نبود
پيش از آنكه سر برآرد آفتابت از عدم چيره بر هستي سراسر جز شبي مظلم نبود
آن گل سرخي كه من بازت گرفتم از نسيم يعني اينكه بي تو غير از باد در دستم نبود
(منزوي)
چنان كه گفتيم، بر خلاف شريعت كه انسان انتخابش مي كند، اين طريقت است كه انسان را گزينش مي كند، بي آن كه انسان شناخت روشني هم از آن داشته باشد! انسان گرفتار مي شود و نمي داند كه گرفتار چه كسي و چه چيزي شده است:
اينجا كسي است پنهان دامان من گرفته خود را سپس كشيده پيشان من گرفته
اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان باغي به من نموده، ايوان من گرفته
اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل اما فروغ رويش اركان من گرفته
اينجا كسي است پنهان مانند قند در ني شيرين شكرفروشي دكان من گرفته
جادو و چشم بندي، چشم كسش نبيند سوداگري است موزون ميزان من گرفته
چون گلشكر من و او در همدگر سرشته من خوي او گرفته، او آن من گرفته
در چشم من نيايد خوبان جمله عالم بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته
(مولوي، ديوان)
چنان كه گفتيم، طريقت هنر عشق است. و اين هنر بيشتر به حوزة اسم الرحيم مربوط است. اما از آن جا كه همة اسماء الهي احكام يكديگر را دارند- يعني مثلا صفت لطف از قهر خالي نيست چنان كه صفت قهر نيز لطف را در خود دارد- صفت الرحمن و الرحيم نيز از حكم يكديگر خالي نيستند. يعني هم الرحيم از رحمت عام برخوردار است و هم الرحمن از رحمت خاص به دور نيست. به همين دليل چنان كه شريعت همة انسان ها را در بر مي گيرد، حال و هواي طريقت نيز كم و بيش در همة انسان ها پيدا مي شود.
همة مكتب هاي عرفاني بر اين عقيده اند كه آگاهي عرفاني آشكار و نهان، در همة موجودات جهان وجود دارد. عرفاي اسلام نيز عشق را در تمام كائنات ساري و جاري مي دانند. از نظر آنان اساس حركت و تحولات جهان همين عشق است و بس:
دور گردون ها ز موج عشق دان گر نبودي عشق بفسردي جهان
كي جمادي محو گشتي در نبات كي فداي روح گشتي ناميات
(مولوي، مثنوي)
آري همة موجودات جهان به گونه اي از آگاهي عرفاني و از حال و هواي طريقت برخوردارند. اما اين حال و هوا در بسياري از موجودات جهان با ادراك ظاهري ما قابل مشاهده نيست. در عرفان هندي، بر آنند كه همه چيز سرشار از آگاهي است (استيس، عرفان و فلسفه، ص71).
باك عارف معروف غرب هم مي گويد: آشكارا ديدم كه جهان از مادة بي جان فراهم نيامده است بلكه سرشار از حيات و آگاهي است (همان،73). مولوي نيز در اين باره مي گويد:
جملة ذرات عالم در نهان با تو مي گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
محرم جان جمادان كي شويد چون شما سوي جمادي مي رويد
از جمادي در جهان جان رويد غلغل اجزاي عالم بشنويد
(مولوي، مثنوي)
و ملاصدرا نيز مي گويد: «همة موجودات به عقيدة اهل كشف، به همان معني كه گفته شد، عاقل اند و عارف اند.» (اسفار، 1/119)
بنابراين همة انسان ها به گونه اي از حال و هواي طريقت بهره دارند. حساسيت هاي فرازيستي انسان و اين كه انسان ها دل به جاذبة زيبايي ها مي سپارند، همان حال و هواي عرفاني است. چه كسي از كنار لاله ها بي تفاوت مي گذرد؟ و كدام دل است كه نالة بلبل پريشانش نمي كند؟ و كدام نگاه است كه جاذبة جمال اسيرش نمي سازد؟ تماشاي يك غروب، نفس كشيدن در هواي لطيف صبحگاهي، سكوت و آرامش شب ها، وسعت فضا، عظمت كهكشان و ستارگان، خروش و تپش دريا، زمزمة رودها، آواي پرندگان و همين طور مضمون يك غزل، لطافت يك مناجات، صفاي صحبت نيكان، بانگ ني و دف و تار، آواي گرم و گيراي قوالان و از همه بالاتر زيبايي هاي ظاهري و باطني انسان همه و همه سروش عالم غيب اند و كمند زلف معشوق حقيقي اند، تا انسان را بي قرار سازند و به بزم وصال فراخوانند و بكشانند. آري! در مقابل اين جاذبه ها، حيوانات نيز بي تأثير نمي مانند، چه رسد به انسان:
دوش مرغي به صبح مي ناليد عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را مگر آواز من رسيد به گوش
گفت: باور نداشتم كه ترا بانگ مرغي كند چنين مدهوش!
گفتم: اين شرط آدميت نيست مرغ تسبيح گوي من خاموش!
(سعدي، گلستان)
اين جاذبه ها و حال و هواها، اگرچه كم و بيش در همة انسان ها و حتي در حيوانات نيز قابل مشاهده اند، اما ظهور اين گونه احساس ها و جاذبه ها در همگان يكسان نيست. انسان ها نيز از اين حس همگاني به يك اندازه برخوردار نمي باشند. اگرچه هيچ سري نيز از اين سودا خالي نيست:
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست منت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند ولي سر گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم از غم عشق تو خونين جگري نيست كه نيست
(حافظ)
و همين است منظور من از عنوان "هنر" براي سلوك در طريقت. زيرا هنر چيزي است كه اگرچه همگان از آن سهم ناچيزي دارند، اما ظهور برتر و چشم گير آن همگاني نيست، مانند خطاطي، نقاشي، مجسمه سازي، نوازندگي، آوازخواني و...
همة كودكان مي توانند خواندن و نوشتن بياموزند، اما همة آنان خوشنويس نمي شوند؛ همة انسان ها مي توانند لب به ترنم باز كنند، اما همة آنان خوانندة برجسته نمي شوند. همچنين همة انسان ها مي توانند خود را و توان خود را اگر بخواهند در عالم عرفان و در جهت رشد و تعالي خود بيازمايند، اما همه به يك اندازه پيشرفت نمي كنند.
طريقت، تربيت است و بس! اما هر كسي هم اين تربيت را بر نمي تابد. بار امانت «تكليف» اگرچه براي آسمان و زمين سنگين است، اما براي همة انسان ها قابل حمل است. بار امانت «ناز» معشوق هم، براي همة انسان ها سنگين است، اما براي عده اي قابل تحمل مي باشد. آري در هنر عشق، «اهليت» و شايستگي شرط اساسي است. هر كسي اهل اين راه نيست. غيرت عشق، راه رابر نااهلان مي بندد:
عشق از اول، چرا خوني بود؟ تا گريزد هركه بيروني بود
(مولوي، مثنوي)
آري، عشق را صد ناز و استكبار هست:
با كه گويم، در همه ده زنده كو؟ سوي آب زندگي پوينده كو؟
تو به يك خواري گريزاني ز عشق تو به جز نامي چه مي داني ز عشق؟
عشق را صد ناز و استكبار هست عشق با صد ناز مي آيد به دست
عشق چون وافي است، وافي مي خرد در حريف بي وفا مي ننگرد
(مولوي، مثنوي)
اي عزيز! طريقت كار هر كسي نيست و به تعبير عين القضات اين كار، كار آساني نمي باشد. در اين باره نكته اي از عين القضات بياموزيم:
«روزي چندين هزار جنازه به گورستان مي برند كه حتي يكي از آنان لحظه اي به تفكر نپرداخته است!
و از چندين هزار كس كه كم و بيش به تفكر پرداخته اند، يكي به مقام جستجوي حقيقت بر نمي آيد.
و از چندين هزار كس كه به مقام جستجو بر مي آيند، يكي به راه راست نمي رود.
و از چندين هزار كس كه به راه راست مي روند، يكي نيست كه از راه رفتن خسته نگردد و دست از جستجو بر ندارد.
و از چندين هزار كس كه استقامت مي ورزند و راه را به پايان مي برند، يكي در ميان نباشد كه شايسته پيشگاه معشوق گردد.
تا نپنداري كه به راه طريقت رفتن كاري است آسان.» (عين القضات همداني، نامه ها، نامه 72)
اي عزيز! مبادا چنان پنداري كه اين دشواري راه را بر راهروان مي بندد! نه! هرگز اين راه بسته نشده و بسته نخواهد شد. اگرچه عده اي از انسانها راحت طلبند، اما عده اي هم هستند كه امن و آسايش را نمي پسندند و هرگونه رنج و درد را، از جان و دل خريدارند. دشواري تنها براي آن است كه اهل از نا اهل، جدا گردد.
?
6
اهليت و شايستگي (1)
نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند! نه هر كه آينه سازد سكندري داند!
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آيين سروري داند!
هزار نكتة باريك تر ز مو اين جاست نه هر كه سر بتراشد قلندري داند!
(حافظ)
چنان كه در درس هاي گذشته گفتيم، طريقت تكليف عام نيست؛ طريقت راهي است كه عده اي آن را كاملاً جدي در پيش مي گيرند و يا مي توانند در پيش بگيرند. اگرچه سرّ سوداي يار در سر همة بندگان و بلكه همة موجودات جهان هست؛ اما در اين راه، قد برافراشتن و شكار كمند معشوق گشتن و با ناز معشوق، نياز شايسته به كار بستن كار هر كس نيست. سهم درخور هر كس بر اساس لطف و عنايت خداوند، به صورت عام در چارچوب شريعت تعيين شده است، اما اگر كساني باشند كه بيشتر بخواهند، بايد شايستگي و اهليت اين افزون خواهي را داشته باشند.
كساني كه به سير و سلوك علاقه مندند از آغاز بايد بدانند كه هركسي مرد اين راه نيست. اين راه راهيست دشوار و سراپا درد و رنج. هفت خواني است كه در هر مرحله ي آن صدها رخش رستم را پي بريده اند:
نه هر ستاره سهيل است، اگرچه در يمن است! نه هر يگانه اويس است، اگرچه از قرن است!
سر شكافته بايست و شور شيرينش نه هر كه تيشه اي آرد به دست، كوه كن است!
شميم يوسفي اش بايد ارنه عاشق را نه چشم روشني آرد، هر آنچه پيرهن است!
هزارها هنر از عاشقان به عرصه رسد كه كمترين همه جان خويش باختن است!
(منزوي)
البته كساني هستند كه اين راه را به آساني پشت سر مي گذارند. كار اينان به رياضت و سير و سلوك نيازمند نيست. اينان را جذبه معشوق به مقصد مي رساند، زيرا محبوب حق اند. اين مجذوبان و محبوبان وقتي به خود مي آيند و چشم باز مي كنند، خود را در حرم يار مي يابند و رو در روي دلدار! اما خود اين محبوبيت نيز در گرو يك استعداد و شايستگي ازلي آن عزيزان است. درست است كه برخلاف معمول در مواردي صيد از پي صياد مي دود و معشوق به سوي عاشق مي آيد، اما اين «تدلّي» يعني آن كه معشوق از عرش كبريايي ناز، بر كلبة هستي سراپا نياز عاشق فرود آيد، براي هر كسي فراهم نمي آيد.
خوشا مستي كه هشيار از حرم خيزد از آن غافل كه بود اندر ميان راهي و اندر راه منزل ها
(؟)
عزيزان! ما با اين درس بحث خود را دربارة اهليت و شايستگي سلوك، آغاز مي كنيم:
اهليت، عوامل، زمينه ها و نشانه هاي گوناگوني دارد. در متون عرفاني اين ها را به طور پراكنده و يا در كنار هم، اما بدون توجه به جايگاه طبيعي آن ها مورد بحث قرار داده اند. ما در اين درس ها بر آن مي كوشيم تا آن ها را با توجه به جايگاهشان مورد اشاره قرار بدهيم. اكنون يكي از بنيادي ترين عوامل را در اين باره مطرح مي كنيم و سپس عوامل ديگر را به ترتيب جايگاه و درجات آن ها ذكر مي نماييم:
الف- سابقه و سرّ قدر
«آه، آه از تفاوت راه!
يك آهن است، از يك گاه
يكي نعل ستور آمد، و ديگر آينة شاه!»
(خواجه عبدالله انصاري)
خواجه عبدالله انصاري، مي گويد: «همه از آخر مي ترسند و عبدالله از اول». يكي از اساسي ترين عامل و در حقيقت عامل تعيين كننده و اصلي، استعداد «عين ثابت» هر انساني است كه تا پايان كار، سرنوشت او را رقم مي زند. پيش از مرتبة ظهور كائنات در جهان خارج، همة موجودات جهان در علم ازلي خداوند به صورت اعيان و ماهيات تحقق داشتند.
اين اعيان و ماهيات از فيض «اقدس» و جلوة نخست حضرت حق بر اساس جلوة اسماء و صفات الهي پديد آمدند. اين اعيان و ماهيات بنا بر عقيدة همة عرفا تغييرپذير نيستند. هريك از اين ها براي خود استعداد و امكانات ويژه اي دارند. آن گاه كه با فيض مقدس و جلوة دوم در جهان خارج پديد مي آيند، وجود همة موجودات مانند وجود من، شما، آن گنجشك، آن خار يا آن گل، هرچه دارند و داشته باشند، در چارچوب همان استعداد و امكانات ازلي خودشان خواهد بود.
بنابراين فيض مقدس و جلوه هاي بعدي معشوق بر اساس استعدادها و امكانات ازلي عاشق خواهد بود كه با فيض اقدس و جلوة نخستين به دست آورده بود. ابن عربي در اين باره بياني دارد بدين مضمون كه: به هيچ كس از بيرون خودش چيزي نمي دهند؛ هركه هر ميوه اي بچيند، تلخ يا شيرين از درخت و ريشة خودش چيده است و تكليف "آخر" در "اول" تعيين شده است. مولوي
مي گويد ما سرانجام در برابر تقدير ازل تسليم خواهيم شد. او در تعبيري اهل دنيا را آخوربين
مي نامد و زاهدان را آخربين. اما عارفان را نه در بند آخور مي داند و نه علاقه مند به آخر! ايشان نظر بر اول دارند. هركه از اول خبر داشت به آخر نظر نكرد (فيه ما فيه). زيرا تكليف (آخر ) در (اول) تعيين شده است.
آخر اين اقرار خواهي كرد، هين هم ز روز اول آخر را ببين
مي تواني ديد آخر را، مكن چشم آخربينت را كور و كهن
هر كه آخر بين تر او مسعود وار نبودش هر دم به ره رفتن عِثار
(مولوي، مثنوي)
اين مسأله، نگران كننده ترين مسألة اهل سلوك است. زيرا بر اساس اين مسأله، هيچ كس نمي داند كه ماهيت و عين ثابت او، در عالم اعيان ثابته داراي چه امكانات و استعدادهايي بوده است. در نتيجه او تا كجاها پيش خواهد رفت و چه چيزها را به دست خواهد آورد؟ معلوم نيست! و اين نگراني بزرگي است.
ساقيا! جام ميم ده كه نگارندة غيب نيست معلوم كه در پردة اسرار چه كرد
آن كه پر نقش زد اين دايرة مينايي كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد
(حافظ)
چون راز اين پرده جز در مراحل نهايي سير و سلوك، آن هم براي خواص معلوم نمي گردد، بي خبري سالك از امكانات و استعداد خود، او را نگران آينده و سرنوشت سلوكش مي سازد.
اين كه خوشبختي و بدبختي در ازل تقسيم شده و براي هر كسي راهي ديگر معين گشته است، جداً نگران كننده و دردآور است. عين القضات همداني مي گويد: «اي دوست مي ترسم و جاي ترس است! مي ترسم از «سرّ قدر»: يكي را به رفتن راه خوشبختي ناچار كرده اند و ديگري از پيمودن راه بدبختي ناگزير است! دانايان و بينايان چون در اين نكته فكر كنند، سراپا درد و حسرت مي گردند و كاري هم از دست كسي بر نمي آيد.» (نامه ها، ص249)
نبودي تو، كه فعلت آفريدند تو را از بهر كاري برگزيدند
مقدر گشته پيش از جان و از تن براي هر يكي كاري معين
يكي هفتصد هزاران ساله طاعت بجا آورد و كردش طوق لعنت!
دگر از معصيت نور و صفا ديد چو توبه كرد نور اصطفا ديد!
(شبستري)
مولوي اين موضوع را در ضمن يك داستان چنين بيان مي كند: غلامي از امير خود اجازه گرفت تا به مسجد رود و نمازش را بخواند. او در مسجد درنگ كرد. امير چند بار صدايش كرد اما وي بيرون نيامد. امير با خشم فرياد زد: چرا نمي آيي؟ او پاسخ داد: نمي گذارد بيايم. امير گفت: كي نمي گذارد؟ غلام چنين پاسخ داد:
گفت آنكه بسته استت از برون بسته است او هم مرا از اندرون
آنكه نگذارد تو را كآئي درون مي نبگذارد مرا كآيم برون
ماهيان را بحر نگذارد برون خاكيان را بحر نگذارد درون
اصل ماهي زآب و حيوان از گل است حيله و تدبير، اينجا باطل است
(مولوي، مثنوي)
اي عزيز! در اين جا نكته ايست كه در متون عرفاني به آن اشاره نشده است و آن اين كه، اين مسأله يعني مسألة سرنوشت ازلي در عرفان، با مسألة جبر در علم كلام فرق دارد. جبر و اختيار به حوزة شريعت مربوطند، در صورتي كه سرّ قدر و مسألة استعداد اعيان ثابته در قلمرو طريقت مطرح اند. در شريعت، خطاب عام است و گزينشي در كار نيست. اما در طريقت گزينش اصل است؛ هم در آغاز و هم در انجام كار. در شريعت، دنيا مزرعة آخرت است يعني هر آن چه در اين دنيا بكاري در آخرت مي دروي. اما در طريقت آن سابقة پيشين اساس دنيا و آخرت است؛ يعني دنيا و آخرت هر موجودي بر اساس استعداد ازلي او سامان مي يابد. از اين جاست كه همة اهل سلوك به جاي نگراني از آخر كار، از اول كار و از «نصيبة» ازلي و "سابقهء پيشين" خود نگرانند.
جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند در دايرة قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود كاين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر كاين سابقة پيشين تا روز پسين باشد
(حافظ)
آري! اين استعداد ازلي چنان كه گفتيم هم در آغاز سلوك اثرگذار است و هم در نتيجة سلوك. در آغاز كار توفيق عشق و سلوك را، نصيب هر كسي نكرده اند! و در انجام كار نيز هر سالكي را با موهبت وصال نمي نوازند.
توفيق عشق روي تو، گنجي ست، تا كه يافت؟ باز اتفاق وصل تو، گويي ست، تا كه برد؟
(سعدي)
در پايان بحث سرّ قدر و سابقة ازل، يادآوري اين نكته را لازم مي دانم كه: اگرچه همة سالكان به تعبير حافظ، اين راه را به خود نمي پويند؛ بلكه همگان را مانند طوطي در پس آينه نگه داشته اند و بر زبانشان جز تلقين استاد ازل چيزي نيست. به هر حال اين سالك خار باشد يا گل، در دست چمن آرايي است كه پرورشش مي دهد. تا اين جا همان سرّ قدر است كه دردآور و نگران كننده مي باشد. اما هرگاه كه سالك به آن چمن آرا بينديشد، غرق اميد و شادماني خواهد شد. راه گل و خار هر دو سرانجام به پيشگاه اين چمن آراي ازل پايان مي پذيرد. هدف و قبله گاه همگان اوست و مي دانيم كه رحمت او بر غضبش برتري دارد. پس رحمت او دست همگان را خواهد گرفت و سرانجام همة بندگان سعادت و كاميابي خواهد بود.
بنابراين، اگرچه ياد سرّقدر غم انگيز و حزن آور است، اما نسيم لطف و رحمت معشوق و سبقت و فراخي عنايت او، اميدآفرين و شادي بخش است؛ پس نبايد از سابقة رحمت و عنايت حق نااميد شد.
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كشتة خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخسبيدي و خورشيد دميد گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو!
(حافظ)
آري! لطف و عنايت حق، شريعت و طريقت را يك جا پوشش مي دهد و در دنيا و آخرت، نگهبان حريم حرمت بندگان است.
اي عزيز قدم در راه بايد نهاد و به فيض و رحمت عام او، اميد بايد بست:
بيار باده كه دوشم سروش عالم غيب نويد داد كه عام است فيض رحمت او
(حافظ)
سخن آخر آنكه: اساس طريقت عشق و دلدادگي است. و هركه عاشق باشد و دل به دلداري بدهد، هدفي جز ديدار آن معشوق دلدار نخواهد داشت و در انديشه غم و شادي و كم و افزون، نخواهد بود.
7
اهليت و شايستگي (2)
بده آن بادة جاني كه چنانيم همه كه مي از جام و سر از پاي ندانيم همه
همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گليم روح مطلق شده و تابش جانيم همه
همه در بند هوا اند و هوا بندة ماست كه برون رفته از اين دور زمانيم همه
هركه جان دارد، از گلشن جان بوي برد هركه آن دارد، دريافت كه آنيم همه
دل ما چون دل مرغ است ز انديشه برون كه سبك دل شده زان رطل گرانيم همه
در پس پردة ظلمات بشر ننشينيم زانك چون نور سحر پرده درانيم همه
(مولوي)
در درس گذشته، بحث «اهليت» و شايستگي را به موضوع «سرّ قدر» ارتباط داديم. در نهايت براي اين كه دست كم براي عدهاي راحت طلب، بهانة يأس و بيكاري فراهم نيايد، گفتيم كه اگرچه سرّ قدر دردآور و نگران كننده است، اما فراگيري رحمت خداوند و گسترة لطف و عنايت معشوق جايي براي يأس و نااميدي باقي نميگذارد.
يأس و نااميدي از صفات و حالات زيانآور است. آن چه سالك را روح ميبخشد اميد و اطمينان، به رحمت گستردة معشوق ازل است. در اين درس، نكتههاي ديگري را در ارتباط با موضوع شايستگي مطرح ميكنيم. مسلم است كه در جهان خاكي، جاذبههاي زيادي هستند كه ميتوانند بر گوش ما خاكيان لالايي غفلت بخوانند و ما را به خواب سنگيني فرو برند. اين خواب سنگين، يك جريان غير عادي نيست.
پيامبر گرامي اسلام (ص) حالت عادي زندگي در جهان خاكي را خواب مينامد و ميفرمايد: «مردم همه در خوابند، هرگاه كه بميرند بيدار خواهند شد» (كافي، ج2، ص240) مولاي متقيان علي (ع) نيز در اشاره به اين مضمون ميفرمايند: «مردم كودكاني هستند كه در آغوش دنيا بزرگ مي شوند». بنابراين بسيار طبيعي است كه انسان به دنيا دل ببندد و لذت هاي دنيا را جدي بگيرد، تا جايي كه به چيزي جز دنيا و زندگي دنيايي فكر نكند.
روشن است كه در چنين شرايطي، در پيش گرفتن طريقت رندي و آزادگي، به تعبير حافظ، گنجي است كه راه دست يافتن به آن بر همه كس آشكار نيست. خيال روي يار در سر داشتن و زبور عشق خواندن و در همه جا جلوة معشوق را ديدن، نيازمند شايستگي ويژهايست. اما چنان كه گفتيم هرجا كه درد هست، درمان نيز هست؛ هرجا اسارت و گرفتاري هست، راه رهايي نيز وجود دارد. ما نبايد اين مشكلات را ببينيم، اما از توجه به راه چاره و درمان غفلت كنيم.
اين درست است كه تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف! اما اين هم درست است كه «عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد؟» بنابراين اگرچه رهايي از قيد و بند دنيا و گسستن از دلبستگيهاي مادي، دشوار است؛ اما هزاران مشكل را با يك عشوة معشوق ميتوان پشتسر گذاشت. بايد اميدوار بود، نااميدي نه درخور درگاه معشوق است و نه شايستة مقام انسان!
به هر حال، اين شايستگي در مراحل مختلف سلوك، به نسبت هر جايگاه و مقامي از ضروريات است. چنان كه در آغاز كار بدون شايستگي و اهليت به راه سلوك نميتوان رفت، در پذيرش فيض معشوق نيز همين شايستگي، شرط اصلي است. مقامات عرفاني با تكرار تقليدي و ادعاي زباني فاصلة زيادي دارند. ادعاي عشق و سلوك و تكرار مطالب سالكان حقيقي، از هركسي بر ميآيد و به تعبير صائب «دست بر سر زدن از هر مگسي ميآيد!» اما دست يافتن به آن مقامات و كمالات در گرو شايستگيهاي سالك است.
در اين جا به يك نكتة مهم به اختصار اشاره ميكنيم و آن همان است كه مولوي ميگويد:
آب، كم جو، تشنگي آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
(مولوي، مثنوي)
آن چه وظيفة سالك است تلاش در جهت كسب اين شايستگيهاست. اگر سالك چنان كه بايد و شايد احساس درد بكند و شوق كمال داشته باشد، عنايت معشوق نياز او را بيپاسخ نخواهد گذاشت. اين پاسخ ها با بهانههاي مختلف، جلوه مينمايند و دست عاشق را ميگيرند. آن جا كه عاشق سراپا نياز باشد، پاسخ نيازش را ممكن است از جاهايي به دست آورد كه هرگز به خاطرش نيامده بود، زيرا دست عنايت حق، از همه جا به سوي او دراز است.
از نكتههايي كه مي توان براي كساني كه هنوز پا در اين راه نگذاشتهاند، مطرح كرد، توجه دادن آنان به نشانههاي اين شايستگي است. منظور از نشانههاي شايستگي آن است كه حالات و اوصاف ويژهاي در انسانها زمينه ساز سلوكاند. يعني كساني كه اين اوصاف و حالات را داشته باشند، مي توانند در سير و سلوك كامياب گردند. آنان كه هنوز سلوك را آغاز نكردهاند، بايد نخست به داشتن اين حالات و اوصاف توجه داشته و قدر آنها را دانسته و از آنها بهره گيرند؛ زيرا اينها زمينه را براي سير و سلوك فراهم مي آورند.
در دورانهاي گذشته، آيين فتوت و جوانمردي را، از زمينه هاي سير و سلوك ميدانستند. يعني كساني زمينه و آمادگي سير و سلوك داشتند، كه مدتي در قلمرو جوانمردي گام زده باشند. به همين دليل ما نيز به مواردي از نشانه ها و لوازم آمادگي و شايستگي سلوك اشاره ميكنيم:
الف- درد و دغدغه
«مرا به خردي ميگفتند: چرا دلتنگي؟ مگر جامهات ميبايد، يا سيم؟ گفتمي: اي كاشكي، اين جامه نيز كه دارم، بستندي! مرا چه جاي خوردن و خفتن؟! تا آن خدا كه مرا همچنين آفريد، با من سخن نگويد، بي هيچ واسطه اي... مرا چه خفتن و خوردن؟! نه بخورم و نه بخسبم؛ تا بدانم كه چگونه آمده ام؟ و كجا مي روم؟ و عواقب من چيست؟!» (شمس تبريزي).
اين همان درد و دغدغهايست كه مولوي آن را به نظم در آورده است:
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم؟
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم؟
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايي يك دم آرام نگيرم، نفسي دم نزنم!
(مولوي، ديوان)
اين درد و دغدغه، همانچيزي است كه آن را در عالم سلوك، اساس امتياز و برتري انسان بر فرشتگان ميدانند. اين درد و دغدغه، نشاني از امكان توسعة وجودي انسان و توان وي بر اين توسعه مي باشد. بايد توجه داشت كه در ميان پديدههاي جهان، تنها انسان است كه ميتواند دايرة تنگ هويت خود را تا بينهايت گسترش دهد. موجودات ديگر حتي فرشتگان، در چارچوب هويت خود گرفتارند و راه رهايي ندارند. اما انسان اگرچه در ظاهر جزء كوچكي از اين جهان بزرگ است، اما مي تواند در عمل بيش از همة جهان وسعت يابد و گسترش پيدا كند. از جمادي خيز بردارد و مقام فرشتگي را هم پشت سر بگذارد. در اصطلاح عرفا انسان را «كون جامع» مينامند، كون جامع، يعني همين كه يك چيز بتواند همة جهان گردد.
ناگفته نماند كه از نظر عرفا، وجود انسان و باطن انسان، تنها روزنة رهايي و پرواز از طبيعت به ماوراي طبيعت مي باشد. فيزيك و متافيزيك در قلمرو گسترهي نامتناهي وجود انسان به يكديگر ارتباط مييابند. در وجود انسان، ماده به معنا، جسم به روح و يك موجود معين، به كل جهان تبديل ميگردد. به تعبير ديگر وجود انسان نردباني است كه مادة بي جان را، تا آستان جانان بالا ميبرد. انسان قبلة همة موجودات جهان است و تنها قبلة انسان نيز جمال حضرت حق است و بس! خداوند در تعبير قرآني، اين مقام را با سجدهي فرشتگان به انسان، نشان داده و در زبان عرفاني نيز، اين نكته با تعبيرات گوناگون بيان شده است.
اي عزيز! حاصل سخن آن است كه تو مقصد و مقصود جهان و يگانه روزنهي رهايي كاينات هستي! پس چرا از خود و جايگاه خود و توان و امكانات خود غافل ميماني؟ با اين همه امكانات، اگر درد و دغدغهي رشد و حركت نداشته باشي، جاي دريغ خواهد بود! براي انسان سكون و جمود ننگ است! انسان بايد با درد و دغدغه همراه باشد، لحظهاي فريب نخورد و ثانيهاي غفلت نكند. او به هر جا كه برسد باز بايد گامي به جلو بردارد. زيرا او هميشه ميتواند از جايي كه هست بالاتر رود.
ب- صفا و يكرنگي
به قمارخانه رفتم، همه پاكباز ديدم چو به صومعه رسيدم، همه زاهد ريايي
(عراقي)
صفا و يكرنگي از نظر مشايخ عرفان، بزرگ ترين نشانة آمادگي يك شخص، براي سلوك است، چنان كه ريا و نيرنگ در هر شرايطي نشان روشن پايبند بودن انسان به زندگي مادي است. انسان اگر خود را چنان كه هست، بنمايد، نشان آن است كه قيد و بند خودي و خودخواهي در پيرامون وجود او چندان محكم نيستند. چنين كساني اگر تربيت شوند به آساني از اين قيد و بندها رها
مي گردند. اما آن كه در تمام رفتار و گفتار خود حساب شده عمل مي كند و خود را چنان مي نمايد كه مورد پسند ديگران قرار گيرد، چنان در قيد و بند حيات حيواني و هويت خاكي اسير است كه به اين سادگي از تاري كه به دور خود تنيده امكان رهايي نخواهد داشت.
اگر در زبان عرفا از رندان، باده نوشان، قماربازان و همانند آنان تجليل مي شود، اما زهد و عبادت نكوهش مي گردد، هرگز به اين معنا نيست كه آن كارها يعني رندي و باده نوشي خوباند و اين كارها ناپسند. بلكه منظور آن است كه افرادي كه رند و بدناماند، در مواردي از صفا و صداقتي برخوردارند كه برخي از عالمان و عابدان رياكار، بويي از آن صفا و صداقت نبردهاند. هدف عرفان در نهايت چيزي جز فاني شدن از خودي و خودخواهي نيست. به همين دليل از همان آغاز، كساني شايستگي اين راه را دارند كه با خودي و خودخواهي، بيش از ديگران فاصله داشته باشند. براي اين كه خودي و خودخواهي بزرگ ترين مانع سير و سلوك است:
آن نفسي كه با خودي، خود تو شكار پشه اي وان نفسي كه بي خودي، پيل شكار آيدت
آن نفسي كه با خودي، بستهي ابر غصه اي وان نفسي كه بي خودي، مه به كنار آيدت
آن نفسي كه با خودي، يار كناره مي كند وان نفسي كه بي خودي، بادهي يار آيدت
(مولوي، ديوان)
با توجه به آنچه گفتيم، كساني در درون خود درد و دغدغه اي دارند و در رفتار و گفتار خود صفا و صداقتي دارند، آن را بشارت و اشارتي بدانند از شايستگي براي سير و سلوك. و اگر احساس مي كنند كه از جهت صفا و يكرنگي، ضعفي دارند؛ يا به گونه اي گرفتار خودخواهي اند؛ و يا احساس درد و دغدغه رشد و تكامل روحي ندارند، در تقويت اين صفات بكوشند. در اين باره از كساني كه داراي آن اوصافند، كمك بگيرند و از معاشرت و همدمي با اهل دل بيشتر بهره بگيرند. تا مي توانند از گرفتاران جاه و مال فاصله گرفته و با زنده دلان بنشينند:
سيل چون آمد به دريا بحر گشت دانه چون آمد به مزرع گشت كشت
چون تعلق يافت نان با بوالعشر نان مرده زنده گشت و با خبر
موم و هيزم چون فداي نار شد ذات ظلماني او انوار شد
سنگ سرمه چونكه شد در ديدگان سنگ بينائي شد آنجا ديده بان
اي خنك آن مرده كز خود رسته شد در وجود زندهء پيوسته شد
واي آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگي از وي بجست
(مولوي، مثنوي)
ناگفته نماند كه ميل انسان به مردان خدا خود نشان شايستگي است؛ زيرا اين جنسيت و هماهنگي درونيست كه افراد را با هم دوست و همنشين مي گرداند:
هر كس به جنس خويش در آميخت اي نگار هر كس به لايق گهر خود گرفت يار
چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود كرد اختيار
با غير جنس اگر بنشيند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قير و قار
تا چون به جنس خويش رود از خلاف جنس زين سوي تشنه تر شده باشد بدان كنار
هركه از تو مي گريزد با ديگري خوش است وانك از تو مي رمد به كسي دارد او قرار
وانكو ترش نشست به پيش تو همچو ابر خندان دل است پيش دگر كس چو نوبهار
چون شاخ يك درخت شدي زان دگر بُبر جوياي وصل اين شده اي دست از آن بدار
(مولوي، ديوان)
8
نشانه هاي شايستگي (1)
در بهاران كي شود سرسبز، سنگ خاك شو، تا گل برويد رنگ رنگ
سال ها تو سنگ بودي، دل خراش آزمون را، يك زماني خاك باش!
(مولوي، مثنوي)
سخن از نشانه هاي شايستگي بود. نشانه هايي كه داشتن آن ها مي تواند انسان را از استعداد و آمادگي هاي خود، براي سلوك آگاه سازد. در درس هاي گذشته، نقش سر قدر را در كاميابي هاي سالكان مطرح كرديم. گفتيم كه سر قدر بيشتر از آن جهت دردآور است كه جز عدة معدودي، آن هم در آخرين مراحل سلوك، از آن باخبر نمي گردند. اما در اين جا مي خواهم بگويم كه همة سالكان به هر مقامي كه برسند يقين مي كنند كه اين درجه از كمال در حوزة استعداد «عين ثابت» او و «سر قدر» مقرر بوده است. يعني سر قدر را از نتيجه و آثار آن مي توان شناخت. بنابراين در مرحلة آغازين سلوك و حتي پيش از تصميم به انجام آن، هر كسي مي تواند به وسيلة نشانه هاي ويژه اي كه در شخصيت و زندگي روزمرة خود دارد، مي تواند به سابقه و استعداد از پيش تعيين شده ي خود، پي ببرد و اين يك جريان عادي و منطقي است. شايد يك متهم، از چند و چون پرونده اش، آگاهي دقيق نداشته باشد، اما وقتي كه نتيجة داوري را به او اعلام كنند، از روي نتيجه داوري، مي تواند به چند و چون پرونده اش پي ببرد.
در اين جا، فخرالدين عراقي، نكتة جالبي دارد. او مي گويد: هر صفتي كه عاشق به آن متصف باشد، در اصل، صفت معشوق است كه در عاشق جلوه گر شده است. بنابراين، طلب و جستجو و درد و دغدغة عاشق، نشان محبت و طلب و جستجوي معشوق است، نسبت به او (لمعات، لمعة24).
دلبران بر بيدلان فتنه به جان جمله معشوقان شكار عاشقان
هركه عاشق ديديش معشوق دان كو به نسبت هست هم اين و هم آن
تشنگان گر آب جويند از جهان آب هم جويد به عالم تشنگان
(مولوي، مثنوي)
آري در قرآن كريم هم، نخست، عشق و محبت خداوند به بندگان آمده است، سپس عشق بندگان به او (يحبهم و يحبونه: مائده/54). بنابراين، آگاه باش كه جنبش دل و درونت به بوي معشوق، نشان لطف و عنايت معشوق است نسبت به تو:
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو كه نه معشوقش بود جوياي او
ليك عشق عاشقان تن زه كند عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون در اين دل برق مهر دوست جست اندر آن دل دوستي ميدانكه هست
در دل تو مهر حق چون شد دو تو هست حق را بيگماني مهر تو
هيچ بانگ كف زدن آيد به در از يكي دست تو بيدست دگر
تشنه مي نالد كه كو آب گوار آب هم نالد كه كو آن آبخوار
(مولوي، مثنوي)
به همين دليل به ذكر برخي از نشانه هاي شايستگي انسان براي سير و سلوك پرداختيم كه يكي از آن ها درد و دغدغه و ديگري صفا و يكرنگي بود. كسي كه در درون خود، درد و دغدغه اي احساس كند و در روح و زندگي خود، صفا و صميميتي در يابد، بايد آگاه باشد كه اين ها نشانة شايستگي وي براي آغاز سير و سلوك¬اند.
اي عزيز! اگر در زندگي ات لحظه هايي پيش مي آيد كه در اندوه ناشناخته اي فرو مي روي، گويي كه چيزي گم كرده اي! اگر در زندگي ات لحظه هايي داري كه در آن ها خود را زلال و رها مي يابي، انگار كه سراپا آينه اي، روشن نوراني! قدر اين لحظه ها را بدان كه همة اين ها پيام هاي معشوقند و نشان شايستگي تو مي باشند. به عبارت ديگر اين شايستگي توست كه تو را با اين گونه ايما و اشاره هاي معشوق و جهان درون آشنا مي سازد. قدر اين لحظه ها را بدان و از اين پيام ها بهره برداري كن. اين پيام ها را مي توان «نسيم» رحمت ناميد، چنان كه: در حديث آمده است كه در لحظات زندگي شما نسيم هاي رحمت و عنايت معشوق بر شما مي وزند. زنهار كه از اين نسيم ها بهره گيريد و نسبت به آن ها بي اعتنا نباشيد:
گفت پيغمبر كه نفحتهاي حق اندر اين ايّام مي آرد سبق
گوش هُش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را
نفحهاي آمد شما را ديد و رفت هر كه را مي خواست جان بخشيد و رفت
نفحه ي ديگر رسيد آگاه باش تا از اين هم در نماني خواجه تاش
(مولوي، مثنوي)
مولوي اين نسيم ها را به مهماناني تشبيه مي كند كه از عالم غيب وارد خانة دل من و شما مي شوند. او تأكيد مي كند كه به آنان بي اعتنا نباشيم و آنان را به سادگي از دست ندهيم. اگرچه اين مهمان هاي غيبي در ظاهر به صورت غم و اندوه باشند:
هر زمان فكري چو مهمان عزيز آيد اندر سينه چون جان عزيز
فكر در سينه در آيد نو به نو خند خندان پيش او تو باز رو
ابر اگر چه هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده است ابر و شوره كش
بو كه آن گوهر به دست او بود جهد كن تا از تو راضي او شود
آن ضمير رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شكر شيرين شمار
فكرت غم را مثال ابر دان با ترش تو رو ترش كم كن بدان
(مثنوي، مولوي)
از اين درد و دغدغه و صفا و يكرنگي كه بگذريم، نوبت به نشانه هاي ديگري مي رسد كه كمي به آن ها نيز مي پردازيم:
تسليم و فروتني
يكي از ضروريات عالم سلوك، تسليم است. چيزي كه در عالم سلوك به كار نمي آيد، كبر و غرور است. عالم درويشي؛ عالم خاكساري و بي ادعايي است:
در كوي عشق شوكت شاهي نمي خرند اقرار بندگي كن و اظهار چاكري
( حافظ)
و نظامي نيز در اين باره، از زبان شيرين، به خسرو چنين مي سرايد:
هنوزت در سر از شاهي، غرور است دريغا كاين غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بي نيازي ترا شاهي رسد، يا عشقبازي
درين گرمي كه باد سرد بايد دل آسانست، با دل درد بايد
نياز آرد كسي كو عشق باز است كه عشق از بي نيازان، بي نياز است
نسازد عاشقي، با سرفرازي كه بازي بر نتابد، عشق بازي!
(نظامي، خسرو و شيرين)
در عالم سلوك، آن چه عاشق را مدام پيش مي راند، نياز است. به تعبير حافظ، كيمياي مراد سالكان، خاك كوي نياز است. آن كه عزم درويشي دارد بايد در دل و درون خود با نوعي نياز آشنا باشد. جلوة نياز دروني انسان در برون و ظاهر وي، حالتي از خاكساري و فروتني را ايجاد مي كند كه آن را چنان كه بايد توصيف نتوان كرد.
بزرگ ترين و باشكوه ترين نام سالكان واصل و كامياب، «عبد» و بنده است. اين عبوديت و اين مقام باشكوه بندگي، آسان به دست نمي آيد. نشان شايستگي افراد براي تلاش در جهت دست يافتن به مقام بندگي، آن است كه در زندگي عادي و روزمره شان خاكي و فروتن باشند، نه مغرور و خودخواه.
پيامبر اسلام (ص) براي آن كه سرمشق پيروانش باشد، تا زنده بود همانند بردگان مي نشست و همانند آنان غذا مي خورد و در همة لحظات زندگي اش از كوچك ترين رفتاري كه بوي غرور و خودخواهي بدهد پرهيز مي كرد.
او در جايي كه آخرين سنگر دشمنان (مكه) را فتح مي كرد، چنان فروتن و افتاده بود كه شكوه آن افتادگي و فروتني به سادگي براي ديگران قابل درك نيست. فاتحان وقتي كه پايتخت دشمن را فتح مي كنند، با هيبت و هيمنة ويژه اي وارد شهر مي گردند! با دبدبه و كبكبه اي خيره كننده و با تهديد و ارعاب بي حد و مرز. نخستين جايي كه نشانه مي روند، خانه و زندگي دشمن شكست خوردة خويش ومركز قدرت و حاكميت اوست.
اما محمد (ص) در كنار مكه چادر ارزان قيمتي مي زند و چشمي به خانة اين و آن ندارد. وي با امكانات بسيار محدود، به زندگي برده وار خود ادامه مي دهد. با كاسة خميرآلودي كه آب كافي براي شستن آن ندارد، به سر خود آب مي ريزد و به پرستش خدا آماده مي گردد.
بر خلاف فاتحان كه به پايتخت دشمن شكست خورده شان، با گردني بر افراشته و چهره اي شادمان، غرق در غرور و تجمّل وارد مي شوند، محمد (ص) وقتي كه به مكه وارد مي شد همانند افراد عادي سوار بر شتر بود. او با خشوع تمام و فروتني كامل، ذكر خدا را بر لب داشت و راست
نمي ايستاد. آن قدر خم مي شد كه ريش او به جل شترش ماليده مي شد!
اي عزيز! پيش از هرگونه اقدام به سلوك، بر آن كوش تا زندگي محمد (ص) را سرمشق خود قرار دهي و از آن معلم بزرگ، درس فروتني و تسليم بياموزي. خاكساري و تسليم، در وجود هر كسي كه باشد نشانة بزرگي است از اين كه او مي تواند در آينده، در مسير بندگي گام بردارد. اگر صادقانه و با نيت پاك، زندگي آن پيامبر عزيز را از نظر بگذرانيم، خواه و ناخواه، به روح و جانمان صفا و تسليم مي آموزد. در عالم سلوك بايد هرگونه چاره انديشي و خودخواهي را كنار نهاده، با صداقت كامل تسليم گشت.
حيلت رها كن عاشقا، ديوانه شو، ديوانه شو واندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خويش را بيگانه كن، هم خانه را ويرانه كن وانگه بيا، با عاشقان هم خانه شو، هم خانه شو
رو، سينه را چون سينه ها هفت آب شو از كينه ها وانگه شراب عشق را پيمانه شو، پيمانه شو
بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي گر سوي مستان مي روي، مستانه شو، مستانه شو
(مولوي، ديوان)
اين بحث را با يادآوري دو نكته به پايان مي بريم:
نكته اول اينكه اين كه چونان كه بارها گفته ايم، سر رشته در اين راه در دست معشوق است به همين جهت بي لطف و عنايت او كاري از پيش نمي رود. براي جلب و جذب لطف و عنايت معشوق نيز، چنان كه آزموده اند، تسليم و خاكساري نقش بزرگي دارد.
قفل زفت است و گشاينده خدا دست در تسليم زن و اندر رضا
چون فراموشت شود تدبير خويش يابي آن بخت جوان از پير خويش
چون فراموش خودي، يادت كنند بنده گشتي آن گه آزادت كنند
گر تو خواهي حرّي و دل زندگي بندگي كن، بندگي كن، بندگي
(مولوي، مثنوي)
پس بنابراين، تسليم و رضا در درون انسان، ولو در حدّ جلوه هاي ضعيف و ناپايدار آن، بايد به عنوان پيام معشوق، يا مهمان غيبي و يا نسيم رحمت حق، مورد توجه و بهره برداري قرار گيرد.
نكتة دوم اين كه، دوستم از استادش كه خدايش مورد عنايت خاص قرار دهد، نقل مي كند كه مي گفت: «كساني كه در مقامات بسيار ابتدايي سلوك اند، با اين كه در عالم سلوك به جايي نرسيده و مقامي ندارند، باز هم از افراد صاحب نام و برجسته در قلمرو علوم ظاهري برتر و بالاتراند».
آري با توجه به ارتباط نشانه هاي شايستگي، به «عين ثابت» هر انساني، اصحاب درد و دغدغه و دارندگان حالت صفا و تسليم را كه شايستگي گام برداشتن در طريقت و سلوك را دارند، بايد از نظر ذات و طينت و نهادشان، هزاران درجه بالاتر از كساني دانست كه گرچه فضايلي دارند، اما از اين شايستگي بي بهره اند! چنان كه گذشت، عشق و طلب انسانها، نشان طلب و محبت حق است نسبت به آنان، و چه فخري بالاتر از اين كه تو را معشوق بطلبد و بخواهد:
به ولاي تو! كه گر بندة خويشم خواني از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
(حافظ )
آري آنكه نظرش، خاك را كيميا مي كند، اگر گوشه چشمي به انسان داشته باشد، او را از همه چيز و همه كس بي نياز خواهد كرد. آنان كه احساس مي كنند مورد نظر معشوقند حق دارند كه به دنيا و آخرت سر فرو نياورند:
ما به سليمان خوشيم، ديو و پري گو مباش! حسن تو از حد گذشت، شيوه گري گو مباش!
عشق كدام آتش است، كو همه را دلكش است؟ چاكري او خوش است، ملك و سري گو مباش!
بر كن از كار تو، دست به يكبار تو خشك لبم دار تو، هيچ تري گو مباش
جان من از جان عشق، شد همگي كان عشق همره مردان عشق، ماده نري گو مباش
ساية تو پيش و پس، جان مرا دسترس ساية آن نخل بس، باروري گو مباش
(مولوي، ديوان)
9
نشانههاي شايستگي (2)
عاشقان ره به عشق ميپويند درس تنزيل عشق ميگويند
از مي شوق دوست، مست شدند همه در پاي عشق، پست شدند
خويشتن را ز دست از آن دادند كاندر آن كوي، رخت بنهادند
دلم اين مستي از الست آورد اين طلب زان هوا به دست آورد
دوست آنجا نظر چو بر ما كرد اثر آن ظهور پيدا كرد
اين صفا زآن نظر پديد آمد عشق از آن جا مگر پديد آمد
آرزومند آن نظر ماييم روز و شب اندرين تمناييم
شده در هر دليش پيوندي كرده در پاي هر يكي بندي
( عراقي)
در درسهاي گذشته، مواردي از نشانههاي شايستگي سير و سلوك را توضيح داديم. توجه به اين نشانهها، افرادي را كه هنوز به سير و سلوك نپرداختهاند، از چند جهت ياري ميرساند:
يكي اينكه انسان با اين نشانهها ميتواند، از آمادگي و شايستگي خود براي سير و سلوك آگاه گشته و فرصت را از دست ندهد و هر چه زودتر برنامة عملي سير و سلوك را اجرا كند.
ديگر اين كه، افرادي كه اين نشانهها را در وجود خود ضعيف مي بينند، به تقويت و تكميل آنها بپردازند تا آمادگي و شايستگي سلوك را پيدا كنند. به خاطر اهميت اين نشانه ها، باز هم به موارد ديگري از آنها اشاره مي كنيم. در اين درس دو نشانه ديگر را يادآور مي شويم: رندي و قلندري و ديگري توجه به زيبائي ها. اكنون به توضيح مختصر آنها مي پردازيم:
رندي و قلندري
مو اون رندم كه نامم بيقلندر نه خون ديرم نه مون ديرم نه لنگر
چو روز آيو، بگردم دور گيتي چو شو آيو، به خشتي وانهم سر
(بابا طاهر)
رند در فرهنگ مردمان قرن ششم به بعد، مفهومي داشته كه ميتوان آن را با اين عناوين توصيف كرد: زيرك و تيزبين، بي باك، لاابالي و بي قيد، عياش و خوشگذران.
چنين شخصيتهايي، داراي دو چهرهي متضاداند: از سويي داراي اوصاف مثبتي هستند از قبيل: هوش، ذكاوت، خوش ذوقي، صفا و بي ريايي كه هر آنچه در دل دارند، بر زبان نيز دارند. اينان معمولاً آزاد از قيد نام و ننگ و رها از گرفتاريهاي آز و جاه و مقام اند. از سوي ديگر، مخصوصا از ديدگاه افراد صاحب جاه و مال و نام و نشان، اينان افرادي هستند بيمقدار، بدنام، بيدين، لاابالي، فاسد، شرابخوار، بيكار و بيعار كه نه در قيد ديناند و نه در فكر دنيا!
رند با چنين مفهوم جامعي ، ميتواند در ادبيات عرفاني بهخوبي مورد استفاده قرار گيرد. عنوان "رند" از طرفي در مفهوم معمولي خود و با نگرش مثبت به آن، ميتواند به عنوان شخصيتي آزاده و آزاد از قيد جاه و مال و برتر از حد رنگ و ريا مطرح شود و در آثار عرفاني مفهوم استعاري و كنايي بسيار گستردهاي را در بيان اوصاف كساني كه به مقامات فنا رسيده اند، ادا كند. از طرف ديگر، اين عنوان در مفهوم عرفي آن و با نگرش منفي به آن، مي تواند در بيان اوصاف و حالات ملامتيان در مقامات مختلف سير و سلوك، به كار مي رود.
براي روشن شدن مطلب، بايد توجه داشت كه: هدف نهايي عارف فناست، يعني نفي و نابودي هرگونه خودي و خودخواهي. بنابراين، سالك بايد شايستگي اين هدف بزرگ را داشته باشد. يكي از نشانههاي شايستگي براي رسيدن به آن مقام، پيش از آغاز سلوك، اين است كه انسان زياد در حوزهي زندگي دنيوي حسابگر و مصلحت انديش نباشد، صلاح و سلامت خود را با هر بهايي خريدار نگردد، ريا و ظاهرسازي نداشته باشد، نه تنها دنيا، بلكه حتي در فكر آخرت خود هم نباشد:
خوش وقت رند مست كه دنيا و آخرت بر باد داد و هيچ غم بيش و كم نداشت
(حافظ)
حافظ، در جائي ديگر در ارتباط با بيتوجهي رند و قلندر، به نام و ننگ چنين ميسرايد:
ساقيا برخـيـز و در ده جـام را خاك بر سر كـن غـم ايام را
گرچه بدنامي است نزد عاقلان ما نمي خواهيم ننگ و نام را
(حافظ)
بنابراين، بايد توجه داشت كه افراد حسابگري كه در قيد مال و جاه و نام و ننگ اند، مشكل ميتوانند پا در راه سلوك بگذارند.
در اينجا ممكن است يك كج فهمي، يا ابهام در بيان مطلب وجود داشته باشد. در نتيجه ي اين ابهام و كج فهمي، عدهاي چنين پندارند كه يكي از شرايط پرداختن به سير و سلوك، آن است كه انسان مدتي ولگرد و لاابالي باشد! بي ترديد چنين برداشتي، اصلاً درست نيست. در هيچ يك از مكاتب عرفاني، لااباليگري و بي بند و باري، در هيچ شرايطي، شايستگي يا نشان شايستگي به شمار نميرود. بلكه منظور ما چنانكه گفتيم جز اين نيست كه: يكي از نشانه هاي شايستگي انسان براي تلاش در راه فناي خويش، آن است كه كمتر از ديگران در قيد و بند نام و ننگ و جاه و مال باشد. يعني حساسيت زيادي به خودنمايي، جايگاه اختماعي، امكانات مادي، شهرت و آوازه نداشته باشد.
چنانكه در آغاز بحث گفتيم، در منابع عرفانيِ ما از كلمة رند يا قلندر، در موارد گوناگون و در اشاره به حالات و مقامات مختلف بهره ميگيرند. تا جايي كه از مقام فناي مطلق، به رندي تعبير ميكنند! در آن جا كه انسان از انديشه و خواست خود رها شده و از هرگونه خودي و خودخواهي تصفيه شده باشد، او را رند مي نامند.
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست كفر است در اين مذهب، خودبيني و خودرايي
( حافظ)
براي رفع اشتباه از كاربرد اين كلمه در ادبيات عرفاني، كمي بيشتر توضيح ميدهم. مثلا بهجاي رندي، مست و خراب را در نظر بگيريد. واژة مست و خراب، در لغت به معناي آن است كه كسي بيش از اندازه شراب خورده و مست و بيخبر افتاده باشد. همه مي دانند كه چنين حالتي از نظر عقل و شرع، پسنديده نيست. اما اگر در ادبيات عرفاني واژة مست و خراب را به كار ببرند، منظور آن است كه سالك چنان مست جلوهي معشوق است كه سر از پا نميشناسد و در حالتي است كه از قيد و بندهاي عادي و از رنگها و نيرنگها اثري در او نيست.
در پايان، بار ديگر يادآور مي شوم كه: در عالم سلوك، همة تلاشها براي آن است كه انسان از دلبستگيها و خودخواهيهايش، جدا گردد. كساني كه از آغاز، كمتر از ديگران در قيد و بند دلبستگيها باشند، بيترديد براي كاميابي در سلوك، شايستگي بيشتري دارند و رند و قلندر رمزي است از اين آزادي و آزادگيها:
جوق قلندرانيم بر ما ريا نباشد تزوير و زرق و سالوس آيين ما نباشد
در هيچ ملك با ما كس دوستي نورزد در هيچ شهر ما را كس آشنا نباشد
گر نام ما ندانند بگذار تا ندانند ور هيچمان نباشد بگذار تا نباشد
در لنگري كه ماييم اندوه، كس نبيند در تكيه اي كه ماييم غير از صفا نباشد
از محتسب نترسيم وز شحنه غم نداريم تسليم گشتگان را بيم از بلا نباشد
هر كس به هر گروهي دارد اميد چيزي ما را اميدگاهي غير از خدا نباشد
همچون عبيد ما را دريوزه عار نايد در مذهب قلندر عارف گدا نباشد
(عبيد)
و اما بهره گرفتن از عنوان رند و قلندر براي بيان حالات اهل ملامت نيز بسيار مناسب است؛ زيرا اهل ملامت به دلايلي بر اين باورند كه براي بيان اينكه عبادت سالك از ريا دور مانده و همراه با اخلاص كامل باشد، بايد او در نظر مردم خوار و بي مقدار شده و بدكار و بدنام شناخته شود. اينجاست كه براي بيان حال خود از عنوان رند و قلندر با نگرش منفي، بهره مي گيرند.
مرا قلاش مي خوانند هستم من از دردي كشان نيم مست ام
نمي گويم ز مستي توبه كردم هر آن توبه كز آن كردم شكستم
نمي گويم كه فاسق نيستم من هر آن چيزي كه مي گويند هستم
ز زهد و نيك نامي عار دارم من آن عطار دردي خوار مست ام
(عطار، ديوان)
ويژگي اصلي رند و قلندر آن است كه در عين حال كه باطني خوب و با صفا دارند و جز عشق به حق و حقيقت به چيزي در دنيا و آخرت دل نبسته اند، به همين دليل نه در فكر مال و جاه اند و نه در صدد زهد فروشي و خودنمائي. در اينجا ابياتي از عمادالدين نسيمي مي آوريم كه خود يكي از جان باختگان مكتب سير و سلوك است:
مائيم قلندران معنا در لنگر خوش هواي دنيا
آسوده ز خير و شر عالم آزاد ز جنت و جهنم
ني غصه ي نان و ني غم ننگ با خلق خدا نه صلح و نه جنگ
قانع شده با كهن پلاسي ننهاده چو ديگران اساسي
كرده به گناه خويش اقرار بر طاعت خود نموده انكار
هستيم مجردان اطراف سياح جهان ز قاف تا قاف
سلطان سرير افتخاريم درويش در سراي ياريم
در كعبه ي دوست منزل ماست خود دوست مقيم در دل ماست
هرگز ندهيم دل به دنيا طاعت نكنيم بهر عقبي
جز حق طمعي ز حق نداريم حاجت به در كسي نياريم
بي عيش و طرب دمي نپاييم در رقص و سماع و حال، مائيم
ما شاهد باز و مي پرستيم خوش طايفه ايم، هر چه هستيم
زهدي به دروغ برنسازيم با خلق خدا دغل نبازيم
فقر است كه يار و مونس ماست عشق است كه مير مجلس ماست
ما را كه مراد، نامراديست هر غم كه به ما رسيد، شاديست
(عمادالدين نسيمي)
بايد توجه داشت كه رندي و قلندري جايگاهي نيست كه آسان به دست آيد. افسر رندي را بر سر هر كسي نمي بخشند:
زمانه افسر رندي نداد جز به كسي كه سرفرازي عالم در اين كله دانست
(حافظ)
بنابراين كساني كه اين صفت را داشته باشند، بايد آن را غنيمت شمارند:
فرصت شمر طريقه ي رندي، كه اين نشان چون راه گنج، بر همه كس آشكاره نيست!
(حافظ)
بسا كساني كه اين جايگاه والا را سالها بجويند، اما نيابند؛ زيرا چيزي كه نشان از لطف و عنايت معشوق باشد، گوهر گران مايه ايست كه آسان به دست نمي آيد. گاهي نيز ممكن است سالك نداند كه براي داشتن اين نشانه ها چه بايد كرد و چه بهائي بايد پرداخت:
يك غمزه از آن نرگس خمّار، به چند است؟ از نكهت گيسوي تو يك تار، به چند است؟
از نوش مگوئيد، كه در حسرت نيشيم از گلشن معشوق، مگر خار به چند است؟
از خرقه پريشانم و از زهد پشيمان اي پير مغان! زندقه، زنار به چند است؟
از نام گذشتيم و به ننگي نرسيديم اي رند! مگر ننگ به چند؟ عار به چند است؟
يك چوبه از اين خاك به بالا نپريديم از شحنه بپرسيد: سر دار به چند است؟
از ساده دلي در پي يك چشمه فريبيم يك عشوه از آن لعل فسونكار به چند است؟
با ديده ي گريان من اي شوخ نگفتي: دريايي از اين رود نمكزار به چند است؟
گفتن نتوانيم و نهفتن نتوانيم: تا نيم نگه، فرصت ديدار به چند است؟
(يثربي)
توجه به زيباييها
زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست راه هزار چارهگر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان بگشود نافهاي و در آرزو ببست
شيدا از آن شدم كه نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گري كرد و رو ببست
(حافظ)
از نظر عرفا، همة موجودات عالم بهگونه اي جلوهگاه جمال حضرت حقاند. بنابراين توجه انسان به اين زيباييها، نشان شايستگي باطن او براي توجه به جمال حضرت حق است. اگر در عالم عرفان عشق هاي ظاهري و مجازي را، نشان شايستگي انسان ميدانند، از اين بابت است . نيز از اينجاست كه گفتهاند: مجاز، همانند يك پل ما را به حقيقت، منتقل ميسازد.
ابنسينا، در تحليل ظريفي كه از عشق دارد، ميگويد: رياضت، اهدافي دارد كه يكي از آنها لطيف ساختن درون است. او براي لطيف ساختن درون، از چند عامل مؤثر نام ميبرد. يكي از آنها، فكر لطيف است و ديگري، عشق عفيف (اشارات، نمط9). او عشق عفيف را چنين توصيف مي كند: عشقي كه در آن زيباييهاي معشوق، فرمانروا باشند نه نيروي شهوت (همان). همين عشق عفيف در بيان سادهتر، يعني توجه به زيبايي، يعني براي تو زيبايي مهم باشد نه جاذبههاي مادي و حيواني.
جنبش و اهتزاز انسان اگر از روي شهوت باشد، حيواني خواهد بود و بي مقدار؛ اما اگر از روي ذوق و توجه به زيبائي ها باشد، نشانه ي لطافت و شايستگي خواهد بود:
نگويم سماع اي برادر كه چيست مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معني پرد طير او فرشته فرو ماند از سير او
واگر مرد لهو است و بازي و لاغ قويتر شود ديوش اندر دماغ
چو مرد سماع است شهوت پرست به آواز خوش خفته خيزد، نه مست
پريشان شود گل به باد سحر نه هيزم كه نشكافدش جز تبر
جهان بر سماع است و مستي و شور وليكن چه بيند در آئينه كور؟
نبيني شتر بر نواي عرب كه چونش به رقص اندر آرد طرب
شتر را چو شور و طرب در سر است اگر آدمي را نباشد خر است
(سعدي، بوستان)
توجه به زيباييها نشان شايستگي است. زيرا كسي كه بدون دخالت شهوت و جنسيت، شيفتهي زيبايي گردد بيترديد داراي دروني روشن و روح باصفايي است. ما بايد توجه به زيباييها را در آغاز سلوك، با توجه عارفان واصل به زيباييهاي جهان فرق بگذاريم. ما در اينجا هنوز سلوك را آغاز نكردهايم. ما فقط در مرحلهي ارزيابي و آزمون از حالات و روحيات خودمان هستيم. در اين جاست كه اگر ببينيم، با پاكدامني و به دور از شهوت و هواي نفس به زيباييها توجه داريم، اين توجه، بشارت و اشارتي خواهد بود به شايستگي ما براي عشق عرفاني. عشق مجازي، گاهي از آن جهت مورد توجه قرار مي گيرد كه مشق و تمرين عشق عرفاني است؛ اما به توضيح اين نكته نمي پردازيم. براي اينكه در اينجا بحث ما از نشانههاست، به همين دليل بيشتر جنبهي نشانه بودن عشق به زيبايي را در نظر ميگيريم.
آري سلوك، زحمت دارد و سالك بايد بهاي زيادي در برابر وصال معشوق بپردازد. زيباييهاي جهان، زمينهساز توان سالك براي پرداختن اين بهاست. زيباييهاي مجازي و عشقهاي مجازي از جهات ديگر نيز در حوزهي عرفان قابل بحثاند، كه به آنها نمي پردازيم. اما يك نكته مهم را يادآور مي شويم و آن اينكه:
هر كسي كه به كاري مي پردازد بهگونه اي، پيش از تلاش خود، با مزهي آن كار آشنا شده است؛ يعني هر كسي كه راهي را در پيش گرفته است به گونه اي آن راه را دوست مي دارد و مزه شيرين آن راه را چشيده است.
زيباييهاي جهان مزهي ناچيزي از جمال ازلي حضرت حقاند. چشيدن اين مزهها، ما را براي رسيدن به آن جمال ازلي به تلاش و تكاپو وامي دارد:
عاشق هر پيشه و هر مطلبـي حق بيالود اول كارش لبي
چون در افتادند اندر جستجو بعد از آن در بست و كابين جست او
چون در آن آسيب در جست آمدند پيش پاشان مينهد هر روز بنـد
هم بر آن بـو ميتننـد و ميرونـد هر دمي راجي و آيـس ميشوند
( مولوي، مثنوي)
زيباييها، نه تنها انسان را به سوي سير و سلوك ميكشد، بلكه با عوالم و لوازم سير و سلوك نيز آشنا ميسازند. پيامبر اسلام (ص) فرموده است: «كساني كه به پيامبري مبعوث شدهاند پيش از آن، به شباني پرداختهاند تا تحمل زحمت مردم را تمرين كنند.» (بخاري، ج2، ص22)
سنايي ميگويد: جنگجويان فرزندان خود را با تيغ چوبين، تمرين ميدهند تا آمادهي برداشتن شمشير جنگ گردند. عين القضات دربارهي عشق مجنون به ليلا ميگويد: اي عزيز! جمال ليلي را دانهاي دان، بر دامي نهاده. چه داني كه دام چيست! صياد ازل چون خواست كه از نهاد مجنون مركبي سازد براي عشق خود، بفرمود تا عشق ليلي را يك چندي از نهاد مجنون مركبي ساختند تا با عشق ليلا پخته گردد و بتواند عشق الله را تحمل كند. (تمهيدات، ص105) از اين جاست كه توجه به زيباييها و دل دادن و شيفتگي به مظاهر جمال و جلال الهي، از نشانههاي شايستگي انسان براي سير و سلوكاند.
10
نشانههاي شايستگي (3)
شب آمد و دل تنگم هواي خانه گرفت دوباره گريهي بيطاقتم بهانه گرفت
شكيب درد خموشانهام دوباره شكست دوباره خرمن خاكسترم زبانه گرفت
دل گرفتهي من همچو ابر باراني گشايشي مگر از گريهي شبانه گرفت
(ه.ا. سايه)
تاكنون به چند مورد از نشانههاي شايستگي براي سير و سلوك اشاره كرديم. منظور ما از اين بحثها، آن بود كه افرادي كه اين نشانهها را در خود دارند، يا دستكم برخي از آن نشانهها را با خود دارند، توجه كنند كه اگر بخواهند، شايستگي آن را دارند كه قدم در طريقت عشق بگذارند.
از مواردي كه تا حدودي توضيح داديم، يكي مسألهي شايستگي نهادي بود، يعني شايستگي مربوط به استعداد انسان در سرّ قدر و گفتيم كه راز سرّ قدر جز بر سالكان مقامات بالا و جز در آخرين مراحل سير و سلوك، بر كسي معلوم نميگردد. اما نشانههاي ديگري هستند كه ميتوان با آنها، تا حدودي، به پيشرفت خود در سير و سلوك اميدوار بود. اين نكته را هم يادآور شديم كه اميد به رحمت فراگير الهي، اقتضا ميكند كه هيچ كس نسبت به شايستگي خود نااميد نباشد.
مواردي كه به عنوان نشانههاي شايستگي مطرح كرديم، عبارت بودند از: درد و دغدغه، صفا و يكرنگي، تسليم و فروتني، رندي و قلندري و توجه به زيباييها.
اكنون اين بحث را با اشاره به موارد و نمونههاي ديگري از نشانههاي اهليت و شايستگي به پايان ميبريم. انشاءالله از درس بعدي به مسائل و مشكلات سلوك ميپردازيم؛ مسائل و مشكلاتي كه با وجود شايستگي انسان، او را از اقدام عملي باز ميدارند.
دو صفت و حالت ديگر انسانها نيز از نشانه هاي شايستگي شان مي باشد: يكي نازكدلي و رقت قلب و ديگري تقواي رفتاري است. اكنون به توضيح مختصر هريك از آنها مي پردازيم:
رقت قلب
آن دل كه پريشان شود از نالة بلبل در دامنش آويز كه با وي خبري هست
هرگز قدمي غم ز دلم دور نبودست شاديست كه او را سر و برگ سفري هست
( عرفي شيرازي )
منظورم از رقت قلب يا نازك دلي، حالتي است كه انسان با داشتن آن در برابر زيباييها و مسائل عاطفي و حوادث، حساسيت نشان ميدهد. قرار خود را از كف مي دهد، اشك ميريزد، آه ميكشد و...
اما كساني هستند كه اين ويژگي ها را ندارند. اگر زندگي به سامان و آرامي داشته باشند، جز آسايش مادي و مسائل زيستي به چيز ديگري حساس نيستند. از آنجا كه اساس سير و سلوك، داشتن باطن دردمند و روح حساس و چشم گريان است، نازكدلي انسانها، نشان شايستگي آنان است. آنكه از كنار لالهها بي تفاوت ميگذرد، آواي پرندگان پريشانش نميكند، نگاهي كه جاذبهي جمال را در نمييابد، دلي كه در برابر اسرار هستي نميتپد، پدري كه هر لحظه فرزند خود را نوازش ميكند، اما ذره اي به فكر يتيمان و درماندگان نيست، كسي كه سير ميخوابد و بهخاطر گرسنگان حتي آهي به لب نميآورد، آن كه خرج تشريفات عزاداري و كفن و دفن چند روزهي مردهاش بيش از سرمايهي چند سالهي چندين خانواده است، كسي كه از دارايي باد آوردهاش با هوا و هوس صدگونه ولخرجي ميكند، اما از درد دل دختر تهيدستي كه در حسرت هدية يك عطر ارزان قيمت به نامزدش ميسوزد، جواني كه براي عوض كردن مدل اتومبيلش از ميليونها ميگذرد، اما از اين كه جوان ديگري در سن و سال او از دادن يك هديه به همسرش شرمنده است، خبر ندارد و... اينان نميتوانند قدم در راهي بگذارند كه راه معنويت است، راه مردان و زنان بزرگ، راه محمد و خديجه و علي و فاطمه است.
اي عزيز! اگر ديدي كه از درد ديگران اشك بر چشمت مينشيند و نسبت به مسائل عاطفي و معنوي بي خيال نيستي، بدان كه اين نشانهي شايستگي تو براي سير و سلوك است.
در اينجا از ياد و خاطره ي عزيزي كه دير به دست آمده و زود از دستمان رفت، نمي گذرم كه چندسالي همدم و دمسازش بودم. آن روزها من اين نكته ها را كه مي نويسم نمي دانستم؛ اما اكنون مي فهمم كه وجود آن عزيز، سراپا نشانه ي شايستگي بود. به زيبائي ها حساس بود. با خواندن يك بيت يا يك رباعي اشك در چشمانش سرازير مي شد و رنگش تغيير مي يافت! و در برابر برخي حوادث، آنقدر حساس مي شد كه از خود بي خود مي گشت و نقش بر زمين مي شد! خوشنودي خدا با او باد.
آري! كساني پاي در سير و سلوك مي نهند و در اين راه كامياب مي شوند كه از همان آغاز، روحي حساس و ذوقي سرشار دارند كه مانند ابن فارض، حتي با « وز وز» مگس يا « جر جر» در و دروازه به وجد مي آيند و به رقص مي پردازند:
مترس از محبت كه خاكت كند كه باقي شوي گر هلاكت كند
نرويد نبات از حبوب درست مگر حال بر وي بگردد نخست
تو را با حق آن آشنائي دهد كه از دست خويشت رهائي دهد
كه تا با خودي در خودت راه نيست وزين نكته جز بيخود آگاه نيست
نه مطرب كه آواز پاي ستور سماعست اگر عشق داري و شور
مگس پيش شوريده دل پر نزد كه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته سامان نه زير به آواز مرغي بنالد فقير
(سعدي، بوستان)
ب- تقواي رفتاري
چنان بزي كه اگر خاك ره شوي، كس را غبار خاطري از رهگذار ما نرسد
(حافظ)
رفتار انسان در پيدايش صفاي باطن، نقش اساسي دارند. اخلاق و رفتار سالك، با تعالي و تكامل سلوكي وي، رابطه و تأثير متقابل دارد. به اين معنا كه هر چه اخلاق و رفتار سالك نيكوتر باشد، او را به پيشرفت در سلوك، بيشتر ياري ميرساند. از جهت ديگر، اخلاق و رفتار نيك، نشانهي صفاي باطن و تكامل روحي انسان است. چنان كه از عمل و رفتار، ترقي و پيشرفت به دست ميآيد، ترقي و پيشرفت سالك نيز، منشأ اخلاق و رفتار نيكو ميگردد. بر اين اساس، ميتوان كساني را كه داراي اخلاق و رفتار نيكو هستند، بيشتر از ديگران، شايستهي گام نهادن در مسير طريقت دانست.
اگر بخواهيم براي رفتار نيكو، مصداقهاي برجستهاي ذكر كنيم، بايد از موارد زير نام ببريم:
كساني شايستهي سلوكاند كه در حد خود دچار فريب و غفلت نبوده، شكمباره و تن پرور و عافيت طلب نباشند.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوهي رندان بلاكش باشد
(حافظ)
كسي كه در عين توجه و حساسيت به زيباييها چنان كه توضيح داديم، نسبت به مسألهي جنسي و هواپرستي و شهوتراني حساس نباشد، زبان به سخنان باطل و ناشايست باز نكند و يا كمتر باز كند، از خشم و كينه و حسد دوري جويد، دلدادهي جاه و مال نباشد، از خودنمايي و رياكاري دوري جويد، خودبيني و غرور نداشته باشد، بي ترديد بيش از ديگران شايستگي سير و سلوك را داراست.
كساني كه اخلاق و رفتار نيكو داشته باشند، يعني بي آن كه در مقام رياضت و تربيت عرفاني قرار گرفته باشند، به خودي خود و بهدلخواه به رفتار نيك بپردازند و اخلاق پسنديده داشته باشند، ميتوانند در عالم سلوك هم كامياب گردند. زيرا اساس سلوك و برنامههاي رياضت، چيزي جز پالايش انسان از اخلاق ناپسند و آرايش وي با اخلاق نيكو و پسنديده نميباشد.
بنابراين، سفارش همهي مشايخ و اهل سلوك اين است كه انسانها خوش اخلاق و خوش رفتار و خوشروي باشند:
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آيتي در وفا و در بخشش
هر كه بخراشدت جگر به جفا همچو كان كريم زر بخشش
كم مباش از درخت سايه فكن هر كه سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياد دار نكتهي حلم هر كه برّد سرت گهر بخشش
( حافظ)
تقواي رفتاري، يك عنوان كلي دارد كه در عرف مردم، آن را "ادب" مي نامند. ادب از لوازم اصلي سير و سلوك است و كساني كه در رفتارشان با ادب باشند، نشان شايستگي سلوكي آنان است.
از خدا جوئيم توفيق ادب بي ادب محروم ماند از لطف رب
بي ادب تنها نه خود را داشت بد بلكه آتش در همه آفاق زد
از ادب پر نور گشته است اين فلك وز ادب معصوم و پاك آمد ملك
(مولوي، مثنوي)
ما در آينده ضمن بحث از برنامه هاي عملي سلوك، دربارهي اخلاق و رفتار نيكو بحثهاي بيشتر خواهيم داشت.
اي عزيز! با توجه به نشانههايي كه گفته شد، اگر خود را شايستهي اين راه ميداني، در آن صورت بايد بر آن كوشي تا نخستين جوانهي دو حالت از حالتهاي سالكان را در خود ايجاد كني. اين دو حالت عبارتند از:
الف- اراده
ب- همت
اراده و همت، در طريقت به منزلهي نيت در اعمال دينياند. چنان كه نيت، در سراسر نماز يا روزه حضور دارد و در حقيقت روح عمل به شمار مي رود، روح سلوك نيز چيزي جز اراده و همت سالك نيست. اين اراده و همت است كه سالك را به تحمل همه ي مشكلات وامي دارد و او را تا مرحله ي فناي كامل پيش مي برد:
چون كه در دام تو گرفتاريم از تو پرواي خويش چون داريم؟
چون دم از آشنائي تو زنيم ميل بيگانگي چگونه كنيم؟
تو ميپندار كز در تو رويم به سر تو كه در سر تو رويم!
تا ز عشق تو جرعه اي خورديم دل نداديم و جان فدا كرديم
تا به كوي تو راهبر گشتيم جز تو، از هر چه بود برگشتيم
تا ز جان با غم تو پيوستيم رخت هستي خويش بربستيم
تا ز شوق تو مست و حيرانيم ره به هستي خود نمي دانيم
چون به سوداي تو گرفتاريم سر سوداي خود كجا داريم؟
تاب حسن تو آتشي افروخت دل ما را بدان بخواهد سوخت!
(عراقي)
به همين دليل، كمي دربارهي اين دو موضوع توضيح مي دهيم.
الف- اراده
پشتوانهي اصلي سلوك پس از عنايت و توفيق الهي، اراده و عزم سالك است. در فراز و نشيب طريقت و در عبور از گردنههاي سخت و مردافكن، اين اراده است كه هرگونه بيم و هراس را به آتش مي كشد.
اراده، دل دادن و خواستن است. خواستن با تمام وجود و به بهاي برخواستن از همهي وابستگيها و دست افشاندن بر همه چيز. آري! انسان بايد پيش از هرگونه اقدامي براي سلوك، شعلهاي از اين اراده را در خود روشن سازد. بديهي است كه با پيشرفت سالك در عوالم و مراحل سلوك، اراده نيز نيرو مييابد و تقويت ميگردد. اما پيش از سلوك و براي آغاز سلوك، داشتن اراده هرچند در حدّ بذر و جوانهي ارادهي مردان عالم سلوك از ضروريات است. پس بايد انسان اراده و عزم سلوك را در خود تقويت كند تا بتواند آن را عملي سازد. سرودهي زير بيان زيبايي است در وصف اين ارادهي نخستين كه اشارهاي به همت بلند سالك نيز دارد.
چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد نفس به بوي خوشش مشكبار خواهم كرد
هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر ميگذرد بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد
صبا كجاست كه اين جان خون گرفته چو گل فداي نكهت گيسوي يار خواهم كرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن كه عمر در سر اين كار و بار خواهم كرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بناي عهد قديم استوار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد
(حافظ)
ب- همت
ذره را تا نبود همت عالي حافظ طالب چشمة خورشيد درخشان نشود
(حافظ)
همت كه ميتوان آن را نوعي هدفگيري و انگيزهشناسي دانست، مانند اراده، يكي از اركان سلوك است. اگر دقت كنيم، اين همت است كه اراده را نيرو مي بخشد و نگه ميدارد. همت بلند موهبتي است از حضرت حق كه از همان آغاز ميتواند براي انسان آرمان بزرگي را ترسيم كند. همت رمز موفقيت است و روح عزم و اراده. در طريقت بدون همت و همت بلند، كاري نميتوان كرد.
جناب عشق بلند است همتي حافظ كه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند
(حافظ)
همت مغناطيس حقايق است. اگر كسي همت كند، به همه چيز ميرسد و كليد گنج سلوك نيز همين همت است.
هركه را شد همت عالي پديد هرچه جست آن چيز حالي شد پديد
هركه را يك ذره همت داد دست كرد او خورشيد را زآن ذره پست
نطفهي ملك جهانها، همت است پر و بال مرغ جانها، همت است
( عطار، منطق الطير)
?
11
استاد و پير
پير را بگزين كه بي پير اين سفر هست بس پر آفت خوف و خطر
آن رهي كه بارها تو رفته اي بي قلاوز اندر آن آشفته اي
پس رهي را كه نديدستي تو هيچ هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
گر نباشد سايه ي او بر تو گول بس تو را سر گشته دارد بانگ غول
غولت از راه افكند اندر گزند از تو داهي تر در اين ره بس بدند
از نُبي بشنو ظلال رهروان كه چه شان كرد آن بليس بد روان
صد هزاران ساله راه از جاده دور بردشان و كردشان ادبير و عور
(مولوي، مثنوي)
يكي از چيزهايي كه در سير و سلوك بسيار اهميت دارد استاد و راهنماست. اين نكته را از دوران باستان در تربيتهاي عرفاني با تاكيد يادآور شده اند. انسان پس از آنكه آماده ي سير و سلوك شد و سايه اي از همت بلند بر سرش افتاد و اراده ي حركت كرد، نخستين چيزي كه بايد در فكر آن باشد، يك راهنما و استاد و پير است:
طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي
(حافظ)
اهميت پير تا آنجاست كه اصولاً سير و سلوك را بدون وجود پير ممكن نمي دانند:
به كوي عشق منه بي دليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد!
(حافظ)
بنابراين سالك بايد با احتياط گام بردارد و با دقت انتخاب كند. او بايد نخست با اهل اين كار نشست و برخاستي داشته باشد و به تدريج تشخيص دهد كه چه كسي را براي راهنمائي خويش برگزيند. البته تشخيص اهل معنا هم كار دشواري نيست، اما بايد احتياط كرد.
اكنون ما به سه مساله در ارتباط با استاد و راهنما مي پردازيم: يكي ضرورت و لزوم پير، دوم اوصاف پير و سوم رابطه ي سالك با پير.
ضرورت و لزوم پير
قائدي بايد اندرين مستي كه بداند بلندي از پستي
نبود نيك نزد بيداران راه بي يار و كار بي ياران
سودجوئي ره زيان بگذار كار خود را به كاردان بگذار
هم دليلي به دست بايد كرد در پناهش نشست بايد كرد
(اوحدي، جام جم)
كساني كه بدون استاد و راهنما دست به اين كار بزنند با شكست مواجه مي شوند، يا دست كم دير به مقصد مي رسند. اما در مورد آنان كه شكست مي خورند بايد گفت مشكلات راه آنان را با شكست مواجه مي سازد. اگر هم عدّه اي به طور كامل شكست نخورند بي ترديد دير به مقصد مي رسند. اين را بسياري از اهل سلوك تجربه كرده اند كه اگر به صورت خودسر و دلخواه به اين كار پرداخته اند، در همان مرحله ي سرگرمي باقي مانده اند و پيشرفتي نكرده اند. ما نمونه هاي زيادي از اينگونه علاقه مندان را در اطراف خودمان و در جامعه مان مي بينيم كه سالهاي سال است در حال و هواي عرفان به سر مي برند، اما كاري از پيش نبرده اند.
دليل اين درجا زدن و از راه ماندنها همين است كه ندانسته اند كه چه كار بكنند؟ و چگونه آغاز بكنند؟ و چگونه ادامه بدهند؟ استاد و راهنما در اينجا لازم است كه انسان بتواند وارد راه بشود و كارش را آغاز بكند. بي راهنما گام برداشتن سرانجامي ندارد و به نتيجه نمي رسد.
و اما اينكه انتخاب پير باعث مي شود كه كار با سرعت انجام بپذيرد اين هم يك موضوع روشن است. اگر استاد و راهنما نباشد بسياري از فرصتهاي سالك، صرف سرگرداني مي شود. اما يك راهنماي خوب مي تواند او را راهنمايي كند كه فرصتها را از دست ندهد و بيشترين بهره را از آن فرصتها ببرد:
گر تو بنشيني به تنهايي بسي ره بنتواني بريدن بي كسي
پير بايد راه را تنها مرو از سر عميا در اين دريا مرو
(مولوي، مثنوي)
چشم بسته، به راه افتادن فرصتها را از دست انسان مي گيرد و مقدار قابل توجهي از وقت او را هدر مي دهد.
و اما اينكه دير به مقصد مي رسد به خاطر آن است كه فرصتها را از دست مي دهد:
هر كه در ره بي قلاووزي رود هر دو روزه راه صد ساله شود
هر كه تا زد سوي كعبه بي دليل همچو اين سرگشتگان گردد ذليل!
هر كه گيرد پيشه اي بي اوستا ريشخندي شد به شهر و روستا
(مولوي، مثنوي)
بنابراين بايد ترديد نداشت كه در سير و سلوك وجود يك راهنما لازم و ضروري است. از دير باز بزرگان ما گفته اند كه ما دو گونه استاد داريم:استاد عام و استاد خاص.
استاد عام استاد همگان است و در واقع استاد شريعت است.
استاد خاص استاد ويژه هر سالك است كه قدم به قدم او را پيش مي برد.
استاد عام رهنمود كلي مي دهد: درستكار باشيد! نماز بخوانيد! روزه بگيريد، اينها دستورات استاد عام اند؛ اما اينكه چه سان و چگونه رفتار كنيد تا تربيت گرديد و تحول يابيد، كار استاد خاص است.
پير، مالابد راه آمد تو را در همه كاري پناه آمد تو را
چون تو هرگز راه نشناسي ز چاه بي عصاكش كي تواني برد راه
(عطار)
در اينجا من يك نظر خاص دارم و آن اينكه در سير و سلوك به سبك نوافلاطونيان و هنديان، اين استاد خاص از اهميت والايي برخوردار است. اما در سير و سلوكي كه من شخصاً آن را مي پسندم و توصيه مي كنم، استاد عام مي تواند جاي استاد خاص را بگيرد اگرچه باز هم سالك از اينكه يكي را جلوتر و بالاتر از خود داشته باشد و گاه گاهي در مسائل و مشكلاتي كه پيش مي آيد به او مراجعه كند بي نياز نمي باشد. در اين راه و روش كه من پيشنهاد مي كنم، استاد عام مي تواند مشكل سلوك انسان را حل كند؛ اگرچه چنان كه گفتم باز يك انسان آگاه تري اگر در كنار سالك قرار گيرد، به حال او سودمند خواهد بود.
بعد از بحث از ضرورت پير، بايد دو نكته و دو موضوع را نيز توضيح بدهيم:يكي دليل لزوم و ضرورت استاد و راهنما و ديگري اوصاف راهنما. در پايان نيز اندكي درباره ي رابطه ي مريد با راهنما توضيح خواهيم داد. اينك به توضيح اين دو سه مطلب مي پردازيم:
دلايل لزوم و ضرورت استاد و راهنما
لزوم و ضرورت استاد و راهنما در سير و سلوك يك مبناي اساسي دارد و آن باطني بودن طريقت و سير و سلوك است. چيزي كه جنبه ي ظاهري داشته باشد، ظاهرها به نوعي يكسانند و اگر استثنائي هم باشد آن استثناها نيز يكسانند؛ مثلاً ظاهر انسان به گونه اي است كه مي تواند شبانه روزي هفده ركعت نماز بخواند و لذا در شريعت استاد خاص لازم نيست. كافي است كه به صورت يك دستور همگاني بگويند كه مؤمنان نماز بخوانند و اگر احياناً كسي نتواند اين نماز را با تمام شرايطش بخواند، مثلاً توان ايستادن نداشته باشد، چون تمام كساني كه توان ايستادن ندارند تقريباً مشابه اند، مي شود باز هم به صورت يك دستور همگاني گفت آنهايي كه نمي توانند ايستاده نماز بخوانند نشسته نماز بخوانند. يا اگر مسافر بودند ابلاغ كرد كه همه ي كساني كه در سفر اند نمازشان را كوتاه كنند.
اما در طريقت اساس كار تربيت است. تربيت هم مربوط به درون و باطن انسان است. انسان مانند يك بذري است كه بايد كاشته شود آبياري گردد و رشد كند. يا مانند تخم مرغي است كه بايد پرورش پيدا كند تا جوجه اي از آن بيرون بيايد. يا مانند مريمي است كه بايد حامله شود و زايمان كند و بچه جديدي از او به دنيا بيايد.
از اينجاست كه در تربيت سالكان بايد شرايط ويژه تك تك آنها را در نظر گرفت؛ زيرا حالات روحي افراد متفاوت است و اين تحولات در همه ي آنها، يكسان اتفاق نمي افتد و لذا نمي شود همه جا دستور يكسان داد. مثلاً نمي شود به همه ي انسانها گفت كه حالت يقظه داشته باشيد. اگر كسي حالت يقظه پيدا كرد او شخصاً بايد راهنمايي شود. اگر نفر دومي حالت يقظه پيدا كرد آن هم خصوصيات خودش را دارد و بايد شخصاً مورد راهنمايي قرار گيرد.
درست است كه در عرفان نيز دستورات كلي مي توان داد، مثلاً بايد رياضت بكشد يا استاد داشته باشد؛ اينها هم دستورات و قوانين كلي اند اما در مقام اجراء، چون به مسائل دروني انسانها مربوط اند و هر انساني ويژگي هاي خاص خود را دارد و با انسان هاي ديگر فرق مي كند، نمي توان با همه ي آنها يكسان رفتار كرد. يك دستور در حق يكي ممكن است درد باشد و در حق يكي درمان. يك رفتار ممكن است براي يكي زهر باشد و براي يكي عسل و شهد.
اين اساس نياز به استاد و راهنماست. استاد و راهنما بر پايه آگاهي از روحيات و حالات دروني سالك، او را راهنمائي مي كند كه چه كاري بكند.
در مرحله ي دوم، هر كاري كه سالك انجام مي دهد و اجرا مي كند بايد زير نظر استادش باشد. اين استاد و راهنما بايد ببيند كه برنامه اش را درست اجرا كرده و اگر اجرا كرده به چه نتيجه اي رسيده است؛ چون نتيجه ها هم در طريقت يكسان نيستند. ممكن است كسي يك رفتاري بكند و به نتيجه اي برسد و دومي به نتيجه ي بالاتر برسد و سومي به هيچ نتيجه اي نرسد!
آري! در سير و سلوك، نه عملها و برنامه ها مي توانند يكسان باشند و نه نتيجه هايي كه از برنامه ها به دست مي آيند، مي توانند يكسان باشند.
بنابراين مرشد در دو مرحله دخالت مي كند: يكي در تعيين برنامه ي مناسب فلان شخص و ديگري در بررسي عملكرد او و نتيجه اي كه او از آن برنامه به آن نتيجه رسيده است. مثل شريعت نيست كه به همه بگويند نماز مغرب و عشاء را بخوانيد و بخوابيد. هر كسي كه آن سه ركعت و چهار ركعت را خواند ديگر تكليفش تمام است و مي خوابد. اينجا اگر به ده نفر بگويند چله بگيريد هر كدام بايد برنامه خاص خود را داشته باشند. يكي اصلاً حالتي دارد كه اگر چله بگيرد از مسير خارج مي شود.او بايد اجرا نكند. آنهايي هم كه اجرا مي كنند يكي مي بينيد در روز دوم چله اش به نتايجي مي رسد كه آن ديگري در پايان چله هم به آن نتيجه ها، نمي رسد.
پس استاد و راهنما هم برنامه مناسب مي دهد و هم عملكرد سالك و نتيجه اي كه سالك به آن رسيده است مورد بررسي و ارزيابي قرار مي دهد؛ سپس بر اساس نتيجه ي خاص هر كسي دستور بعدي آن كس را صادر مي كند. و همين طور نتيجه آن دستور بعدي را بررسي مي كند و دستور بعدي را صادر مي كند، تا آخر... . اين اصل انگيزه و دليل نياز سالك به استاد و راهنماست.
12
اوصاف استاد
شيخ را علم شرع بايد و دين حكمتي كان بود درست و متين
خاطري مطمئن و چشمي سير در اداي سخن جسور و دلير
در ولايت به مسند شاهي برنشسته ز روي آگاهي
نه ز رد خسي دلش رنجه نز قبول كسي قوي پنجه
روح در عرش و جسم در زندان چهره ي او گشاده لب خندان
دل او از ريا بپرهيزد نورش از نور كبريا خيزد
مظهر حق و مظهر تحقيق بر خلايق دلش رحيم و شفيق
ديدن و داد او مبارك فال خبر و ياد او همايون حال
به چنين پير دست شايد داد كه جوان را كند ز بند آزاد
(اوحدي، جام جم)
اساسي ترين صفت استاد آن است كه سالك به او باور كند و اعتقاد داشته باشد؛ البته اين اعتقاد، گاهي ممكن است خطا باشد و نتيجه ندهد، اما به هر حال آنجايي كه بايد نتيجه بدهد عقيده داشتن اساس كار است.
چنان كه گفتيم استاد هر كسي بايد مورد باور و دلپسند او باشد و رفتار و شخصيت وي براي سالك اثرگذار باشد. كه گفته اند: اگر حضور و ديدار استادي سودمند و اثرگذار نباشد بيان و گفتارش سودمند نخواهد بود.
از نشانه هاي ديگر يك استاد كارآمد آن است كه دلبستگي او به دنيا كم باشد و عشق او به حق و حقيقت و رهروان راستين اين راه بيشتر باشد. در زندگي خود براي كسب جاه و مال نكوشد و در حد امكان اسرار باطن خود را پرده بپوشد. عشق و عرفان را كالاي بي مقدار بازار نام و نان قرار ندهد و گرفتار ادعا و خود بزرگ بيني نباشد.
ابيات زير در اوصاف پير نكته هاي خوبي را مطرح مي كند. اوصاف پير را برمي شمارد و سرانجام هشدار مي دهد كه چنين كساني كم يافت مي شوند:
چون طالب ره شدي به تدبير درياب نخست، صحبت پير
پيري نه كه در فروع ماند پيري كه اصول دين بداند
پيري نه كه پاي بسته باشد پيري كه ز خويش رسته باشد
پيري نه كه همچو سايه پست است پيري كه ز نور عشق، مست است
پيري نه كه بايدش كرامت پيري كه بيابد استقامت
پيري نه كه غايب است و دور است پيري كه هميشه در حضور است
آن پير كه كشف او عيان است تحقيق لقاش، جاودانست
پيري كه به اوج قاب قوسين بر گوشه ي چشم اوست، كونين
پيري كه چو بر دلت نشيند حال ازل و ابد ببيند
شاهنشه دار ملك دين است بر گنج عطاي حق امين است
خورشيد صفت همي دهد نور نزديك همان بود كه از دور
بحريست محيط پر جواهر آراسته باطنش چو ظاهر
هم علم و عمل در او مصوّر هم با نظرش قدم برابر
ملك و ملكوت شاهراهش تخت جبروت، تكيه گاهش
اين طايفه در جهان غريبند در حضرت كبريا نقيبند
جز نام نديده اي ز عنقا افسانه شد اين حديث، حقّا!
طاووس برون پريده از باغ زان نعره زنان، همي رود زاغ
يك تن كه نشان ره دهد كو؟ مردي كه ز خويش وارهد كو؟
(مير سيد حسين، زادالمسافرين)
بايد از اين نكته غفلت نكرد كه پيدا كردن يك استاد مناسب چندان هم دشوار نيست، اما بايد هشيار بود. به قول حافظ مهم آن است كه تو درد داشته باشي و گر نه پيدا كردن طبيب جاي نگراني نيست:
عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد اي خواجه درد نيست و اگرنه طبيب هست
(حافظ)
و به تعبير مولوي مهم آن است كه تو تشنه باشي و اگرنه آب از همه جا مي جوشد:
آب كم جو تشنگي آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
(مولوي، مثنوي)
پس سالك بايد با صداقت در جستجوي استاد باشد تا پيدا كند اما بايد هشياري و احتياط را از دست ندهد.
نيست خالي جهان از اين پاكان چه نشيني به سان غمناكان؟
هست گنجي نهان به هر كنجي تو نداري در اين ميان گنجي؟
راست شو تا به راستان برسي خاك شو تا به آستان برسي
مرد چون مستعد راز شود آرزوهاش پيش باز شود
در تو چون شد صلاح كار پديد كام را در كفت نهند كليد
(اوحدي، جام جم)
ياري انسان از كساني برميآيد كه اولاً، خود اينكار را آزموده و اين راه را رفته باشند؛ ثانياً، از طرف باطن جهان و از ناحيهي حق و حقيقت به اين رسالت مأمور شده باشند. دستگيري انسانها در حوزهي سلوك، كار هر كس و ناكس نيست. عدهاي واقعا به دنبال آب و ناناند و از اسرار و رموز طريقت، ذرهاي آگاهي ندارند. كارشان همه دعوي و زبانبازي است! اينان در طول تاريخ عرفان هميشه بوده و خواهند بود. مدعيان دروغيني كه براي فريب مردم، به تعبير حافظ، دام نهاده و در حقه باز كردهاند، گروهي جاهطلبند كه منظورشان از درويشي و بر مسند ارشاد نشستن جز به دست انداختن مردم و كسب جاه و مال نيست.
از خدا بويي نه او را نه اثر دعوياش افزون ز شيث و بوالبشر
حرف درويشان بدزديده بسي تا گمان آيد كه هست او خود كسي
( مولوي، مثنوي)
اينان مدام ابيات عارفانه بر زبان دارند و مطالب بزرگان را تكرار ميكنند. اينان همان شياداني هستند كه براي شكار انسانها در تلاشاند. آنان كه تشنهي حقيقتاند، بايد از خطر افتادن در دامِ اين نااهلان بترسند.
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد كه نهاده است به هر گوشهي وعظي دامي
(حافظ)
از آنجا كه انسان هم يكي از جانداران است، همانند جانداران ديگر داراي نيازهاي عادي و همگاني زيستي است. دليل برآوردن اين نيازها به سادگي قابل درك است؛ اما باطن انسان گوهر گرانقدري است كه از صدف كون و مكان بيرون است. اين گوهر را به دست هر كسي نبايد داد. پيش از سلوك بايد مدتها گشت، تا صاحب نظري پيدا كرد. در اينباره اگر كوتاهي كنيم، معذور نخواهيم بود و هر چه بيشتر تلاش كنيم، نبايد از ما ايراد بگيرند.
دوستان عيب من بيدل حيران مكنيد گوهري دارم و صاحب نظري ميجويم
(حافظ)
در درون انسان بذري نهفته است كه اگر درست پرورش يابد، انسان با تولد ديگر، در جهاني ديگر حضور مييابد. سلوك، چيزي جز تلاش انسان براي تحقق اين تولد نيست. در تعبير عارفان و مشايخ طريقت، همه ي انسانها مانند يك مريماند كه با نفس الهي، حاملهي عيسايي هستند. راهنما كسي است كه دوران اين حاملگي و زايمان را زير نظر ميگيرد و در اثر تربيت و تدبير او، از هر يك از انسان ها عيسايي متولد مي گردد! اين عيسي يك موجود الهي و آسماني بوده و شايستهي وصال معشوق است.
به دلايل ياد شده و نيز به خاطر هزار نكته ي باريكتر از موي، بايد بسيار هوشيار بود. مخصوصاً در اين شرايط كه عرفانهاي رنگارنگ از شرق و غرب عالم در دسترس جوانان است. در اينجا تنها با ذكر بيتي از حافظ از اين بحث ميگذريم كه اين بيت به تنهايي يك دنيا مطلب دارد:
دور است سرِ آب از اين باديه، هشدار تا غول بيابان نفريبد به سرابت!
(حافظ)
رابطه سالك با پير
رابطه مريد با استاد خود بايد در دو جنبه و دو جهت جدي باشد. يكي در به كار بستن رهنمودهايش كه هر چه استادش گفت تا حد امكان چون و چرا نكند و به كار ببندد:
تو رعيت باش چون سلطان نِه اي خود مران چون مرد كشتي ران نِه اي
چون نِه اي كامل دكان تنها مگير دستخوش مي باش تا گردي خمير
انصتوا را گوش كن خاموش باش چون زبان حق نگشتي گوش باش
(مولوي، مثنوي)
تعبير خودشان است كه بايد در برابر پير مثل مرده باشي در دست مرده شور و تعبيري كه مولوي در اينجا به كار مي برد رابطه ي اسماءيل و ابراهيم است:
همچو اسماءيل پيشش سر بنه شاد و خندان پيش تيغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد همچو جان پاك احمد با احد
(مولوي، مثنوي)
و اما مطلب دومي كه بايد مريد در آن با مرشد و استاد خودش صادقانه در ارتباط باشد، گزارش درست حالات خويش است. اگر مريد حالات و تجربه هاي خود را در سير و سلوك صادقانه با استاد خود در ميان نگذارد، به خود آسيب مي زند. اين مانند اين است كه يك بيمار به پزشك مراجعه كرده و به هنگام معاينه حال خود را به او راست نگويد؛ مثلاً پزشك از او مي پرسد كه آيا خوب غذا مي خورد؟ او بگويد نه، در حالي كه خوب غذا مي خورد؛ يا پزشك بپرسد: شبها تب مي كني؟ او بگويد نه، و پزشك را گمراه بكند. اگر سالك هم در برابر استادش تظاهر كند و حالاتش را راست نگفته و بيش و كم كند، استاد در راهنمائي خود سردرگم مي شود.
سالك ممكن است بگويد استاد بايد خودش كشف كند كه او در چه حالي است؛ اما اينطور نيست. استاد علم غيب نمي داند و نبايد هم بداند. مريد بايد صادقانه حالات خود را گزارش كند. اگر چه اساتيد هم از قراين و نشانه ها گاه خودشان تشخيص مي دهند كه گزارش ايشان درست نيست! زيرا قراين و نشانه ها، نشان مي دهند كه سالك از چيزهايي دم مي زند كه آنها را ندارد. به قول مولوي:
بوي درون بد از دهان طرف مي آيد، اما او لاف صفاي باطن مي زند! غافل از آنكه بوشناسان و جاسوساني هستند كه مي توانند حال واقعي او را تشخيص دهند.
بو شناسانند حاذق در مصاف تو به جلدي، هاي و هم كم كن گزاف
(مولوي، مثنوي)
اين يك مسأله است و اما در ارتباط با انتخاب پير و استاد كه آن هم بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد، به اختصار چند نكته را عرض مي كنم:
از آنجا كه قلمرو عرفان هميشه ميدان و معركه ي مدعيان بوده است، بايد در انتخاب استاد، نهايت دقت را به كار برد. آري! اين اصل مورد قبول همه ي اهل سلوك است كه عده اي تنها براي شكار مردم و بهره كشي از آنان بر مسند استادي نشسته اند و دكان باز كرده اند! به تعبير حافظ مرغ زيرك بايد از در خانقاه آنان نپرد، چون سراپا دام اند و آماده شكار:
خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و مخرقه دين فروشان گشته اند از آرزوي جاه و مال
عالمي زاغ سياه و نيست يك باز سپيد يك رمه افراسياب و نيست پيدا پورِ زال
(سنائي)
مولوي هم در اين باره تذكرهاي مكرر و گوناگون دارد و مي گويد كه از هزاران مدعي يكي درويش واقعي است و اينها جامه هاي پشمي مي پوشند تا گدائي بكنند و مال مردم را بگيرند و ادعاهاي دروغين دارند تا جايگاهي در ميان مردم پيدا كنند:
لاف شيخي در جهان انداخته خويشتن را بايزيدي ساخته
هم ز خود سالك شده، واصل شده محفلي وا كرده در دعوي كده
(مولوي، مثنوي)
لاهيجي در اين باره چنين مي سرايد:
از طريق رهروان كي آگه است؟ خود نه پير است او، كه شيطان ره است!
آنكه هرگز ره نداند اي رفيق رهنمائي چون كند اندر طريق؟
اهل بدعت، شيخ سنت كي بود؟ ره نديد او، كي تو را رهبر شود؟
لاف فقر اندر جهان انداخته رهبر و رهزن ز هم نشناخته
صد فسون و مكر دارد در درون مخلص و صادق نمايد از برون
رهزني چون نام خود ره بين كند عاميان را در هلاكت افكند
هر كه باور كرد آن مكر و دروغ ماند از نور ولايت بي فروغ
واي آن طالب كه در دامش فتاد! هر چه بودش نقد، او بر باد داد!
(لاهيجي، اسرار الشهود)
در اينجا نكته اي را يادآور مي شوم كه بسيار اهميت دارد و آن اينكه: اينگونه مدعيان دروغين، مريداني دارند كه دانسته و ندانسته براي او تبليغ مي كنند. نبايد فريب ساده لوحي ها يا نيرنگ بازي هاي اينگونه مريدان را خورد:
صاحب زرق هم دكان دار است هر مريديش بيست سمسار است
آن يكي گويدت كه: شيخ، وليست آن دگر گويدت كه: به ز عليست!
اين كه: يك لحظه خورد و خوابش نيست وين كه: در خانه نان و آبش نيست
آن كه: ديشب به مكه برد نماز وين كه: تا شام رفت و آمد باز
مي فروشند و مي خرند او را اين خران بين كه چون خرند او را؟!
اين سخن چون به جاست، مي گويم گرچه تلخ است، راست مي گويم
سخن راست گوش بايد كرد! كه گهي تلخ، نوش بايد كرد!
(اوحدي، جام جم)
13
مشكلات پيش از سلوك (1)
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداري پس تو را، زو ره زند هر كس يكي قلبي بيارايد، تو پنداري كه زر دارد
به هر ديگي كه ميجوشد مياور كاسه و منشين كه هر ديگي كه ميجوشد درون چيز دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد، نه هر زيري زبر دارد نه هر چشمي نظر دارد، نه هر بحري گهر دارد
(مولوي، ديوان)
مشكلات سلوك به دو دستهي اصلي قابل تقسيماند:
يكي، مشكلات پيش از آغاز سلوك؛ يعني مشكلاتي كه انسان را از اقدام جدي به سير و سلوك باز مي دارد.
و ديگري، مشكلاتي كه در مراحل مختلف سير و سلوك پيش ميآيند. اينك هر چند به اختصار، به بحث از مشكلات پيش از آغاز سير و سلوك ميپردازيم اما از مشكلات مراحل مختلف سير و سلوك در ضمن بحث از اين مراتب و منازل بحث خواهد شد.
مشكلات پيش از سلوك را ميتوان در چند مشكل اصلي خلاصه كرد كه ما آنها را به اختصار توضيح ميدهيم:
1- نا درويشيها
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا تا در اين خرقه نداني كه چه نادرويشم
(حافظ)
از عشق و عرفان سخن گفتن كاري است آسان، اما دست يافتن به عشق و عرفان كاري بس دشوار است. عشق در سراسر هستي، ساري و جاري است. رگهاي كائنات سرشار از خون عشق است، عشق قلب تپندهي جهان است؛ سلوك و درويشي تلاشي است براي دست يافتن به عشق، سر سپردن به عشق و فاني شدن در عشق و سر درآوردن از آستان جانان و هستي يافتن با معشوق.
اي عزيز! اگر كسي را اين توفيق دست دهد كه با كائنات در مسير عشق به جريان افتد، راهش جز پيشگاه معشوق بهجاي ديگر نخواهد بود. زيرا در اين سير و سلوك اگر از راه نماني و به بيراهه نروي، مقصد و مقصودت جز بزم معشوق نخواهد بود.
درها همه بسته است، الا درِ او تا ره نبرد غريب الا برِ او!
كائنات در غربت و دور افتاده از اصل خويشاند و در عينحال همه با هم در جستجوي وصل خويش مي باشند! از اين روي، حركت سلوكي يك حركت تكويني در درون كائنات و هماهنگ با كائنات است.
پيوسته است سلسلهي عاشقان به هم از بلبلان ترانهي ما ميتوان شنيد
(صائب)
چنانكه در درسهاي گذشته گفتيم، رحمت عام و فراگير الهي، همهي كائنات را مينوازد. همهي كائنات بر اساس اين رحمت فراگير و حب ساري و جاري در كائنات محبوب خدا هستند و از عنايت خداوند برخوردارند. پيدايش و تكامل موجودات، نتيجهي اين محبوبيت فراگير است.
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتهي ما ميشنود
باد ما و بود ما از داد توست هستي ما جمله از ايجاد توست
لذت هستي نمودي نيست را عاشق خود كرده بودي نيست را
لذت انعام خود را وا مگير نقل و باده و جام خود را وا مگير
(مولوي، مثنوي)
چنانكه گذشت، سخن گفتن از عشق آسان، اما دست يافتن به مقامات عرفاني بسيار دشوار است.
عشق بازي كار بازي نيست اي دل! سر بباز زآنكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
(حافظ)
گفتيم كه انسان نيز مانند همهي موجودات جهان با «محبوبيت» فراگير كه از رحمت فراگير و «حب ساري» حضرت حق سرچشمه دارد، فيض هستي مييابد و مراحلي از رشد و تكامل را پشت سر ميگذارد.
اما انسان، بهخاطر جامعيتي كه دارد، قسمتي از رشد و پيشرفت خود را، بايد آگاهانه و بر اساس تلاش و مجاهده به دست آورد. چنانكه در درسهاي نخستين گفتيم، حوزهي شريعت بيشتر به حوزهي رحمت عام توجه دارد. اما حوزهي طريقت براي خود، نيازمند هدايت و برنامهريزي ديگري است؛ اگرچه آن هدايت و برنامه ريزي نيز به هر حال با شريعت از جهات مختلف پيوند دارد. اما در هر صورت عرفان و سير و سلوك چيزي جز اين برنامهي خاص، با اهداف ويژه اين برنامه، نميباشد. نخستين دسته از مشكلات سلوك از همين جا سرچشمه دارد كه عدهي زيادي دم از عرفان ميزنند، اما در حقيقت، كاري با عرفان ندارند.
عرفاي راه آشنا، از همان آغاز با اين مشكل روبهرو بودند. بر همين اساس كساني را كه از عرفان و عشق و سير و سلوك دم مي زنند، به دو گروه متفاوت تقسيم كردهاند: اهل تحقيق و اهل تقليد.
اكنون در مورد تحقيق و تقليد، چند نكته توضيحي را يادآور ميشويم:
الف- معناي تحقيق و تقليد
از آنجا كه معارف و كمالات عرفاني با تكامل وجودي سالك مرتبطاند، جنبهي تكويني دارند و ميدانيم كه جريان تكوين را با ادعا و تقليد نميتوان در اختيار گرفت؛ مثلاً هرگز يك كاسه خاك با ادعا و ظاهرسازي، آب نمي گردد، با هيچ آرايهاي يك قطعه آهن، طلا نميشود، اگرچه هزاران بار و هزاران نفر نام طلا را در مورد آن آهن به كار برند. در مسائل تكويني اگر حقيقتي در كار نباشد، از نام و عنوان و ادا و اطوار كاري ساخته نيست.
نام فروردين نيارد گل به باغ شب نگردد روشن از نام چراغ
(؟)
بنابراين، هر مقامي در سلوك و هر حال و درجهاي، براي خود يك واقعيت عيني و در حقيقت يك بلوغ، يا درجهاي از رشد است. چنان كه بلوغ و رشد را با نام و عنوان و تبليغ و هياهو نميتوان ايجاد كرد، اين مقامات و احوال را نيز با نام و عنوان و پوشيدن لباس خاص يا آرايش ويژهي سر و صورت يا بر زبان داشتن معارف نميتوان ايجاد كرد. در نتيجه، كار كساني كه به جايي نرسيده و تلاش و مجاهده نكرده، دم از عرفان ميزنند، پايه و اساس نداشته و جز ادا و تقليد نخواهد بود.
چون تو عاشق نيستي اي نر گدا همچو كوهي بيخبر، داري صدا
كوه را گفتار كي باشد ز خود عكس غير است آن صدا اي معتمد
گفت تو زآن رو كه عكس ديگريست جمله احوالت به غير عكس نيست
تا به كي عكس خيال لامعه جهد كن تا نگرددت اين، واقعه
تا كه گفتارت ز حال تو بود سير تو با پرّ و بال تو بود
منطقي كز وحي نبود، از هواست همچو خاكي بر هوا بر شد هباست
(مثنوي، مولوي)
ب- انگيزههاي تقليد
تعداد زيادي از مردم در گذشته و حال، مخصوصا در شرايط كنوني كشورمان، دم از عرفان ميزنند و معارف عرفاني را تكرار ميكنند. اينان نه اهل سلوكاند و نه از تجربهي عرفاني خبر دارند. اما انگيزههاي گوناگوني، آنان را به تكرار مطالب عرفا و تقليد حالات آنان وا مي دارد كه به مواردي از آنها اشاره ميكنيم:
1- اظهار فضل و فضيلت. با توجه به جوّي كه در كشورمان پديد آمده است، عدهي زيادي به مباحث كلي و انتزاعي و در عين حال سهل و آسان درباره عرفان، روي آورده اند. اينان با تدريس متون عرفاني، به اظهار فضل و فضيلت مي پردازند و از طرف ديگر ميخواهند ولو به طور غيرمستقيم چنين وانمايند كه اهل سلوك و مجاهده بوده و به فضايل سالكان و واصلان آراستهاند.
2- عقيده به مكتب. عدهاي ولو كم به اين مكتب عقيده دارند و بر اساس باور خود به شرح و بسط مطالب عرفاني مي پردازند. از اينان هم عدهاي جداً به رياضت و سلوك ميپردازند، ولي عدهي زيادي همين اشتغال به مباحث را، به توهم و تخيل، عرفان ميپندارند و به آن دل خوش ميشوند. اينان خود را با همين اصطلاحات و مباحث سرگرم و راضي مي كنند و در حقيقت جز با توهم و تخيل سر و كار ندارند:
از هواها كي رهي بي جام هو اي ز هو قانع شده با نام هو
از صفت وز نام چه زايد؟ خيال وان خيالش هست دلال وصال
هيچ نامي بي حقيقت ديده اي؟ يا ز گاف و لام گل، گل چيده اي؟
اسم خواندي رو مسمّا را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو
گر ز نام و حرف خواهي بگذري پاك كن خود را ز خود، هان يكسري
(مولوي، مثنوي)
3- كسب وكار. عدهاي در خانقاه و گروه ديگر در مراكز دانشگاهي و محافل خصوصي، با تدريس و سخنراني و نوشتن كتاب و مقاله، شغل و كار به دست آورده و از اين راه زندگي ميكنند.
4- سرگرمي رازجويانه. عدهاي نيز به خاطر حالات روحي خاصي، با پرداختن به اين مباحث نوعي خلأ زندگي خود را پر كرده، ضمناً به گونه اي در آرزوي دست يافتن به اسرار و رموز نيز ميباشند.
5- سياست. عدهاي نيز اخيراً و پس از استقرار حاكميت ديني، به اميد آن كه گرايش ويژه اي از اسلام را، در برابر فقه و فقها داشته باشند، كه مردم را به تسامح و مدارا و نفي تعصب دعوت
مي كنند، دم از طرفداري از عرفان و عرفا ميزنند! اينان از عرفان درك درستي ندارند، واگرنه در عرفان خبري از تسامح و مدارا نيست. اينان فريب شطحيّات عرفا را خورده و گمان برده اند كه در نظر اهل عرفان جداً مسجد و ميخانه و كفر و ايمان يكي هستند!
6- اباحه و بيمبالاتي. عدهاي نيز كه حال و حوصلهي رعايت حلال و حرام شرعي را ندارند، چنين ميپندارند كه در قلمرو عرفان، ميتوان به دلخواه زندگي كرد!
7- غربزدگي. گروهي به اصطلاح روشنفكر چون ميبينند كه در غرب، نظام سكولار و غير ديني استوار شده و دين تنها جنبهي فردي و شخصي پيدا كرده است، ميپندارند كه اگر در ايران، به عرفان تأكيد شود، زمينه را براي شخصي شدن دين و تضعيف حاكميت ديني آماده ميسازد. در حالي كه چنين برداشتي نتيجه فهم و درك سطحي آنان از عرفان است.
ج- لزوم تشخيص تقليد از تحقيق
بايد توجه داشت كه تشخيص اهل تحقيق از مقلدان دشوار است؛ اما از دو جهت بايد در تشخيص آن دو كوشيد: يكي از اين جهت كه فريب مقلدان را نخوريم و از راه و رسم آنان پيروي نكنيم و ديگر اين كه دربارهي خودمان دچار توهم نشده و تقليد را با تحقيق اشتباه نكنيم. بسياري از كساني كه علاقمند سير و سلوك اند، در اينباره دچار اشتباه ميشوند. بدينسان كه بحث از معارف عرفاني را در قالب مفاهيم و اصطلاحات، با تحولات سلوكي اشتباه ميگيرند؛ يعني چنان فكر ميكنند كه انسان اگر مثلاً وحدت وجود را در چند كتاب شناخته شده، بخواند يا درس بدهد، چنين كسي به مقام توحيد عرفاني دست يافته است! درحالي كه هيچگونه تحولي از نظر درجهي وجودي و مقامات سلوكي، در او پديد نيامده است. دوستم از استادش نقل مي كند كه مي گفت: عرفان دانائي نيست، بلكه دارائي است؛ يعني دانستن مطالب عرفاني به كار نمي آيد. آنچه اصل و اساس كار است رسيدن به مقامات و داشتن حالات و تجربه هاي عرفاني است. عرفاي بزرگ بارها هشدار داده اند كه درس و بحث از موانع سير و سلوك و حجاب راه اند. آري، عرفان دانائي نيست و دارائي است. نبايد به كسي گفت كه از بحثهاي عرفاني چه مي داني؟ بايد گفت كه از يافته هاي آنان و از دست آوردهاي سير و سلوك چه در دست داري؟
دليل اين اشتباه كه بايد با دقت مورد توجه قرار گيرد، آن است كه در مقلدان نيز زمينهي عرفاني ناچيز و ضعيفي هست كه بر اساس همان زمينه به تكرار اين مطالب و مفاهيم علاقمند ميشوند، اما هنوز خودشان به اين مقامات دست نيافتهاند. مانند بسياري از مردم كه با داشتن اندك ذوق و صدايي، فكر ميكنند شاعر يا نوازنده و آواز خوانند، اما در حقيقت چنين نيستند. در سير و سلوك نيز يكي از مشكلاتي كه انسان را از سير و سلوك باز ميدارد، گرفتار شدن به چنين پنداري است. در اين جاست كه بايد بدانند، نه! هنوز كاري نكردهاند و به جايي نرسيدهاند! اما زمينه و علاقهاي دارند، كه كاري بكنند و به جايي برسند.
انشاءالله در درس آينده، نشانههايي را براي تشخيص تحقيق از تقليد مطرح خواهيم كرد.
?
14
مشكلات پيش از سلوك (2)
از مقلد تا محقق فرقهاست كاين چو داوود است و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين، سوزي بود و آن مقلد كهنه آموزي بود
(مولوي، مثنوي)
در بحث از مشكلات پيش از سلوك به مسألهي تحقيق و تقليد رسيديم. چند مورد از انگيزههاي اهل تقليد را بر شمرديم و بر لزوم توجه به فرق تحقيق و تقليد تأكيد كرديم. اكنون به بحث از موضوع مهم ديگري در اين باره مي پردازيم كه عبارتست از نشانههاي تشخيص محقق از مقلد. اين نشانه ها با دقت مورد بحث قرار مي گيرند، تا كساني كه هنوز در عمل سلوك را آغاز نكردهاند، اما مطالبي از عرفان ميدانند. در شناخت جايگاه خودشان دقت كنند تا ناآگاهانه تقليد را با تحقيق اشتباه نكنند و بيجا دلخوش نباشند و فرصت را از دست ندهند.
نشانههاي تشخيص محقق از مقلد
1- كار و حال محقق و همهي اوصاف و رفتارش چون برخاسته از درجهي وجودي و كمالات باطني او مي باشند، اوصاف و حالات ثابت و هميشگياند. در صورتي كه حالات و اوصاف مقلدان، برخاسته از علل و انگيزههاي ديگر اند، نه از كمالات دروني، و به همين دليل با از بين رفتن آن انگيزهها، حال و هواي آنان نيز رنگ ميبازند. از اينجاست كه بيرنگي و بيرونقي در اوصاف و رفتار مقلدان هميشه روشن و آشكار مي باشد و پايبندي آنان به خودي و خودخواهيها از هر گوشهاي نمايان است. اينان، مست نيستند، بلكه خود را به مستي مي زنند و اداي مستان را درمي آورند.
تو در عقيلهي ترتيب كفش و دستاري چگونه رطل گرانخـوار را به دست آري؟
فقير و عارف و درويش، وانگهي هشيار؟ مجاز بود چنين نامها تو پنداري؟
سري كه درد ندارد، چراش ميبندي؟ چرا نهي تن بيرنج را به بيماري؟
(مولوي، ديوان)
بنابراين، هر كسي مي تواند حالات دروني خود را، با اين نشانه ارزيابي كند كه: آيا حالات و اوصاف و حركاتش نتيجهي تحول باطني اويند، يا تقليدي و ساختگي ميباشند؟
2- محقق، در اختيار معرفت خويش است، درصورتي كه مقلد، دربند خود و خودخواهي خويش است. لذا هنرمند حقيقي و محقق و اهل معرفت را، معرفت و هنر رهبري ميكند، نه مسائل و مصالح زندگي روزمره. بنابراين، براي اهل تحقيق، كمالي كه به آن رسيدهاند، محور و قبله است، نه دكان و وسيله. آن كه به حقيقتي رسيده باشد، در اختيار آن حقيقت است و نميتواند نسبت به آن حقيقت بي تفاوت باشد، اگرچه ماه را بر يك دستش نهند و آفتاب را بر دست ديگرش!
با اين مقدمه ميخواهم به يك نشانهي بسيار روشن و در دسترس تشخيص اهل معرفت از خودمحوران، اشاره كنم و آن دنيادوستي است. آنان كه مزهي حقيقت را چشيده باشند، دل به دنيا نميدهند. سرمشق ما در اينباره، پيامبر اسلام(ص) و علي(ع) و فاطمه(س) است. اما آن كه از حقيقت بويي نبرده است، جز دنيا، قبلهاي نخواهد داشت و همه جا به دنبال مشتري است، تا ادا و اطوار خود را به بهاي جاه و مال بفروشد! به تعبير مولوي اهل تحقيق، جز به يافته هاي دروني خود، توجه ندارند. در حالي كه مقلدان چشم به راه مشتري هستند تا چيزي بفروشند و چيزي به دست آورند:
دانش من جوهر آمد ني عرض آن بهائي نيست بهر هر غرض
كان قندم نيستان شكرم هم ز من مي رويد و من مي خورم
علم تقليدي و تعليمي است آن كز نفور مستمع دارد فغان
علم گفتاري كه آن بيجان بود عاشق روي خريداران بود
گرچه باشد وقت بحث اين علم زفت چون خريدارش نباشد مرد و رفت
(مولوي، مثنوي)
آري، با اين ملاك و نشانه روشن، هم ميتوان ديگران را سنجيد و هم به آساني خود را سنجيد. هر كسي مي تواند به سادگي دريابد كه به گرد حقيقت مي گردد، يا در بند مال و جاه دست و پا مي زند!
3- تحقق با نوعي اعجاز همراه است. شخص اگر به درجهاي در سلوك برسد، به نسبت همان درجه از نظر اخلاق و رفتار بهتر و برتر از افراد عادي خواهد بود و آثار و خواص كمالاتي را كه به آنها دست يافته است، در زندگي او ميتوان آشكارا مشاهده كرد. تعالي و تكامل باطني، به گونه اي در اعمال و رفتار ظاهري انسان جلوه ميكند، اگر چه آن شخص برتر هيچگونه قصد و غرضي در اظهار كمال خود نداشته باشد و حتي اگرچه برابر دستور طريقت، به پنهان نگه داشتن كمالات خود نيز بكوشد.
آري! آثار و لوازم كمال را در اهل كمال ميتوان به گونهاي مشاهده كرد. بنابراين، كمال مانند مشك، خود ميبويد و نياز ندارد كه عطار چيزي بگويد. در عالم عرفان اگرچه حالات و مقامات جنبهي باطني دارند، اما از اين باطن در عالم ظاهر نيز، آثار گوناگوني آشكار ميگردد. مستي از بادهي عشق و معرفت را هر چه هم پنهان كنند، به گونهاي خود را نشان خواهد داد.
كي توان نوشيد اين «مي» زير دست «مي» يقين مر مرد را رسواگر است
بوي را پوشيده و مكنون كند چشم مست خويشتن را چون كند؟!
خود نه آن بوي است اين، كاندر جهان صد هزاران پردهاش دارد نهان!
(مولوي، مثنوي)
چنانكه، ادعاي دروغين دست يافتن به كمالات نيز، بر تيزبينان و اهل بصيرت و حتي بر عامهي مردم نيز پوشيده نميماند، چه در رفتار و اوصاف اين مدعيان، نشانههاي كذب دعويشان آشكار است:
بوي سرّ بد بيايد از دمت وز سر و رو تابد اي لافي غمت
بو شناسانند حاذق در مصاف تو به جلدي هاي و هو كم كن گزاف
تو ملاف از مشك كآن بوي پياز از دم تو ميكند مكشوف راز
هست دل مانندهي خانهي كلان خانهي دل را نهان همسايگان
از شكاف و روزن ديوارها مطلع گردند بر اسرارها
(مولوي، مثنوي)
از مشكل نادرويشي اگرچه بسيار مي توان گفت اما به همين اندازه بسنده كرده، به ذكر موارد ديگري از مشكلات پيش از سلوك ميپردازيم.
مشكلات جانبي
از ديرباز با عرفان و سير و سلوك موانع و مشكلات ديگري نيز به همراه داشته و دارد. يكي از آنها مخالفت علما و دينداران است. معمولاً علما و دينداران جامعه، عرفان را يك مكتب التقاطي در درون اسلام به شمار آورده و با آن مخالفت ميورزند. همين مخالفت علما و دينداران، خواه و ناخواه عدهاي را كه شايستگي سلوك دارند، از اقدام به سير و سلوك باز ميدارد.
از همان زمان پيدايش گروهي با عنوان «صوفي» و عارف در جهان اسلام كه حدود نيمه ي اوّل قرن دوم هجري بود، پيشوايان دين با آن مخالفت و مبارزه كرده اند. مخالفت آنان نيز بي مبنا نيست. زيرا در كتاب و سنت نه تنها، اين راه و روش تأييد نشده است، بلكه مردود هم شمرده شده است.
اما با توجه به اينكه، مخالفت علما و دينداران بر اين اساس است كه تصوف را از تعاليم اسلام نمي دانند، مي توان با قبول اين ديدگاه، مشكل مخالفت آنان را حل كرد. يعني عرفان را نه به عنوان اسلام، بلكه به عنوان يك راه و روش انساني و بشري براي رسيدن به حقيقت، مطرح كنيم. در آن صورت مي توان مسلمان بود و در عين حال از اين راه و روش نيز بهره گرفت. چنانكه منطق، فلسفه و علوم تجربي را به عنوان حاصل تلاش بشري پذيرفته ايم، عرفان را نيز به عنوان يك راه و رسم بشري بپذيريم.
به نظر من، ما عرفان را به عنوان دين اسلام يا گرايشي در درون دين اسلام مطرح نكنيم. عرفان يك مكتب باستاني و رايج در طول تاريخ زندگي انسان در شرق و غرب عالم است. سالها پيش از اسلام، گرايش عرفاني در هند و يونان و ايران باستان رواج داشته است. بنابراين بايد عرفان را به عنوان يك راه و رسم ويژه براي دست يافتن به معرفتي از نوع ديگر و عالم و آدمي ديگر به شمار آوريم و حسابش را از دين اسلام جدا كنيم و اين كار، هرگز به معناي آن نيست كه اهل سلوك را افراد ي بدانيم كه به اسلام و شريعت پايبند نيستند؛ زيرا:
اولاً اهل سلوك از تكاليف و اعمال شرعي غفلت نخواهند كرد. چنانكه عرفا و اهل سلوك در هر ملّت و ديني، به دستورات آن دين پايبندند، عرفاي مسلمان نيز، حتماً تعاليم دين اسلام را، راهنماي اعمال و رفتار خود قرار خواهند داد. در اين باره، در جاي خود بيشتر توضيح خواهيم داد.
ثانياً اگر دين، يك دين درست باشد، همان حقيقتي خواهد بود كه اگر سالك در سلوكش كامياب باشد به آن خواهد رسيد. از اينجاست كه عرفا سفارش مي كنند كه سالك نبايد از آغاز به مذهب خاصي تعصب داشته باشد؛ بلكه بايد منتظر بماند كه با كشف و شهود، به حقيقت و دين و مذهب راستين دست يابد.
اما به نظر من سالك بايد از همان آغاز تشخيص و انتخاب دين را به عهده ي عقلش بگذارد تا با عقل و انديشه دين را برگزيند و تا حد امكان با دين راست و مذهب حق، پا در سلوك بگذارد. وي در اينصورت بهتر به نتيجه مي رسد.
15
مشكلات پيش از سلوك ( 3)
در ميان پردهي خون عشق را گلزارها عاشقان را با جمال عشق بيچون كارها!
عقل گويد:"شش جهت حدّست و بيرون راه نيست" عشق گويد:"راه هست و رفته ام من بارها"!
عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد عشق ديده زان سوي بازار او بازارها
عاشقان درد كش را در درونه ذوق ها عاقلان تيره دل را در درون انكارها
عقل گويد: "پا منه، كاندر فنا جز خار نيست" عشق گويد عقل را كه اندر توست آن خارها
(مولوي، ديوان)
چنانكه در درس گذشته گفتيم سلوك پيش از آنكه آغاز گردد مشكلاتي دارد كه مشكلات جانبي بخشي از آنها بود. از اين مشكلات جانبي يك مورد را كه مخالفت علماي دين بود، توضيح داديم. خلاصه مطلب اين بود كه دين اسلام و شريعت آن حساب روشني دارند. مردم ميتوانند اين دين را پذيرفته و به شريعت آن عمل كنند و بدون شك در سايهي اين ايمان و عمل صالح به نتايج مطلوب و سعادت دنيوي و اخروي ميرسند.
اما آنكه علاقمند سلوك باشد بايد توجه داشته باشد كه قدم در راه ديگري ميگذارد و هدفهاي ديگري را دنبال مي كند و لذا بايد حساب و كتاب ديگري هم براي خود داشته باشد. به هر حال يكي از مشكلات پيش از سلوك همين مساله سازگاري و ناسازگاري ميان دين و عرفان است. نظر ما اين است كه دين و عرفان دو نظام جداگانهاند و هر كه بخواهد هر دو را داشته باشد، شايد بتواند اما به هر حال حساب اين دو راه را با يكديگر نياميزد.
از مشكلات جانبي ديگر يكي هم بحثي شدن عرفان است كه دربارهي آن در درسهاي گذشته توضيح داديم. عرفان نيازمند سلوك و عمل است و از بحث و گفتگو در اين راه كاري ساخته نيست.
يكي ديگر از اين مشكلات وجود سلسلهها و خانقاههاي گوناگون و رنگارنگ است. از روزي كه درويشان و عارفان داراي تشكيلات شدند، مركز خاصي به نام خانقاه يا نامهاي مشابه داير كردند. رياست سلسله و مرشد بودن در خانقاه به گونهاي وسيلهي كسب جاه و مال شد. مشايخ سلسلهها گاهي جايگاهي داشتند در حد سلاطين بعلاوه حرمت و قداستي كه اينان داشتند كه سلاطين نداشتند.
همين خانقاهها اگرچه به رشد تصوف ياري رساندند، اما وسيله تخريب اين مكتب نيز شدند. رياست اين مراكز با ارث به فرزاندان مشايخ انتقال يافت و بدين وسيله افراد نالايق به رهبري سلسلهها رسيدند و سير و سلوك را بيش از حد دچار آشفتگي ساختند. به تعبير حافظ در ميخانهها بسته شد و در تزوير و ريا از هر طرف به روي مردم باز شد.
دلم ز صومعه بگرفت و خرقهي سالوس كجاست دير مغان و شراب ناب كجاست
و باز هم به قول حافظ:
در اين خرقه بسي آلودگي هست خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفيوشان دردي نديدم كه صافي باد عيش درد نوشان
(حافظ)
دريغا كه نقد صوفي بيغش نماند و دريغا كه در حالات دروني، از محك تجربه نيز كار¬ي بر نيامد و خانقاهها به دام شكار انسانهاي خوش قلب و ساده دل تبديل شدند.
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد كه نهاده است به هر گوشهي وعظي دامي
(حافظ)
البته اين رياكاري و عوام فريبي در حوزه دينداري نيز به صورتهاي گوناگون وجود دارد. انسانها قرآن و خدا و پيامبر را ابزار جاه و مال قرار ميدهند و اين تزوير را پشتيبان زور و زر ميسازند. مردم را به كارهاي سادهاي همانند ذكر و دعا سرگرم ميكنند و خود به هواپرستي و جاه و مال ميانديشند و بس.
بنابراين بحث ما از ريا و نيرنگ در قلمرو عرفان هرگز به اين معنا نيست كه آلودگي و فريب مخصوص حوزهي عرفان و تصوف است. نه! شيادان و شكارچيان انسان همه جا در كمين انساناند كه خانقاه هم يكي از آنهاست و حافظ در اينباره چه نيكو ميسرايد:
بيار بادهي رنگين كه يك حكايت فاش بگويم و بكنم رخنه در مسلماني
به خاك پاي صبوحي كشان كه تا من مست ستاده بر درميخانهام به درباني
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم كه زير خرقه نه زنار داشت پنهاني
(حافظ)
با اين همه دشواري، دشواري هاي ديگر نيز هستند كه مهمتر از همهي اينها دو چيز است:
يكي مشكل ايمان به حقانيت و درستي راه سير و سلوك است و ديگري مشكل اقدام به برنامهي رياضتي ميباشد.
به خاطر اهميت اين دو مشكل كمي دربارهي آنها توضيح ميدهيم:
الف- ايمان به حقانيت راه: تنها راه و وسيلهي تشخيص حق و باطل، عقل و انديشهي انسان است. در حوزهي عرفان از آنجا كه تجارب و نتيجههاي سير و سلوك در دسترس حس و عقل نيستند، تشخيص حقانيت اين راه و تعريف حاصل و نتيجهي آن امكان ندارد. در دعوت به عرفان برخلاف دين اسلام نه عقل و انديشه در كار است و نه اعجاز. بنابراين انسان حق دارد در اينكه «آيا اين راه را برود يا نرود» ترديد داشته باشد.
در اين ميان از آنجا كه سير و سلوك و رياضت با نوعي پشت پا زدن به زندگي روزمره همراه است، عده ي زيادي نيز به سرزنش انسان برخاسته و او را از اقدام به سير و سلوك باز ميدارند. سرزنش مردم از زن و فرزند و فاميل گرفته تا دوستان و آشنايان به دو صورت انجام ميپذيرد: يكي به صورت نصيحت و خيرخواهي با اين توجيه كه: اينگونه كارها حاصلي ندارند و تنها ديوانگان و فريب خوردگاناند كه دچار چنين توهمي ميشوند و اگر هم در اين راه نتيجهاي باشد به اين نتيجهها دست يافتن كار هركس نيست كه به قول معروف:
جايي كه عقاب پر بريزد از پشه اي لاغري چه خيزد؟
بنابراين عقل انسان با پشتيباني نصيحت و ملامت اين و آن در برابر علاقهي انسان به سلوك ايستادگي ميكند و بدينسان درگيري عقل و عشق آغاز ميگردد.
عقل، انسان را به سلامت و عافيت مي خواند و از رنج و بلاي سلوك مي ترساند، در حالي كه عشق، او را به ميدان درد و رنج مي كشاند:
عقل در راه سلامت مي رود عشق خود راه ملامت مي رود
عقل گويد دنيا و عقبي بجو عشق مي گورد بجز مولا مگو
عقل مي گويد هميشه جاه و مال عشق گويد جمله را كن پايمال
عقل گويد عشق ويراني كند عشق گويد عقل ناداني كند
عشق گويد درد و سوز و غم طلب عقل گويد شادي و مرحم طلب
عشق گويد آتشي در جاه زن عقل گويد آبرو مي جو به فن
عشق مي گويد كه وصل يار جو عقل گويد در محال اين ره مپو
عشق مي گويد قلندر مي شوم عقل گويد شيخ با فر مي شوم
عشق گويد نيست گردان هرچه هست عقل گويد رو معاش آور به دست
عشق گويد در بلا منزل كنم عقل گويد خويش بر عشرت زنم
عشق مي گويد كه هان، درويش باش عقل گويد عاقبت انديش باش
در ميان عشق و عقل اين گفتگوست عشق قلاش و خرد اسباب جوست
(اسيري، اسرار الشهود)
ب- مشكلات رياضت. هر كس كه قصد سلوك داشته باشد ميداند كه سير و سلوك با تحمل سختيها همراه است و به همين دليل كساني كه به تعبير حافظ نازپرورد تنعم هستند، تن به سير و سلوك نميدهند و ميان انتخاب سير و سلوك يا امن و آسايش در ترديد ميمانند. اما در نهايت كساني ميتوانند اين مشكل را حل كنند كه جاذبهي سير و سلوك در وجود آنان نيرو يافته باشد وگرنه در چارچوب زندگي روزمره تا پايان عمر گرفتار ميمانند. زيرا:
مقام عيش ميسر نميشود بيرنج ولي به حكم بلا بستهاند حكم الست
( حافظ)
راه حل اين دو مشكل
كساني كه علاقمند به سير و سلوك باشند ميتوانند اين دو مشكل را حل كنند، اما مشكل ايمان به حقانيت را بدينسان ميتوان حل كرد كه اين همه بزرگان در تاريخ زندگي بشر دم از نتايج گرانقدر سير و سلوك زدهاند، ياوه نگفتهاند كه به قول علاءالدوله سمناني ،"بيهوده سخن بدين درازي نبود":
"اين ذوق و سماع ما، مجازي نبود وين وجد كه مي كنيم، بازي نبود
با بيخبران بگو كه: اي بيخردان! بيهوده سخن، به اين درازي نبود! "
(علاءالدوله سمناني)
بنابراين بر دو اساس مي توان سلوك را آغاز كرد. از اين دو اساس يكي احساسي است و ديگري عقلاني. عامل احساسي را در توضيح راه حل مشكل بعدي بيان ميكنيم و اما اساس عقلي عبارت است از:
الف- دنبال كردن يك امكان و ناديده نگرفتن يك احتمال از نظر عقل و انديشه درست است يعني عقل و انديشه به ما ميگويد در جايي كه شما احتمال سود ميدهيد، اگر اقدامي كنيد، اقدام شما دور از عقل و منطق نخواهد بود. بنابراين كساني كه در آرزوي رسيدن به مقامات و منازل و آثار و نتايج عشق و عرفاناند با همين احتمال ميتوانند اين راه را آغاز كنند.
اي عزيز! ميگويند دري از عالم غيب به روي انسان¬ها باز است و ميگويند اگر اقدام كني و گام برداري از اين در به عالم غيب وارد خواهي شد و از ظاهر جهان به باطن آن عبور خواهي كرد و اگر اقدام كني نتيجه ميگيري اگرچه ايمان جدي هم به اين كار نداشته باشي، يعني اين در و دروازه دست كم در حد مراحل و منازل آغازين سلوك به روي مومن و كافر باز است. به قول ابوالحسن خرقاني فرمان دوست چنين است كه هر كه از اين در درآيد نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد. در عالم سلوك گدايان درگاه را تا مقامات و منازل ويژهاي از ايمان نميپرسند. در اصطلاح عارفان تا مقام «كشف صوري» ميتوان بدون ايمان بالا رفت و به تعبيري ديگر در حركت از ظاهر جهان به سوي باطن آن تا «عالم مثال» مشروط به ايمان صحيح نيست.
بنابراين كافر و مومن ميتوانند گام در اين راه بگذارند و انسان ميتواند با يك احتمال هم فرصت را غنيمت شمرده و اين راه را بيازمايد.
وقت تنگ و مي رود آب فراخ پيش از آن كز هجر گردي شاخ شاخ
شهره كاريزي است پر آب حيات آب كش تا بردمد از تو نبات
آب خضر از جوي نطق اوليا مي خوريم اي تشنهي غافل بيا
گر نبيني آب كورانه به فن سوي جو آور سبو درجوي زن
چون شنيد كاندر اين جو آب هست كور را تقليد بايد كار بست
( مولوي، مثنوي)
اي عزيز! مي¬شنوي كه آب حياتي است و تو ميتواني به چشمهي آب حيات برسي، پس تو را چه زيان كه بر پايهي يك احتمال اين گفته را تجربه كني. عصر ما عصر تجربه است. پس چرا يك تجربهي ديرين را كه يك تجربهي عرفاني باشد، درعصر تجربه ناديده بگيريم؟ براي امتحان هم كه شده اشكال ندارد كه مدتي دل به درويشي بسپاريم. سالها گفته ايد خبري نيست! مدتي بگوييد كه شايد هم خبري باشد!
سالها تو سنگ بودي جان خراش آزمون را يك زماني خاك باش!
(مولوي، مثنوي)
از ديرباز عده اي از قيل و قال مدرسه دست برداشته و رو به سير و سلوك آورده اند. چه اشكال دارد كه اگر انسان همتي داشته باشد، مدرسه را كه آزموده است ميكده را نيز بيازمايد:
خرّم دل آن كه از لب يار حالي مي ناب مي كند وام
اي بي خبر از شراب و مستي ننهاده دمي ز خود برون گام
در صومعه چند ديگ سودا پختيم و هنوز كار ما خام
در ميكده نيز، زوركي چند بنشين تو ز وقت صبح تا شام!
مينوش به كام دوست باده پس هم به دو چشم آن دل آرام!
مي بين رخ جان فزاي ساقي در جام جهان نماي باقي!
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
شايد انسان چيزي را كه در صومعه ها گم كرده است، در ميكده هاي عشق دريابد:
ما جامه نمازي به سر خون كرديم وز خاك خرابات، تيمم كرديم
شايد كه در اين ميكده ها دريابيم آن يار كه در صومعه ها گم كرديم
(محمد غزالي)
16
راه حل مشكلات پيش از سلوك
هزار معجزه در گوشه¬ي خرابات است!
اگر قبول نداري،
بيا به چشم ببين!
ببين كه مشتي درويش سرنهاده به خشت،
ز سگ¬ستيزي دنياييان،
چه بي¬خبرند!!
(يثربي)
چنان¬كه گذشت كساني¬كه همه¬ي شايستگي¬ها را داشته باشند و همه¬ي شرايط لازم را براي آغاز سير و سلوك فراهم آورند، در نهايت اگر بخواهند به صورت جدي سلوك را آغاز كنند، با دو مشكل اساسي روبه-رو خواهند شد:
يكي مشكل ايمان به حقانيت اين راه و ديگري مشكل تحمل رياضت.
گفتيم كه اين دو مشكل را مي¬توان به گونه¬اي حل كرد. در درس گذشته گفتيم كه براي حل مشكل اوّل، يعني مشكل ايمان به حقانيت عرفان و نتيجه بخش بودن سير و سلوك، مي¬توان از دو مبناي عقلي بهره گرفت. يكي دنبال كردن يك امكان و احتمال است كه در درس گذشته آن را توضيح داديم و گفتيم كه: يك انسان عاقل اگر بشنود در جايي آب حيات هست، براي آزمون هم كه شده باشد بايد آن احتمال را ناديده نگيرد و آن امكان را از دست ندهد. در اين¬جا ممكن است بگويند كه آري، اگر در اين راه نتيجه¬اي هم باشد، آن نتيجه براي هر كسي امكان ندارد. آنان كه به نتيجه مي¬رسند اندك¬اند بنابراين ممكن است كه ما در اين راه بميريم و به نتيجه¬اي هم نرسيم.
وادي دور است و راه مشكلش من بميرم در نخستين منزلش
كوه¬هاي آتشين در ره بسي است وين چنين كاري نه كار هر كسي است
صد هزاران سر در اين ره گوي شد بس كه خون¬ها زينطلب در جوي شد
صد هزاران عهد اين¬جا سر نهاد وانكه او ننهاد سر¬، بر سر فتاد
در چنين راهي كه مردان بي¬ريا چادري در سر كشيدند از حيا
از چو من مسكين چه خيزد جز غبار گر كنم عزمي بميرم زار زار
(عطار، منطق¬الطير)
در برابر چنين وسوسه¬اي بايد توجه داشت كه انسان در اين خاكدان سرنوشتي جز مرگ ندارد. وقتي كه نتوانيم به آب حيوان برسيم و زندگي جاويدان يابيم، وقتي كه از ديدار دوست محروم باشيم مردن و ماندن چه فرق دارد؟ ما كه سرانجام مي¬ميريم اما چرا در پستي و ذلت بميريم و مرگ حيواني داشته باشيم؟ بگذار مرگ ما عاشقانه باشد و در راه دوست بميريم.
هست دنيا چون نجاست سر به سر خلق مي¬ميرند در وي در به در
صد هزاران خلق همچون كرم زرد زار مي¬ميرند در دنيا به درد
ما اگر آخر در اين، ميريم خوار به كه در عين نجاست زار زار
( عطار، منطق¬الطير)
اگر در راه دوست بميريم و به هيچ چيز هم نرسيم، باز هم كار ما هزار بار بر غفلت، بي¬حركتي و بي همتي شرف دارد.
براي ما اين مهم نيست كه در نهايت به كجا ميرسيم، اين مهم است كه ميخواهيم به كجا برسيم. براي ما نخواستن ننگ است، نه نرسيدن. خواستن و جستجو مهم است اگر چه به جايي هم نرسد:
به راه باديه رفتن، به از نشستن باطل وگر مراد نيابم، به قدر وسع بكوشم
( سعدي )
نكته¬ي ديگر اين¬كه اگر كسي فكر مي¬كند كه قدم به چنين راهي نهادن خطاست، مگر ما كم خطا ميكنيم؟! عمر ما كه با خطا مي¬گذرد! اين هم يكي از آن خطاها!
چون خطا اندر جهان بسيار هست يك خطا ديگر همان انگار هست
اگر اين راه بي¬نتيجه هم باشد، مهم نيست؛ مگر همه¬ي كارهاي ديگر نتيجه دارد؟ هيچ يك از كارهاي دنيا به نتيجه نمي¬رسد. همه¬ي هوس¬هايي كه مردم به دنبال آن¬ها عمرشان را فدا مي¬كنند، سرانجام چه فايده¬اي دارند؟ آن¬كه به خاطر جمع مال خود را، به خفت و خواري مي¬زند و هزاران دروغ و كلاه¬برداري، قسم و كلك را روي هم مي¬ريزد، آخرش چه مي¬شود؟ مي¬ميرد و ثروت مي¬ماند و دنيا!
آن¬¬كه عمرش را بر سر جاه و مال مي¬گذارد و براي به دست آوردن وزارت، اميري و خلافت، اين¬همه خون مي¬ريزد و زن و فرزند مسلمانان را به وحشت مي¬اندازد و بدبخت و گرفتار مي¬كند، آخرش چه مي-شود؟ آخر او هم ميميرد و از اين دنيا مي¬رود! دكان¬ها، سرانجام به كدام نتيجه مي¬رسند؟ تلاش¬هاي ديگر به كجا ميانجامند؟ وقتي همه¬ي هوس¬ها و تلاش¬ها، پوچ و بي¬حاصل¬اند، بگذاريد اين كار شما هم پوچ و بي-حاصل شود، از چه ميترسيد!
وقتي جاي نگراني است كه اگر انسان اين راه را نرود، راه ديگر او را به نتيجه برساند. اما كدام راه ديگر، جز اين راه نتيجه بخش خواهد بود؟
اگر اميد نتيجه باشد، در اين راه است نه در راه¬هاي ديگر! گوش به حرف اين و آن ندهيد و خود را با وسوسه¬ها ملول نسازيد. اگر پاي در راه نهيد و مزه¬ي عشق را بچشيد، همه¬ي رنج¬ها را¬، تحمل كرده و گنج ميشماريد. مگر بزرگان اين راه كه اين رنج¬ها و گرفتاريها را تحمل كردند، انسان نبودند؟ شكوه راه و جاذبه¬ي معنويت، همه¬ي رنجها را بر آنان آسان مي¬كرد.
اينك به راه حل دوم اين مشكل مي¬پردازيم:
ديدار و رفتار بزرگان
گر زانكه نه¬اي طالب، جوينده شوي با ما ور زانكه نه¬اي مطرب، گوينده شوي با ما
گر زانكه تو قاروني، در عشق شوي مفلس ور زانكه خداوندي، هم بنده شوي با ما
يك شمع از اين مجلس صد شمع بگيراند گر مرده اي ور زنده، هم زنده شوي با ما
پاهاي تو بگشايد، روشن به تو بنمايد تا تو همه تن چون گل د رخنده شوي با ما
در ژنده در آ يك¬دم تا زنده دلان بيني اطلس به در اندازي، در ژنده شوي با ما
چون دانه شد افكنده بررُست و درختي شد اين رمز چو دريابي، افكنده شوي با ما
(مولوي، ديوان)
اي عزيز! مردم دعوت انبيا را باور نمي¬كردند و حق هم داشتند، براي اين¬كه آنان را همانند خود يك انسان عادي مي¬ديدند. لذا دليلي نداشت كه به ارتباط آنان با جهان غيب باور كنند. اما پيامبران در برابراين منكران، راست¬گويي خود را با معجزه ثابت مي¬كردند. آنان با اعمال غيرعادي، مردم را به پذيرش ادعاي خود وا ميداشتند.
در عالم درويشي نيز مي¬توان به گونه¬اي معجزه¬ و كرامت داشته باشيم. مانند پيش¬گويي، شفاي بيماران، داخل آتش رفتن، خنجر برخود زدن و امثال اين¬ها.
اما درويشان واقعي به كرامت دل¬بستگي ندارند و معمولاً به چنين كارهايي دست نمي¬زنند. اين¬گونه كارها به دو دليل مورد اعتناي درويش راستين نمي¬باشد:
يكي آن¬كه اين¬گونه كارها از نظر درجات عرفاني اهميتي ندارند، زيرا همه¬ي اين¬ها در مقام كشف صوري امكان مي¬يابند و كشف صوري چنان¬كه گفتيم مقامي است كه مومن و كافر مي¬توانند به آن دست يابند.
ديگر اين¬كه در كرامت، شبهه¬ي خودبيني و غرور است. آن¬كه كار غيرعادي انجام مي¬دهد، ممكن است دچار وسوسه شود و نفس خود را مورد توجه قرار دهد. اين حالت هم در عرفان و سلوك عرفاني خطرناك است.
اي عزيز! كرامت مهم درويشان در رفتار و اخلاق آنان جلوه مي¬كند. آنان دل به دست آوردن را بالاتر از بر روي آب رفتن و در هوا پريدن مي¬دانند. خواجه عبدالله انصاري مي¬گويد: "اگر بر آب روي خسي باشي وگر در هوا پري مگسي باشي، دل به دست آر تا كسي باشي"!
كرامت حقيقي آن است كه ابوالحسن خرقاني، آن درويش درس¬نخوانده بگويد كه بر سر در خانقاهش بنويسند كه: "هر كه از اين در وارد شد، نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد! آن كه به درگاه خدا به جاني ارزد، بر سفره¬ي بوالحسن به ناني ارزد"! آغوش بازي كه درويشان براي پذيرش خاص و عام و كافر و مسلمان دارند، پيش از هر اعجاز ديگري دل¬ها را به سوي آنان كشيده است.
بازآ بازآ، هر آن¬چه هستي بازآ گر كافر و گبر و بت¬پرستي بازآ
اين درگه ما، درگه نوميدي نيست صد بار اگر توبه شكستي، بازآ
(خواجه عبد الله انصاري)
"بر اين مبناست كه خواجه¬ي شيراز صلاي عام داده¬، مي¬گويد:
هر كه خواهد گو: بيا و هركه خواهد گو: برو كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست
( حافظ)
و بسياري از سالكان در اثر برخورد بزرگوارانه¬ي اوليا و مشايخ، به اين طريقت روي آورده¬اند:
نار خندان باغ را خندان كند صحبت مردانت از مردان كند
گر به سان صخره و مرمر شوي چون به صاحبدل رسي گوهر شوي
مهر پاكان در ميان جان نشان! دل مده الّا به مهر دلخوشان!
هين غذاي دل بده از همدلي! رو بجو اقبال را از مقبلي!
من چه گويم؟ يك رگم هشيار نيست شرح آن ياري كه او را يار نيست
(لاهيجي، شرح گلشن راز)
در اين¬جا نكته¬اي را يادآور مي¬شوم كه دوستم از استاد خود نقل مي¬كند كه مي¬گفت: هركس كه با زندگي چهل مرد از مردان خدا آشنا شود، در اثر تاثير شخصيت آنان در مسير مردان خدا قرار مي¬گيرد. اين نكته¬اي است كه از دير باز يادآور شده¬اند.
چون مصاحب گشت مس با كيميا شد زر خالص ز صحبت اي كيا
طالبا اكسير اعظم صحبت است در حقيقت كيميا اين دولت است
صحبت كامل تو را كامل كند خدمت مردان تو را واصل كند
صحبت اهل دلان بگزين دلا جان فداي راه ايشان كن هلا
تا نگردي خاك راه كاملان كي شوي با بهره از اسرارشان
مگسل اي دل از حضور اهل دل ور نه گردي پيش حق خوار و خجل
هر كه در عالم كمالي يافته است هم به يمن اهل حالي يافته است
( اسيري لاهيجي)
در پايان اين درس بايد اضافه كنم كه آموزه¬هاي عرفاني، چيزهاي پيچيده و دشواري نيستند. در عالم سير و سلوك آن¬چه دشوار است درست اجرا كردن و به شايستگي اجرا كردن اين برنامه¬هاست. و در شايستگي سالك و رفتار درست وي بيش از آموزه¬ها، شخصيت شيخ و مرشد اثر مي¬گذارد. به¬¬همين دليل در زبان عرفا اين آموزهها را باده و شراب مي¬نامند و شيخ و مرشد را ساقي. و معروف است كه اگر ديدار شيخ در سالك اثر نگذارد، گفتارش اثر نخواهد داشت.
اي دوست! مستي حريفان در اين بزم از ساقي است نه از باده:
ميهمان بزم او بوديم دوش چشم ساقي در كمين عقل و هوش!
حشمتي بالاتر از كاووس و جم در بساط آن نگار محتشم
باده در جام حريفان ريختند فتنه¬ها با فتنه¬ها آميختند
لب¬به¬لب با جام و هستي بر كفم چشم بر چشمان مست آن صنم
از قدح تا چشم او ديدم عيان بود فرقي از زمين تا آسمان
باده كي باشد حريف چشم وي هر نگاهش نشئه¬ي صد جام مي
در دل ما ياد او آرام جان دولتش جاويد و نامش جاودان
( يثربي )
17
راه حل مشكل رياضت
اگر دل از غم دنيا جدا تواني كرد نشاط و عيش به باغ بقا تواني كرد
اگر به آب رياضت برآوري غسلي همه كدورت دل را صفا تواني كرد
ز منزل هَوَسات ار دو گام پيش نهي نزول در حرم كبريا تواني كرد
درون بحر معاني لا، نه آن گهري كه قدر و قيمت خود را بها تواني كرد
به همت ار نشوي در مقام خاك مقيم مقام خويش بر اوج علا تواني كرد
اگر به جيب تفكر فرو بري سر خويش گذشتههاي قضا را ادا تواني كرد
وليكن اين صفت ره روان چالاكست تو نازنين جهاني، كجا تواني كرد؟
(حافظ)
چنانكه گفتيم كسي كه بخواهد سلوك را آغاز كند با دو مشكل اساسي روبهرو خواهد بود: يكي ايمان به حقانيت اين راه و ديگري تحمل سير و سلوك است. راه حل مشكل اول را در درس دوازده و سيزده توضيح داديم، اينك به توضيح مختصري دربارهي راهحل مشكل دوم ميپردازيم.
رفتن به راه عرفان و اقدام به سير و سلوك از آنجا كه بدون رياضت امكان ندارد.كسيكه ميخواهد سلوك را آغاز كند، بايد آنرا با نوعي رياضت آغاز كند. رياضت روح سلوك است و اصولا سلوك چيزي جز رياضت نيست. ما در مورد برنامهي رياضتي سالك درمقامات و منازل مختلف، در جاي خود بحث خواهيم داشت.
آنچه اكنون ميخواهيم توضيح بدهيم آن است كه كسيكه هيچ تجربهاي از سلوك ندارد، چگونه مي¬تواند آستين بالا زند وتن به رياضت بسپارد و گام به كام با تحمل درد و رنج پيش برود؟
انسان كه به طور غريزي از رنج و زحمت گريزان است، اينك ميخواهد دست به كاري بزند و پا در راهي بگذارد كه چيزي جز رنج و بلا در آن نيست. انساني كه از رنج ميگريزد چگونه تسليم راهي ميشود كه از آغاز تا انجامش جز رنج و مشقت چيزي نيست؟ آري اين مطلب درست است كه سركش و خوني بودن عشق، مردم را از گرفتار شدن به آن فرار ميدهد، اما بههر حال كم نيستند كسانيكه بيآنكه از نتيجهي كار چيزي بدانند، پا در اين راه پر مشقت ميگذارند. اكنون مي خواهيم بدانيم كه چرا؟ و چه چيزي به آنان جرأت اين كار را مي دهد؟ در اين راه چند چيز است كه به انسان دل و جرات ميدهند؛ ما در اينجا به تعداي از آنها اشاره ميكنيم.
الف- جاذبههاي فراگير
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست منّت خاك درت بر بصري نيست كه نيست
ناظري روي تو صاحبنظرانند ولي سرّ گيسوي تو در هيچ سري نيست كه نيست
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم از غم عشق تو پرخون جگري نيست كه نيست
(حافظ)
وجود حركت در جهان ماده، از ديرباز با خود ماده توجيه ميشود، يا با محركهاي غيرمادي. يعني اينكه زمين حركت ميكند، ماه حر كت ميكند، آبها در جريانند، درياها موج مي زنند و گياهان رشد مي كنند، انسانها و حيوانات در تلاش و تكاپويند، همه و همه يا از ماده مدد مي گيرند و يا از عوامل غير مادي. در قديم ميگفتند آسمان و ستارگان جان دارند و با ارادهي خود حركت ميكنند و يك عامل بالاتر نيز در آنان شوق حركت ايجاد ميكند. اخيراً مي گويند كه آنها بر اساس قوانين فيزيكي در حركت اند.
در اين ميان بايد ديد حركت سلوكي كه آغاز و انجامي ندارد و فيزيك و متافيزيك را با هم در برميگيرد، با كدام نيرو انجام مي پذيرد؟ از نظر عرفا، حركت همه ي كاينات از جمله حركت سلوكي انسان، از نيروي عشق و محبت است و اين جنبش، با عشق و محبت توجيه ميگردد. از نظر عرفا پديدههاي ريز و درشت جهان، از جاندار و بيجان همگي تحت تاثير عشق و محبت در حركتاند. بنابراين جنبش انسان نيز در اصل از عشق و محبت است:
زهي عشق، زهي عشق كه ماراست خدايا چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا
از آن آب حياتست كه ما چرخ زنانيم نه از كف و نه از ناي و نه دف هاست خدايا
به هر مغز و دماغي كه درافتاد خيالش چه مغز است و چه نغز است، چه بيناست خدايا
(مولوي، ديوان)
جهان هستي در يك جريان سيلآسا در قوس نزول از حضرت حق تا انتهاي جهان ماده جريان يافته و بر اساس عشق و محبت همين جريان در قوس صعود از خاك تا افلاك و از خلق تا حق ادامه مييابد. بنابراين اگر تو پا در راه سلوك بگذاري، يا نگذاري، در درون اين جريان قرار داري. اما در اين ميان انسان را از ميان آنهمه براي عشقبازي خود برگزيدهاند! انسان نبايد مانند جماد و نبات اين مراحل را همراه با اين موج بپيمايد، بلكه بايد خود بهعنوان يك موجود آگاه از اين عشق خبر داشته باشد و آن را لمس كند و با آهنگ عشق، آگاهانه برقصد و به حركت درآيد و تنها عاشق آن جمال بيمثال ابدي باشد. عاشقي آگاه و گويا، اما رازدار. و اين كار جز انسان از هيچ موجود ديگري برنميآيد، حتي فرشتگان.
جلوهاي كرد رخت، ديد ملك عشق نداشت عين آتش شد از اين حيرت و بر آدم زد
عقل ميخواست كزآن شعله چراغ افروزد برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز دست غيب آمد و بر سينه ي نامحرم زد
(حافظ)
انسان كه از فرشته بالاتر ميرود و قبله و مسجود آنان قرار ميگيرد، از آنجاست كه خاكش را با آب عشق آميختاند و چنين چيزي در آفرينش پديدههاي ديگر حتي فرشتگان، اتفاق نيفتاده است.
فرشته عشق نداند كه چيست، قصه مخوان بخواه جام و گلابي به خاك آدم ريز
شور و شيدايي انسان از عشق است:
عشق شوري در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ي سودا نهاد
گفتگويي در زبان ما فكند جستجويي در درون ما نهاد
از خمستان جرعه اي بر خاك ريخت جنبشي در آدم و هوا نهاد
دم به دم در هر لباسي رخ نمود لحظه لحظه حاي ديگر پا نهاد
چون نبود او را معين خانه اي هر كجا جا ديد، رخت آنجا نهاد
يك كرشمه كرد با خود، آنچنانك: فتنه اي در پير و در برنا نهاد
(عراقي)
و از اينجاست كه انسان در اين خاكدان بيخبر نميماند، خواه ناخواه او را از جايي صدا ميزنند .
اگرچه خود نيز در آغاز كار بهدرستي تشخيص نميدهد كه اين صداي پيچيده در درون او از كه؟ و از كجاست؟
چهكسي بود صدازد : سهراب؟
آشنا بود صدا، مثل هوا با تن برگ
(سهراب سپهري)
همين صداي آشنا كه معلوم نيست از كجاست، صداي معشوق ازل است كه از زمين و زمان به گوش دل و درون انسان ميرسد. انسان نيز با اين ندا و دعوت، آگاهانه با زمين و زمان به حركت درميآيد.
سالك بيآنكه روي معشوق را ديده باشد، عشق او را در دل خود مييابد:
رويت كسي نديد و هزارت رقيب هست در غنچهاي هنوز و صدت عندليب هست
(حافظ)
اين جاذبههاي فراگير دست دل سالك را گرفته و بهسوي معشوق ميكشانند:
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق، بر افلاك شد كوه در رقص آمد و چالاك شد
جمله معشوق است و عاشق پرده اي زنده معشوق است و عاشق مرده اي
چون نباشد عشق را پرواي او او چو مرغي ماند، بي پرواي او
پرّ و بال ما كمند عشق اوست مو كشانش مي كشد تا كوي دوست
(مولوي، مثنوي)
ب- جاذبهها و اشاراتي در پيرامون انسان
علاوه بر جاذبهي فراگيري كه همهي كائنات، از جمله دل و درون انسان را در بر ميگيرد، در پيرامون انسان در همهجا اشارههاي آن معشوق ازل مشاهده ميگردد. زيباييهاي جهان و آراستگيهاي پديدهها بي هدف نبوده، بلكه دو نقش اصلي را بر عهده دارند: يكي آنكه زمينه ساز ظهور جمال حقاند، ديگر آنكه در بازگشت انسان به اصل خويش، او را ياري ميرساند. به همين دليل از نظر عرفا و در نظام سلوك، زيباييهاي جهان هدفدارند. از نغمهي سازها گرفته تا عطر گلها، و از زمزمهي پرندگان گرفته، تا همهمهي درياها. همگي هدفدارند! همگي ميخواهند ما را به سوي آن معشوق بي همتا بكشانند و در دل و درون ما ايجاد شيفتگي كنند! آري زيباييهاي جهان «بيچيزي» نيستند.
خواب آن نرگس فتان تو بيچيزي نيست تاب آن زلف پريشان تو بيچيزي نيست!
از لبت شير روان بود كه من ميگفتم اين شكر گرد نمكدان تو بيچيزي نيست!
جان درازي تو بادا كه يقين ميدانم در كمان ناوك مژگان تو بيچيزي نيست!
( حافظ)
آري! همهي اينها به خاطر آنند كه از يار آشنا سخني به آشنا برسانند:
بوي خوش تو هر كه زِ باد صبا شنيد از يار آشنا سخن آشنا شنيد
( حافظ)
اي عزيز زيبائي هاي جهان، دانه هائي هستند كه آن معشوق ازل پاشيده است تا دلها را به دام عشق انداخته و به سوي آن جمال ازلي بكشاند. مولوي اين نكته را در مناجاتي با حضرت حق، چنين مي سرايد:
جرعه اي بر ريختي زان خفيه جام بر زمين خاك، مِن كاسِ الكرام
جست بر زلف و رخ از جرعه نشان خاك را شاهان همي ليسند از آن
جرعه خاك آميز چون مجنون كند مر شما را صاف او تا چون كند
هر كسي پيش كلوخي جامه چاك كان كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
جرعه اي بر ماه و خورشيد و حمل جرعه اي بر عرش و كرسيّ و زحل
جرعه اي بر لعل و بر زرّ و دُرر جرعه اي بر خَمر و بر نُقل و ثمر
جرعه اي بر روي خوبان لطاف تا چگونه باشد آن روّاق صاف
جنّدا آن خرمن صحراي دين كه بود هر خرمن او را خوشه چين
جرعه اي چون ريخت ساقيّ الست بر سر اين شوره خاك زيردست
جوش كرد آن خاك و ما زآن جوششيم جرعه اي ديگر كه بس بي كوششيم
(مولوي، مثنوي)
ج- داعيان و بيدارگران
عارفان از انتقال يافتههاي خود به ديگران ناتوانند؛ زيرا زبان را ياراي آن نيست كه حالات عارفان را به ديگران منتقل كند، بنابراين هرچه عارفان سخن گفتهاند، با اين هدف بوده است كه ديگران را به سير و سلوك تشويق كنند. همهي عرفا و همهي كسانيكه شهد عشق چشيدهاند، نميخواهند ديگران را بيخبر بگذارند. انسان را كه از طرفي از كنگرهي عرش ندا ميدهند كه ازاين خاكدان دست بردارد و بهسوي معشوق رويآرد، در زمين نيز انسانهاي آگاه مدام او را بيدار كرده و به سير و سلوك تشويق ميكنند. آنان به انسان ميگويند كه اگر همت كني، چه كارها كه ميتواني كرد!
به سرّ جامجم آنگه نظر تواني كرد كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
گدايي در ميخانه طرفه اكسيريست گر اين عمل بكني، خاك، زر تواني كرد
مباش بي مي و مطرب كه زير طاق سپهر بدين ترانه غم از دل بهدر تواني كرد
به عزم مرحلهي عشق، پيش نه قدمي كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشايد كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
تو كز سراي طبيعت نميروي بيرون كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد
(حافظ)
هر انساني ميتواند فرياد عشق را از همهجا بشنود و جاذبههاي غيبي را در همهجا ببيند. حافظ شيرازي، سروش عالم غيب را از ميخانه ميشنود.
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست!
كه اي بلندنظر شاهباز سدره نشين نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست!
تو را زكنگرهي عرش ميزنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتادهست!
( حافظ)
چنانكه مولوي نيز چنين ندايي را ميان تيرگي خواب و نور بيداري ميشنود كه او را به حركت و تلاش فرا ميخواند:
ميان تيرگي خواب و نور بيداري چنان نمود مرا دوش در شب تاري
كه خوب طلعتي از ساكنان حضرت قدس كه جمله محض خرد بود و نور هشياري
تنش چو روي مقدس بري ز كسوت جسم چو عقل و جان گهردار، وز غرض عاري
مرا ستايش بسيار كرد و گفت: اي آن كه در جحيم طبيعت چنين گرفتاري
شكفته گلبن جوزا براي عشرت توست تو سر به گلخن گيتي چرا فرود آري
سرير هفت فلك تخت توست، گرچه كنون