فلسفه- درس20 روشن انديشي از يقين تا شك در درس گذشته گفتيم كه همهي انسانها وقتي چشم باز ميكنند كه ذهن آنان به وسيلهي پدر و مادر و مربيان و محيط انباشته از گزارههاي يقينيست. ما اين يقين را كه بر اساس تلقين و تقليد سامان يافته است، يقين اوليه ناميديم و براي آن اوصافي را بر شمرديم كه يكي از آنها فراگير بودن اين يقين بود. اكنون بحث خود را با توضيح اوصاف ديگر آن ادامه ميدهيم. 2. ساماندهي: اين يقين نظام فكري انسانها را در مراحل بعدي عمرش سامان ميبخشد از ميزان علاقهمندي به مطالب گرفته تا شيوهي پژوهش و نتيجهگيري. اين يقين در نتايج عرفان و فلسفه نيز اثر ميگذارد تا جايي كه عملا نتايج فكري فلاسفه رنگ اين باورها را به خد ميگيرند چنانكه دستآورد كشف و شهود عرفا نيز رنگ اين يقين اوليه را دارند. از اينجاست كه اين يقين اوليه در سراسر زندگي انسان اثر گذاشته و عامل جمود و خامانديشي ميگردد. اين يقين اوليه و باورهايي كه با تلقين و تقليد پذيرفتهايم آثار و لوازمي دارند كه به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم: الف) پاسداري از باورهاي موجود. انسان در اثر چنين يقيني به باورهاي خود وفادار ميماند و هر نظر مخالف را بدون بحث و تحقيق مردود و بياعتبار ميشمارد. از اينجاست كه هر انساني در همان دين و مذهب كه به دنيا آمده است، از دنيا ميرود بيآنكه فكر كند شايد عقيدهي من باطل باشد و عقيدهي ديگري درست. ب) توجه به مكتب و شخصيت بيش از حق و حقيقت. در چنين شرايطي هر كسي مكتب و مذهب خود را با شخصيتهاي مورد احترام آن مكتب و مذهب دوست ميدارد و به جاي تلاش در جست وجوي حقيقت به تجليل و تقديس مكتب و شخصيتهاي آن ميپردازد. ج) پرداختن به شرح و تعليم به جاي نقد و تحقيق. تحت تاثير اين يقين پيشين از همهي امكانات طرفداران آن يقين به شرح و تعليم اصول و مسائل آن مكتب بهره ميگيرند. د) تكيه بر اصطلاحات و عناوين به جاي توجه به واقعيت. پيروان هر ديدگاهي تعدادي از عنوانها و مفاهيم جاافتادهي مكتب خود را مورد تاكيد قرار داده و به آن تكيه ميكنند و همه چيز را با آنها اثبات مينمايند بيآنكه در واقعيت جريان مطالعه و تحقيقي داشته باشند. ه) تلاش براي تثبيت و تكرار به جاي نوآوري و تكميل. پيروان يقين اوليه آنچه را باور دارند تكرار ميكنند و به تثبيت آنها ميكوشند بيآنكه به اصلاح و تكميل آنها بپردازند و دست به ابداع و نوآوري بزنند. 3. مقاومت: يقينهاي اوليه در برابر تهاجم ايستادگي ميكنند و دشوار ميتوان به نقد و ابطال آنان پرداخت. در اين مقاومت عواملي از درون و بيرون اثر دارند كه به چند مورد از آنها اشاره ميكنيم: الف) قداست و سنتي بودن مسائل. ب)سلطهي شخصيتها. اين شخصيتها با تجليل هميشگي از آنها روز به روز سلطهي خود را بر افكار مردم گسترش ميدهند. ج) تعصب و خود خواهي. د) بسته نگهداشتن محيط و بيخبري مردم. ه) ميل به آرامش و گريز انسانها از زحمت پژوهش و انتخاب. و) نداشتن استعداد لازم و آمادگيهاي لازم محيط. اكنون بايد ديد كه آيا ميتوان از زندان اين يقين رها شد؟ چگونه و كي؟ در اينباره كمي توضيح ميدهيم: 1. از يقين به شك آيا كساني پيدا ميشوند كه در برج و باروي اين يقين نخستين رخنه ايجاد كنند؟ جواب اين پرسش مثبت است. يعني كساني پيدا شدهاند كه حصار اين يقين را شكستهاند و از اين زندان رها شدهاند. اما تعداد آنان هميشه اندك بوده است و كارشان بسيار دشوار. آنچه يقين اوليه را آسيب ميزند و در حصار آن رخنه ايجاد ميكند «شك» است. تنها با شك ميتوان از زندان اين يقين آزاد شد و راه حركت فكري را در پيش گرفت. از اينجاست كه شك در حركت فكري بسيار ارجمند است. تنها دكارت شك را نقطهي آغاز تفكر نميداند، بلكه متكلمان معتزلي نيز شك را نقطهي آغاز حركت فكري ميدانستند و ميگفتند كه تا شك نكني توان تفكر نخواهي داشت. بنابراين كسي كه شك ميكند با تيشهي شك فرهادوار بر آن ميكوشد تا از كوه يقين خود راهي به بيرون باز كند. شك، اين گام ضروري و اجتناب ناپذير در تفكر و تحقيق، از هر جا كه آغاز شود گاميست به جلو. اصولا ريشهي شك در لاتين نسبتي به پژوهش دارد. منظور ما نيز جز اين نيست كه انسان داوريهاي خام ذهن خود را با ديدهي نقد بنگرد. برخي از متكلمان مسلمان يك ايراني متفكر شك را به ما معرفي ميكند. اين ايراني متفكر همان برزويهي طبيب است كه گزارش شك خود را در مقدمهي كتاب كلينه و دمنه آورده است. در اينجا بايد به چند نكته توجه داشت: الف) شك براي انسان هدف نيست بلكه وسيله است براي حركت فكري در جهت دستيافتن به نتايج علمي. اگر ما به يقين اوليهي خود با ديدهي نقد ننگريم براي هميشه در جهل و جمود ميمانيم. بنابراين يك محقق شك ميكند تا راه يقين را كشف نمايد نه اينكه در شك بماند. ب) راهگشايي شك. شك ويرانگر نيست بلكه سازنده است. شك اگرچه ويران ميكند اما جهل را ويران ميكند تا بر جاي آن بناي استوار يقين را بسازد. دشمن دانش شك نيست، بلكه جزم و جمود است. شك ما را با ناداني خود آشنا ميسازد و وادارمان ميكند تا در راه آگاهي گام برداريم. اما جهل و جمود ياوه و خرافه را لباس حقيقت ميپوشانند و در جاي حقيقت مينشانند و عمري انسانها را فريب ميدهند. ج) شك به سود حق و حقيقت است. گروهي نگرانند كه مبادا اين كار؛ يعني شك و نقد، به زيان آيين و انديشهي درست تمام شود. بنابراين به خاطر پاسداري از حريم حق، با هرگونه شك و نقد مبارزه ميكنند؛ اما چنان كه گذشت، هيچ كس اگر با انديشهي آزاد، وارد ميدان تحقيق شود، نادرست را بر درست، برتري نخواهد داد. تلاشهاي بيآلايش، سرانجام به سود حق پايان ميپذيرند. آنچه بر ماندگاري و رواج باطل، ياري ميرساند، غفلت، جمود و كجانديشي است. اگر انسان بداند كه نميداند، با كوشش درست، راه به دانش مييابد. اگرچه دانش بشر همواره توأم با كاستي خواهد بود؛ اما در يك سير آزاد، ميتوان كاستيها را تشخيص داده تا حدودي جبران كرد. گرفتاري و گمراهي آنجاست كه زمينهي اين آگاهي و آزادي فراهم نيايد و انسان، عمرش را در جهل مركب سپري كرده، به گرد كعبهي موهومات و تخيلاتش طواف كند. بنابراين اگر جداً، نگران آسيبپذيري آيين و انديشهي درست باشيم، بايد از نگهباني جهل و غفلت پرهيز كرده، راه دانايي را، هرچند در حد دانستن ندانستنها، باز كنيم. سود بشر و سود حقيقت، در آگاهي و حركت است، نه در غفلت و جمود. 2. عوامل حركت انسان براي شكستن برج و باروي يقين نخستين از شك بهره ميجويد. يعني تنها به وسيلهي شك ميتوان از دست يقين نخستين رها شد. اما اكنون بايد ديد كه چه عواملي در شكستن اين برج . بارو به ما ياري ميرسانند. رهايي از خامانديشي و جزميت و دست برداشتن از يقين نخستين با صفاتي كه گفتيم بسيار مشكل است. اما اگر كسي اقدام به چنين كاري بكند عوامل گوناگوني بايد او را ياري رسانند. ما به چند مورد از اين عوامل اشاره ميكنيم: الف) توان فكري. هوش انسانها و بسامان بودن ذهن و فكرشان در اشخاص مختلف متفاوتند. براي بيرون رفتن از حصار خامانديشي و عبور از نابالغي به بلوغ نيازمند داشتن ذهن نيرومند و روش كارآمد است. چنانكه گفتيم داشتن روش درست در توفيق تفكر نقش اساسي دارد. ب) شجاعت و اعتماد به نفس. شكستن حصار يقين و پيروز شدن بر همهي خودخواهيها و دلبستگيها نيازمند شجاعت و اعتماد به نفس است. افراد ضعيف به خود جرئت نميدهند كه حركت كنند. اگر هم گامي به جلو بگذارند بسيار آسان عقبنشيني ميكنند و عمري بر اين مينازند كه كم مانده بود به بيراهه روند، اما نجات يافتند!! ج) برخورد آراء و افكار. در جايي كه تنها يك فكر اساس كار باشد حركت دشوار خواهد بود. اما اگر در جامعه افكار گوناگوني به صورت فعال حضور داشته باشند و با يكديگر درگير شوند. به گونهاي كه هر كس بتواند عقيدهي ديگران را نقد كند و از عقيدهي خود دفاع كند، زمينه براي بيداري و حركت آماده خواهد شد. در مورد عوامل ياريدهنده به همين سه مورد قناعت ميكنيم و در پايان اين درس به موانع و مشكلات حركت نيز ميپردازيم. اگر كسي استعداد حركت فكري داشته باشد عوامل گوناگوني او را از اين حركت باز ميدارند كه به چند مورد از آنها نيز اشاره ميكنيم: الف) پاسداران وضع موجود. كساني كه به صورت قيم و نگهبان شرايط موجود در برابر هر گونه حركتي ميايستند وبا افرادي كه اندك تكاني بخورند مبارزه ميكنند. ب) بيتفاوتي در جايي كه دانايان جامعه به دلايل گوناگون نسبت به حق و باطل بيتفتوت باشند در آنجا بستري براي حركت فكري نخواهد بود. چنانكه اكنون ما در جامعهي خود با همين بيتفاوتي هر ديدگاهي را درس ميدهيم اما نه به قصد ايجاد تحول بلكه به خاطر اينكه دستمزدي بگيريم. از اينجاست كه در دانشگاههاي ما به جاي نقد سازش و مجامله حاكم است. آنكه درس كانت ميگويد با آنكه درس ارسطو ميدهد از نظر فكر هيچ فرقي نيست. بديهيست كه در چنين شرايطي مراكز علمي ما مسئله و تحقيق نخواهند داشت. ج) سرمشقهاي نامناسب از مستشرقان غربي گرفته تا دستفروشان داخلي خودمان.
ادامه دارد...
|