بسمه تعالي
تو در كدام صفي؟
به واپسين بدرود، چه بيقرار و چه بيتاب، گفتمت كه: - كجا؟! جواب دادي: - خواهر! چه جاي اين سخن است؟! من و تو، هر دو به يك سنگريم و در يك راه! تو دخت فاطمهاي! باز همتي! زينب! كه خصم سخت دلير است و بيامان با ما! چون من فتادم، برخيز و بيامان برخيز! مباد آنكه ز پيكار خصم خسته شوي! ??? به ناله گفتمت: - آخر چسان؟! چگونه؟! كجا؟! شرار صاعقه بر خرمنم، چنان بيرحم كه ذره ذرهي من، آتش است و خاكستر! كجا توانم من؟! نه! نه! نميتوانم من! ??? تو دست بر دل خواهر نهادي و گفتي: صبور باش! كه اين راه، بس گران راهي است! عنان مگير! مزن دم كه: وقت ميگذرد! مرا به صبر جميل خدا سپردي و ... رفتي... ??? چو رفتي از بر من، من ز پاي افتادم! ولي تپيد دلم: «هان! مباد خسته شوي! تو با امام به يك سنگري و در يك راه!» همه كشاكش دل بود و خستگي... ناگه! خبر رسيد، بياييد: ذوالجناح آمد!! چه گويمت كه: چه شد! من دگر نميدانم! ??? چو ذوالجناح تو برگشت، من بلند شدم، كه: كار بايد كرد! ??? در آن زمانهي بيرحم و بيپناهيها هراس غارت و آتش گرفته راه نفس! چنان نهيب زدم من كه آسمان لرزيد: - كجاست سجادم؟! هلا گروه يتيمان و جمع بيوهزنان! چه جاي بيم و هراس است؟! هان خدا با ماست! از اين سياهي و جهل و ستم، چرا ترسيم؟ هنوز شعلهاي از خيمهي حسين برجاست! ??? من ايستاده، كه اينجا، نه جاي تسليم است! مگر نه در رگ ما، خون مصطفي جاري است؟! مگر معلم صبرم علي و زهرا نيست؟! من ايستاده كه اينجا، نه جاي تسليم است! ??? هميشه هر دل پاكي كه ميتپد، با ماست! چه جاي ترس كه ما بر حقيم و حق با ماست! خدا و آيت قرآن، ورق، ورق، با ماست! ??? چه جاي گريه؟! نميگريم و شكيبايم! فرات، اگر همه اشك است، اشك زينب نيست! ......... ......... من و رباب صبوريم! و آب، ميگريد! ??? تو را به دشت و بيابان سپردم و رفتم...! كجا؟! به كوفه! به شام! چگونه رفتم و باز آمدم؟! نميگويم! تو خود حديث مفصل بخوان! از اين مجمل! گذشت، آنچه گذشت...! ??? به بزم وحشت ابن زياد! و بزم يزيد! نه خسته از زنجير! نه بيمي از تحقير! من ايستاده كه اينجا، نه جاي تسليم است! نهيب من، همه بگسست تار و پود حريف! فتاد تيشه ز دستي كه: زد به ريشهي ما! ز ايستادن من، رنگ باخت زنجيرم! فتاد روبهك از پا، چو ديد من شيرم! سپر فكند به پيش زبان شمشيرم! عصا به دست شده دشمنت ز هيبت من! گرفت از لب تو، انتقام، جرأت من! ز دست ميشدم از درد و تو، دلم دادي: «صبور باش! بگو! جان من! فداي لبت! بگو! اي منادي توحيد! بگو! اي صداي آزادي!» ??? مباد آنكه نشينم ز پاي، تا هستم چه جاي ذلت و تسليم؟! هنوز بر سر پيمانم و نمي¬گيريم! فرات اگر همه اشك است، اشك زينب نيست! من و رباب صبوريم و آب ميگريد. اگرچه ناله و شيون به آسمان رفته صداي نالهي من نيست! من نمينالم! صداي خون شهيد است و قبر ميگريد! نواي سنگ صبور است و صبر ميگريد! ??? جدال كفر و ستيز ستمگران، با خلق هميشه بوده و هست و هميشه خواهد بود! مباد آنكه: به عذري ز كار وامانيم! مباد آنكه: عزاداري شهيدان را، جهاد پنداريم! چه جاي گريه؟! كه جاي قيام با شمشير! چه جاي ناله؟! كه جاي نهيب و نعرهي شير! ??? تو را به دشت و بيابان سپردم و رفتم: نه دفن نعش عزيزان و نه عزاداري! به خويش گفتم: - آري! جهاد بايد كرد! جهاد! جهاد با زر و تزوير و زور! جهاد با همه دد سيرتان ضدّ بشر! ??? جهاد با زر و زور نهفته در تزوير! نبرد شرك و نفاق نهفته در توحيد! نبرد با همه طاغوتيان پر نيرنگ! به نيزهشان، قرآن! شعارشان، تكبير! نبرد با فرعون! در رداي پيغمبر! به سنگر محراب! به مسند منبر! در اين مبارزهي بيامان و جاويدان، هر آن كجا كه تو هستي، زمين كرب و بلاست! همه زمانهي تاريخ، روز عاشوراست! هلا مسلمانان! به هوش بايد بود! كه در هميشهي تاريخ زندگانيمان، هميشه جبههي تزوير و زور و زر برپاست! هميشه آل علي در نبرد با اينهاست! هميشه و همه جا كربلا و عاشوراست! به ياد دار كه گفتم: حسين! حسين من! حسين تو! حسين ما تنهاست! تو خويش را درياب! در اين نبرد، نبرد يزيديان و حسين! از اين دو صف: صف سفيانيان و آل علي (ع) تو در كدام صفي؟! جايگاه تو، به كجاست؟! در اين مبارزهي بيامان و جاويدان من ايستاده و توحيديان، صف اندر صف! چه جاي ترس كه ما بر حقيم و حق با ماست! خدا و آيت قرآن، ورق، ورق با ماست!
عاشوراي حسيني 1429 29/10/1386 با التماس دعا: سيد يحيي يثربي
|