مرد دو هزار چهره سريال مرد دو هزار چهره عيد امسال به دنبال سريال مرد هزار چهرهي نوروز سال گذشته، براي ما از جهات مختلف قابل توجه است، از جمله اينكه تكرار همين سوژه با شدت بيشتر، (جاي هزار چهره، دو هزار چهره) در واقع بازتابي از وضعيت جامعهي ما است. براي اينكه فيلمنامهها و نمايشنامهها و سريالهايي كه ساخته مي شوند و داستانهايي كه نوشته ميشوند، غالبا از دو منشا سرچشمه ميگيرند: يكي منشا فلسفي است كه مثلاً داستانها و نمايشنامهها و فيلمنامهها، تحت تاثير تفكر سوسياليسم يا اگزيستانسياليسم قرار ميگيرند. منشا ديگر، زندگي مردم است، يعني آثار هنري به نوعي بازتاب وضعيت جامعه و زندگي مردم است. نوشتهها، سريالها و فيلمنامههاي نوع اول هدف ترويجي و آموزشي دارند، يعني ميخواهند يك نظام فكري و ذهنيت ويژهاي را كه نويسنده به آن معتقد و علاقمند است، در جامعه ترويج كنند. اما هدف نوشتهها و سريالهاي نوع دوم در واقع بازنمايي و روشن كردن و حتي گاهي بزرگنمايي شرايط موجود است. بدون شك سريالهايي مانند مرد دو هزار چهره، همانند غالب سريالهايي كه در جامعهي ما ساخته ميشوند، بازتاب و بازنماي شرايط جامعهمان هستند، نه خط دهنده. زيرا خط فكري ما اشعريت است و اين رويه را همچنان ادامه ميدهيم و هيچ پيشنهاد جديدي در آثار هنري و ادبي ديده نميشود. سريال مرد دو هزار چهره نيز نشاندهندهي شرايط ويژهي جامعهي ماست و لذا لازم ميدانم آن را بيشتر مورد توجه قرار دهيم. اين سريال در كنار نكتههاي گوناگون، دو چيز اساسي را از جامعه ما منعكس ميكرد: يكي علمي نبودن تدبيرها. ديگري ضعف تربيتي. ما نيز كمي اين دو مورد را توضيح ميدهيم: 1. علمي نبودن تدبيرها: در جامعههايي كه در حال و هواي سنتي هستند در مديريت جامعه به دو عامل اهميت ميدهند: يكي، هوش و زيركي شخص ديگري، تسخير جامعه به وسيلهي آن شخص. مثلا اگر پادشاهي به كشوري حمله ميكرد و آن را فتح ميكرد، كافي بود هوش و زيركي لازم را براي تسخير آن جامعه داشته باشد و ديگر نياز چنداني براي انديشيدن در تدبير جامعه نبود؛ در جامعههاي تسخيري فرد مطرح بود نه برنامه. به همين دليل از فرد حاكم ستايش ميشد و حاكم شكست خورده با كليت خود مورد تحقير قرار ميگرفت. اما در جامعههاي پيچيدهي امروزي عامل اصلي تدبير است و از تسخير كاري بر نميآيد. مثلا در دوران گذشته، اگر محمود افغان ايران را ميگرفت و به جاي صفويه بر تخت مينشست مسأله تمام بود و تدبير جامعه مطرح نبود. زيرا جامعه يك روال ساده و عادي داشت و جامعههاي مختلف كاملا با يكديگر مشابه بودند و آسمان و زمين همه جا يك رنگ داشت و آن اينكه، مردم را زير سلطه بگيرند و بساط عيش و كامراني خود را بر غارت دسترنج مردم استوار سازند. اما در جامعههاي تدبيري امروز، آسمان و زمين در هر جامعهاي رنگ خاص خود را دارد. يك نفر را اگر از يمن بر دارند و با نيروي غيبي بر كشور آلمان مسلط كنند، آن شخص بايد از همان نيروي غيبي بخواهد كه براي او اطلاعات و عوامل و نهادهاي لازم تدبير آن جامعه را بدهد و گرنه با تسخير جامعه كاري از پيش نخواهد رفت! زيرا ميزان زيركي يك شخص و تحرك و تواناييهاي وي هر قدر هم بالا باشند، باز هم براي تدبير اقتصاد، فرهنگ، سياست خارجي و هزاران مسألهي پيچيدهي آلمان كافي نخواهد بود. ما اين نكته را در نامهاي كه بيش از صد و سي سال پيش نوشته شده است، ميخوانيم. در نامهاي كه ناظمالملك در سال هزار و دويست و نود و چهار هجري قمري، به يكي از دوستانش در تهران نوشته است چنين آمده است: «ما در ايران هوش و ذهن و فراست طبيعي خود را با علوم دنيا به كلي مشتبه كردهايم. جميع آن مطالب علمي را كه عقلاي ساير ملل به جهت تحصيل آن عمرها صرف ميكنند ما ميخواهيم در ايران بدون هيچ زحمت و با هوش و ذهن طبيعي خود در آن واحد درك كنيم. اين گونه كار ما يك وقتي چندان عيب نداشت اما حالا به كلي معيوب است. كارهاي دنيا يك وقتي ساده بود و هر كس معني آنها را به حكم هوش و ذهن طبيعي ميتوانست به سهولت درك نمايد. مهندسي عهد هوشنگ، حسابداني حسن صباح و وزارت كريم خان زند چندان عمق و امتيازي نداشت كه فراست طبيعي نتواند معني آنها را بفهمد وليكن در اين عهد تازه به واسطه ترقيات علوم چندان اسباب و معاني عجيب بروز كرده كه هوش طبيعي بدون علم كسي هرگز قادر به ادراك آنها نخواهد بود.» ببينيد اين شخص در بيش از يك قرن پيش تشخيص داده است كه مديريت جامعههاي كنوني نيازمند تخصصهاي لازم است و تنها با هوش و زيركي اشخاص كاري از پيش نخواهد رفت.
2. ضعف تربيتي در جامعههاي سنتي، به دليل حاكميتهاي استبدادي از طرفي و فقر و بيسوادي مردم از طرف ديگر، مردم عادي داراي فرديت و استقلال شخصيتي لازم نبودند. صلاح مملكت را خسروان ميدانستند و بس و كار مردم جز تسليم و تبعيت از دستوران حاكمان و ستايش و تجليل از آنان نبود! بنابراين، هر كسي را كه به قدرت وابسته بود تحمل ميكردند و بر اين باور بودند كه او از همهي اينان شايستهتر و داناتر است. اكنون به سريال مرد دو هزار چهره بر ميگرديم. مثلا اينكه يك نفر به هر دليلي با يك خلبان اشتباه گرفته ميشود، نشانهي آن است كه مشاغل در جامعهي ما حساب و كتاب ندارند و لذا مردم هم عادت به حساب و كتاب ندارند و با هر شرايطي ميسازند. مثلاً شخصي كه مدير ميشود هيچگونه تخصص براي وي مطرح نيست، بلكه مهم اين است كه ابلاغ بگيرد و مدير شود كه حتما او را اداره ميكنند! ما اين مساله را در همه جاي اين سريال ميديديم. اين مهم نيست كه دو نفر به هر دليل كسي را با كاپيتان اشتباه گرفته باشند بلكه مهم آن است كه همه، دست به دست هم ميدهند تا اين اشتباه را به خود تحميل كنند! مشكل جامعهي ما اين است كه وقتي يكي به مقامي ميرسد، كسي جرات نميكند اعلام كند اين فرد اينكاره نيست. همه دور او را ميگيرند، کاستيهاي او را پنهان ميکنند. هر کسي مدعي ميشود که من مقصود تو را بهتر ميفهمم! و او به کسي که مقصود او را بهتر ميفهمد، بيشتر علاقمند ميشود! زيرا او تسليم است و ستايشگر! اين مشکلي است که ما در جامعهمان داريم. جالب است که اين تأييدكنندگان، منافقانه هم عمل ميکنند. يعني همان كساني كه يك مدير را تأييد ميكنند، پشت سر وي ميگويند که ما ميدانيم که او لياقت ندارد! مدتي پيش فردي رييس دانشگاه شده بود و عدهاي اعتراض ميکردند که او به چه دليلي رئيس اين مرکز بزرگ علمي شده است که صدها استاد با سابقه و بزرگ دارد؟ در جلسهاي که بحث بر سر اين موضوع بود، فردي که خود از سران سياستگذاريهاي فرهنگي است، به من رو کرد و گفت: راستي همشهري شما چرا اين کار را در دست گرفته است؟ مگر هيچ حساب و کتابي نيست و ...؟ من به اين آقا گفتم: عزيز من! شما خودتان در معرفي او پيشگام بوديد و سخنراني کرديد و تأييدش کرديد و از او تعريف کرديد، شما از كه گلايه ميکنيد؟ گفتم اگر راست ميگوييد و او را قبول نداريد، پس چرا در مراسم معرفي او شركت كرديد و تأييدش كرديد؟ به هر حال ما بايد دو جنبه را در نظر بگيريم: يکي جنبهي فرصتطلبيها است، که متأسفانه يک فرهنگ شده است. کسي شغلي را رد نميکند. اگر انگيزه و فلسفهي دقيق اين کار را بخواهيم بدانيم، بسيار روشن است. دليل اين کار چنان كه گفتيم سنتي بودن جامعهي ما است. در جوامع سنتي تسخير مطرح است نه تدبير. يعني مهم اين است که كشوري يا شهري يا شغلي را بگيرند! در صورتيكه اکنون مشکل ما گرفتن شغل و تصدي يک وزارت نيست، مشکل ما تدبير آن شغل و وزارتخانه است. در جامعهاي که به تدبير علمي اهميت ندهند، يكي امشب ميخوابد، فردا که بيدار ميشود، دكتر و مهندس ميگردد! و هر شغلي را ميپذيرد! عواملي هم دور او را ميگيرند. ما جلوهاي از اين حال و هوا را در داوطلب شدن عدهاي براي تصدي رياست جمهوري ديديم. تا جايي كه گفتند: مايهي آبروريزي كشور است! همين مرد دو هزار چهره وقتي کاپيتان است، چند نفر دور او را گرفتهاند! به گونهاي كه حتي نميتواند بگويد كه من كاپيتان نيستم! هر چه خود را لو ميدهد كه كاپيتان نيستم، ميگويند نه آقا! شما فروتني ميکنيد! بياييد اين شرايط خطرناك جامعهمان را جدي بگيريم. اكنون طوري شده است که هر كسي ميتواند بگويد من دکترم يا مهندسن و يا... ما بايد اين زرنگيها را بشناسيم، مثلا سال گذشته سال شکوفايي و نوآوري اعلام شده بود، مخصوصا در زمينهي علوم انساني. و عدهاي از همه كارهها مسؤوليت اجراي آن را بر عهده گرفته بودند. من همان اوايل سال در نامهاي سرگشاده نوشتم كه كاري از پيش نخواهد رفت. سال تمام شد، و نشد! يک نظريهي جديد هم نديديم! اما صدها همايش گذاشتند و ويژهنامه و مجله چاپ كردند و صدها جلسهي نظريهپردازي داشتيم. من در مواردي از آن جلسهها به دلايلي حضور داشتم. آقايي آمده بود نظريه ميداد! خدا شاهد است كه معناي کلمهاي را که دربارهي آن نظريه ميداد نميدانست اما كاش بوديد و ميديديد كه با چه تحسين و تعارفي روبهرو ميشد! اگرچه بعضيها ميگفتند درست نيست ولي با چنان تعارفي ميگفتند که گويا درست است و ما گوشهاي از آن را نميفهميم! هرکه حرف زد هفت، هشت دقيقهاش مداحي و ستايش و بود! گفتم: آقا! من ثناخواني نميکنم، به قدر کافي هم ثناخواني شد. اما من براين باورم که شما معناي کلمهاي را که دربارهي آن ميخواهيد نظر بدهيد، نميدانيد! و به هر حال كسي هم پاسخگو نبوده و نميباشد و كار با بهبه و چهچه ادامه دارد! در نهايت بايد با رويكرد علمي و عقلاني به تدبير جامعه، و ترويج نقد و حمايت از آن، به فرصتطلبان زيرك مجال ندهيم كه تسخير را جانشين تدبير كرده و زيركي خود را جانشين تخصصهاي لازم سازند و بدين وسيله امكانات جامعه را به هدر دهند! والسلام
|